تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: داستانهایی از فضايل ، مصايب و كرامات حضرت زينب (ع )
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3
زینب(سلام الله علیها) دختر علی و زهرا(سلام الله علیها) در روز پنجم جمادی الاولی سال پنجم یا ششم هجرت در مدینه منوره دیده به جهان گشود، در پنج ‏سالگی مادر خود را از دست داد و از همان دوران طفولیت ‏با مصیبت آشنا گردید.
در دوران عمر با برکت‏ خویش، مشکلات و رنج ‏های زیادی را متحمل شد، از شهادت پدر و مادر گرفته تا شهادت برادران و فرزندان، و حوادث تلخی چون اسارت و . . . را تحمل کرد. این سختی ‏ها از او فردی صبور و بردبار ساخته بود(1).
او را ام کلثوم کبری، و صدیقه صغری می ‏نامیدند. از القاب آن حضرت، محدثه، عالمه و فهیمه بود. او زنی عابده، زاهده، عارفه، خطیبه و عفیفه بود. نسب نبوی، تربیت علوی، و لطف خداوندی از او فردی با خصوصیات و صفات برجسته ساخته بود، طوری که او را«عقیله بنی هاشم‏» می‏ گفتند. با پسر عموی خود«عبد الله بن جعفر» ازدواج کرد و ثمره این ازدواج فرزندانی بود که دو تن از آن‏ ها(محمد و عون) در کربلا، در رکاب ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) شربت‏ شهادت نوشیدند(2).
آن بانوی بزرگوار سر انجام در پانزدهم رجب سال 62 هجرت، با کوله باری از اندوه و غم و محنت و رنج دار فانی را وداع گفت.
1- زینت پدر معمولا پدر و مادر نام فرزند را انتخاب می‏ کنند، ولی در جریان ولادت حضرت زینب (سلام الله علیها) والدین او این کار را به پیامبر اسلام جد بزرگوار آن بانو، واگذار نمودند. پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) که در سفر بود، بعد از بازگشت از سفر، به محض شنیدن خبر تولد، سراسیمه به خانه علی(علیه السلام) رفت، نوزاد را در بغل گرفت و بوسید، آن گاه نام زینب(زین + اب) را که به معنای«زینت پدر» است ‏برای این دختر انتخاب نمود(3).
[تصویر: f75b6dc5-796d-40cd-ac96-ba77749555e9.jpg]
2- علم الهی
مهم ترین امتیاز انسان نسبت‏ به سایر موجودات - حتی ملائکه - دانش و بینش اوست. «و علم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علی الملائکة فقال انبئونی باسماء هؤلاء ان کنتم صادقین. قالوا سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم‏»(4)؛ «سپس علم اسماء[ علم اسرار آفرینش و نام گذاری موجودات] را همگی به آدم آموخت. بعد آن ‏ها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست می ‏گویید، اسامی این‏ ها را به من خبر دهید. عرض کردند: تو منزهی. ما چیزی جز آن چه به ما تعلیم داده‏ای نمی ‏دانیم؛ تو دانا و حکیمی.»
و برترین علم ‏ها، علمی است که مستقیما از ذات الهی به شخصی افاضه شود، یعنی دارای علم«لدنی‏» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضر(علیه السلام) می ‏فرماید: «وعلمناه من لدنا علما»(5)؛ «علم فراوانی از نزد خود به او آموخته بودیم.»
زینب(سلام الله علیها) به شهادت امام سجاد(علیه السلام) دارای چنین علمی است، آن جا که به عمه‏اش خطاب کرد و فرمود: «انت عالمة غیر معلمة وفهمة غیر مفهمة(6)؛تو دانشمند معلم ندیده و فهمیده‏ای فهم نیاموخته هستی.»
3- عبادت و بندگی زینب(سلام الله علیها) به خوبی از قرآن آموخته بود، که هدف از آفرینش و خلقت انسان رسیدن به قله کمال بندگی است. «ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون‏»(7)؛«من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادت کنند.»
او عبادت‏ ها و نماز شب ‏های پدر و مادر را از نزدیک دیده بود. او در کربلا شاهد بود که برادرش امام حسین(علیه السلام) در شب عاشورا به عباس فرمود: «ارجع الیهم واستمهلهم هذه المشیة الی غد لقد نصلی لربنا اللیلة وندعوه ونستغفره فهو یعلم انی احب الصلوة له وتلاوة کتابه وکثرة الدعاء والاستغفار(8)؛به سوی آنان باز گرد و این شب را تا فردا مهلت‏ بگیر شاید بتوانیم امشب را به نماز و دعا و استغفار در پیشگاه خدایمان مشغول شویم. خدا خود می ‏داند که من نماز، قرائت قرآن، زیاد دعا کردن و استغفار را دوست دارم.» در این جملات صحبت از ادای تکلیف نیست، بلکه سخن از عشق به عبادت و نماز است.
شب خیز که عاشقان به شب راز کنند
گرد در بام دوست پرواز کنند
هر جا که دری بود به شب در بندند
الا در دوست را که شب باز کنند
حضرت زینب(سلام الله علیها) نیز از عاشقان عبادت و شب زنده داران عاشق بود، و هیچ مصیبتی او را از عبادت باز نداشت. امام سجاد(علیه السلام) فرمود: «ان عمتی زینب کانت تؤدی صلواتها، من قیام الفرائض والنوافل عند مسیرنا من الکوفة الی الشام وفی بعض منازل کانت تصلی من جلوس لشدة الجوع والضعف(9)؛ عمه‏ام زینب در مسیر کوفه تا شام همه نمازهای واجب و مستحب را اقامه می ‏نمود و در بعضی منازل به خاطر شدت گرسنگی و ضعف، نشسته ادای تکلیف می ‏کرد.»
آن حضرت حتی در حساس ‏ترین شب زندگی؛ شب هجران از حسین(علیه السلام) و برادران، تهجد و شب زنده داریش را ترک نکرد. از فاطمه بنت الحسین(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: «واما عمتی زینب فانها لم تزل قائمة فی تلک اللیلة ای عاشرة من المحرم فی محرابها تستغیث الی ربها وماهدات لناعین ولا سکنت لنا زمرة(10)؛ عمه‏ام زینب در تمام شب عاشورا در محراب خویش ایستاده و به پروردگارش استغاثه می ‏کرد. در آن شب هیچ یک از ما نخوابید و صدای ناله ما قطع نشد.»
امام حسین(علیه السلام) که خود معصوم و واسطه فیض الهی است هنگام وداع به خواهر عابده‏اش می ‏فرماید: «یا اختاه لا تنسینی فی نافلة اللیل(11)؛ خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش مکن!» این نشان از آن دارد که این خواهر، به قله رفیع بندگی و پرستش راه یافته و به حکمت و هدف آفرینش دست ‏یازیده است.
4- عفت و پاکدامنی عفت و پاکدامنی، برازنده ‏ترین زینت زنان، و گران قیمت ‏ترین گوهر برای آنان است. زینب(سلام الله علیها) درس عفت را به خوبی در مکتب پدر آموخت، آن جا که فرمود: «ما المجاهد الشهید فی سبیل الله باعظم اجرا ممن قدر فعف یکاد العفیف ان یکون ملکا من الملائکة(12)؛ مجاهد شهید در راه خدا، اجرش بیشتر از کسی نیست که قدرت دارد اما عفت می ‏ورزد، نزدیک است که انسان عفیف فرشته‏ای از فرشتگان باشد.»
زینب کبری عفت ‏خویش را حتی در سخت ‏ترین شرایط به نمایش گذاشت. او در دوران اسارت و در حرکت از کربلا تا شام سخت ‏بر عفت‏ خویش پای می ‏فشرد. مورخین نوشته‏اند: «وهی تستر وجه ها بکفها، لان قناعها قد اخذ منها(13)؛ او صورت خود را با دستش می ‏پوشاند چون روسریش از او گرفته شده بود.» شاعر عرب به همین قضیه اشاره کرده و می ‏گوید:
ورثت زینب من امها
کل الذی جری علیها وصار
زادت ابنة علی امها
تهدی من دارها الی شر دار
تستر بالیمنی وجوها فان
اعوزها الستر تمد الیسار
