تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: {{ معجزات محمّد رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) }}
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله

بـراى حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم معجزاتى بوده كه از بـراى غـيـر آن حـضـرت از پـيـغـمـبـران ديـگـر نبوده و نظير معجزات جميع پيغمبران از آن حـضـرت بـه ظـهـور آمـده اسـت و نـقـل كـرده اند كـه چـهار هزار و چهارصد و چهل بوده معجزات آن حضرت ، كه سه هزار از آنها ذكر شده است .
((مناقب ابن شهر آشوب))
در ادامه به تعدادی از آنها اشاره خواهد شد.(قطره ای از اقیانوس)


قرآن مجید
وصف این معجزه بسیار شنیده اید و می دانید .بنابراین از بیان عظمت آن صرف نظر میکنیم.که در وصف نیاید.
مهمترین معجزه حضرت محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) قرآن مجيد است كه از اتيان به مثل آن تمامى فُصحا و بلغا عاجز گشتند و بر عجز خود گردن نهادند و هركس در مـقـابـل قـرآن كـلمـه اى چـنـد به هم پيوست مفتضح و رسوا گشت مانند مُسَيْلمه كذّاب و اَسود عَنْسى و غيره .
از كلمات مُسَيْلمه است كه در برابر سوره (والذّاريات )، گفته :

(وَالزّارِعـاتِ زَرْعـا، فـَالْحـاصـِداتِ حـَصـدا، فـَالطّاحِناتِ طَحْنا، فَالْخابِزاتِ خُبْزا فَالا كِلاتِ اَكْلاً)

و در برابر سوره (كوثر)، گفته :

(اِنّا اَعْطَيْناك الْجاهِر فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَهاجِر اِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْكافِرُ)

و از كلمات اَسود است كه مقابل سوره (بروج ) آورده :

(والسَّمآءِ ذاتِ الْبُرُوج والاَْرضِ ذات الْمُروُج وَالنِّسآءِ ذاتِ الْفروُج وَالخَيْلِ ذاتِ السُّرُوج وَ نَحْنُ عَلَيها نَمُوجُ بَيْنَ اللِّوى وَالْفَلُّوج )

و اين كلمات نيز از او است :
(يـا ضـَفْدَعُ بَيْنَ ضفْدَعَيْن نَقىّ نَقىّ كَم تَنقيّنَ لاَ الشّارِبُ تمنعَين وَلاَ الْمآء تَكْدُرينَ اَعْلاكِ في الْمآءِ وَ اَسْفَلُكِ فى الطّينِ)


ايـن مـعـجـزه قـرآن مجيد است كه اين كلمات ناهموار را مُسيلمه و اَسود به هم ببندند و آن را وحـى مـُنـزل گـويـنـد و در مـقـابل جماعت كثير قرائت كنند ؛ زيرا كه مُسيلمه و اَسود، عرب بودند و هيچ عرب چنين كلام ناستوده نمى گويد و اگر گويد قبح آن را بداند و بر كس نـخـوانـد و
كـسـى كـه خـواهـد بـر مختصرى از اعجاز قرآن مطّلع شود رجوع كند به باب چـهاردهم جلد دوم (حياة القلوب ) علامه مجلسى (رضوان اللّه عليه ) ؛ زيرا كه اين كتاب گنجايش ذكر آن ندارد.



شق القمر

قـال اللّه تـعـالى:: (اِقـْتـَربـَتِ السّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ وَ اِنْ يَرَوا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرُّ)؛{سوره قمر (54)}
نزديك شد قيامت و به دو نيم شد ماه و اگر ببينند آيتى و معجزه اى رو مى گردانند و مى گويند سِحْرى است پيوسته .

اكـثـر مـفـسـّران خـاصـّه و عـامـّه روايـت كـرده انـد كـه ايـن آيـات وقـتـى نـازل شـد كـه قريش در مكّه از آن حضرت معجزه طلب كردند حضرت اشاره به ماه فرمود، به قدرت حق تعالى به دو نيم شد و در بعضى روايات است كه آن در شب چهاردهم ذيحجة بود.
(( تفسير قمى ))


ردّ الشمس

عـلمـاء خـاصـّه و عامّه به سندهاى بسيار از اسماء بنت عُمَيْس و غير او روايت كرده اند كـه روزى حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم، حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام را پى كارى فرستاد و چون وقت نماز عصر شد و نماز عصر گزاردند حضرت امير عليه السّلام آمد و نماز عصر نكرده بود، حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم سر مبارك خـود را در دامـن آن حـضـرت گـزارد و خـوابـيـد و وحـى بـر آن حـضـرت نـازل شـد و سـر خـود را به جامه پيچيده و مشغول شنيدن وحى گرديد تا نزديك شد كه آفتاب فرو رود و چون وحى منقطع شد حضرت فرمود: يا على ! نماز كرده اى ؟ گفت : نه يـا رسـول اللّه نـتـوانـسـتـم سـر مبارك ترا از دامن خود دور كنم . پس ‍ حضرت فرمود كه خـداوندا! على مشغول طاعت تو و طاعت رسول تو بود پس ‍ آفتاب را براى او برگردان ! اسماء گفت : واللّه ! ديدم كه آفتاب برگشت و بلند شد و به جائى رسيد كه بر زمينها تـابـيـد و وقـت فـضـيـلت عـصـر بـرگـشـت و حـضـرت نـماز كرد و باز آفتاب فرو رفت .
(( كشف اليقين - علاّمه حلّى ))


