دوم كسي كه در مقام سفارت عظمي، عضو برادران ماسوني! شد، «ابوالحسنخان ايلچي» بود كه «جيمز موريه» و «سرگور اوزلي» مقدمات ورود او را به فراماسونري فراهم كردند.«بنا به روايت تاريخ فراماسونري در روز پانزدهم ژوئن 1810، عاليجناب ميرزا ابوالحسنخان به عضويت فراماسونري درآمد. روزي كه او فراماسون شد، سي و پنج نفر از اعضاي اصلي و پنج مهمان عاليقدر از لژهاي معروف انگلستان كه «لرد مويرا» و «دوك سوسكس» نيز جزو آنها بودند با شكوه و جلال زيادي مراسم را انجام دادند.»23
ايلچي نيز مانند همپالگياش عسگرخان، در مدت كوتاهي مدارج ماسوني را طي كرد و لقب «استاد اعظم» گرفت و مأمور تشكيل لژ فراماسونري در تهران گرديد كه البته به اين كار توفيق نيافت، اما توانست در دوران فعاليت سي و پنجسالهاش در دربار قاجار عده زيادي از درباريان را فراماسون كند.
وي كه قدي بلند و هيكلي تنومند و صورتي زيبا داشته، داراي اطوار غريبي بوده كه حتي براي فرنگيان نيز عجيب مينموده است. «از ميرزاابوالحسنخان در طي اين مسافرت به علت آشنا نبودن به آداب فرنگي بعضي حركات و اطواري كه پيش فرنگيان مضحك جلوه ميكرد، ناشي شده كه در آن تاريخ جالب نظر بوده و جيمز موريه كه غالب ايرانيان از بد نفسي و دست و زبان او در عذاب بودند، اين حركات سفير ايران را بهانه قرار داده و كتاب مشهور خود يعني «داستان حاجي بابا اصفهاني» و «حاجي بابا در لندن» را نوشته است كه اين دو كتاب سراپا غرضآلود و براي ايرانيان موهن است».24 او كه د رمدت اقامت نُه ماهه خود در لندن عاشق سينهچاك دختر «لرد كاستلروي» وزير خارجه انگلستان شده بود، چنان خوشخدمتي از خود نشان داد كه به توصيه برادران فراماسونش، دولت انگلستان مواجب ماهيانه براي او درنظر گرفت: «...به عنوان نشانهاي از علائم دوستي ما نسبت به جنابعالي، ماهيانه يكهزار روپيه در حق آنجناب منظور نموده...و تا وقتي كه جنابعالي از كمك به سفير انگليس در تهران نسبت به حفظ روابط دوستانه ايران و انگلستان مضايقه ننمودهايد، مرتباً پرداخت خواهد شد».25
خيانتهاي «ايلچي» چندان زيادند كه خود بحث ديگري را ميطلبد، اما بايد گفت كه اين فراماسونر تا آخر عمر نسبت به ارباب خود انگلستان وفادار ماند و براي جدا كردن استانهاي حاصلخيز ايران چون قفقاز منتهاي سعي و كوشش را به عمل آورد. البته از او كه از خانوادهاي پست بوده و در ايام جواني با لباس و آرايش دختران براي بزرگان هوسباز ميرقصيده و تقلب و اخلاق رذيلهاش ضربالمثل خاص و عام بوده، جز ماسوني و خيانت، كار ديگري برنميآمد.
پيشگامان ماسوني در ايران
با آنكه پيش از دوران قاجاريه، برخي از ايرانيان به جرگه «فراماسونها» درآمدند، ولي از آن جهت كه اشخاص سرشناس و صاحب مقامهاي دولتي نبودند، نميتوان آنان را پيشگامان فرقه ماسوني در ايران دانست.
![[تصویر: 95779944769121269110.jpg]](http://www.img4up.com/up2/95779944769121269110.jpg)
عسگرخان ارومي افشار
نخستين كس از دولتيان كه پاي پيش نهاد، «عسگرخان ارومي افشار» بود كه از سال 1808 تا 1810 ميلادي به عنوان سفير ويژه فتحعليشاه قاجار در فرانسه بسر برد و شاه تحت عناوين «عاليجاه عمدةالخوانينالكبار، عسگرخان افشار»15 او را به ناپلئون بناپارت معرفي كرد!
زماني عسگرخان به فرانسه گسيل شد كه ايران شرايط بسيار دشوار و بدي داشت. دولت روسيه تزاري با تهديدات نظامي خود از يكسو و انگلستان با سياستهاي استعماري خويش از طرف ديگر ايران را در تنگنا قرار داده بودند. سفير كه در آن هنگام ميبايد به فكر نجات وطن و همميهنانش باشد شيفته فراماسونري گرديد و طوق بندگي بيگانه را بر گردن نهاد.«در چنين اوضاع و احوالي لژ فراماسونري انگلستان در فرانسه با عجله مقدمات عضويت ميرزا عسگرخان را فراهم كرده و تشريفات ماسوني كه ميبايست در مدت شش ماه انجام گيرد، در مدت كوتاهي پايان پذيرفت و عسگرخان در روز بيست و چهارم نوامبر 1808 در لژ ûOrder of Paris كه اولين لژ تأسيس شده به وسيله گراند لژ اسكاتلند در فرانسه بود، به عضويت آن پذيرفته شد...»16
هنگامي كه تشريفات پذيرفتن او تمام شد، عسگرخان برخاست و در حالي كه شمشير دمشقي خود را از كمر باز ميكرد، گفت:
«آقايان، من در نزد شما دوستي، وفاداري و احترام خود را تعهد ميكنم. از قراري كه شنيدهام و شك ندارم، فراماسونها نيكو خصال و شفيقاند و به پادشاهشان بينهايت علاقمند ميباشند. خواهش دارم اين هديه را كه شايسته يك فراماسون حقيقي است از من قبول فرمائيد. اين شمشير را در بيست و هفت جنگ به كمر داشتهام به شما تقديم ميكنم و اميدوارم اين مراسم تحليف شما را به درجه صميميت من نسبت به آئين فراماسوني و خوشوقتي كه از عضويت اين آئين برايم حاصل شده، متقاعد سازد...»17
اين كار چنان براي استعمار انگلستان ارزشمند بود كه «به پاس خدماتي كه «روبلو» عضو كرسي براي وارد كردن عسگرخان به لژ نموده بود، در همان روز طي تشريفات خاصي به او يك نشان قيمتي دادند18» عجله عمال استعمار براي مقيد نمودن كامل عسگرخان آن اندازه زياد بود كه پس از بيست و يك روز از تحليف وي، به او درجه استاد اعظمي دادند! پس از عبوديت، فراماسونها او را بسيار احترام ميكردند و اغلب نويسندگان چون مولف كتاب «روابط ناپلئون و ايران» و «گاسپارد دروويل» و «كنستان» وي را ميستايند19 و ميگويند كه «او به خصوص در زمينه علوم به ويژه در مورد برق داراي اطلاعات بسيطي بوده است20».
رفتن عسگرخان به فرنگ نه تنها سودي براي دولت و ملت دربرنداشت، بلكه براي اولين بار مفاسد غرب را به ايران آورد.«دروويل»كه از سال 1812 ميلادي به مدت سه سال در ايران بوده و براي انگليس جاسوسي ميكرده است، در مقدمه سفرنامهاش مينويسد:
«...نيكبختي بزرگ به من رويآور شد تا با برخي از بزرگان متشخص ايران مناسبات بسيار دوستانه و محرمانهاي پيدا كرده و به حرمسراها مخصوصاً حرمسراي خانواده عسگرخان آخرين سفير ايران در فرانسه راه يابم. من قريب شش ماه در منزل اين مرد سالمند محترم بسر بردم. رفتار او با من مانند غربيان بود و او با اين شيوه معاشرت به هنگام اقامت در فرانسه خو گرفته بود. بندرت ممكن بود چند روزي بگذرد و او مرا به اندرون دعوت نكند.سرانجام كار به جايي رسيد كه من آزادانه به حرمسرا رفت و آمد داشتم و گويي در ميان يكي از خانوادههاي اروپايي بسر ميبردم»!21
«ما از هيچگونه گزارش يا طرحي كه گزارشگر كوششهاي عسگرخان در راه آگاه ساختن مردم ايران به دانش و كارشناسي غرب باشد و يا از برداشتن گامي سودمند از سوي او در راه تحقق بخشيدن انديشههايش پيرامون «فيزيك تجربي» و ديگر «علوم به ويژه در مورد برق» در ايران خبر دهد، آگاهي نداريم. ولي آگاه هستيم كه برخي عادات و آداب اروپائيان، مانند آزادي معاشرت زن و مرد را به ايرانيان عرضه داشت »!22
اولین فراماسون ایرانی کیست؟
نایبالسلطنه عباس میرزا پسر فتحعلیشاه در دوران حاکمیت خود بر تبریز، شش نفر را روانه انگلستان کرد. این شش نفر عبارت بودند از: میرزا صالح شیرازی، میرزا جعفر مهندس، میرزا جعفر طبیب، میرزا رضا (مترجم فارسی ناپلئون بناپارت)، محمدعلی شاگرد قورخانه و میرزا حاجی بابا که خود در لندن مشغول تحصیل علم طب بوده است.
در میان این عده، میرزا صالح شیرازی، به خط خود سفرنامهای نوشته که از روز حرکت کردن از تبریز به همراه کلنل «میجر دارسی» به سوی روسیه و از آنجا به انگلستان تا روز بازگشت به استانبول و سپس ورود به ایران را روز به روز یادداشت کرده است. وی در این سفرنامه، تاریخ روابط روس و فرنگستان و شمهای از تاریخ ناپلئون و حمله به روسیه و حریق مسکو و غیره تا ایام توقف او در جزیرة سنت هلن برشتة تحریر کشیده است.
داستان تحصیل او و پنج تن از شاگردان ایرانی در لندن و اشکالات عجیب و غریبی که در راه پیشرفت کار ایشان بوجود میآمده است، براستی داستان غم فزائی است که تا کسی نخواند نتواند باور داشت.
میرزاصالح مذکور در ضمن داستان خود بوسیلة بعض رجال خیراندیش وارد در انجمن فراماسونها میشود، و خود در دو جای سفرنامة خود که به خط اوست باین موضوع تصریح کرده به تاریخ پنجشنبة بیستم رجب مطابق سیزدهم ماه مه 1233 هجری قمری مینویسد:
«... چون مدتها بود که خواهش دخول مجمع فراموشان را داشته فرصتی دست نمیداد تا اینکه مسترپارس، استاد اول فراموشان را دیده که داخل به محفل آنها شده باشم و قرارداد روزی را نمودند که در آنجا روم... روز 20 رجب مطابق 13 می به همراه مستر پارس و «دارسی» داخل به فراموشخانه گردیده شام خورده در ساعت یازده مراجعت کردم. زیاده ازین درین باب نگارش آن جایز نیست...»
باز در وقایع چهارشنبة 1323 (13 نوامبر 1818) مینویسد:
«... در صحن کلیسا مستر هریس نامی را که بزرگخانة فراموشان بود و بنده را به دو مرتبه از مراتب مزبور رسانیده بود مرا دیده مذکور ساخت که یک هفته دیگر عازم ایران هستید و فردا فراموشخانه باز است اگر فردا شب به آنجا خود را رسانیدی مرتبة اوستادی را به تو میدهم و اگرنه ناقص به ایران میروی ـ خواستم زیاده در خصوص رفتن گفتگو کنم فرصت نشد...»
«... روز پنجشنبه مطابق چهارم نوامبر هنگام صبح از مهمانخانة مزبور سوار شده دو ساعت از ظهر گذشته وارد به لندن گردید و چون روزی بود که بنده بایست داخل به فراموشخانه شود، یک ساعت بعد از آن که در سه ساعت از ظهر گذشته باشد داخل به فراموش خانه شده و هفت ساعت از ظهر گذشته بعد از شام از فراموش خانه بیرون رفتم...»
پس در این صورت میرزا صالح نخستین کسی است که از ایرانیان وارد این جمعیت شده و به قراری که نوشتهاند همو اول کسی است که مطبعة حروفی وارد ایران کرده و خود او هم در سفرنامهاش اشاره به فرا گرفتن طریقة چاپ و مرکب سازی کرده و از خریداری اسباب و ابزار کار چاپ هم ذکری میکند.
و همواست که به عقیدة پروفسور براون در عهد محمد شاه نخستین روزنامة فارسی دایر کرده است و شنیدهام که اولین لژماسونی را هم او در ایران راه انداخته است.