زینب تمامی آن چه بر مادر گذشت را به ارث برد، منتهی دختر سهم اضافه‏ای برداشت که از خانه‏اش به بدترین خانه حرکت کرد(به اسارت رفت).
صورت را[در اسارت] با دست راست می ‏پوشاند و اگر پوشش او را نیازمند می ‏کرد، از دست چپ هم بهره می ‏برد.»
5- ولایت مداری قرآن بدون هیچ قید و شرطی در کنار اطاعت مطلق از خداوند، دستور به اطاعت از پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و صاحبان امر، یعنی، ائمه اطهار(علیه السلام) می ‏دهد. «اطیعوا الله واطیعوا الرسول واولی الامر منکم‏»(14)؛ «از خداوند و رسول و اولو الامر اطاعت کنید.»
زینب(سلام الله علیها) که حضور هفت معصوم(15) را درک کرده، در تمامی ابعاد ولایت مداری (معرفت امام، تسلیم بی چون و چرا بودن، معرفی و شناساندن ولایت، فداکاری در راه آن و) . . . سر آمد است. او با چشمان خود مشاهده کرده بود که چگونه مادرش خود را سپر بلای امام خویش قرار داد و خطاب به ولی خود گفت: «روحی لروحک الفداء و نفسی لنفسک الوقاء(16)؛ [ای ابالحسن] روحم فدای روح تو و جانم سپر بلای جان تو باد.» و سرانجام جان خویش را در راه حمایت از علی(علیه السلام) فدا نمود و شهیده راه ولایت گردید. زینب(سلام الله علیها) به خوبی درس ولایت مداری را از مادر فرا گرفت و آن را به زیبایی در کربلا به عرصه ظهور رساند.
از یک سو در جهت معرفی و شناساندن ولایت، از طریق نفی اتهامات و یاد آوری حقوق فراموش شده اهل بیت تلاش کرد. از جمله در خطبه شهر کوفه فرمود: «وانی ترحضون قتل سلیل خاتم النبوة ومعدن الرسالة وسید شباب اهل الجنة(17)؛ لکه ننگ کشتن فرزند آخرین پیامبر و سرچشمه رسالت و آقای جوانان بهشت را چگونه خواهید شست؟»
و همچنین در مجلس ابن زیاد(18)، شهر شام، و مجلس یزید، ولایت و امامت را به خوبی معرفی نمود. از سوی دیگر سر تا پا تسلیم امامت‏ بود؛ چه در دوران امام حسین(علیه السلام) و چه در دوران امام سجاد(علیه السلام) حتی در لحظه‏ای که خیمه گاه را آتش زدند، یعنی در آغاز امامت امام سجاد(علیه السلام) نزد آن حضرت آمد و عرض کرد: ای یادگار گذشتگان . . . خیمه‏ ها را آتش زدند ما چه کنیم؟ فرمود: «علیکن بالفرار؛ فرار کنید.(19)»
از این مهم تر در چند مورد، زینب(سلام الله علیها) از جان امام سجاد(علیه السلام) دفاع کرد و تا پای جان از او حمایت نمود.
1- در روز عاشورا؛ هنگامی که امام حسین(علیه السلام) برای اتمام حجت، درخواست‏ یاری نمود، فرزند بیمارش امام زین العابدین(علیه السلام) روانه میدان شد. زینب با سرعت ‏حرکت کرد تا او را از رفتن به میدان نبرد باز دارد، امام حسین(علیه السلام) به خواهرش فرمود: او را باز گردان، اگر او کشته شود نسل پیامبر در روی زمین قطع می‏گردد (20).
2- بعد از عاشورا در لحظه هجوم دشمنان به خیمه ‏ها شمر تصمیم گرفت امام سجاد (علیه السلام) را به شهادت برساند، ولی زینب(سلام الله علیها) فریاد زد: تا من زنده هستم نمی‏گذارم جان زین العابدین در خطر افتد. اگر می ‏خواهید او را بکشید، اول مرا بکشید، دشمن با دیدن این وضع، از قتل امام(علیه السلام) صرف نظر کرد(21).
3- زمانی که ابن زیاد فرمان قتل امام سجاد(علیه السلام) را صادر کرد، زینب(سلام الله علیها) آن حضرت را در آغوش کشید و با خشم فریاد زد: ای پسر زیاد! خون ریزی بس است. دست از کشتن خاندان ما بردار. و ادامه داد: «والله لا افارقه فان قتلته فاقتلنی معه؛ به خدا قسم هرگز او را رها نخواهم کرد. اگر می ‏خواهی او را بکشی مرا نیز با او بکش.»
ابن زیاد به زینب نگریست و گفت: شگفتا از این پیوند خویشاوندی، که دوست دارد من او را با علی بن الحسین بکشم. او را واگذارید. البته ابن زیاد کوچک تر از آن است که بفهمد این حمایت فقط به خاطر خویشاوندی نیست، بلکه به خاطر دفاع از ولایت و امامت است. اگر فقط مساله فامیلی و خویشاوندی بود، باید زینب(سلام الله علیها) جان فرزندان خویش را حفظ و آن ‏ها را به میدان جنگ اعزام نمی ‏کرد.
آن که قلبش از بلا سرشار بود
دخت زهرا زینب غمخوار بود
او ولایت را به دوشش می‏ کشید
چون امام عصر او بیمار بود
با طنین خطبه ‏های حیدری
سخت او رسواگر کفار بود
[تصویر: ac9060e8-9037-447e-bf9d-56f1aeba44ab.jpg]
6- روحیه بخشی در مسافرت‏ ها و نیز در حوادث تلخ، آن چه بیش از هر چیز برای انسان لازم است، روحیه و دلگرمی است. اگر انسان برای انجام کارهای مهم و حساس روحیه نداشته باشد، آن کار با موفقیت انجام نشده و به نتیجه نخواهد رسید و چه بسا با شکست نیز مواجه شود. یکی از بارزترین اوصاف زینب(سلام الله علیها) روحیه بخشی اوست. او بعد از شهادت مادر، روحیه بخش پدر و برادران بود، در شهادت برادرش امام حسن(علیه السلام) نقش مهمی را برای تسلای بازماندگان ایفا کرد. پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) و در طول دوران اسارت، این صفت نیکوی زینب بیشتر ظهور کرد. او پیوسته یاور غمدیدگان و پناه اسیران بود، از گودی قتلگاه تا کوچه ‏های تنگ و تاریک کوفه، از مجلس ابن زیاد تا ستمکده یزید، در همه جا فرشته نجات اسرا بود. نه تنها زینب از دین یاوری کرد
به همت کاروان را رهبری کرد
به دوران اسارت با یتیمان
نوازش‏ ها به مهر مادری کرد
او حتی تسلی بخش دل امام سجاد(علیه السلام) بود، آن جا که می‏ گفت: «لا یجز عنک ما تری، فو الله ان ذلک لعهد من رسول الله الی جدک وابیک وعمک (22)؛ [ای پسر برادر! ] آن چه می‏ بینی(شهادت پدر) تو را بی تاب نسازد. به خدا سوگند! این عهد رسول خدا از جد و پدر و عمویت می ‏باشد.» 7- صبر یکی از بارزترین اوصاف انسان‏ های کامل، صبر و بردباری در فراز و نشیب‏ های روزگار و تلخی ‏های دوران است. قرآن کریم در آیات متعددی به صابران بشارت داده(23) و پاداش ‏های فراوان آن ‏ها را یادآوری نموده است. زینب(سلام الله علیها) از این جهت در اوج کمال قرار دارد. در زیارتنامه آن حضرت می ‏خوانیم: «لقد عجبت من صبرک ملائکة السماء؛ ملائکه آسمان از صبر تو به شگفت آمدند.» مخصوصا در ماجرای کربلا آن چنان صبر و رضا و تسلیم از خود نشان داد، که صبر از روی او خجل است.
در مجلس ابن زیاد؛ آن گاه که آن ملعون با نیش زبانش نمک به زخم زینب می‏ پاشد و برای آزردن او می ‏گوید: «کیف رایت صنع الله باخیک واهل بیتک(24)؛ کار خدا را با برادر و خانواده‏ات چگونه یافتی؟» او در واقع با تعریض می‏ خواهد بگوید که دیدی خدا چه بلایی به سرتان آورد؟ زینب(سلام الله علیها) در پاسخ درنگ نمی‏ کند، گویی از قبل برای این شماتت ‏ها اندیشه نموده و پاسخی آماده کرده است. او با آرامشی که از صبر و رضای قلبی او حکایت داشت فرمود: «ما رایت الا جمیلا(25)؛ جز زیبایی چیزی ندیدم .» ابن زیاد از پاسخ یک زن اسیر در شگفت می ‏ماند، و از این همه صبر و استقامت و تسلیم او در مقابل مصیبت‏ ها متعجب می‏ شود و قدرت محاجه را از دست می ‏دهد.
ای زینبی که محنت عالم کشیده‏ای
غیر از بلا و درد به عالم چه دیده‏ای؟
یارب زنی و این همه استواری و علو
چون زینب صبور مگر آفریده‏ای؟


8- ایثار یکی دیگر از صفات حسنه انسان ‏های برتر، مقدم داشتن دیگران برخود است. امام علی(علیه السلام) فرمود: «الایثار اعلی الایمان(26)؛ ایثار، بالاترین درجه ایمان است.» و فرمود: «الایثار اعلی الاحسان(27)؛ ایثار برترین احسان است.»
زینب مجلله در این صفت نیز گوی سبقت را از دیگران ربوده است. او برای حفظ جان دیگران، خطر را به جان می ‏خرد و در تمام صحنه‏ ها، دیگران را بر خود مقدم می ‏دارد. او در ماجرای کربلا حتی از سهمیه آب خویش استفاده نمی ‏کرد و آن را نیز به کودکان می‏ داد. در بین راه کوفه و شام، با این که خود گرسنه و تشنه بود، ایثار را به بند کشیده و آن را شرمنده ساخت. امام زین العابدین(علیه السلام) می ‏فرماید: «انها کانت تقسم ما یصیبها من الطعام علی الاطفال لان القوم کانوا یدفعون لکل واحد منا رغیفا من الخبز فی الیوم واللیلة(28)؛ عمه‏ام زینب[در مدت اسارت]، غذایی را که به عنوان سهمیه و جیره می ‏دادند، بین بچه ‏ها تقسیم می ‏کرد، چون آن‏ ها در هر شبانه روز به هر یک از ما یک قرص نان می ‏دادند.» او سختی ‏ها و تازیانه‏ ها را به جان خود می‏ خرید و نمی ‏گذاشت ‏بر بازوی کودکان اصابت کند.
9- شجاعت و شهامت از صفات بارز پروا پیشگان این است که خدا در نظر آنان بزرگ و غیر او در نظرشان کوچک، حقیر و فاقد اثر می‏ باشد. امام علی(علیه السلام) می ‏فرماید: «عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی اعینهم(29)؛ خالق در جان آنان بزرگ است، پس غیر او در چشم شان کوچک می باشد.» سر شجاعت اولیای الهی نیز در همین است. زینب که خود چنین دیدی دارد، و در خانواده شجاعت تربیت ‏شده است، از شجاعت ‏حیدری بهره‏ مند است. او به«لبوة الهاشمیة(30)؛ شیر زن هاشمی‏» لقب گرفته است و چون مردان بر سر دشمن فریاد می ‏زند، توبیخ شان می ‏کند، تحقیرشان می‏ کند، و از کسی هراسی به دل ندارد. او از برق شمشیر خون چکان آدم کشان واهمه ندارد، در آن روز فراموش نشدنی، در میان آن همه شمشیر و آن همه کشته فریاد می‏ زند که آیا در میان شما یک مسلمان نیست؟ در مجلس ابن زیاد، بدون توجه به قدرت ظاهری او گوشه‏ای می ‏نشیند و با بی اعتنایی به سؤالات او تحقیرش می‏ کند، او را«فاسق‏» و«فاجر» معرفی می‏ کند و می‏ گوید: «الحمدلله الذی اکرمنا بنبیه محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) وطهرنا من الرجس تطهیرا وانما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر وهو غیرنا(31)؛ سپاس خدای را که ما را با نبوت حضرت محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) گرامی داشت، و از پلیدی‏ ها پاک نمود. همانا فقط فاسق رسوا می ‏شود، و بدکار دروغ می ‏گوید، و او غیر ما می ‏باشد.»
و هم چنین در مقابل یزید خیره سر، و دهن کجی ‏ها و بد زبانی ‏های او، شجاعت ‏حیدری را به نمایش گذارده، چنین می‏ گوید: «لئن جرت علی الدواهی مخاطبتک انی لاستصغر قدرک واستعظم تقریعک واستکبر توبیخک(32)؛ اگر فشارهای روزگار مرا به سخن گفتن با تو واداشته[بدان که] من قدر و مقدار تو را کوچک پنداشته و سرزنش تو را بزرگ شمرده و توبیخ کردن تو را بزرگ می ‏دانم.»
صدای زنده علی به صوت دلپذیر تو
اسیر شام بودی و یزید شد اسیر تو
10- فصاحت و بلاغت هر خطیبی بخواهد فصیح و بلیغ سخن بگوید، علاوه بر استعداد ذاتی، باید بارها تمرین عملی انجام دهد، هم چنین در حین خطابه لازم است از نظر روانی و جسمانی کاملا آماده باشد تا بتواند خطبه‏ای فصیح و بلیغ ادا کند. و مستمعین باید با او هماهنگ باشند و الا یارای سخن گفتن نخواهد داشت تا چه رسد به این که فصیح و بلیغ بگوید.
زینب بدون آن که دوره دیده و یا تمرین خطابه کرده باشد و در حال تشنگی، گرسنگی، خستگی اسارت، و از نظر روانی داغ دار، آواره و تحقیر شده با کسانی سخن می ‏گوید که نه تنها با او هماهنگ نیستند بلکه حتی سنگ و خاکروبه بر سر او ریخته‏اند، با این حال صدای زینب بلند می‏ شود که: «ای مردم کوفه! ای نیرنگ بازان و بی وفایان . . .» سخنان زینب(سلام الله علیها) چنان بود که وجدان خفته مردم را بیدار کرد و صدای گریه از زن و مرد و پیر و جوان و خردسال بلند شد.
خزیم اسدی می ‏گوید: متوجه زینب شدم، به خدا سوگند زنی را که سر تا پا شرم و حیا باشد، سخنران ‏تر از او ندیدم، گویی زینب از زبان علی(علیه السلام) سخن می ‏گفت.
و همو می ‏گوید: پیر مردی را در کنار خود دیدم که بر اثر گریه محاسنش غرق اشک شده بود و می ‏گفت: پدر و مادرم فدای شما باد، پیرمردان شما بهترین پیرمردها، جوانان شما برترین جوان ‏ها و زنان شما نیکوترین زنان هستند. نسل شما بهترین نسلی است که نه خوار می‏ گردد و نه شکست می‏ پذیرد(33).
پی نوشت ‏ها:
1) شیخ ذبیح الله محلاتی، ریاحین الشریعة، (تهران، دار الکتب الاسلامیة) ج‏3، ص‏46.
2) همان، ج‏3، ص‏210.
3) همان، ج‏3، ص‏39.
4) بقره/31- 32.
5) کهف/65.
6) شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، (تهران، علمیه اسلامیه، چاپ قدیم، 1331 ه . ش) ج‏1، ص‏298.
7) ذاریات/56.
8) محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ج‏6، ص‏238.
9) ریاحین الشریعه(پیشین)، ج‏3، ص‏62.
10) همان، ج‏3، ص‏62.
11) همان، ص 61- 62.
12) نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت 466.
13) جزائری، الخصائص الزینبیه، ص‏345.
14) نساء/59.
15) پیامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، علی(علیه السلام)، فاطمه(سلام الله علیها)، امام حسن(علیه السلام)، امام حسین(علیه السلام)، امام سجاد(علیه السلام) و امام باقر(علیه السلام).
16) الکوکب الدری، ج‏1، ص‏196.
17) بحار الانوار(پیشین)، ج‏45، ص‏110- 111.
18) همان، ج‏45، ص‏133.
19) همان، ج‏45، ص‏58، و معالی السبطین، ج‏2، ص‏88.
20) بحار الانوار، (پیشین)، ج‏45، ص‏46.
21) همان، ج‏45، ص‏61.
22) همان، ج‏45، ص‏179.
23) مثل بقره/155 و . . . .
24) بحارالانوار، (پیشین)، ج‏45، ص‏115- 116 .
25) همان، ص‏116.
26) میزان الحکمة، ج‏1، ص‏4.
27) همان.
28) ریاحین الشریعة، (پیشین)، ج‏3، ص‏62.
29) نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 182.
30) زیارت نامه حضرت زینب(سلام الله علیها).
31) بحار الانوار، ج‏45، ص‏154 و ص‏115.
32) همان، ص‏134.
33) همان، ج‏45، ص‏108 و ص‏110.
منبع: سایت حوزه
بسم الله
.
.
بستن آب
.
روز هفتم غمى ديگر بر غمهاى زينب (س ) افزوده گشت . فرمانى از ابن زياد رسيد كه نگذاريد حسين و اصحاب او از آب استفاده كنند، و بدين طريق تشنگى ياران به ويژه فرزندان و كودكان دل زينب (س ) را به درد مى آورد .
هر چند در اين فرصت گاه و بى گاه ابوالفضل و على اكبر (ع ) در كنار ساير ياران امام حسين (ع ) مقدار كمى آب تهيه مى كردند، و صفوف فشرده دشمن را به عقب مى راندند، ولى جوابگوى نياز شديد تشنگى و مشكلات همه ياران و عزيزان نبود؛ آن هم در هواى گرم تابستان كربلا .
سكينه دختر امام حسين (ع ) مى گويد: صبر كن . چگونه صبر كند بچه شير خواره اى كه دوام صبر ندارد؟
.

.
.
سركشى به خيمه
.
از حضرت زينب (س ) نقل شده فرمود: در شب عاشورا، نصف شب به خيمه برادرم حضرت عباس (ع ) رفتم ديدم جوانان بنى هاشم به دور او حلقه زده اند و او مانند شير ضرغام با آنها سخن مى گويد و به آنها مى فرمايد: (اى برادرانم و اى پسر عموهايم ! فردا هنگامى كه جنگ شروع شد، نخستين كسانى كه به ميدان رزم مى شتابد، شما باشيد، تا مردم نگويند: بنى هاشم جمعى را براى يارى خواستند، ولى زندگى خود را بر مرگ ديگران ترجيح دادند ...).
جوانان بى هاشم پاسخ دادند: (ما مطيع فرمان تو مى باشيم ).

حضرت زينب (س ) مى گويد: از آنجا به خيمه (حبيب بن مظاهر) رفتم ديدم با ياران (غير بنى هاشم ) جلسه مذاكره تشكيل داده و به آنها مى گويد: (فردا وقتى كه جنگ شد، پيشقدم شويد و نخست به ميدان برويد، و نگذاريد كه يك نفر از بنى هاشم ، قبل از شما به ميدان برود، زيرا كه بنى هاشم ، سادات و بزرگان ما مى باشند ...)
اصحاب گفتند: (سخن تو درست است ) و به آن وفا كردند .
.
.
.
شنيدن صداى سپاه دشمن
.
حسين (ع ) در آن هنگام در پيش خيمه خود نشسته و تكيه به شمشير داده و سر مبارك بر روى زانو قرار داده و به خواب رفته بود .
زينب (س ) كه صداى همهمه اسبان و لشكريان را شنيد، نزديك برادرش آمده و عرضه داشت : اى برادر! آيا صداهاى مخالفان را نمى شنوى كه اينك به طرف خيام نزديك مى شوند .

حسين (ع ) سر برداشت ، فرمود: هم اكنون رسول خدا (ص ) را در خواب ديدم كه فرمود: حسين جان بدين زودى بر ما وارد خواهى شد .
زينب (س ) كه اين سخن دلخراش را شنيد، سيلى به صورت زد و اظهار دردمندى و بيچارگى نمود. حضرت او را دلدارى داده و امر به آرامش فرمود.
بسم الله
.
.
در خواست آب از زينب (س )
.
.
.
از شيخ بزرگوار (جعفر بن محمد نما) در كتاب (مثيرالاحزان ) و او از سكينه روايت كرده كه مى فرمود :
.
در روز نهم محرم آب ما تمام شد و عطش ما شدت نمود. آب از ظرفها و مشكها خشك شده بود. چون من و بعضى از اطفال ما، تشنه شديم ، من به سوى عمه ام زينب رفتم تا او را از تشنگى خود خبر دهم كه شايد آبى ذخيره شده باشد براى ما.
پس ديدم كه عمه ام در خيمه نشسته است و برادر شير خوارم بر دامن او است . و آن كودك گاهى مى نشيند و گاهى بر مى خيزد، و مانند ماهى در آب ، در حركت و اضطراب است و فرياد مى كند و عمه ام مى گويد: صبر كن . اى پسر برادر! و كجاست براى تو صبر و حال آنكه بر اين حالت مى باشى . گران است براى عمه تو كه صداى تو را بشنود و نفعى به حال تو نبخشد. چون من اين را شنيدم ، صدا به گريه بلند كردم .
زينب گفت ، سكينه ؟ گفتم : بلى .
.
گفت : چرا گريه مى كنى ؟ گفتم : براى عطش برادرم (و احوال خودم را به عمه ام نگفتم كه مبادا اندوه او زياد شود).
پس گفتم : اى عمه ! چه مى شود كه به سوى بعضى از عيالات انصار بفرستى ، شايد آنها آبى داشته باشند؟! . عمه ام برخاست و آن كودك را گرفت و به خيمه عموهايم رفت و ديد كه آبى ندارند، و بعضى از كودكان ما به دنبال او روانه شدند براى طمع آب .
.
پس در خيمه پسر عموهايم (اولاد امام حسن ) نشست و فرستاد به سوى خيمه اصحاب كه شايد آبى بيابد. پس نيافت .
چون از يافتن آب ماءيوس شد، به خيمه خود برگشت ، در حالى كه همراه او قريب به بيست كودك از پسر و دختر بودند. پس شروع كرد به فرياد نمودن . ما هم همه فرياد كرديم .
.
مردى از اصحاب پدرم كه او را (برير) مى گفتند (و او را سيد قراء مى گفتند) چون صداى گريه ما را شنيد، خود را بر زمين انداخت و خاك بر سر خود ريخت .
و به اصحاب خود خطاب كرد: آيا شما را خوش آيند است كه دختران فاطمه بميرند و حال اينكه قائمه شمشيرها در دستهاى ما باشد؟! نه ، قسم به خدا كه بعد از ايشان در زندگى خير نيست ، بلكه بايد پيش از ايشان در حوضهاى مرگ وارد شويم .
.
اى اصحاب من ! هر يك دست يكى از اين كودكان را بگيريم و بر آب هجوم آوريم پيش از اينكه ايشان از تشنگى بميرند و اگر اين قوم با ما مقاتله كنند ما هم با ايشان مقاتله مى كنيم . يحيى بن مازنى گفت : موكلين آب فرات بر قتال ما اصرار خواهند داشت ، اگر اين كودكان را به همراه بريم شايد به ايشان تيرى يا نيزه اى خورد و ما سبب آن شده باشيم . ليكن راءى آن است كه مشكى با خود بر داريم و آن را پر آب كنيم . آن وقت اگر با ما مقاتله كردند ما هم مقاتله كنيم . و اگر كسى از ما كشته شد، فداء دختران فاطمه باشد. برير گفت : اين فكر خوبى است .
پس مشكى گرفتند و به جانب آب رفتند و ايشان چهار نفر بودند. چون موكلين آب فرات مشاهده نمودند گفتند كه شما باشيد تا ما رئيس خود را خبر دهيم ميان برير و رئيس ايشان قرابتى بود.
.
پس چون او را خبر دادند گفت : ايشان را راه دهيد تا آب بياشامند چون داخل آب شدند و سردى آب را احساس كردند صدا به گريه بلند نموده
گفتند: خدا لعنت كند ابن سعد را كه از اين آب جارى به جگر آل پيغمبر قطره اى نمى رسد. برير گفت : پشت سر خود را نگاه كنيد و تعجيل كنيد و آب برداريد كه دلهاى اطفال حسين از تشنگى گداخته است و شما نياشاميد تا جگر اولاد فاطمه سيراب شود. ايشان گفتند: قسم به خدا برير! ما آب نمى آشاميم تا دلهاى اطفال حسين سيراب شود. .
.
شخصى از موكلين فرات اين حرف را شنيد و گفت : شما خود داخل آب شديد، اين برايتان كافى نيست كه براى اين خارجى آب مى بريد؟ قسم به خدا كه اسحاق را از اين كار باخبر مى كنم . برير گفت : اى مرد كتمان كن امر ما را. پس برير به نزديك او رفت تا او را گرفته باشد كه خبر به اسحاق نرسد. آن مرد فرار كرد و اسحاق را خبر كرد.
.
او گفت : سر راه را برايشان بگيريد و ايشان را بياوريد به نزد من ، و اگر ابا كردند با ايشان مقاتله كنيد. پس سر راه را بر برير و اصحاب او گرفتند. مقاتله اى بين ايشان در گرفت و برير شروع به موعظه نمود. صداى او به گوش امام حسين (ع ) رسيد. چند نفر فرستاد كه او را يارى كنند.
.
پس ايشان رفتند و موكلين فرار كردند و آب را آوردند. اطفال به يك دفعه بر سر آب جمع شدند و شكمها و سينه ها را بر مشك گذاشتند، كه ناگاه بند مشك باز شد و آب بر زمين ريخت كودكان به يك دفعه به فرياد آمدند برير به صورت خود زد و گفت : والهفاه بر جگر دختران فاطمه (سلام الله علیها)
بسم الله
.
.

كنار بدن برادر


.

در كتاب (دمعة الساكبة ) آمده است : از ابن رياح رسيده كه او گفته : من در جنگ و كارزار كربلا حاضر بوده و به چشم ديدم ، چون امام حسين (ع ) كشته شد. زنى آمد در حالى كه به وسيله دامنهايش مى لغزيد تا اينكه بر زمين افتاد،

سپس به پا خاسته فرياد مى زد: اى حسينم ، اى امام و پيشوايم ، اى كشته شده ام ، اى برادرم ! آن گاه آمد به سوى جسد و تن آن حضرت در حالى كه آن بزرگوار جثه و تنى بى سر بود. چون او را ديد، دست در گردنش انداخته و پى در پى نعره و فرياد مى زد، تا اينكه هر كس را (در آنجا) حاضر بود به گريه در آورد.

سپس پرسيدم : او كيست ؟ گفتند او زينب دختر اميرالمؤ منين (ع ) است
.
.
.
زينب (س ) بر فراز تل زينبيه

.
حضرت حجت بن الحسن (عج ) در زيارت ناحيه مقدسه ، اين صحنه را متذكر مى گردد و مى فرمايد: اى جد بزرگوار! اين منظره را چگونه به ياد بياورم ، آن گاه كه بانوان حرم اسب تو را سرافكنده و مصيبت زده ديدند و زينش را واژگون يافته و از خيمه ها بيرون آمده و با ديدن آن منظره موها را پريشان نمودند و سيلى به صورت خود مى زدند و چهره هايشان آشكار شده و فريادشان بلند بود؛
زيرا عزت خود را از دست رفته مى ديدند: با اين حال به سوى قتلگاه شتافتند و ديدند شمر روى سينه ات نشسته و خنجرش را بر گلويت نهاده تا سرت را از بدن جدا نمايد !
زينب بر فراز تل زينبيه شاهد اين ظلم آشكار است و صحنه را با چشم سر و دل مشاهده مى كند.
از دل سوخته خويش فرياد برآورد: (يابن محمد المصطفى ! جواب خواهرت را بده )

بار دوم فرمود: (برادر! جواب مرا بده .)
.
بار سوم فرمود: (الان تو را به كسى قسم مى دهم كه حتما جواب مرا بدهى . حسينم تو را به جان مادرمان زهرا جوابم را بده .)
امام در لحظات مرگ و زندگى سر خويش را بلند نمود و امر فرمود: (از اين صحنه ، دور شويد .) امر امام واجب است .
زينب بچه ها را به سوى خيمه ها روانه نمود؛ اما مقاتل نويسان مى نويسند: زينب پشت به حسين ننمود؛ بلكه عقب عقب به طرف خيام مى رفت و چشم از چهره حسين بر نمى داشت




.
.
-------------------------------------------------------------------------------- ===================================================.
.
پرستارى زينب (س ) از فاطمه صغرى
.
.
طبق نقل علامه مجلسى ، فاطمه صغرى دختر امام حسين (ع ) مى گويد :
.
.
كنار خيمه ايستاده بودم و پيكردهاى پاره پاره شهيدان كربلا را مى نگريستم ، در اين فكر بودم كه بر سر ما چه ..خواهد آمد، آيا ما را مى كشند يا اسير مى كنند؟
ناگاه سوارى از دشمن به سوى ما آمد، با گره نيزه اش به بانوان مى زد و چادر و روسرى آنها را مى كشيد و غارت مى كرد و آنها با فريادهاى خود، پيامبر (ص ) على ، حسن و حسين (ع ) را به يارى مى طلبيدند، بسيار پريشان بودم و بر خود مى لرزيدم ، به عمه ام زينب (ام كلثوم كبرى ) پناه بردم .
.
در اين هنگام ديدم ، ستمگرى به سوى من آمد، فرار كردم و گمان نمودم كه از دستش نجات مى يابم ، با كعب نيزه بر بين شانه هايم زد، از جانب صورت به زمين افتادم ، گوشواره ام را كشيد و گوشم را دريد و گوشواره و مقنعه ام را ربود.
خون از ناحيه گوش بر صورت و سرم جريان يافت ،
بى هوش شدم ، وقتى كه به هوش آمدم ، ديدم سرم بر دامن عمه ام زينب (س ) است .
او گريه مى كرد و به من مى فرمود: (برخيز به خيمه برويم و ببينيم تا بر بانوان حرم و برادر بيمارت چه گذشت ).
.

برخاستم و گفتم : (اى عمه جان ! آيا پارچه اى هست تا با آن سرم را از نگاه ناظران بپوشانم ؟)
زينب (س ) فرمود: (يا بنتاه ! عمتك مثلك ) دخترم ! عمه تو نيز مثل تو است .
با هم به خيمه بازگشتيم ، ديدم آنچه در خيمه بود، همه را غارت كردند و امام سجاد (ع ) به صورت بر زمين افتاده است و از شدت گرسنگى و تشنگى و دردها قدرت حركت ندارد، ما براى او گريه كرديم و او براى ما گريه كرد

.

[/font][font=B Mitra].
.
عمتک مثلک....
من همیشه وقتی این مطلب رو به یاد می یارم فقط میگم ان شاء الله که دروغه...
آره دروغه همه اینها ان شاء الله...
.
بسم الله الرحمن الرحیم
.
این شعر از كتاب
"یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره"
سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

.
بحر طویل خطبه ی حضرت زینب سلام الله علیها در کوفه
.
.
کوفه شهری است پر از فتنه و آشوب و بلا صحنه ای از کرب و بلا، خلق ز اطراف و ز اکناف روان گشته سوی شهر، گروهی به جگر سوز و گروهی به بصر اشک و گروهی زخوارج همه خشنود زخشم احد قادر معبود، همه منتظر عترت پیغمبر اسلام، به کوفه شده اعلام که از جور و جفا و ستم و گردش ایام، رسیدند به آیین اسارت حرم الله به عز و شرف و جاه، به اشک و شرر و آه ستادند و گشودند همه چشم تماشا، که ببینند اسیران شه کرب و بلا را
.
.
در آن هلهله و شور، گروهی شده محزون و گروهی شده مسرور، گروهی زخدا دور، در آن عرصه ی محشر صدف بحر ولایت، ثمر نخل ولا، دخت علی، شیر خدا جلوه ی مصباح، هدا، شیرزن کرب و بلا، زینب کبرا، به همان شیوه ی حیدر، به همان عزت مادر، به بلندای مقام دو برادر، به فصاحت، به بلاغت، به شهامت، به شجاعت، چو یکی کوه مقاوم، به خروش دل دریا، به نهیبی که صلای علوی داشت به نام احد قادرمنان به چنین خطبه سخن گفت که دیدند به نطق اش نفس شیر خدا را
.
.
بعد حمد احد و نعت محمد همه دیدند که آن عصمت دادار ندا داد که ای وای بر احوال شما مردم غدارِ ستم پیشه ی مکارِ جنایت گرِ بی عار، عجیب است که دارید بدین ننگ به دل ناله به رخ اشک الهی نشود اشک شما خشک و بگریید به این ننگ که بردامن آلوده نهادید، شما آن زنی استید که بگسیخت همه رشته ی خود را و شما سبزی فاسد شده در مزبله هایید، شما همچو گچ روی مزارید، ندارید به جز زشتی و پستیّ و دورویی که خود آراسته مانند زنان در اجنبیانید، بگریید که پستید نخندید که مستید همین لکه ی ننگی که نهادید به دامن، به خدایی خدا پاک به صد بحر نگردد، نتوان شست به آب دو جهان ننگ شما را
.
.
وای بر حال شما مردم کوفه! به جگر پاره ی پیغمبر اسلام چه کردید که از آن، جگرِ ختمِ رسل پاره شد و سوخت، بدانید که از آتش بیداد شما سوخت دل فاطمه آن بضعه ی پیغمبر اکرم، به خود آیید و ببینید چه خون های شریفی زِ دم تیغ شما ریخته برخاک، چه تن های لطیفی که زشمشیر شما شد همه صدچاک، چه بی باک کشیدید به آتش حرم آل نبی را و کشاندید به صحرا و در و دشت زن و دختر و اطفال صغیری که نهادند سر از کثرت وحشت به بیابان و دویدند روی خار مغیلان و زدید از ره بیداد به کعب نی و سیلیّ ستم در حرم آل علی فاطمه ها را به خدا پیش تر از این ستم و ظلم و جنایت چه به مکه چه مدینه چه سر کوچه و بازارندیدند ندیدند قدو قامت ما را
.
.
گر از این ظلم و ستم ابر شود آتش وباران همه خون گردد و چون سیل ببارد به زمین یا که سماوات شوند از همه سو پاره و ریزند زافلاک به روی کره ی خاک و یا باز شود کام زمین و بکشد در دل پر آتش خود خلق جهان را عجبی نیست، شما نامه نوشتید که فرزند پیمبر به سوی کوفه بیاید، در رحمت به سوی خلق گشاید، همه گفتید که باید پسر فاطمه برما ره توحید نماید، به چه تقصیر کشیدید به رویش ز ره کینه وتزویر همه نیزه و شمشیر، گه از سنگ و گهی تیر، کجا رفت جوانمردی و قدر و شرف و غیرت و مردانگی افسوس که کشتید پس از کشتن هفتاد و دوتن مثل علی اکبر و عباس نهادید به نی رأس امام شهدا را
.
.
کوفه رفته است فرو یکسره درننگ، از این خطبه شده زاده ی مرجانه دگر شیشه ی عمرش هدف سنگ، که ناگاه سر یوسف زهرا به سرِنیزه عیان گشت همان روبه روی محمل زینب همه گفتند امان از دل زینب، به جبین خون و به رخ زخم و به لب آیه ی قرآن، چه دل انگیز صدایی، چه ندایی، چه نوایی که زمام سخن از زینب مظلومه گرفته نه همین برد دل خواهر خود را که دل دشمن خود را نه دل دشمن خود را که دل قاتل خود را همه گشتند در آن جلوه گری محو جمالش، همه مبهوت جلالش، همه دادند به انگشت نشانش، نگه او به روی زینب و زینب نگه افکند به رویش که هلالم! چه قَدَر زود غروبِ تو سیه کرد همه ارض و سما را
.
.
گل احمد، گل حیدر، گل زهرا، همه ی آرزوی من به سر و صورت خونین و به پیشانی بشکسته ولب های به خون شسته و چشمان خدابین و به اشکی که روان است زچشمت به رگ پاره و خونی که روان است ز رگ های گلویت، نگهم کن، نگهم کن، نگهم کن که دلم پاره شد از نغمه ی قرآنِ سرت بر سر نیزه، عجبا فاطمه می گفت به من قصه ی داغ تو، نمی گفت که روزی به سر نیزه سر پاک تو بر محمل من سایه کند، لب بگشا ای به لبت آیه ی قرآن نه به من با گل نورسته خود حرف بزن، در تب و در تاب شده، بر تو دلش آب شده، تا ز تنش روح نرفته است بخوان بار دگر آیه ی قرآن و بگو ذکر خدا را.
.
بسم الله الرحمن الرحیم





[تصویر: aghilatol-arab.jpg]

همه می دانستند، عشق زینب (سلام الله علیها) را به حسین (علیه السلام). در خاطره ها مانده بود، اوج وابستگی شان. عبدالله بن جعفر (1) وقتی به خواستگاری او رفته بود، زینب (سلام الله علیها) برایش شرط گذاشته بود: «حسین (علیه السلام) بخواهد به سفری طولانی برود، من نیز می روم!»

هر که نشنیده بود، آوازه ی عشق شان را، حتماً در کربلا دیده بود، سوز و گداز او را. وقتی که به صحرای نینوا رسیدند، حسین (علیه السلام) عرق از پیشانی برگرفت و آهی کشید و فرمان راند: «پیاده شوید و بار شترها را باز کنید. اینجا منزل گاه ماست.» (2) عباس (علیه السلام) که شتر زینب را نشاند. زینب (
سلام الله علیها) سراسیمه پیاده شد و به سمت برادر دوید؛ از نگاهش می بارید: «اینجا؟ اینجا بار بیندازیم؟ در این بیابان؟ با این زن و فرزند؟» و حسین (علیه السلام) لبخند زده بود. به جای پاسخ به سوال چشمانش، شعری خواند:
«روزگار! بد دوستی هستی، چقدر در شب و صبح تو طالبان حق کشته شوند؟، هر موجودی راه مرا خواهد رفت، حرکت به سوی پروردگار خویش!» (3)

و زینب (
سلام الله علیها) در میان دویدن ایستاد. چنگ به گلو انداخت و هر چه کرد، بغضش فرو ننشست. یعنی وقت وعده ی مادر رسیده بود؟ چه زود بود برای جدایی او از حسین (علیه السلام). گریست؛ تلخ. بی آنکه نیازی باشد تکرار کرده بود:

«شعر رفتن می خوانی؟» و بی آنکه بخواهد بشنود، پاسخ شنید: «آری خواهر من! چنین است.»

همه دیده بودند، زینب (
سلام الله علیها)، چگونه تاب از کف داد، چگونه شیون سر داد و بر سر و رویش سیلی زد که: «آه ! حسین (علیه السلام) خبر از جدایی می دهد.» همه دیده بودند، حسین (علیه السلام) چگونه به سمتش آمد، چگونه دست لرزانش را میان دستان مهربانش گرفت، گفت: «زینبم شکیبایی کن!» (4)؛ آرامش کرد... دیده بودند، اشک های ناتمام زینب را.
هر که ندیده بود این را، حتماً سوگواری زینب (
سلام الله علیها) را کنار گودال شنیده بود. هم یزیدی ها دیده بودند او را هم حسینی ها. دیده بودند چگونه نیزه و شلاق را بر بدن تاب می آورد تا یک لحظه بیشتر جسم بی جان برادر را در آغوش نگه دارد. شنیده بودند، آوای حزن انگیز عزای او را. (5)

اکنون، وقتی ابن زیاد با وقاحت می پرسید: «دیدی خدا با برادرت چه کرد؟» (6) نگاه ها دوخته شده بود به لبهای دختر زهرا (
سلام الله علیها).

زینب دهان به سخن گشود و یک لحظه گمان کردند، محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بر بلندی های مکه به آواز بلند «قولوا لااله الا الله، تفلحوا» می گوید، یک لحظه گمان کردند، علی (علیه السلام) خطابه می خواند بر منبر کوفه، گمان کردند، فاطمه (
سلام الله علیها) آرام از در کاخ داخل شد و «بسم الله» گفت، یک لحظه گمان کردند، حسن (علیه السلام) با صدای بلند فریاد کرد، یک لحظه همه، صدای حسین (علیه السلام) را شنیدند:
«ما رأیتُ الّا جمیلاً.» (7)
(جز زیبایی چیزی ندیدم
.
)

پی نوشت:
1. همسر حضرت زینب (سلام الله علیها)
2. سید بن طاووس، لهوف، نشر نبوغ، ص111
3. همان، ص 113
4. همان، ص 115
5. همان، صص 179- 181
6. همان، ص 211
7. همان.
زیر لب زمزمه مى کنى : کاش هزار فرزند مى داشتم و همه را فداى یک تار موى حسین مى کردم ...
و نام آرام بخش حسین(علیه السلام) را زیر لب ترنم مى کنى:

حسین ! حسین ! حسین!

حسین(علیه السلام) اگر بود، تحمل همه این رنجها و دردها و داغها اینقدر مشکل نبود. حتى داغ على اکبر، حتى مصیبت قاسم ، حتى شهادت على اصغر، حتى عروج عباس!...

حسین ! حسین ! حسین!

تو اگر بودى ، سینه تسلاى تو اگر بود، نگاه آرام بخش تو اگر بود، همه غمهاى عالم ، قابل تحمل بود...
.
.

[تصویر: 8cead2c0a92caf890c075fd5c16ba400-300]
بسم الله
.
.
خطابه زينب (س ) در دار الاماره ابن زياد
.
زينب كبرى (س ) نه تنها با مردم كوفه سخن گفت و آنان را بر كار زشتى كه مرتكب شده بودند ملامت و عتاب كرد، كه در دارالاماره (ابن زياد) نيز چنان نيرومندانه ايستاد و سخن پرخاشگرانه گفت و آن پليد را كه سرمست پيروزى (پندارى ) بود، حقير و كوچك شمرد كه توان سخن گفتن را از او گرفت .
ابن زياد براى اينكه زينب كبرى (س ) را كوچك بشمارد، رو به آن حضرت كرده و گفت : خداى را شكر، كه شما را رسوا نمود و مردان شما را كشت و وحى و اخبارتان را دروغ گردانيد!!

.
زينب (س )، اين مرد آفرين روزگار، بى آنكه هيبت مجلس در روح بلندش كوچك ترين تاءثيرى گذارد، با نگاهى تحقيرآميز، در پاسخ فرمود:
(الحمد لله الذى كرمنا بنبيه و طهرنا من الرجس تطهيرا. انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا. ثكلتك امك يا ابن مرجانة )؛
( حمد و سپاس خدا را كه ما را به وسيله پيامبرش گرامى داشت و از هر پليدى و آلودگى پاك و مبرا ساخت و همانا شخص ‍ تبه كار رسوا مى شود و بدكار دروغ مى گويد و او غير از ماست مادرت به عزايت بنشيند، اى فرزند مرجانه !)
.
عبيدالله در حالى كه از خشم ، رگ هاى گردنش پر از خون شده بود، با مسخره گفت : چگونه ديدى كار خدا را درباره برادرت و خاندانت ؟
.
زينب (س ) با همان بى اعتنايى فرمود:
(ما راءيت الا جميلا اولئك قوم كتب الله عليهم القتل فبرزو و الى مضاجعهم و سيجمع الله بينك و بينهم فتختصمون عنده فانظر لمن الفلج يابن مرجانة )؛
هر چه ديدم (چون در راه خدا بود) زيبايى و خير بوده است .
آنان گروهى بودند كه خداوند كشته شدن را بر آنها نوشته بود و از اين روى (مردانه ) به قتلگاه خويش شتافتند و زود است كه خداوند تو و آنها را در يك جا جمع كند و در پيشگاه او محاكمه شويد، تا معلوم شود حق با كيست اى پسر مرجانه .

.
.
آيينه عفاف در مجلس ابن زياد
.
اسيران آل پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به مجلس ‍ پسر زياد وارد كردند. در ميان اسيران ، زينب كبرى يا آيينه عفت و پاكدامنى و فصاحت على (ع ) كه سخت اندوهناك بود و كهنه ترين جامه ها را پوشيده بود، به طور ناشناس در يك طرف مجلس قرار گرفت و كنيزان اطرافش را احاطه كردند.
.
ابن زياد پرسيد: اين زن كه از برابر ما گذشت بو در يك طرف مجلس قرار گرفت و زنان اطراف او را گرفتند كيست ؟
زينب (س ) پاسخ او را نداد.
پسر زياد بار ديگر همان سؤ ال را مكرر كرد. يكى از كنيزان او را معرفى كرده و گفت : اين زن ، يادگار زهرا دختر رسول خداست .
.

ابن زیاد كه او را شناخته ، مخاطب ساخته و گفت : ستايش خدا را كه شما را رسوا كرد و از دم تيغ گذرانيد و دروغ شما را آشكار نمود.
.

زينب (س )، در اين جا طاقت نياورده و فرمود: ستايش خدا را كه ما را به بركت پيمبر بزرگوارش گرامى داشته و از پليدى پاك و پاكيزه نموده و همانا آدم بدكار رسوا مى شد و دروغ مى گويد و او هم غير از ماست .
.
پسر زياد پرسيد: چگونه يافتى كارى كه خدا با خاندان تو به انجام آورد؟
.

زينب (س ) فرمود: خداى متعال كشتن در راه خودش را براى آنان مقدر فرموده بود و آنها به طورى كه او اراده كرده بود كشته شدند و به آرامگاههاى هميشگى خود رهسپار شدند و به زودى خدا ميان تو و ايشان گرد خواهد آورد و در پيشگاه داد او حجت خواهند كرد و با شما دشمنى خواهند نمود.
.
از اين سخنان كه بر خلاف انتظار پسر زياد بود و نمى خواست در چنان محفلى با اين گونه سخنان رو به رو شود، آتش خشمش شعله ور شد و خواست او را سياست كند.
عمروبن حرث به شفاعت برخاسته ، اظهار داشت : اى پسر زياد، گوينده اين سخنان زن است و زن را نمى توان در برابر گفته هايش ‍ مؤ اخذه كرد و از او خرده گيرى نمود.
.

پسر زياد كه پاسخ صحيحى نداشت ، دهان نحس خود را گشوده و گفت : خداى متعال دل مرا از كشتن سركشان و عاصيان خاندان تو شفا داد.
.
زينب (س ) از شنيدن اين گفته سخت ناراحت شد، چنان كه سراپاى او را آتش زد و شروع كرد به گريستن و فرمود:
اى بى حيا! به جان خودم سوگند، بزرگ مرا شهيد كردى و پرده عزت و آرزوى مرا دريدى و شاخه بارور مرا جدا نمودى و اصل مرا از بن برانداختى و هر گاه از چنين امر خيرى كه اساس آسمان و زمين را به لرزه در آورد شفا پيدا كردى ، چنان است كه مى گويى شفا يافته .

.
پسر زياد كه اين بار هم با سخنان درشت و در عين حال اندوه آور رو به رو شد، گفت : اين زن سخن پرداز است و پدر او هم سراينده سخن پردازى بود.

.
زينب (س ) فرمود: زن را با سخن پردازى چه مناسبت ! من علاوه بر اين ماءموريت ، كار ديگرى دارم كه بايد به انجام آن بپردازم .
.
ليكن بى حيايى و خونريزى تو كار مرا به جايى رسانيد كه بايد آتش درونى خود را بدين وسيله خاموش بسازم
زینب علیهما السلام در محضر شش انسان کامل
حضرت زینب انسان‌های کاملی را درک کرده‌اند و نه تنها درک کردند، بلکه از نظر نسبی به آن انسان‌ها و به آن خاندان مرتبط هستند، زینب‌(سلام الله علیها) فرزند علی بن ابیطالبی است که دومین شخصیت جهان آفرینش و به تعبیری نفس پیامبر است، گرچه خود علی با توجه به اینکه پیامبر، مقام خاتمیت دارد و علی خلیفه و وارث اوست و به نحوی تقدم و تأخری بین ایشان است فرمود: « َ إِنَّمَا أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ مُحَمَّدٍ ص‏؛ کافی ج: ۱ ص: ۹۰» لکن با توجه به آیه مباهله « فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبینَ؛ آل عمران ۶۱ » حضرت نفس پیامبر است و زینب کبری از صلب چنین شخصیتی به ظهور رسید و این شأن کمی برای ایشان نیست، زینب‌(سلام الله علیها) مادری چون فاطمه زهرا‌(سلام الله علیها) دارد و از رحم چنین انسانی به ظهور رسیده و جد بزرگوار ایشان رسول الله‌(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است و برادرانی مانند امام حسن و امام حسین علیهما السلام دارد و این خاندان در جهان آفرینش خاندان ممتازی هستند، پس اصل انتساب به این خاندان برای ایشان شأن بزرگی است و جدای از این انتساب، ایشان محضر انسان کامل را درک کرده‌اند، آنهم شش انسان کامل یعنی رسول اکرم؛ علی بن ابیطالب، فاطمه زهرا؛ حسنین، زین‌العابدین و به قولی امام محمد باقر علیهم السلام و هر یک از ایشان به تنهایی یک دوره‌ای از آفرینش هستند و انسان کامل به تنهایی افضل است از دوره‌ای از دوره‌های آفرینش است و حضرت زینب‌(سلام الله علیها) درک محضر چنین انسان‌هایی کرده است و این مطلبی است که نمی‌توان به سادگی از کنار آن گذشت و این انتساب و درک چنین شخصیت‌های بزرگی در تکوین شخصیت انسان بسیار موثر است .
* ظهور امور غریبه در دوران کودکی و طفولیت
در دوران طفولیت و کودکی، اموری از این بی بی به ظهور رسید که می‌تواند شاهد صدقی بر این مدعا باشد؛ نقل شده است « روزى زینب کبرى(سلام الله علیها) که کودک بودند روى زانوى پدر بزرگوارش نشستند حضرت امیر(علیه السلام) فرمود: دخترم بگو احد. گفت احد. آن حضرت فرمود: بگو اثنین: ساکت شد و به پدر گفت زبانى که احد گفت چرا دو بگوید؟ حضرت‏ دختر را به سینه چسبانید و بوسید؛ «زندگانى فاطمه(سلام الله علیها) ، رسولى محلاتى، ص ۲۷۲» البته این مطلب درباره حضرت عباس نیز نقل شده است، این مطالب بلند چگونه از کودکی صادر می‌شود و چه توجیهی برای آن می‌توان داشت ؟! این‌گونه سخن گفتن و درک را تنها در انسان کامل می‌توان یافت .
زینب کبرى در حالی که دختر بچه کوچکی بود. گفت: بابا من را دوست دارى؟ گفت: بله! تو را دوست دارم. گفت: خدا را هم دوست دارى؟ امام گفت: بله خدا را هم دوست دارم. زینب گفت: نه نمى‏شود. در یک دل دو تا دوستى جمع نمى‏شود. بعد خود حضرت زینب گفت: تو خدا را دوست دارى، منتها چون ما بچه هستیم، به ما محبت دارى و شفقت دارى و دوستى اصلى مال خداست‏
گویا زینب در حقیقت به پدر بزرگوار خود درس پس می‌دهد و شنیدن چنین سخنی از طفلی خردسال عجیب است و حکایت از این دارد که او انسانی فوق معمول و برتر از دیگران است
بسم الله
.
.
گفتگو با ام حبیبه
.
.
ام حبيبه خادمه زينب (س ) در دوران حضور وى در كوفه ، صداى ام كلثوم را كه مى شنود،
مى گويد: غير از اهل بيت پيامبر اكرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) صدقه بر احدى حرام نمى باشد.
اينان كه هستند؟
.
زينب (س ) نگاهى به ام حبيبه مى كند و مى فرمايد:من الان از سرزمين كربلا مى آيم . اين گرد و غبار، گرد و غبار رنج كربلاست .
اما، گويى ام حبيبه او را نمى شناسد

.
زينب (س ) با سوز دل مى فرمايد : ام حبيبه ! منم ، زينب ، دختر على (ع )، تو در
اين كوفه كنيز من بودى . چگونه است كه مرا اينك نمى شناسى ؟
ام حبيبه نگران و مضطرب سؤ ال مى كند : اگر تو زينب هستى ، او هيچ گاه بدون برادرش حسين جايى نمى رفت ، بگو حسينت كجاست ؟
دل زينب (س ) آتش مى گيرد و مى فرمايد : نگاه بر نوك نيزه رو به رويت بنما. آن ، سر بريده حسين مى باشد !
.
.
.
لحظات آخر عمر زینب (سلام الله علیها)
.
.
در مدينه قحطى سختى رخ داده است . عبدالله بن جعفر كه بحر جود و كرم است و عادت بر بذل و عطا دارد، به دليل اينكه دستش ‍ از سرمايه دنيا تهيه گشته راهى شام مى گردد و به كار زراعت مشغول مى شود؛ ولى زينب ، هر روز او گريه و داغ دل است .
مدتى مى گذرد كه زينب گرفتار تب وصل خانواده اش مى گردد و هر لحظه مريضى او شدت پيدا مى كند،
تا اينكه نيمه ظهر به همسر خويش عبدالله مى گويد :بستر مرا در حياط به زير آفتاب قرار بده
.
.
عبدالله مى فرمايد : او را در حياط جاى دادم كه متوجه شدم چيزى را روى سينه خويش نهاده و مدام زير لب حرفى مى زند.
به او نزديك شدم ديدم پيراهنى را كه يادگار از كربلاست ؛ يعنى پيراهن حسين را، كه خونين و پاره پاره است ، بر روى سينه نهاده و مدام مى گويد:: حسين ، حسين ، حسين !...
لحظاتى بعد او وارد بر حريم اهل بيت النبوة گشت و كارنامه عمرش به به خير و سعادت ختم گرديد.
صفحه: 1 2 3
آدرس های مرجع