ريزش باران

خـاصـّه و عـامـّه روايـت كـرده انـد كـه چـون قـبـايـل عرب با يكديگر اتّفاق كردند در اذيّت آن حضرت ، حضرت فرمود كه خداوندا، عذاب خود را سخت كن بر قبايل مُضَر و بر ايشان قحطى بفرست مانند قحطى زمان يوسف ؛ پـس بـاران هفت سال بر ايشان نباريد و در مدينه نيز قحطى به هم رسيد، اعرابى به خـدمـت آن حـضـرت آمد و از جانب عرب استغاثه كرد كه درختان ما خشكيد و گياههاى ما منقطع گـرديـد و شـيـر در پـسـتـان حـيوانات و زنان ما نمانده و چهار پايان ما هلاك شدند ؛ پس حضرت برمنبر آمد وحمد ثناى حق تعالى ادا نمود و دعاى باران خواند و در اثناى دعاى آن حـضـرت بـاران جـارى شـد و يـك هـفـتـه بـاريـد و چـنـدان بـاران آمـد كـه اهل مدينه به شكايت آمدند و گفتند: يا رسول اللّه ! مى ترسيم غرق شويم و خانه هاى ما منهدم شود؛ پس حضرت اشاره فرمود به سوى آسمان و گفت :
(اَللّهـُمّ حـَوالَيـْنـا وَلا عـَلَيْنا)، خداوندا، بر حوالى ما بباران و بر ما مباران .

و به هر طـرف كـه اشاره مى فرمود ابر گشوده مى شد پس ابر از مدينه برطرف شد و بر اطراف مانند سيلاب مى باريد و بر مدينه يك قطره نـمـى بـاريـد و يـك مـاه سيلاب در رودخانه ها جارى بود؛ پس حضرت فرمود: واللّه اگر ابوطالب زنده مى بود ديده اش روشن مى شد.
(( بحار الانوار ))


ادامه دارد ان شاء الله ....
تسبيح گفتن انگور

بـه سـنـد مـعـتبر از امّ سلمه منقول است كه روزى فاطمه عليهاالسّلام آمد به نزد حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و امـام حسن و امام حسين را برداشته بود و حـريـره سـاخـتـه بـود و بـا خود آورده بود چون داخل شد حضرت فرمود كه پسر عمّت را بـراى مـن بطلب . چون اميرالمؤمنين عليه السّلام حاضر شد امام حسن را در دامن راست و امام حـسـين را در دامن چپ و على و فاطمه را در پيش رو و پسِ سر خود نشانيد و عباى خيبرى بر ايـشـان پـوشـانـيـد و سـه مـرتـبـه گـفـت : خـداونـدا! ايـنـهـا اهل بيت من اند؛ پس از ايشان دور گردان شكّ و گناه را و پاك گردان ايشان را پاك كردنى . و مـن در مـيـان عـَتـَبـه در ايـسـتـاده بـودم ، گـفـتـم : يـا رسـول اللّه ! مـن از ايـشـانم ؟ فرمود: كه بازگشت تو به خير است امّا از ايشان نيستى . پـس جـبـرئيـل آمـد و طـبـقـى از انـار و انـگـور بـهـشـت آورد چـون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم انـار و انـگـور را در دست گرفت هر دو تسبيح خدا گـفتند و آن حضرت تناول نمود؛ پس به دست حسن و حسين داد و در دست ايشان سبحان اللّه گـفـتـنـد و ايـشـان تـنـاول نـمـودنـد؛ پس به دست على عليه السّلام داد تسبيح گفتند و آن حـضـرت تـنـاول نـمـود؛ پـس شـخـصـى از صحابه داخل شد و خواست كه از انار و انگور بـخـورد. جـبـرئيـل گفت : نمى خورد از اين ميوه ها مگر پيغمبر يا وصىّ پيغمبر يا فرزند پيغمبر.

