تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: شمیم علوی در گلستان سعدی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2

49- كفى بالقناعه ملكاً: ملك قناعت بس است.(بحار؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج4، ص1518)
سعدى گويد:
«درويشى مجرد به گوشه صحرائى نشسته بود. يكى از پادشاهان بر او بگذشت. درويش از آنجا كه فراغ مُلك قناعت است، سر برنياورد و التفاتى نكرد...»(ب1،ص28)

50- احذر الكبر؛ فانه رأس الطغيان و معصيه الرحمن: از تكبّر حذر كن؛ كه آن ريشه طغيان و نافرمانى خداى مهربان است.(غررالحكم)
و «انّ من أسخف حالات الولاه عند صالح الناس، ان يظن بهم حب ‏الفخر و يوضع امرهم على الكبر: از پست‏ترين حالات زمامداران در نزد مردمان درستكار، اين است كه گمان رود آنان شيفتة خودستايى گشته‏اند و كردارشان به تكبر تعبير شود.»(نهج‏البلاغه؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج11، ص5076)
اين دو حديث تا حدودى مناسب اين حكايت است كه:
«درويشى مجرد به گوشه‏صحرائى نشسته بود. يكى از پادشاهان بر او بگذشت. درويش... سر برنياورد و التفاتى نكرد. سلطان از آنجا كه سطوت سلطنت است، به هم برآمد و گفت: اين طايفة خرقه‏پوشان امثال ‏حيوان‏اند و اهليت و آدميت ندارند...»
(ب1، ح28)

51- انتهزوا فرص الخير؛ فانّها تمرّ مرّ السحاب: فرصتهاى خوب را دريابيد؛ زيرا آنها همچون ابر مى‏گذرند.(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه،ج10، ص4582)
سعدى گويد:
درياب كنون كه نعمتت هست به دست
كاين نعمت و ملك مى‏رود دست به دست

(ب1، ح28)

52- اياك و الظلم؛ فانّه يزول عمن تظلمه و يبقى‏ عليك: از ستم كردن بپرهيز؛ زيرا بر آن كه ستم كرده‏اى مى‏گذرد و به گردن تو مى‏ماند.(غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج2، ص1771)
در نسخه ديگر اين گونه آمده: «و يبقى وزره‏ عليك: گناهش به گردن تو مى‏ماند.»(عيون الحكم و المواعظ، ص97)
سعدى گويد:
پنداشت ستمگر كه جفا بر ما كرد
درگردن او بماند و بر ما بگذشت
(ب1،ح30)

53- «من لم يحسن العفو أساء بالانتقام: هركه خصلت نيك گذشت را نداشته باشد، رفتار زشت انتقام را در پيش مى‏گيرد.»
و «سوء العقوبه من لوم الظّفر: كيفر بددادن، از پستى پيروزى است.»(غررالحكم؛ هر دو به نقل از ميزان‏الحكمه، ج11، ص5216)
سعدى گويد:
«يكى از پسران‌ هارون‌الرشيد پيش پدر آمد خشمناك كه: فلان ‏سرهنگ‏زاده مرا دشنام مادر داد... گفت: اى پسر، كرم آن است كه عفو كنى و اگر به‏ضرورت ‏انتقام خواهى، تو نيزش دشنام مادر ده، نه چندان كه انتقام از حد بگذرد كه آنگه ظلم از طرف‏ تو باشد و دعوى از قبل خصم.»
(ب 1، ح 34)

54- «كفى بالمرء كيّساً أن يعرف معايبه: در زيركى ‏انسان همين بس كه معايب خود را بشناسد.»
و «كفى بالمرء كيساً أن يقف على معايبه، و يقتصد فى مطالبه: آدمى را همين زيركى بس كه بر عيبهاى خويش آگاه باشد و در خواسته‏هايش راه اعتدال پويد.»(هر دو از غررالحكم؛ به نقل از ميزان‏الحكمه، ج11، ص5272)
سعدى گويد:
بتر زانم كه خواهى گفتن: آنى كه دانم عيب من چون من ندانى

(ب1، ح34)

55- «قوه الحلم عند الغضب أفضل من القوّه على الانتقام: توانايى ‏بردبارى در هنگام خشم، باارزش‌تر از توانايى بر انتقام است.»
و «أقبح أفعال المقتدر الانتقام: زشت‏ترين كارهاى شخص قدرتمند، انتقام گرفتن است.»(هر دو از غررالحكم؛ به نقل ازميزان‏الحكمه، ج11، ص5216)
سعدى گويد:
بلى، مرد آن كس است از روى تحقيق
كه چون خشم آيدش، باطل نگويد...