((خرائج-راوندى))


درخت حَنّانه

خـاصـّه و عـامـّه بـه سـنـدهـاى بـسـيـار روايـت كـرده انـد كـه چـون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـه مـدينه هجرت نمود و مسجد را بنا كرد در جانب مـسجد درخت خرمائى خشك كهنه بود و هرگاه كه حضرت خطبه مى خواند بر آن درخت تكيه مى فرمود پس مردى آمد و گفت : يا رسول اللّه ، رخصت ده كه براى تو منبرى بسازم كه در وقـت خـطـبـه بـر آن قـرارگـيـرى و چون مرخص شد براى حضرت منبرى ساخت كه سه پـايـه داشـت و حـضـرت بـر پـايـه سـوّم مـى نـشـسـت ، اوّل مـرتـبـه كه آن حضرت بر منبر برآمد آن درخت به ناله آمد، مانند ناله اى كه ناقه در مـفارقت فرزند خود كند؛ پس حضرت از منبر به زير آمد و درخت را در برگرفت تا ساكن شد؛ پس ‍ حضرت فرمود: اگر من آن را در بر نمى گرفتم تا قيامت ناله مى كرد و آن را (حـَنـّانه ) مى گفتند و بود تا آنكه بنى اميّه مسجد را خراب كردند و از نو بنا كردند و آن درخـت را بـريـدنـد
و در روايـت ديـگـر مـنـقـول اسـت كـه حـضـرت فـرمـود كـه آن درخـت را كـنـدنـد و در زيـر مـنـبـر دفـن كردند.
((قصص الانبياء-راوندى))



درخت متحرّك

در نـهـج البـلاغـه و غـيـر آن ، از حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كه فرمود من با حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بودم روزى كه اشـراف قـريـش ‍ بـه خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: يا محمّد، تو دعوى بزرگى مى كنى كـه پـدران و خـويـشـان تـو نـكـرده انـد و مـا از تـو امـرى سـؤ ال مـى كـنـيـم اگـر اجـابـت مـا مـى نـمـائى مـى دانـيـم كـه تـو پـيـغـمـبـرى و رسـول و اگـر نـكـنـى مـى دانـيـم كـه سـاحـر و دروغـگـوئى . حـضـرت فـرمـود كـه سـؤ ال شـمـا چـيـسـت ؟ گفتند: بخوانى از براى ما اين درخت را كه تا كنده شود از ريشه خود و بيايد در پيش تو بايستد، حضرت فرمود كه خدا بر همه چيز قادر است ، اگر بكند شما ايمان خواهيد آورد؟ گفتند: بلى ، فرمود كه من مى نمايم به شما آنچه طلبيديد و مى دانم كه ايمان نخواهيد آورد و در ميان شما جمعى هستند كه كشته خواهند شد در جنگ بدر و در چاه بدر خواهند افتاد و جمعى هستند كه لشكرها برخواهند انگيخت و به جنگ من خواهند آورد؛ پس فـرمـود: اى درخـت ! اگـر ايـمـان بـه خـدا و روز قـيـامـت دارى و مـى دانـى كـه مـن رسـول خدايم پس كنده شو با ريشه هاى خود تا بايستى در پيش من به اذن خدا. پس به حـقّ آن خـداونـدى كـه او را بـه حـقّ فرستاد كه آن درخت با ريشه ها كنده شد از زمين و به جـانـب آن حضرت روانه شد با صوتى شديد و صدائى مانند صداى بالهاى مرغان ، تا نـزد آن حـضـرت ايـسـتاد و سايه بر سر مبارك آن حضرت انداخت و شاخ بلند خود را بر سـر آن حـضـرت گشودوشاخ ديگر بر سرمن گشود و من در جانب راست آن حضرت ايستاده بودم چون اين معجزه نمايان را ديدند از روى علوّ و تكبّر گفتند: امر كن او را كه برگردد و بـه دو نـيـم شـود و نـصـفـش بيايد و نصفش در جاى خود بماند. حضرت آن را امر كرد و بـرگـشـت و نـصـفـش جـدا شـد و بـا صـداى عـظيم به نهايت سرعت دويد تا به نزديك آن حـضـرت رسـيـد. گـفـتـنـد: بـفـرمـا كـه ايـن نـصـف بـرگـردد و بـا نـصـف ديـگـر مـتـّصل گردد. حضرت فرمود و چنان شد كه خواسته بودند؛ پس من گفتم : لا اِلهَ اِلا اللّهُ! اوّل كـسـى كه به تو ايمان مى آورد منم و اوّل كس كه اقرار مى كند كه آنچه درخت كرد از بـراى تـصـديـق پـيغمبرى و تعظيم تو كرد منم ؛ پس همه آن كافران گفتند: بلكه ما مى گـوئيـم كـه تـو سـاحـر و كـذّابـى و جـادوهـاى عـجـيـب دارى و تـرا تصديق نمى كند مگر مثل اين كه در پهلوى تو ايستاده است .

((نهج البلاغه))

ادامه دارد ان شاء الله ...
تازيانه نورانى

(ابـن شـهـر آشـوب )
روايـت كـرده كـه قـريـش طـُفـَيـْل بـن عـَمـْرو را گـفـتـنـد كـه چـون در مـسـجـدالحـرام داخـل شـوى پـنبه در گوشهاى خود پر كن كه قرآن خواندن محمّد صلى اللّه عليه و آله و سـلّم را نـشـنوى مبادا ترا فريب دهد؛ چون داخل مسجد شد هر چند پنبه در گوش خود بيشتر فـرو مـى بـرد صداى آن حضرت را بيشتر مى شنيد پس به اين معجزه مسلمان شد و گفت : يـا رسـول اللّه ! مـن در مـيـان قوم خود سركرده و مطاع ايشانم ، اگر به من علامتى بدهى ايـشـان را بـه اسلام دعوت مى كنم . حضرت فرمود: خداوندا، او را علامتى كرامت كن ؛ چون بـه قـوم خـود بـرگـشـت از
سـر تـازيـانـه او نـورى مـانـنـد قنديل ساطع بود.

مناقب (ابن شهر آشوب)



تقاضاى آهو از پيامبر

راونـدى و ابـن بـابـويـه از امّ سـلمـه روايـت كـرده انـد كـه روزى حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در صحرائى راه مى رفت ناگاه شنيد كه منادى ندا مى كـند: يا رسول اللّه ! حضرت نظر كرد كسى را نديد؛ پس بار ديگر ندا شنيد و كسى را نديد و در مرتبه سوّم كه نظر كرد آهوئى را ديد كه بسته اند، آهو گفت : اين اعرابى مرا شـكـار كـرده اسـت و مـن دو طـفـل در ايـن كـوه دارم مرا رها كن كه بروم و آنها را شير بدهم و برگردم . فرمود: خواهى كرد؟ گفت : اگر نكنم خدا مرا عذاب كند مانند عذاب عشّاران ؛ پس حـضـرت آن را رها كرد تا رفت و فرزندان خود را شير داد و به زودى برگشت و حضرت آن را بـسـت . چـون اعـرابـى آن حـال را مـشـاهـده كـرد گـفـت : يـا رسـول اللّه ! آن را رهـا كـن . چـون آن را رهـا كـرد دويـد و مـى گـفـت : اَشـْهـَدُ اَن لا اِل هَ اِلا اللّهُ وَ اَنَّكَ رَسُولُ اللّهِ و (ابن شهر آشوب ) روايت كرده است كه آن آهو را يهودى شـكـار كـرده بـود و چـون بـه نـزد فـرزنـدان خـود رفـت و قـصـّه خـود را بـراى ايـشـان نـقـل كـرد گـفـتند: حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم ضامن تو گرديده و منتظر اسـت ، مـا شـيـر نـمـى خـوريـم تـا بـه خـدمت آن حضرت برويم ؛ پس به خدمت آن حضرت شـتـافـتـنـد و بـر آن حـضـرت ثـنـا گفتند و آن دو (آهو بچه )
روهاى خود را بر پاى آن حـضـرت مـى مـاليـدنـد ؛ پـس يـهـودى گريست و مسلمان شد و گفت آهو را رها كردم و در آن مـوضـع مـسـجـدى بـنـا كـردنـد و حـضرت زنجيرى در گردن آن آهوها براى نشانه بست و فرمود كه حرام كردم گوشت شما را بر صيّادان .


مناقب ( ابن شهر آشوب)



شكايت شتر

جـمـاعـتى از مشايخ به سندهاى بسيار از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده اند كـه روزى حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم نشسته بود ناگاه شترى آمد و نـزديـك آن حـضـرت خـوابـيـد سـر را بـر زمـيـن گـذاشـت و فـرياد مى كرد؛ عمر گفت : يا رسـول اللّه ، ايـن شـتـر تـرا سـجـده كـرد و مـا سـزاوارتريم به آنكه ترا سجده كنيم . حضرت فرمود: بلكه خدا را سجده كنيد اين شتر آمده است شكايت مى كند از صاحبانش و مى گـويـد كـه مـن از مـلك ايـشـان بـه هـم رسـيـده ام و تـا حـال مـرا كـار فـرمـوده انـد و اكـنون كه پير و كور و نحيف و ناتوان شده ام مى خواهند مرا بـكـشـنـد و اگـر امر مى كردم كه كسى براى كسى سجده كند هر آينه امر مى كردم كه زن بـراى شـوهر سجده كند
پس ‍ حضرت فرستاد و صاحب شتر را طلبيد و فـرمـود كـه اين شتر از تو چنين شكايت مى كند. گفت : راست مى گويد ما وليمه داشتيم و خـواسـتـيـم كـه آن را بـكـشـيـم حـضـرت فـرمـود كـه آن را نـكـشـيـد صـاحـبـش گـفـت چـنـيـن باشد.

بحار الانوار---قصص الانبياء( راوندى)



ادامه دارد ان شاء الله...
نقل قول:تقاضاى آهو از پيامبر


مگر این داستان راجع به امام رضا (علیه السلام) نیست؟
این مطلب برای حضرت رسول (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) کاملا قوی است.بنده چندین حدیث با همین مضمون با کمی تفاوت دیده ام.
برای مثال:
شيخ ابو جعفر طوسى(رحمة الله علیه) در امالى به اسنادش كه به امام صادق(علیه السلام) مى‏رسد و او از پدرش و او از جدّش امام على‏بن ابيطالب(علیه السلام) نقل كرده كه حضرت فرمود:
روزى رسول‏اللَّه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در حال گذر بود كه ديد ماده آهويى با طناب به چادرى بسته شده بود. وقتى ماده آهو رسول‏اللَّه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را ديد خداوند عزّوجل زبان او را گويا ساخت پس شروع به سخن گفتن نمود و گفت: يا رسول‏اللَّه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) من مادر دو بچه آهو هستم كه هم‏اكنون تشنه هستند و اين هم پستان من است كه پر از شير شده مرا آزاد نما تا بروم و دو بچه خود را شير دهم سپس بازگردم آنگاه مرا همين‏گونه كه بسته شده‏ام ببند. رسول‏اللَّه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به آن آهوى ماده گفت: چگونه تو را رها سازم در حاليكه آن مردم تو را صيد كرده‏اند و بسته‏اند، آهو گفت: بله يا رسول‏اللَّه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) من باز مى‏گردم و شما مرا همانگونه آنها بسته‏اند با دستان خود ببند، رسول‏خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از او پيمان و قسم به خداوند گرفت كه بازگردد و او را آزاد كرد، مدت زيادى نگذشته بود كه آهوى مادر بازگشت رسول‏اللَّه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) هم همانگونه كه او را بسته بودند بست سپس از اهل چادر سؤال فرمود كه: اين صيد براى كيست؟ گفتند: يا رسول‏اللَّه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) اين صيد براى بنى فلان است، رسول‏اللَّه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نزد ايشان رفت و اتفاقاً يكى از آنها از منافقين بود كه با ديدن رسول‏اللَّه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از نفاقش دست برداشته و اسلام نيكو و صحيحى آورد، رسول‏اللَّه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) با او درباره خريدن آهوى مادر سخن گفت، آن شخص هم گفت: بله يرسول‏اللَّه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) پدر و مادرم به فدايت من آن آهو را آزاد مى‏كنم پيامبر فرمود: اگر حيوانات آنچه كه شما درباره مرگ مى‏دانيد مى‏دانستند شما نمى‏توانستيد حيوانات چاق و فربه بخوريد.
اثر دست مبارك پيامبر


راونـدى و طـبـرسـى و ديـگـران روايـت كـرده انـد كـه كـودكـى را بـه خـدمـت حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم آوردنـد كـه بـراى او دعـا كـنـد چـون سـرش را كـچـل ديد دست مبارك بر سرش كشيد و در ساعت مو برآورد و شفا يافت . چون اين خبر به اهل يمن رسيد طفلى را به نزد مُسَيْلمه آوردند كه دعا كند، مُسيلمه دست بر سرش كشيد آن طـفـل كـچـل شـد و مـوهـاى سـرش ريـخـت و ايـن بـدبـخـتـى بـه فـرزنـدان او نـيـز سـرايت كرد.

خرائج ( راوندى )


دندانهاى آسيب ناپذير

سـيـّد مـرتـضـى و ابـن شـهـر آشوب روايت كرده اند كه نابغه جَعْدى كه از شُعراى حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم تعداد شده قصيده اى در خدمت آن حضرت مى خواند تا رسيد به اين شعر:


بَلَغْنَا السَّمآءَ مَجْدنا وَجدُودَنا ******************** وَاِنّا لَنَرجُوفَوْقَ ذلِكَ مَظْهَرا

مـضـمـون شـعر اين است كه ما رسيديم به آسمان از عزّت و كرم و اميدواريم بالاتر از آن را، حـضـرت فـرمـود كـه بـالاتـر از آسـمـان كـجـا را گـمـان دارى ؟ گـفـت : بـهـشـت يـا رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ! حضرت فرمود كه نيكو گفتى خدا دهان ترا نـشكند: راوى گفت : من او را ديدم صد و سى سال از عمر او گذشته بود و دندانهاى او در پـاكـيـزگـى و سـفيدى مانند گل بابونه بود و جميع بدنش درهم شكسته بود به غير از دهانش و به روايت ديگر هر دندانش كه مى افتاد از آن بهتر مى روئيد.
مناقب ( ابن شهر آشوب )

خرماى تازه از درخت خشك

روايت شده كه حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم با گروهى از اصـحـاب بـه سـراى ابـوالهـَيـثـَم بـن التَّيِّهـان رفـت . اَبـُوالْهـَيـْثـَم گـفـت : مـرحبا به رسـول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم و اصحابِهِ، دوست داشتم كه چيزى نزد من باشد و ايـثـار كـنـم و مـرا چـيـزى بـود بـر هـمـسايگان بخش كردم . حضرت فرمود: نيكو كردى جـبـرئيل چندان در حقّ همسايه وصيّت آورد كه گمان كردم ميراث برند، آنگاه نخلى خشك در كنار خانه نگريست ، على عليه السّلام را فرمود قدحى آب حاضر ساخت ، اندكى مضمضه كرده بر درخت بيفشاند، در زمان درخت خرماى خشك خرماى تازه آورد تا همه سير بخوردند؛ اين از آن نعمتها است كه در قيامت شما را باشد.
امـالى ( سـيـد مـرتضى )


زنده كردن دو بچه

راونـدى روايـت كرده است كه يكى از انصار بزغاله اى داشت آن را ذبح كرد به زوجـه خـود گـفـت كـه بـعـضـى را بـپـزيـد و بـعـضـى بـريـان كـنـيـد شـايـد حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ما را مُشرّف گرداند و امشب در خانه ما افطار كند و بـه سـوى مـسـجـد رفت و دو طفل خُرد داشت چون ديدند كه پدر ايشان بزغاله را كشت يكى بـه ديـگـرى گـفـت بـيـا تـو را ذبـح كـنـم و كارد را گرفت و او را ذبح كرد. مادر كه آن حـال را مـشـاهـده كـرد فـريـاد كـرد و آن پسر ديگر از ترس گريخت و از غرفه به زير افـتـاد و مـُرد. آن زن مـؤ منه هر دو طفل مرده خود را پنهان كرد و طعام را براى قدوم حضرت مـهـيـّا كـرد ؛ چـون حـضـرت داخـل خـانـه انـصـارى شـد جـبـرئيـل فـرود آمـد و گفت : يا رسول اللّه ! بفرما كه پسرهايش را حاضر گرداند؛ چون پـدر بـه طـلب پـسرها بيرون رفت مادر ايشان گفت حاضر نيستند و به جائى رفته اند. برگشت و گفت : حاضر نيستند. حضرت فرمود كه البتّه بايد حاضر شوند و باز پدر بـيـرون آمـد و مـبـالغه كرد مادر او را بر حقيقت مطّلع گردانيد و پدر آن دو فرزند مرده را نـزد حـضـرت حـاضـر كـرد حـضـرت دعـا كـرد و خـدا هـر دو را زنـده كـرد و عـمـر بـسـيـار كردند.

خرائج ( راوندى )

ادامه دارد ان شاء الله ...
بركت در طعام ابوايّوب
.
از حـضـرت سـلمـان (رحمة الله علیه) روايـت اسـت كـه چـون حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم داخل مدينه شد به خانه ابوايّوب انصارى فرود آمد و در خـانـه او بـه غـير از يك بزغاله و يك صاع گندم نبود. بزغاله را براى آن حضرت بـريان كرد و گندم را نان پخت و به نزد حضرت آورد و حضرت فرمود كه در ميان مردم ندا كنند كه هر كه طعام مى خواهد بيايد به خانه ابوايّوب ؛ پس ابوايّوب ندا مى كرد و مـردم مـى دويـدنـد و مـى آمدند مانند سيلاب تا خانه پر شد و همه خوردند و سير شدند و طـعـام كـم نـشد؛ پس حضرت فرمود كه استخوانها را جمع كردند و در ميان پوست بزغاله گـذاشـت و فرمود برخيز به اذن خدا! پس بزغاله زنده شد و ايستاد ومردم صدابه گفتن شهادتَيْن بلند كردند.

.
مناقب (ابن شهر آشوب)

بركت در گوسفند اُمّ معبد
.
از مـعـجـزات مـتـواتـره كـه خـاصـّه و عـامـّه نـقـل كـرده انـد آن اسـت كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم چون از مكّه به مدينه هجرت فرمود در اثناى راه به خـيـمه امّ مَعْبَد رسيد و ابوبكر و عامر بن فُهَيْرَه و عبداللّه بن اءُرْيقَط (اءَرَْقَطّ به روايت طـبرى ) در خدمت آن حضرت بودند و ام معبد در بيرون خيمه نشسته بود چون به نزديك او رسـيدند از او خرما و گوشت طلبيدند كه بخرند. گفت : ندارم . و توشه ايشان آخر شده بـود؛ پـس ام مـَعـْبـَد گـفت : اگر چيزى نزد من بود در مهماندارى شما تقصير نمى كردم . حـضـرت نـظـر كـرد ديـد در كـنـار خـيـمـه او گـوسـفندى بسته است فرمود: اى ام معبد، اين گـوسـفـنـد چيست ؟ گفت : از بسيارى ضعف و لاغرى نتوانست كه با گوسفندان به چريدن بـرود بـراى ايـن ، در خـيـمـه مـانـده اسـت . حـضـرت فرمود كه آيا شير دارد؟ گفت : از آن نـاتـوانـتـر اسـت كـه تـوقـّع شير از آن توان داشت مدّتها است كه شير نمى دهد. حضرت فـرمـود: رخـصـت مـى دهى من او را بدوشم ؟ گفت : بلى ، پدر و مادرم فداى تو باد! اگر شـيـرى در پـسـتـانـش مـى يـابـى بـدوش . حـضـرت گوسفند را طلبيد و دست مباركش بر پستانش كشيد و نام خدا بر آن برد و گفت : خداوندا! بركت ده در گوسفند او؛ پس شير در پستانش ريخت و حضرت ظرفى طلبيد كه چند كس را سيراب مى كرد و دوشيد آنقدر كه آن ظرف پر شد، به ام معبد داد كه خورد تا سير شد، پس به اصحاب خود داد كه خوردند و سـيـر شـدنـد و خـود بعد از همه تناول نمود و فرمود كه ساقى قوم مى بايد كه بعد از ايشان بخورد و بار ديگر دوشيد تا آن ظرف مملو شد و باز آشاميدند و زيادتى كه ماند نـزد او گذاشتند و روانه شدند؛ چون ابومعبد ـ كه شوهر آن زن بود ـ از صحرا برگشت پـرسـيـد كـه ايـن شـيـر از كـجـا آورده اى ؟ ام مـعـبـد قـصـه را نـقـل كـرد. ابـومـعـبد گفت مى بايد آن كسى باشد كه در مكّه به پيغمبرى مبعوث شده است.
.
إعلام الورى (طبرسى)

شفاى چشم جانباز
.

روايـت شـده كه قتادة بن النّعمان ـ كه برادر مادرى ابوسعيد خُدْرى است و از حاضر شـدگـان بـدر و احـد است ـ در جنگ اُحد زخمى به چشمش رسيد كه از حدقه بيرون آمد، به نـزديـك حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد عرض كرد: زنى نيكوروى دارم در خـانه كه او را دوست دارم و او نيز مرا دوست مى دارد و روزى چند نيست كه با او بساط عيش و عـرس گـسـتـرده ام سـخـت مـكـروه مـى دارم كـه مـرا بـا ايـن چـشـم آويـخـتـه ديـدار كـنـد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم چشم او را به جاى خود گذاشت و گفت :
(اَلل هـُمَّ اكـْسـِهِ الْجَمالَ) او از اوّل نيكوتر گشت و آن ديده ديگر گاهى بـه درد مى آمد لكن اين چشم هرگز به درد نيامد.

.
خزائج (راوندی)
بسم الله

توطئه ابوجهل
.

عـلى بـن ابـراهـيـم و ديـگـران روايـت كـرده انـد كـه روزى حـضـرت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نـزد كـعـبـه نـمـاز مـى كـرد و ابوجهل سوگند خورده بود كه هرگاه آن حضرت را در نماز ببيند آن حضرت را هلاك كند، چون نظرش بر آن حضرت افتاد سنگ گرانى برداشت و متوجه آن حضرت شد و چون سنگ را بـلنـد كـرد دسـتـش در گـردنـش غـُل شـد و سـنگ بر دستش چسبيد و چون برگشت و به نزديك اصحاب خود رسيد سنگ از دستش افتاد و به روايت ديگر به حضرت استغاثه كرد تا دعا فرمود و سنگ از دستش رها شد؛
پس مرد ديگر برخاست و گفت : من مى روم كه او را بـكـشـم ؛ چـون بـه نزديك آن حضرت رسيد ترسيد و برگشت و گفت ميان من و آن حضرت اژدهـائى مـانـنـد شـتـر فـاصـله شـد و دُم را بـر زمـيـن مـى زد و مـن تـرسـيـدم و بـرگشتم .
.
تفسير قمى (على بن ابراهيم)
.
.
همسر ابی لهب
.
روايـت كـرده اسـت كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم در بعضى از شبها در نماز سوره (تَبَّتْ يَد ا اَبى لَهـَب ) تـلاوت نـمـود، پس گفتند به امّ جميل ـ خواهر ابوسفيان كه زن ابولهب بود ـ كه ديـشـب محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم در نماز بر تو و شوهر تو لعنت مى كرد و شما را مذمّت مى كرد. آن ملعونه در خشم شد و به طلب آن حضرت بيرون آمد و مى گفت اگر او را ببينم سخنان بد به او خواهم شنوانيد و مى گفت كيست كه محمّد را به من نشان دهد؟
چون از دَرِ مـسـجـد داخـل شـد ابـوبـكـر بـه نـزد آن حـضـرت نـشـسـتـه بـود گـفـت : يـا رسـول اللّه ، خـود را پـنـهـان كـن كـه امّ جـميل مى آيد مى ترسم كه حرفهاى بد به شما بـگـويـد.
حـضـرت فـرمـود كـه مرا نخواهد ديد ؛ چون به نزديك آمد حضرت را نديد و از ابـوبكر پرسيد كه آيا محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را ديدى ؟ گفت : نه . پس به خـانـه خـود بـرگشت . پس حضرت باقر عليه السّلام فرمود كه خدا حجاب زردى در ميان حـضرت و او زد كه آن حضرت را نديد و آن ملعونه و ساير كفّار قريش آن حضرت را مُذمَّم مى گفتند يعنى بسيار مذمّت كرده شده و حضرت مى فرمود كه خدا نام مرا از زبان ايشان مـحـو كـرده اسـت كـه نـام مـرا نـمـى بـرنـد و مـذمـّم را مـذمـّت مـى گـفـتـند و مذمّم نام من نيست .
.
خرائج ( راوندى)
.
.
ایمان آوردن جنّیان
.
عـلى بـن ابـراهـيـم روايـت كـرده اسـت كـه حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از مكّه بيرون رفت با زيد بن حارثه به جانب بازار عـُكـاظ كـه مـردم را بـه اسـلام دعـوت نـمايد، پس هيچ كس اجابت آن حضرت نكرد، پس به سـوى مكه برگشت و چون به موضعى رسيد كه آن را (وادى مجنّه ) مى گويند به نماز شـب ايستاد و در نماز شب تلاوت قرآن مى نمود، پس گروهى از جن گذشتند و چون قرائت آن حـضـرت را شـنـيـدنـد بـعـضى با بعضى گفتند: ساكت شويد.
چون حضرت از تلاوت فـارغ شـد بـه جـانـب قـوم خـود رفتند، انذاركنندگان گفتند اى قوم ما! به درستى كه ما شنيديم كتابى را كه نازل شده است بعد از موسى در حالتى كه تصديق كننده است آنچه را كه پيش ‍ از او گذشته است ، هدايت مى كند به سوى حقّ و به سوى راه راست ؛
اى قوم ! اجـابـت كـنـيـد داعى خدا را و ايمان آوريد تا بيامرزد گناهان شما را و پناه دهد شما را از عذاب اليم ؛ پس برگشتند به خدمت آن حضرت و ايمان آوردند و آن جناب ايشان را تعليم كـرد شـرايـع اسـلام ، و حـق تـعـالى سـوره جـن را نـازل گـردانـيـد و حـضـرت والى و حـاكـمى برايشان نصب كرد و در همه وقت به خدمت آن حـضـرت مـى آمـدنـد و امـر كـرد حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام را مـسـائل ديـن را تـعـليـم ايـشـان نـمـايـد و در ميان ايشان مؤ من و كافر وناصبى و يهودى و نصرانى ومجوسى مى باشد و ايشان از فرزندان (جانّ)اند.
.
بحارلانوار
بسم الله
.
.

اهل جهنم
.
راوندى از ابوسعيد خُدْرى روايت كرده است كه در بعضى از جنگها بيرون رفتيم و نـُه نـفـر و ده نـفـر بـا يـكـديـگـر رفـيـق مـى شـديـم و عمل را ميان خود قسمت مى كرديم و يكى از رفيقان ما كار سه نفر را مى كرد و از او بسيار راضـى بـوديـم ،
چـون احـوالش را بـه حـضـرت عـرض كـرديـم فـرمـود: او مردى است از اهل جهنم ، چون به دشمن رسيديم و شروع به جنگ كرديم آن مرد تيرى بيرون آورد و خود را كـشـت ،
چـون بـه حـضـرت عـرض كـردنـد فـرمـود كـه گـواهـى مـى دهـم كه منم بنده و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و خبر من دروغ نمى شود.
.
خزائج راوندی
.
.

فقیر
.
راونـدى روايـت كـرده اسـت كـه مـردى بـه خـدمـت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم آمد و گفت : دو روز است كه طعام نخورده ام . حضرت فـرمـود كـه بـرو بـه بـازار، چـون روز ديـگـر شـد گـفـت : يـا رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ديروز رفتم به بازار و چيزى نيافتم و بى شـام خـوابـيـدم .
فـرمـود كه برو به بازار، چون به بازار آمد ديد كه قافله آمده است و مـتـاعى آورده اند، پس ، از آن متاع خريد و به يك اشرفى نفع از او خريدند و اشرفى را گـرفـت و بـه خـانـه بـرگشت روز ديگر به خدمت آن حضرت آمد و گفت : در بازار چيزى نيافتم .
حضرت فرمود كه از فلان قافله متاعى خريدى و يك دينار ربح يافتى ! گفت : بلى . فرمود: پس چرا دروغ گفتى ؟ گفت : گواهى مى دهم كه تو صادقى و از براى اين انـكـار كـردم كـه بـدانم آنچه مردم مى كنند تو مى دانى يا نه و يقين من به پيغمبرى تو زيـاده گـردد؛
پـس حـضـرت فـرمـود كـه هـر كـه از مـردم بـى نـيـازى كـنـد و سـؤ ال نـكـند خدا او را غنى مى گرداند و هركه بر خود دَرِ سؤ الى بگشايد خدا بر او هفتاد دَرِ فـقر را مى گشايد كه هيچ چيز آنها را سدّ نمى كند؛
پس ‍ بعد از آن ديگر آن مرد از كسى سؤ ال نكرد و حالش نيكو شد.
.
خزائج راوندی
.


--------------------------------


.
معجزات پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آنقدر زیاد است که نمی توان بیان کرد.
در این تاپیک قطره ای از آن اقیانوس آمد.
امیدوارم که به درد بخور بوده باشد این پستها.
.
[تصویر: salavat_gh_11(1).jpg]
آدرس های مرجع