(ب1، ح34؛ يوسفى، ص311)

56- «لا تفرح بسقطه غيرك، فانك لا تدرى ما تتصرف الايام بك: از افتادن ديگرى شادمان مشو؛ چون نمى‏دانى روزگار با تو چه خواهدكرد.»(شرح نهج‏البلاغه، ج20، ص278)
سعدى گويد:
اگر بمرد عدو، جاى شادمانى نيست
كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست

(ب1، ح37)

57- «وُكّل الرزق بالحُمق، و وكل الحرمان ‏بالعقل: روزى به حماقت موكول شده است و محروميت به خردمندى!»(بحارالانوار)
و « لو جرت الارزاق بالالباب و العقول، لم‏تعش البهائم و الحمقى: اگر روزيها به سبب بهره‏مندى ازعقل و خرد مى‏رسيد، هرآينه بهايم و احمقان زنده نمى‏ماندند.»(غررالحكم؛ به نقل ازميزان‏الحكمه، ج5، ص2046)
سعدى گويد:
اگر دانش به روزى درفزودى / ز نادان تنگ روزى‏تر نبودى
به نادانان چنان روزى رساند / كه دانا اندر آن عاجز بماند

(ب1، ح39)

58ـ امام عليه‌السلام در واكنش به ستايشگران خود گفت: «اللهم انك اعلم بى من ‏نفسى و انا اعلمُ بنفسى منهم...: خدايا، تو به نفس من آگاهتر از منى و من به نفس خود آگاهتراز ايشانم. خدايا، ما را از گمان ايشان بهتر گردان و آنچه را آنان نمى‏دانند، بر ما ببخشاى.»(نهج‏البلاغه، كلمه قصار100)
سعدى گويد: «بزرگى را در محفلى همى ستودند... گفت: من آنم كه من دانم.»(ب2،ح8؛ يوسفى، ص328)

59- در خطبه طاووسية نهج‌البلاغه آمده است:«... از شگفت‏انگيزترين پرندگان، طاووس است كه خداوند در استوارترين تناسب آفريدش و رنگهايش را به نيكوترين ترتيب مرتب ساخت... به رنگهايش مى‏نازد و خرامان خرامان دم ‏خود را بدين سو و آن سو مى‏برد... پندارى نايهاى پَرش، شانه‏هاست از سيم ساخته، و آن‏گرديهاى شگفت‏انگيز آفتاب‌مانند كه بر پر او رُسته است، از زر ناب و پاره‏هاى زبرجد پرداخته... چون خودبينى نازنده به راه مى‏رود، و به دم و پرهاى خويش مى‏نگرد، و از زيبايى ‏پوششى كه بر تن دارد و طوقها كه بر سر و گردن، قهقهه سر مى‏دهد. فاذا رَقَى ببَصَره الى ‏قوائمه، زقا مُعولاً بصوتٍ يكادُ يبين عن استغاثته، و يشهد بصادق توجّعه؛ لانّ قوائمه حُمش ‏كقوائم الديكه الخلاسيه و قد نجمت من ظُنوب ساقه صيصيّه خفيه...: چون نگاهش به پاهاى ‏خود مى‏افتد، بانگى برآرد كه گويى گريان است و آوازى كند؛ چنان كه پندارى فريادخواهان ‏است. فريادش گواهى است راست بر اندوهى كه او راست؛ چه، پاهايش لاغر است و سيه‏فام، همانند خروسى كه از هندى و فارسى زاده است. و از تيزى استخوان ساقش خارَكى خُرد سر زده است...»(نهج‏البلاغه، خطبه 165)
سعدى گويد:
طاووس را به ‏نقش و نگارى‏كه هست، خلق
تحسين‏كنند و او خجل از پاى‏زشت خويش

(ب2، ح8)
جاى ديگر هم اشاره‏وار مى‏گويد: «ديگر عروس فكر من از بى‏جمالى سر برنگيرد و ديده يأس از پشت پاى خجالت برندارد.»(ديباچه)

60- رُبّ بعيد اقرب من قريب: چه بسا دورى كه ‏نزديكتر از نزديك است!(دستور معالم‌الحكم، ص25)
سعدى گويد: «سبحان‏الله! دورانِ باخبر در حضور، و نزديكان بى‏بصر، دور!»(ب2، ح10)
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع