کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آشنايي و معرفي شاخص ترين صحابه و ياران معصومين عليهم السلام
۱۸:۵۷, ۲۹/دی/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/فروردین/۹۱ ۰:۲۹ توسط zarati313.)
شماره ارسال: #1
آواتار
به نام خدا
در اين تايپک قصد دارم مهمترين و شاخص ترين اصحاب و ياران اهل بيت عليهم السلام رو معرفي کنم
کساني که منتظران واقعي در عصر خود بودند. آشنايي و شناخت اين بزرگان شايد تعالي بخش خواست و اراده ما در تشبه و تاسي به آن بزرگان باشد.
زندگي اين بزرگان خود کتابي پند آموز و روشنگر است.


هو الذي يخرج الحي من الميت
محمد بن ابی‌بکر، فرزند دلسوز و تیغ بران علی(علیه السلام)


ولادت و رشد

ابوالقاسم محمد بن ابوبکر، زاده اسماء دختر عمیس خثعمی است و خلیفه اول، ابوبکر بن ابی قحافه پدر اوست. اسماء بنت عمیس در آغاز همسر جعفر بن ابی‌طالب، جعفر طیار بود و همراه با او به حبشه مهاجرت کرد و سپس به مدینه آمد.

حاصل این پیوند عبدالله، محمد و عون بود. پس از شهادت جعفر ـ رحمت الله علیه ـ خلیفه اول با او ازدواج کرد و حاصل این ازدواج محمد بود. پس از درگذشت خلیفه اول به همسری امام علی بن ابی‌طالب ـ علیه السلام ـ درآمد و یحیی پسر امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ از این زن به دنیا آمد.

محمد در روز 25 ذی القعده سال 10 هجری قمری، در سفر حجة الوداع پیامبر، در منطقه ذو الحلیفه به دنیا آمد. وی پس از درگذشت ابوبکر در سال 13 هجری قمری، در دامان مبارک علی بن ابی‌طالب ـ علیه السلام ـ تحت تربیت آن حضرت قرار گرفت؛ بنابراین فرزندخوانده علی ـ علیه السلام ـ نامیده می‌شد. رابطه عاطفی و انس بین امام و محمد به قدری بود که امام ـ علیه السلام ـ پس از شنیدن خبر شهادت وی، بسیار بی‌تابی می‌نمود و می‌فرمود: «او برای فرزندانم برادر بود. من پدر او بودم و او را فرزند خود می‌دانستم.»

ابن ابی الحدید در جلد ششم شرح نهج‌البلاغه، صفحه53 نقل می‌کند که امام پیش از شهادت محمد می‌فرمود: «محمد فرزند من است؛ از صلب ابوبکر» و از سوی دیگر، محمد نیز پدری غیر از علی ـ علیه السلام ـ برای خود نمی‌شناخت.

محمد بن ابوبکر با یکی از دختران یزدگرد، نوه خسرو پرویز، ازدواج نمود. همسر وی خواهر جناب شهربانو ـ یکی از همسران امام حسین ـ علیه السلام ـ و مادر امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ است. حاصل این ازدواج قاسم بود که بنا بر یک روایت در جلد اول اصول کافی در میان افراد مورد اعتماد امام سجاد ـ علیه السلام ـ قرار داشت و یکی از فقیهان هفت‌گانه مدینه در زمان خود بود؛ مادر امام صادق ـ علیه السلام ـ دختر قاسم بن محمد بن ابوبکر بود.

مذهب و مرام فکری

ابن ابی الحدید در شرح نهج‌البلاغه، جلد ششم صفحه 53، می‌گوید که محمد از زمان نوزادی، شیر ولایت و محبت اهل بیت پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نوشیده و نام «علی» با روح او سرشته بود. همچنین در جوانی از شیعیان مخلص و از نزدیکان امام ـ علیه السلام ـ بود.

محمد در روزی از روزها به علی ـ علیه السلام ـ عرض کرد: « شهادت می‌دهم که تو امام منی و پیروی از تو واجب است.» او پس از جنگ جمل خواهر خود، عایشه را سرزنش می‌کند که: «آیا تو از رسول خدا نشنیدی که علی با حق است و حق با علی است؟» در نامه‌ای که محمد به معاویه نوشته است، می‌گوید: «علی وارث علم رسول خدا و وصی اوست. او نخستین کسی است که از او پیروی و آخرین کسی است که رسول خدا به او وصیت کرده است. رازش را به او می‌گفت و او را از امر خویش آگاه می‌کرد.» محمد بارها از اقدامات پدر خویش ابوبکر تبری جسته بود. این قرائن، نشان از اعتقاد راسخ او به امامت علی ـ علیه السلام ـ دارد.

همچنین در تاریخ می‌بینیم، در هر مکانی که اجتماعی به طور خصوصی از شیعیان وجود دارد و امام ـ علیه السلام ـ سخنانی مهم و غیر قابل انتشار ایراد می‌نمایند، محمد در آن‌جا حضور دارد.

در روایات آمده است که در روز قیامت، حواریون و پیروان امامان معصوم ـ علیه السلام ـ را یک به یک فرامی‌خوانند. یکی از حواریون امام علی ـ علیه السلام ـ محمد بن ابوبکر است که برمی‌خیزد.


صاحب کتاب الاستیعاب در جلد سوم کتاب خود، صفحه 1375 می‌گوید: «محمد بن ابوبکر یکی از مخالفان سرسخت عثمان و سیاست‌های او به شمار می‌آمد.»

محمد از جمله بیعت‌کنندگان با امام بود. مردم و در رأس آن‌ها عمار، مالک اشتر و محمد بن ابوبکر برای بیعت به طرف خانه علی ـ علیه السلام ـ رفتند.

امام ـ علیه السلام ـ گروهی مخصوصی را به نام «شرطة الخمیس» تشکیل داده بودند که اعضای آن عهد نموده بودند تا لحظه مرگ از امام خود دفاع نمایند. محمد جزء این گروه بود.
محمد در سال 36 قمری، یعنی در 26 سالگی، جزء مشاوران امام برای جنگ جمل بود و در جنگ به سِمَت فرماندهی پیاده‌ نظام سپاه علی ـ علیه السلام ـ گماشته شد.
او در جنگ صفین در سال 37 قمری، شرکت کرد و فرماندهی مهاجرین و انصار را بر عهده داشت.

شهادت

گروهی از مردم مصر از بیعت و عمل به فرامین حکومتی خودداری می‌نمودند و پس از شنیدن ماجرای حکمیت در جنگ صفین، پرچم مبارزه بر ضد حکومت بلند کردند. محمد برای آن‌ها دو نماینده فرستاد و آن‌ها هر دو نماینده را به قتل رساندند. معاویه به یکی از طرفدارانش در مصر به نام معاویه بن حدیج، نامه‌ای فرستاد و او را نسبت به خونخواهی عثمان تحریک کرد. معاویه بن حدیج برای خونخواهی عثمان در مصر شورش نمود و تمام مخالفان حکومت به او ملحق شدند. مدیریت این حکومت بزرگ و سرکوب شورشیان، بر محمد سخت شد. خبر شورش مردم مصر به امام ـ علیه السلام ـ رسید. امام مالک اشتر را به سمت مصر فرستادند که مالک در راه با حیله معاویه مسموم شد و به شهادت رسید.

کار بدان‌جا کشید که در چهاردهم صفر سال 38 هجری قمری، معاویه بن حدیج با سپاه خود محمد بن ابوبکر را محاصره کرد و مردم مصر محمد را تنها گذاشتند. محمد طلب آب کرد، اما معاویه گفت که تو را همانند عثمان تشنه خواهیم کشت تا از نوشیدنی‌های جهنم بنوشی.
محمد گفت: «خداوند تعیین می‌کند که چه کسی به جهنم رود. او دوستانش را سیراب می‌کند و دشمنانش را ـ یعنی تو، همراهانت و دوستانت را ـ تشنه می‌گذارد.»

همچنین گفت: «تو را با عثمان چه کار! عثمان به خاطر ظلم نمودن و پایمال کردن احکام قرآن کشته شد. تو هم او را با این کار تحسین می‌کنی. پس شریک در جرم او هستی.» معاویه بن حدیج خشمگین شد و او را به شهادت رساند؛ جسدش را داخل شکم چهارپایی نهاد و آتش زد.

خبر شهادت جانگداز و دردناک او به امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ رسید. حضرت بعد از شنیدن خبر شهادت محمد، بسیار ابراز ناراحتی و بی‌تابی می‌نمودند. شخصی از شام آمد و عرض کرد: «اهل شام برای کشته شدن محمد خیلی شادمانی می‌کنند و تا به حال چنین سروری در آن‌ها ندیده بودم.»

حضرت فرمودند: «غم ما در فراق محمد به اندازه شادی آن‌هاست.» سید بن طاووس در کشف المحجه، صفحه174 نقل می‌کند که امام فرمودند: «چه مصیبتی از مصیبت محمد بالاتر است؟»

محمد بن ابوبکر در کلام ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ و بزرگان

امام علی ـ علیه السلام ـ در نامه‌ای به عبدالله بن عباس نوشتند: «محمد فرزندی دلسوز، کارگزاری تلاشگر، شمشیری بران و ستونی استوار بود.» همچنین فرمودند: «او از کسانی بود که منتظر قضای الهی اند، برای آخرت کار می‌کنند، از شبح گناهکار بیزارند و به نشانه‌‌های مؤمن علاقه دارند.»

در رجال کشی، صفحه64 از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل شده است که محمد بن ابوبکر نجیب خاندان خود بود.
از امام رضا ـ علیه السلام ـ نقل شده است که محمد شیعه امیرالمؤمنین بود و با هیچ یک از فرامین او مخالفت نکرد.

علامه حلی در شأن او می‌گوید: « او جلیل القدر، والامقام و از خواص امام علی ـ علیه السلام ـ بود.»

نمونه‌ای از بصیرت محمد بن ابوبکر رحمت الله علیه

محمد شنید که امام ـ علیه السلام ـ مالک اشتر را برای بر طرف کردن غایله مصر به طرف آن‌جا فرستاده است. از این کار کمی ناراحت شد که البته علت ناراحتی او شاید این بوده که توان مدیریتی او نزد امام زیر سؤال رفته است.

امام به او نامه می‌نویسند، از او دلجویی می کنند و می‌فرمایند: «من مالک را به این دلیل نفرستادم که تو را مرتکب کوتاهی و تقصیر دیدم و از تو انتظار تلاش بیشتر داشتم، بلکه بدین خاطر، چنین کاری کردم که تو را بر کاری آسانتر بگمارم.»

محمد می‌توانست به خاطر این رفتار امام، مانند بسیاری از صحابه از همه امور کناره‌گیری کند و کنج عزلت گزیند. می‌توانست نامه‌ای به امام بنویسد و پشت امام را خالی کند. می‌توانست مسلمان‌نمایی معاویه را ببیند، به سپاه معاویه بپیوندد و به تأیید او تن دهد. اما در نامه‌ای نوشت: «هیچ کس مانند من به رأی امیرالمؤمنین راضی نیست. هیچ کس بر دشمن امیرالمؤمنین سخت‌گیرتر نیست و مانند من دوستان او را دوست ندارد... من از امر امیرالمؤمنین پیروی می‌کنم، حافظ آنم، به آن پناه می‌برم و آن را عملی می‌نمایم.» بدین طریق در آخر عمرش نیز انتخاب او، بهترین انتخاب بود.

هديه به روحش صلوات
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۵۷, ۱۶/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #2
آواتار
مقدادبن اسود کندی

ابوسعید مقداد که کنیه اش "ابومعبد" است از صحابه رسول الله و از اول کسانی که به شیعه علی علیه السلام مشهورند

مقداد بن عمرو کندی حضرمی، معروف به مقداد بن اسود زهری از مردم حضرموت (حضرموت نام ناحیة وسیعی در شرق عدن و در کناره دریاست که صحرای ‹‹ احقاف›› در مجاورت آن بوده است. گویند حضرت هود علیه السلام در این منطقه به خاک سپرده شده است) بود.

در یکی از جنگ های دوران جاهلیت پای مردی از قبیله کنده را مجروح ساخت و به مکه گریخت و هم پیمان اسود بن عبد یغوث زهری شد و او مقداد را به پسرخواندگی پذیرفت.

بدین جهت به مقداد بن اسود زهری شهره شد. پس از بعثت خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله و سلم وی جزو نخستین کسانی بود که اسلام آورد و مورخان اسلامی وی را هفتمین مسلمان برشمردند. وی از بزرگان صحابه و مردی فاضل و دانشمند، شریف، شجاع و بزرگوار بود.

وی پس از گرایش به اسلام، طبق فرمان پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به همراه گروه دوم مسلمانان که از شدت ستمگری مشرکان مکه به ستوه آمده بودند، به کشور «حبشه» پناهنده شد و بعد از چندی به مکه بازگشت.
بعدها پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) دختر عمویش «ضباعه» را به ازدواج وی در آورد و از آنجا که مقداد قبلاً از زنی از طائفه­ ی قریش خواستگاری کرده بود و اولیای آن زن مانع شده بودند؛ لذا فرمود: «من دختر عمویم را همسر مقداد نکردم، مگر اینکه امر ازدواج را سهل و آسان بگیرند و حسب و نسب را در نظر نگیرند.»

یکی از افتخارات این سرباز رشید اسلام، حضور در غزوات و رشادت و شجاعت کم نظیر او در دفاع از آیین نوپای اسلام بود. از مهمترین جنگ‌هایی که در آنها شرکت داشت، بدر و اُحد است. وی در جنگ بدر سواره نظام بود و به اسب وی «سبحه» می‌گفتند. سبحه به معنای شناوري است. شاید از آن جهت که مقداد با کمال شهامت و دلاوری بر دل دشمن می‌زد، به اسبش «سبحه» می‌گفتند.

مقدادبن اسود، از اولین کسانی است که به همراه سه نفر دیگر (سلمان، عمار، ابوذر) به شیعه علی بن ابیطالب معروف شده و اینان با وجود خلافت ابوبکر، در مودت و ولایت علی علیه السلام، ثابت ماندند و به کار ابوبکر و خلافت او اعتراض کردند.

شیخ طوسی در کتاب رجال خود، این چهار نفر را از "ارکان اربعه" میداند. ارکان اربعه (چهارگانه) اصطلاحی است که سابقین از علمای رجال به آن توجه داشته اند و این از آن جهت است که این ها در عقیده خود مبنی بر حقانیت علی و مقام او هیچگونه شک و شبهه ای به خود راه ندادند.

مقداد و دفاع از حریم ولایت

در اینجا برای نمونه به چند مورد از اقدامات و فعالیت‌های مقداد در دفاع از حریم ولایت اشاره می‌کنیم:

1. پس از آن که مردم با ابوبکر بیعت کردند، گروهی از مهاجر و انصار از بیعت سر باز زدند و به علی بن ابی­طالب پیوستند که از جمله آنها مقداد بود.

2. زمانی که چهل نفر از مردان نزد علی(علیه السلام) آمدند و گفتند: «ما آماده‌ی دفاع و حمایت از شماییم»، حضرت به آنها فرمود: «اگر بر سر قول خود هستید، فردا موی سر خود را بتراشید و نزد من بیایید. روز بعد تنها سلمان، مقداد و ابوذر با سرهای تراشیده نزد ایشان حاضر شدند.»

3. در جریان شورای شش نفره‌ی عمر برای تعیین خلیفه‌ی بعدی، وقتی "عبدالرحمن" به علی گفت: «در صورتی با تو بیعت می‌کنم که از کتاب خدا و سنت پیامبر و روش ابوبکر پیروی کنی.» و علی(علیه السلام) تنها دو مورد اول را پذیرفت، مقداد به عنوان اعتراض رو به عبدالرحمن کرد و گفت: «به خدا سوگند، علی یعنی کسی را که به حق و عدالت قضاوت می‌کرد را ترک کردید. سپس ادامه داد: هیچ فرد و خاندانی را ندیده‌ام که بعد از پیامبر خود، این طور مظلوم و ستمدیده شوند که اهل بیت مظلوم واقع شدند.»


روایاتی در مدح و فضیلت مقداد

1. روزی "جابر بن عبدالله انصاری" درباره‌ی سلمان، مقداد و ابوذر از پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) سؤال کرد. سپس حضرت در مورد هر کدام سخنانی گفتند تا آن که در مورد مقداد فرمودند: «مقداد از ماست. خداوند دشمن است با کسی که دشمن اوست و دوست است با کسی که دوست اوست. ای جابر! هرگاه خواستی دعایی کنی و مستجاب شود، خدا را به نام ایشان بخوان، زیرا این نام‌ها نزد پروردگار، بهترین هستند.»

2. پیامبر فرمود: «خداوند مرا به دوستی با چهار نفر مأمور کرده است. شخصی پرسید آنها را معرفی کنید. فرمود: «علی، سلمان، مقداد و ابوذر.»

3. امام صادق(علیه السلام) حول آیه‌ی شریفه:
«قل لا أسئلکم علیه اجراً الا المودة فی القربی»
فرمودند: «به خدا سوگند به این آیه کسی عمل نکرد، مگر هفت نفر و مقداد یکی از آنها بود.»


پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، مقداد از معدود مسلمانی بود که از مسیر حق منحرف نگشت و در دلش هیج شبهه ای خطور نکرد. در آن فتنه دلش به سان پاره آهن بود.

او به هنگام خلافت عثمان و بیعت مردم با او، به مخالفت برخاست و در دفاع از علی بن ابی طالب سخن گفت.

سرانجام در سال 33 قمری در سن 70 سالگی در جرف، منطقه‌ای در یک فرسنگی مدینه درگذشت و به مدینه منتقل و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.

هدیه به روحش صلوات
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۲:۱۰, ۲۰/خرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/خرداد/۹۰ ۶:۰۶ توسط zarati313.)
شماره ارسال: #3
آواتار
می ریم سراغ اسوه شیعیان
کسی که می دونم هممون خیلی بهش غبطه می خوریم ...
یگانه سردار علی (علیه السلام)
مالک اشتر نخعی


امام علی علیه السلام در نامه 38 نهج البلاغه:
يكى از بندگان خدا را بسوى شما (براى حكومت) روانه كردم كه در روزهاى خوفناك نميخوابد و در ساعات وحشت و اضطراب از برابر دشمن بر نميگردد و بيمناك نشود و بر بدكاران از سوزاندن آتش سخت‏تر است و او مالك بن حارث از قبيله مذحج است پس سخنش را بشنويد و فرمانش را در آنچه با حق مطابقت دارد اطاعت كنيد، فانه سيف من سيوف الله زيرا او شمشيرى از شمشيرهاى خدا است كه تيزى آن كند نشود و ضربتش بى اثر نباشد.

مالک بن حارث عبد یغوث نخعی، معروف به مالک اشتر، از فرماندهان نظامی و بزرگ و از دلاوران شجاع و یاران و اصحاب خاص امیرالمؤمنین علی علیه السلام. او مردی بسیارقوی و از رهبران و بزرگان شیعه است و بسیار عالم و زاهد و عاقل و زندگی با فقر و درویشی داشت. بر قوم خود ریاست داشت و با جماعت کوفی برای مطالبه حقوق خودشان، به نزد خلیفه سوم(عثمان) رفت. سعیدبن عاص والی عثمان در کوفه، به دستور عثمان و در ادامه سیاست تبعیدی که عثمان آن را دنبال می کرد، مالک را به همراه 9 نفر دیگر به شام تبعید و بعد به کوفه برگرداند و مجددا به حمص تبعید نمود. مالک اشتر مردم را برای بیعت با حضرت علی علیه السلام رهبری کرد.

در جنگ جمل و جنگ صفین، امام را همراهی کرد، رشادت ها و جانفشانی های او در این جنگها در تاریخ ثبت است. در صفین اهل شام را درهم کوبید تا آنکه جنگ را به سمت معاویه رساند و پیش از آنکه سپاهیان، فریب قرآن بر سر نیزه کردن را بخورند و امام علی علیه السلام مجبور شود که تن به حکمیت بدهد، پیروزی را نزدیک کرده بود.

وی در جنگها با کفار شرکت می کرد و در واقعه یرموک حاضر بود و چشمش در آن حادثه پاره شد و به همین علت به او اشتر به عربی کسی که پلک چشمش برگشته باشد، می گفتند. مالک فرماندار نصیبین در نزدیکی جزیره از طرف امام علی علیه السلام بود که جنگی را بر ضد متمردین از اصحاب معاویه به فرماندهی ضحاک، در شمال رهبری کرد.

مهمترین واقعه زندگی مالک اشتر در سال 38 هـ ق بود که امیرالمؤمنین علی علیه السلام او را به حکومت مصر منصوب کرد و فرستاد تا فتنه ای به کمک معاویه بر ضد محمدبن ابی بکر بپا شده بود، خاموش کند. پیش از آنکه به مصر رود آن حضرت برای اهل مصر کاغذی نوشت که بعضی از مفاد آن چنین بود: بنده ای از بندگان خدا را به سوی شما فرستادم که در زمان ترس، چشمش خواب ندارد و در هنگام خطر، از دشمن نمی ترسد. او مالک پسر حارث از طایفه مذحج است. پس گفته های او را بشنوید و به فرمان او که مطابق حق باشد گردن نهید. اکنون با همه نیازی که به او دارم، او را نزد شما فرستادم که خیرخواه شماست.

بنا به نقل تاریخ، چون این خبر به معاویه رسید پیغام داد برای یکی از مالکان روستاهای بین راه مصر، که مالک اشتر را مسموم کن تا من خراج بیست سال را از تو نگیرم. وقتی مالک به آنجا رسید، دهقان که فهمیده بود او عسل را زیاد دوست دارد، مقداری عسل مسموم برای مالک، هدیه آورد و قدری هم از اوصاف و فوائد عسل، حرف زد. او شربتی از آن عسل زهرآلود را خورد که هنوز کاملا از گلوی او پائین نرفته بود که در همان بین راه از دنیا رحلت نمود. بعضی گفته اند که شهادتش در قلزم واقع شد و نافع، غلام عثمان او را مسموم کرد.

همسر و فرزندان:

در مورد همسر مالک تا جايي که بنده تحقيق کردم، چيزي را نيافتم و در مورد فرزندان وي که او دو فرزند داشت؛ اسحق يکي از فرزندان برومند و رشيد مالک است. او همانند پدرش مردي با اخلاص و رشيد و مجاهد بود و در کربلا از ياران امام حسين (علیه السلام) به شمار مي رفت و پس از آنکه حبيب بن مظاهر به ميدان رفت و شهيد شد، صداي مبارک امام حسين (علیه السلام) بلند شد “من يبرزالي هولاء الملعونين” کيس که به جنگ آن مرد ملعون رود؟ اسحق نداي امام را لبيک گفت و آماده جنگ شد. هنگامي که به طرف ميدان رفت، شجاعت عجيبي از خود نشان داد و پس از مجاهدت و جانبازي هاي عاشقانه، شهيد شد.

پسر ديگر او ابراهيم بود که به درستيجاي پاي پدر گذاشت و در تمام جهات به خصوص در شجاعت و دليري نمونه کاملي از پدرش بود. وقتي که به حد رشد رسيد، در جنگ صفين با اينکه نورس بود، دوش به دوش پدر مي جنگيد. او در قيام مختار نقش بسزايي داشت و ابن زياد به دست او کشته شد و مختار با کمک ابراهيم بر دشمنان پيروز گشت. ابراهيم دو فرزند داشت يکي به نام نعمان و ديگري خولان که هر يک از آنها نيز مرداني با شخصيت و با ايمان بودند. ابراهيم در سال 72 هجري، هنگامي که با سپاه عبدالملک مي جنگيد کشته شد و بنابر نقلي جسد مبارک وي را نزد عبدالملک آوردند. غلام او هيزمي تهيه کرد و آن را آتش زد.

فرمایشات امیرالمؤمنین علی علیه السلام درباره مالک (توجه داشته باشید که این مولایمان علی است که درباره مالک می گوید و ایشان نعوذ باالله اهل مبالغه نیستند، آیا این خطابات حضرت آتش به جان شما نمی زند؟؟!!
آیا دوست نداشتید امام زمان شما با چنین جملاتی شما را توصیف کند و چنین جایگاهی نزد امامتان داشته باشید؟؟؟؟!!!!!
مالک حقا که شایسته حسرت و غبطه دیگرانی...)


علي (علیه السلام) در بياني كوتاه پرده از شخصيت والا و با عظمت او برداشت و همه توانمنديها و كمالات بي نهايت او را در يك جمله چنين بيان فرمود :

« كان الاشتر لي كما كنت لرسولِ الله»

«مالك اشتر براي من همانگونه بود كه من براي رسول خدا بودم»


و به اصحاب خود فرمود: ای کاش در میان شما دو نفر مثل او و بلکه یکنفر مثل او داشتم.

و نیز فرمود: او مردی بود که برای ما خیراندیش و خیرخواه و برای دشمن ما تند و سرکش بود. ما از او خرسندیم و خدا از او خرسند باشد و بر پاداش او بیفزاید.


و وقتی خبر شهادت مالک به حضرت علی رسید، آنقدر اندوهناک و محزون و متأسف شد و بر منبر رفت و خطبه ای خواند و بعد از منبر به خانه رفت و بزرگان نخع به خدمت آن حضرت برای تسلیت آمدند و آن حضرت متأسف بود و فرمود: خدا مالک را بیامرزد. به خدا قسم مرگ تو جهانی را محزون و غمگین و جهانی را خوشحال کرد. بر تو باد گریه کنان بگریند و آیا مانند مالک وجود دارد؟ و باز فرمود: چه بگویم در مورد مردی که حیاتش اهل شام را درهم شکست و مرگش اهل عراق را نابود کرده است.


مالک اشتر از زبان پیامبرہ(صلی الله و علیه و آله و سلم):
نقل است که از او نزد پیغمبر، ذکری شد. آن حضرت فرمود: او حقیقتا مؤمن است. همچنین پیغمبر در مسیر خود در تبعیدگاه ابوذر، به هنگام تجهیز و دفن ابوذر فرمود: یکی از شما در بیابانی می میرد و گروهی از مؤمنان بر او حاضر می شوند. از این رو پیغمبر بر ایمان او گواهی داد.

علي (علیه السلام) در شهادت مالك مي گريست و مي فرمود :

آيا شخص ديگري همچون مالك بوجود خوهد آمد؟

خداي مالك را رحمت كند او بر عهدش وفا كرده براهي كه بايست رفت و پروردگارش را ملاقات نمود. ما با اينكه خود را آماده ساخته بوديم كه پس از مصيبت رسولخدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) صبر پيشه كنيم با اين حال مرگ مالك از بزرگترين مصيبتهاست.


ختم اين مختصر از زندگاني مالك با اين جمله جالب به نظر مي رسد كه بر اساس آنچه از برخی بزرگان مذهب رسيده است :

مالک اشتر كسي است كه به هنگام ظهور حضرت ولي عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) زنده مي شود و در ركاب حضرتش جنگ خواهد كرد.


هدیه به روح بلند مرتبه اش صلوات
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۰:۲۷, ۲۰/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/فروردین/۹۱ ۰:۴۵ توسط zarati313.)
شماره ارسال: #4
آواتار
در حین مطالعه برای شناخت سایر اصحاب خاص ائمه علیهم السلام به شخصیتهای بسیار بزرگی برخورد کرده ام که
انشاء ا.. به زودی معرفی خواهم کرد
کسانی که اسمشان را هم نشنیده ایم!
در مقابل این بزرگان بشدت احساس پوچی می کنم!!!
این تایپک را دنبال کنید
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۴۳, ۱۲/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #5
آواتار
فقیه آل اعین، زراره ابن اعین

آل اعين بزرگترين خاندان علمى شيعى در شهركوفه بودند. بسيارى از افراد اين خاندان شريف از اصحاب أمه و راويان بزرگ و فقها بوده اند وكمتر شخصيتى از آنان است كه ناقل حديث نباشد. راويان اعين بالغ بر شصت تن بوده اند.

علامه سيد بحرالعلوم با ذكر اين نكته كه مدايح آل اعين فراوان است, در وجه تمايز آنان نسبت به ديگر خاندانهاى كوفه, خصايص ذيل را عنوان كرده است:
1 ـ بزرگترين خاندان شيعى.
2 ـ عظيم الشإن ترين آن ها.
3 ـ عالمترين خاندان به طورى كه در ميانشان محدث و فقيه و اديب و قارى بوده است.
4 ـ ديرپاىترين آنها; چه نخستين افراد اين طايفه دوران امام سجاد(علیه السلام) و آخرينشان اوايل غيبت صغرى را درك كرده اند.

آل اعين علاوه بر ربودن گوى سبقت در ميادين علم و دانش, در جنبه هاى سياسى نيز فعاليت داشتند و به طورى كه قرأن نشان مى دهد خواب خوش را از چشمان حكام ظالم اموى و عباسى مى ربودند. حجاج بن يوسف ثقفى ـ آن ابرجنايتكار معروف تاريخ ـ وقتى براى زمامدارى به عراق آمد, نگرانى خود را از اين دودمان اين گونه ابراز نمود:
باوجود يك مرد از آل اعين, حكومت براى ما هموار نمى شود.

نژاد آل اعين
در اين كه اين خاندان از چه نژادى است, اختلاف وجود دارد. برخى مى گويند: جد آنان يعنى سنسن از قبيله غسان از نژاد عرب بود و در صدر اسلام به روم رفت و در آنجا در سلك راهبان در آمد.
سنسن فرزندى به نام اعين داشت. ظاهرا در جنگى كه ميان روم و مسلمانان صورت گرفت, اعين توسط مسلمانان اسير شد, و آنگاه يك نفر از قبيله بنى شيبان او را خريدارى و سپس تربيت و فرزند خوانده اش نمود. پس از مدتى اعين در سايه تربيت پدر خوانده اش قرآن را از حفظ كرد و در ادبيات عربى چيره دست شد. روزى پدر خوانده به او گفت: آيا مى خواهى از نظر نژادى تو را به قبيله خود ملحق سازم؟ ولى اعين نپذيرفت. زمانى كه اعين بزرگ شد, سنسن از روم آمد و ملاقاتش كرد.
جمعى گويند: سنسن دراصل يك رومى بود. وقتى اعين اسير شد و سنسن از جايگاهش اطلاع پيدا كرد, با گرفتن اجازه و امان نامه از مسلمانان چند بار به ديدار فرزندش شتافت.
وعده اى با توجه به گزارشى گويند كه اعين از مردم خطه فارس بود. روزى تصميم گرفت به ديدار اميرالمومنين(علیه السلام) شرفياب شود و به دست آن حضرت اسلام آورد. ولى در ميان راه با گروهى از بنى شيبان برخورد كرد. آنان پس از گرفتن پيمان (ولا) او را آزاد كردند.

در رابطه با شخصیت زراره مطالب بسیار است که یک نتیجه کلی به دست ما می دهد و آن اینکه زراره از بزرگترین و مورد اعتمادترین راویان نزد ائمه بوده است و آنچه در مذمت زراره رسیده همه از باب تقیه و برای حفظ جان وی بوده است.

اینک برای روشن شدن مطلب نگاهی کوتاه داریم به شخصیت این مرد بزرگ:

زراره بن اعین شیبانی، محدث مشهور شیعه و از اصحاب و شاگردان امام پنجم و ششم شیعیان. او فقیه، متکلم و ادیب بود و در نقل روایات از امامان بسیار دقت و احتیاط داشت.

خاندان او منسوب به اعین بن سنسن است که از نظر زمانی، طولانی ترین دوران خدمات علمی را در بین خاندانهای دیگر شیعه، به خود اختصاص داده است. اکثر این خاندان، کوفی و بیشتر در شهر کوفه ساکن بودند، مجددا تعدادی از آنها به نقاط دیگر رفتند. ولی اکثرا آنها در محله خاصی در کوفه زندگی می کردند که سال 334 هـ ق، بر اثر حمله قرمطیان بر شیعیان، آنجا خراب شد و آنها آسیب زیادی دیدند.


زراره، از این خاندان بسیار مورد توجه امام صادق علیه السلام و شیعیان بود. او شاگرد امام پنجم، حضرت محمدباقر بود، و از حضرت روایات زیادی نقل کرده است. در مناظره ها بر همه غالب می شد، از همین رو کسی قدرت مباحثه با او را نداشت.

نقش زراره، در گسترش معارف اهل بیت تا آنجاست که امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند او را بیامرزد که اگر او و همگنانش نبودند، سخنان پدرم از بین رفته بود. روایات زیادی در فضائلش نقل شده و برخی هم روایاتی در مذمت او آورده اند، ولی با توجه به جایگاه روشن و مهم او نزد امام پنجم و ششم و امامان بعدی که در مدح و تأیید اوست، رجال شناسان اینگونه روایات را ضعیف و ناشی از شرایط خاص سیاسی و تقیه و برای حفظ جان او می دانند، زیرا که این امکان بوده که مورد خشم حاکمان ستمکار عباسی قرار بگیرد. امام صادق علیه السلام در پیامی به او همین مطلب را فرمود: تو را برای حفظ جانت مذمت می کنم. او مردی درشت اندام و سفیدرو بود و وقتی به نمازجمعه می رفت، کلاهی بر سرش می گذاشت و اثر سجده بر پیشانیش، زیبائی او را دو برابر می کرد. مردم به تماشای او می ایستادند.

زراره از نظر امام صادق علیه السلام:

از امام صادق روایت است که فرمود: 4 نفر نزد من محبوب ترین هستند؛ زراره، ابوبصیر، محمدبن مسلم و بریدبن معاویه بجلی. در حدیث دیگری امام صادق علیه السلام او را از بهشتیان می داند.

زراره، چند فرزند پسر داشت که از راویان شیعه و غالبا از شاگردان امام صادق علیه السلام و امام کاظم علیه السلام بودند. عبید یکی از فرزندان زراره، از همه بیشتر معتبر و مشهور بود و همه او را موثق میدانستند و شیعیان کوفه برای ملاقات با امام صادق علیه السلام و سئوالات خود، در موقع نیاز، او را به مدینه می فرستادند. زراره دارای تألیفات بوده ولی فقط یک کتاب با نام «الاستطاعة والجبر والعهود» از او مانده که ابن بابویه قمی گوید که آن کتاب را دیده است.

آنچه که در این تحقیق مختصر پیرامون شخصیت والای فقیهی وارسته، محدثی صادق و شاگردی موثق و مورد اعتماد خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) بدان رسیدم این بود که این گوهر کم نظیر در اوج مظلومیت و غربت ائمه (علیهم السلام) و شیعیان، آنچنان خود را وقف خدمت به مذهب حنیف تشیع نمود که امامان ما شفاعت از او را از سوی خود حتمی دانستند.
حال برای معرفی شخصیت او از روایات ائمه (علیهم السلام) و سخنان بزرگان دین مطالبی را می‌آورم.

« زندگی نامه زرارۃ بن أعین »

زرارۃ فرزند أعین سُنسُن می باشد. از زادگاه و زاد روزش اطلاع چندانی در دست نیست. از این که شیخ طوسی وی را کوفی می‌نامد ممکن است در آنجا متولد شده باشد و چون وفات او در سال 150 ه.ق بوده و نوشته اند هفتاد سال عمر کرده است ، می‌توان ولادتش را در سال 80 ه. ق تخمین زد.



« شخصیت علمی زراره »
زراره در فقاهت، حدیث، کلام، ادب و شعر از بزرگترین رجال شیعه است.
صاحبنظران علم رجال اعتراف دارند که وی در بلندی مقام و عظمت از اعتماد مورد نظر رجال شناسان فراتر می‌باشد . در کتاب المناقب چنین آمده است: بزرگان شیعه اتفاق دارند که فقیه ترین فقهای صدر اسلام از اصحاب امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) شش نفر هستند.... زرارۃ بن أعین از همه آنها فقیه تر است.

او در پرتو توفیق الهی و تلاش بی دریغ خویش در جمع آوری احادیث ائمه (علیهم السلام) و اندیشه در فهم احادیث و به کارگیری آنها، بدین مقام و منزلت رسیده بود. هرگاه به محضر یکی از امامان وارد می شد لوحهایی همراه داشت که سخنان آنها را در آن ثبت می کرد .
ابن ابی عمیر که یکی از علمای بزرگ شیعه است می گوید: «به جمیل بن دّراج گفتم: محضر درس تو چه باشکوه و پربار است.» گفت:«آری! به خدا سوگند ما نزد زرارۃ بن أعین جز به منزله کودکان مکتبی که اطراف معلمشان باشند، نبودیم»

برتری فقاهت و دانش زراره آنگاه روشن می‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود که امام به او دستور می دهد در مسجد بنشیند و فتوا بدهد. امام (علیه السلام) به وی می فرماید: ای زراره در مسجد پیامبر بنشین و برای مردم فتوا بده. چون دین مانند تو برای من بسی مایه خرسندی است .

وجود احادیث نقل شده از سوی زراره بهترین گواه بر مراتب دانش وی در فقه و علوم اهل بیت است.
پرسشهای زراره از امام (علیه السلام) به گونه ای است که جز فقیه و مجتهد را نرسد که چنین بپرسد: راویان غیر فقیه آنچه می پرسیدند، بیشتر به حکم مسائل مربوط می شد. اما او از علت حکم مسائل سوال می کرد.

نمونه ای از آن چنین است: زراره گوید: « به امام پنجم عرض کردم آیا به من خبر می دهید از کجا دانستید که در وضو باید فقط قسمتی از سر و پا را مسح کرد؟»
حضرت تبسمی کرد، فرمود: ای زراره! هم پیامبر اکرم (صلوات الله علیه و آله) و هم قرآن این را بیان کرده است. خداوند متعال میفرماید:«فَاغسِلُوا وُجُوهَکم » از این جا شناختیم که باید همه صورت شسته شود پس فرمود:«وَاَیدیکُم إِلَی المَرافِقِ»این جمله را به جمله قبل عطف کرد. یعنی باید تمام دست تا آرنج شسته شود . بعد فرمود:«وَامسَحوُا بِرُؤُسِکُم» از این که این جمله را با دو جمله قبل فرق گذاشته و «رُؤُسِکُم» را با حرف «با» که به معنای بعض است آورده، شناختیم که باید بخشی از سر را مسح کرد. پس با عطف به کلمه «رُؤُسِکُم» فرمود: «وَاَرجُلَکُم إِلَی الکَعبینِ»پیامبر اکرم (صلوات الله علیه و آله) نیز چنین فرمود. اما مردم (مخالفان مذهب) آن را ضایع کردند .

نجاشی در کتاب رجالی خود، زراره را علاوه بر فقاهت، استاد قرائت نیز معرفی می‌کند . در روایتی آمده است که چهل سال زراره از محضر امام صادق (علیه السلام) استفاده نمود. شیخ صدوق (رحمة الله علیه) نقل می کند: زراره می گوید:«به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: خداوند مرا فدایت کند! چهل سال است درباره مسائل حج از شما می پرسم و شما پاسخ می دهید. حضرت فرمود: ای زراره خانه ای که دو هزار سال پیش از خلقت حضرت آدم (علیه السلام) تاکنون محل به جا آوردن اعمال مناسک و حج است می خواهی در چهل سال مسائل آن تمام شود؟»

زراره از افراد کمیابی است که عمر خود را در راه نگهداری سخنان ائمه سپری کرده، احادیث زیادی از وي در ابواب مختلف فقه و غیر آن باقی مانده است به گونه ای که بعضی، او را زبان گویای ائمه (علیهم السلام) نامیدند.
با آن همه کتابسوزی و نابود شدن مجموعه های روایی ما، هم اینک از طریق زراره بیش از 2094 روایت به ما رسیده است . بابی از ابواب فقه نیست مگر این که یک یا چند حدیث از زراره در آنجا موجود است و از آن جا می توان ارزش او را در حدیث دیگری از امام صادق ( علیه السلام) دید که فرمودند : « بدانید مقام و منزلت مردم نزد ما به اندازه احادیثی است که از ما نقل کرده‌اند ».



« فضائل زراره »

أبی عبیده حذّاء گوید از امام صادق (علیه السلام)، شنیدم که می‌فرمود : « زراره و ابو بصیر و محمد بن مسلم و بُرید، از کسانی هستند که خداوند متعال در حقشان فرموده : « السّابقون السّابقون اولئک المقرّبون » آنان به حقیقت از مقربان درگاه حق‌اند . در روایتی حضرت این چهار تن را از بزرگان دین و پایداران زمین معرفی می‌کند . همچنین فرمودند : خداوند زرارة بن أعین را بیامرزد؛ اگر زراره و امثال او نبودند، احادیث پدرم از بین می‌رفت و دیگر این که فرمودند : « محبوبترین مردم نزد من – زنده یا مرده – چهار نفرند : بُرید عِجلی، زراره بن أعین، محمد بن مسلم و اَحوَل. این چهار نفر – زنده یا مرده – از همه مردم نزد من محبوبترند ».

از امام صادق (علیه السلام) سوال شد که زراره از امام باقر (علیه السلام) درباره ارث چنین نقل کرده است ...... حضرت می فرماید : آنچه زراره از امام باقر (علیه السلام) نقل کرده است نمی‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود مردود شمرد .

یحیی بن حبیب می گوید : از امام رضا (علیه السلام) پرسیدم بهترین چیزی که انسان را به خدا نزدیک می‌سازد چیست؟ حضرت فرمود : چهل و شش رکعت نمازهای واجب (روزانه) و نافله‌های آن است » گفتم این روایت زراره است. فرمود : آیا کسی را سراغ داری که از او بهتر و بیشتر حق را آشکار کند؟


ابن منصور واسطی گوید : در محضر امام کاظم (علیه السلام) نام زراره به گونه‌ای (ناسزاوار) به میان آمد. حضرت فرمود: به خدا سوگند، روز قیامت او را از خداوند خواهانم. (شفاعتش خواهم کرد) و به من عطا خواهد شد. وای بر تو! زراره بن أعین به خاطر خدا دشمنان ما را دشمن و دوستان ما را دوست می دارد .
امام محمد باقر (علیه السلام) فرمود: ای زراره بر خدا حق است که تو را در بهشت جای دهد و بشارت بهشت از سوی امام صادق (علیه السلام) نیز به زراره و برخی اصحاب داده شد.

« مذمت زراره از سوی امام صادق ( علیه السلام)»

بعد از بیان فضائل زراره از سوی ائمه (علیهم السلام) به روایات متضادی نیز بر می خوریم که در آن امام صادق (علیه السلام) زبان به نکوهش، مذمت و حتی لعن زراره گشود.
مثلاً مردی بر امام صادق (علیه السلام) وارد شد. حضرت از او پرسید چه مدتی است زراره را ندیدی؟ گفت : چند روزی است. امام فرمود:
مهم نیست. اگر مریض شد عیادتش نرو. اگر از دنیا رفت در تشیع جنازه اش شرکت نکن . از سیاق روایات بر می آید که حضرت بدون هیچ مقدمه و سوالی نام زراره را به میان می کشد.و گویی حضرت در این که مطلب در حضور بیگانگان انتشار یابد عمد داشته است. امام صادق ( ع) در جایی علت بدگوییهایش نسبت به زراره را به روشنی بیان فرموده اند. در آن روایت معتبر چنین آمده است: عبدا... فرزند زراره گوید : امام صادق (علیه السلام) به من فرمود :« سلام مرا به پدرت برسان و به او بگو من اگر از تو بدگویی می کنم فقط برای دفاع از توست. چرا که مخالفان و دشمنان در کمین هستند که هر کس را ما به خود نزدیک دانستیم و از او به خوبی یاد کردیم، به او دست یابند و آنان را که مورد محبت و قرب ما هستند، به خاطر محبت و دوستی و قرب به ما اذیت و آزار کنند و به قتل برسانند. پس رحمت خدا بر تو در زندگیت و آمرزش خدا بر تو، پس از مرگت » .

در حدیثی دیگر چنین آمده است. حسین فرزند دیگر زراره می گوید: به امام ششم (علیه السلام) عرض کردم پدرم شما را سلام می رساند و می گوید: خداوند مرا فدای شما گرداند! اشخاصی از نزد شما می آیند و از اینکه آن حضرت مرا به بدی یاد کرده، (نقص هایی) وارد ساخته، خبر می‌دهند. حضرت فرمود: پدرت را سلام برسان و به او بگو به خدا سوگند، خیر دنیا و آخرت تو را می‌خواهم. به خدا سوگند از تو راضی هستم.پس از این به آنچه مردم درباره تو می گویند توجهی نکن و اهمیت نده .

منابع و مآخذ :
1- اختیار معرفه الرجال، المعروف برجال الکشی، شیخ طوسی
2- بحارالانوار، علامه مجلسی
3- تاریخ آل زراره، سید محمد علی الموسوی الموحدی الابطحی الاصفهانی.
4- تتمه المنتهی، محدث ، شیخ عباس قمی
5- رجال النّجاشی، نجاشی.
6- رجال الطوسی، شیخ طوسی.
7- زراره بن أعین، زلال شریعت، مولف احمد محیطی اردکانی.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱:۰۰, ۱۵/اردیبهشت/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/اردیبهشت/۹۱ ۱:۰۴ توسط zarati313.)
شماره ارسال: #6
آواتار
(عَمرو بن حَمِق خُزاعی کعبی)

جابر بن عبدالله انصارى گفت : رسول خدا(ص ) سریه اى را (به منطقه اى ) گسیل داشت و به آن ها فرمود: در فلان ساعت از شب به زمینى مى رسید كه حركت شما در آن سرزمین به طول نمى انجامد. پس وقتى كه بدانجا رسید، به سمت چپ بروید و در آن جا (در ساقیه ) به مرد فاضل نیكوكارى برخورد مى كند و از او مى خواهید كه راه را به شما نشان دهد و او از راهنمایى كردن شما قبل از این كه از طعامش بخورید، سرباز مى زند. گوسفندى را براى شما ذبح مى كند و به شما طعام مى دهد و سپس برخاسته و راه را به شما نشان مى دهد پس از قول من به او سلام برسانید و به او بگویید كه من در مدینه ظهور كرده ام .

آنها رفتند و هنگامى كه در همان وقت معین به آن محل رسیدند، راه را گم كردند. یكى از آنها گفت : آیا رسول خدا(ص ) به شما نفرمود كه به سمت چپ بروید؟ و آنها چنین كردند و به مردى برخورد كردند كه رسول خدا(ص ) وصف نموده بود از او راه را پرسیدند. مرد گفت : راه را به شما نشان نمى دهم ، مگر این كه از غذاى من بخورید.



سپس براى آنها گوسفندى ذبح نمود و آنها از طعامش خوردند و او برخاست و راه را به آنها نشان داد و گفت : آیا رسول خدا(ص ) در مدینه ظهور كرده است ؟ گفتند: بلى و سلام رسول خدا(ص ) را به او رساندند. آن شخص ، قیمى براى كارهاى خود قرار داد و به سوى رسول خدا(ص ) رفت : او عمرو بن حمق خزاعى ... بود. مدتى نزد آن جناب ماند و رسول خدا(ص ) به او فرمود: برگرد به آن محلى كه از آن جا به سوى من هجرت كردى تا زمانى كه برادرم امیرالمؤ منین (ع ) به كوفه نزول اجلال فرماید و آن جا را دار هجرتش قرار دهد، آن گاه خدمت او (امیرالمؤ منین (ع ) بیا.

عمرو بن حمق به دنبال كار خود رفت تا این كه امیرالمؤ منین (ع ) به كوفه تشریف آورد و او نزد امیرالمؤ منین (ع ) آمد و با آن حضرت در كوفه اقامت جست .


وی از اصحاب رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و یاران خاص علی بن ابیطالب و امام مجتبی علیهم السلام! بزرگمردی که ایمان و عقیده اش، نسبت به خاندان پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به صلابت کوه بود!
پدرش: حمق بن کاهل [کاهن] ... خزاعی
از قبیله خزاعه بود، که در زمان پیغمبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بعد از «صلح حدیبیه» سال ششم هجری و به نقلی، در سال پنجم هجری، مسلمان شده و به مدینه آمد.



روایت شده که وقتی ظرف شیری [آبی] به پیامبر نوشاند، حضرت برایش دعا نمود و فرمود: خدایا! او را از جوانیش بهره مند گردان، پس هشتاد سال عمر کرد و یک موی سفید، در سر و صورتش پیدا نشد.
حکایت دیگری از او درباره عنایت پیغمبر نقل است که:
روزی در مسجد الحرام با پیامبر خدا نشسته بودم، آن حضرت فرمود: ای عمرو، آیا می خواهی مردی از اهل بهشت و مردی از اهل جهنم را ببینی؟ گفتم: پدر و مادرم فدایت! آری، آنها را به من نشان ده. مدتی نشستیم تا علی بن ابی طالب وارد شد، سلام کرد و نشست رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود: ای عمرو، این مرد و قومش، نشانه های اهل بهشت هستند. مدتی گذشت و بعد «معاویه بن ابوسفیان» وارد شد، جلو آمد و سلام کرد، پیغمبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود: این مرد و قومش، نشانه های اهل دوزخ می باشند.

زمانی که کشور مصر، بدست مسلمین فتح شد، مدتی آنجا بود و در دوران خلافت «عثمان»، عمرو، به شدت مخالفت می کرد و هیچگاه دل به او نداشت و به عنوان یکی از سران گروه 600 نفری در اعتراض به عثمان، با مصریان، و علیه او، در محاصره اش همراه با شورشیان بود و آنگاه که به بارگاه عثمان وارد شد، با شهامت، انحرافش را روبرو کرد و امتیازات ضداسلامی را که او به امویان بخشیده بود، یادآور شد، عثمان نیز، از دشمنان او بود و در نامه ای سری به استاندار خود در مصر دستور داده بود که او و عبدالرحمن بن عریس را شلاق زده و سر و ریش آنها را بتراشند. (سیمای کارگزاران)

یار پرافتخار علی (علیه السلام):

از دوستداران راستین علی (علیه السلام) و پایمردی در راه او و مکتبش از خصوصیات ویژه او بود و در زمان حکومت آن حضرت، در کوفه ساکن شده و در تمام جنگهای «جمل، نهروان، صفین» در رکاب علی (علیه السلام) شمشیر زد و در همین جنگ صفین، آنحضرت، او را، فرمانده و پرچمدار قبیله «خزاعه» نمود و چون آنحضرت برای رفتن به جنگ از دوستان و یارانش، نظرخواهی نمود عمرو، خطاب به امام علی علیه السلام، کرد و گفت: به خدا سوگند، که محبت و دوستی و بیعت من با شما، نه به خاطر دوستی و خویشاوندی و طمع به زر و سیم دنیا و نه به خاطر کسب مقام و شهرت است، بلکه از آنجا که ترا در چند خصلت ممتاز دیده ام، سر به آستان پرشکوه تو گذاشتم، اینکه پسرعمو و جانشین پیغمبر خدائی، و اینکه می دانم همسر فاطمه و پدر ذریه و نسل رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) که در میان ما بر جای مانده اند هستی، و معتقدم که تو اولین کسی هستی که اسلام آورد و در میان مهاجران و انصار، در پاسداری از حریم اسلام، بیشترین سهم را دارایی.

علی (علیه السلام)، درباره اش دعا نمود و فرمود: خدایا دل او را به نور تقوا نورانی، و به راه راست خود، او را هدایت کن. ای کاش در سپاه من، صدنفر مانند تو، بودند! در حدیثی نقل شده که: مقام و منزلت او در پیشگاه علی بن ابیطالب (علیه السلام)، مانند منزلت سلمان فارسی بود نسبت به رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم).

روایت دیگر: روزی امیرالمومنین (علیه السلام) او را دید که پیر شده ولی تند و چالاک راه می رفت، فرمود: ای مرد، سن تو بالا رفته، گفت در اطاعت تو ای امیرمؤمنان (علیه السلام). فرمود: هنوز تند و چالاک هستی، گفت: بر ضد دشمنان تو ای امیرمؤمنان (علیه السلام). فرمود: هنوز در تو رمقی می بینم. گفت: آن هم در اختیار و خدمت تو، ای امیرمؤمنان. و بعد عرض کرد: به خدا سوگند، اگر مرا تکلیف کنی که کوههای گران را از جای بر کنم و آب انبوه دریاها را بکشم و تا جان در بدن دارم، شمشیری بدست گیرم تا دشمنانت را پراکنده سازم و دوستانت را یاری کنم، باز هم امید ندارم که توانسته باشم، حق تو را آنگونه که باید، بگزارم. (اختصاص/11، در کتاب علی بن ابیطالب «رحمانی همدانی» ص 15 و کتاب اصحاب امیرالمومنین (علیه السلام)).

وی در زمان امامت، امام حسن مجتبی علیه السلام، از یاران خاص آنحضرت بود و همراه با «حجر بن عدی» سرسختانه، از حریم ولایت دفاع کرد و چون آن زمان، با حکومت «معاویه» مقارن بود، از این رو، معاویه برخوردهای سخت و سنگینی با آنها می کرد و با بی رحمی خاصی و مواضع تند و بی حساب و کتاب، می خواست چهره این عنصر پاک را مخدوش نموده و تا مرز کشتن او و دیگر شیعیان علی (علیه السلام) پیش رود. او نیز، از دشمنی و نفرت با معاویه چشم پوشی نکرد، چون از پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) هم شنیده بود که: (معاویه، نشانه و مظهر اهل جهنم است). و در راه مبارزه حق علیه باطل، نایستاد و هرگز یار و مددکار باطل نشد.


سخن حسین بن علی (علیه السلام) درباره او:

امام حسین علیه السلام، در زمان امامت خود، در جواب، در نامه ای اعتراض آمیز به معاویه ضمن بیان حقایق زیادی از جنایات معاویه در حق شیعیان امام علی علیه السلام به او، چنین نوشت. (آیا تو قاتل «عمروبن حمق خزاعی» نیستی؟ او که از اصحاب پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بود و عبادت، او را ضعیف کرده و چهره او را تغییر داده و جسم او را لاغر کرده بود؟ با آن که به او امان داده و چنان با قسم های شدید، عهد و پیمان بسته بودی که اگر به پرنده ای می دادند، از فراز ابرها به زیر می آمد. تو او را کشتی و بر خدا بی پروا شدی و عهد و پیمان او را سبک شمردی. ای عمرو، خدایت رحمت کند. آنچه در راه عقیده ات بر عهده تو بود، ادا کردی و از آن پاسداری نمودی.)
معاویه، در آخرین لحظات حیات ننگین خود، دائما نگرانی خودش را از ریختن خون او و حجربن عدی ابراز و اظهار پشیمانی می کرد.


نحوه شهادت او از بان مولا علی علیه السلام:

روزى امیرالمؤ منین (ع ) نشسته بود و عمرو در مقابلش . حضرت به او فرمود: اى عمرو آیا خانه دارى ؟ گفت : بلى .

فرمود: آن را بفروش و پولش را صرف ازدیان (قبیله ازد) كن . در آینده اگر من از دنیا بروم ، به دنبال تو مى گردند و ازدیان از پى تو مى آیند تا این كه از كوفه به طرف موصل خارج شوى . در مسیرت به مرد نصرانى فلجى برخورد مى كنى و نزدش مى نشینى و از او آب مى طلبى و او تو را سیراب مى كند. از وضعت مى پرسد و تو به او خبر مى دهى . پس او را به اسلام دعوت كن و او احتمالا اسلام مى آورد.

وقتى اسلام آورد، دستت را بر روى زانوهایش ‍ بكش و او در حالى كه سلامت خود را بازیافته و مسلمان شده ، از جا برمى خیزد و از تو پیروى مى كند. در ادامه راه به مردى نابینا كه در كنار جاده نشسته برخورد مى كنى و از او آب مى طلبى . او هم تو را سقایت مى كند. به او بگو كه معاویه به خاطر ایمانت به خدا و رسولش و اطاعتت از من و اخلاصت در ولایت من و خیر خواهى از براى خدا در دینت ، به دنبال توست تا تو را به قتل برساند و مثله كند. پس او را به اسلام دعوت كن كه حتما اسلام مى آورد. پس دستت را بر چشمان او بكش كه به اذن خدا، نابینا مى گردد. پس آن دو به دنبال تو مى آیند و با تو خواهند بود و آن دو نفر، جسدت را در زمین دفن خواهند كرد. سپس به دیرى در كنار نهرى كه به آن دجله گفته مى شود مى روى .

در آن جا صدیقى است كه پاره اى از علوم مسیح (ع ) را مى داند. او را یار و یاور بر سر خود نمى یابى ، تا این كه خداوند او را بر اعانت تو هدایت كند. وقتى لشكریان ابن ام الحكم ، كه او خلیفه معاویه در جزیره است و ساكن در موصل مى باشد، تو را بیابد نزد همان صدیق كه در دیر واقع در بلندى هاى موصل است برو و او را صدا بزن . او امتناع مى كند، پس اسم اعظم خداى تعالى را كه به تو یاد دادم ، به او بگو (كه در اثر ذكر این اسم ) دیر براى تو پایین مى آید تا این كه به بالاى آن مى رسى و هنگامى كه آن راهب صدیق تو را ببیند، به شاگردى كه همراه اوست مى گوید: اكنون زمان حضرت مسیح نیست . محمد(ص ) هم كه رحلت فرموده و وصى اش هم در كوفه به شهادت رسیده ، پس این ، شخص ‍ كریمى از حواریین آن جناب است .



سپس راهب با خشوع و فروتنى به نزد تو مى آید و مى گوید: اى شخص ‍ بزرگ ، تو مرا در منزلتى قرار دادى كه استحقاق آن را ندارم . اكنون مرا به چه امر مى كنى ؟ و به او مى گویى این دو شاگرد مرا، نزد خودت پنهان كن و از فراز دیر، نظر كن كه چه مى بینى . وقتى كه به تو بگوید: همانا اسب سواران بسیارى را مى بینم كه به جانب ما مى آیند، شاگردانت را نزد او بگذار و از دیر پایین بیا و اسبت را سوار شو و به طرف غارى در كنار ساحل دجله برو و پنهان شو. آن غار تو را پنهان مى دارد در حالى كه در میان آن جن و انس هاى فاسقى هستند.

هنگامى كه در آن جا پنهان شدى ، یكى از جن هاى فاسق و سركش ، تو را مى شناسد و به صورت ماهى سیاهى در نزد تو ظاهر مى شود و تو را مى گزد كه باعث ضعف شدید تو مى شود و اسب تو فرار مى كند و آن لشكریان به طرف تو مى شتابند و مى گویند: این اسب عمرو است و به دنبال رد پاى اسب مى آیند. وقتى كه آنها را در پایین غار مشاهده كردى ، به طرف آنها بیرون بیا و در حالى كه بین جاده و دجله قرار مى گیرى ، در آن قسمت از زمین ، منتظر آنها بایست . همانا خداى تعالى ، آن جا را قبر و حرم تو قرار داده . پس با شمشیرت ، هر چه قدرت دارى از آنها بكش تا این كه مرگ تو فرا رسد. وقتى كه بر تو غلبه نمایند، سرت را بریده و بر نیزه مى كنند، به نزد معاویه مى برند و سر تو، اولین سرى است در اسلام كه از این شهر به آن شهر برده مى شود.



سپس امیرالمؤ منین (ع ) گریه كرد و فرمود: جانم فداى ریحانه رسول خدا(ص )
و میوه دل و نور چشم آن حضرت ، فرزندم حسین (ص ). به درستى كه بعد از تو اى عمرو، او را همراه فرزندانش مى بینم كه از كربلا، در كنار فرات ، به طرف یزید بن معاویه علیهما لعنة الله حركت مى كنند (منظور سرهاى شهداى كربلا است كه به طرف شام برده مى شود). سپس در همراه تو (كه قبلا) نابینا و فلج بودند، از دیر پایین آمده و جسد تو را در محلى كه كشته شدى ، دفن مى كنند و فاصله مقبره تو با دیر و موصل ، صد و پنجاه قدم است . پس آن گونه شد كه امیرالمؤ منین (ع ) از قول رسول خدا(ص ) نقل كرد و این یكى از دلایل امامت آن جناب است .
[b]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۲:۰۶, ۲۴/اردیبهشت/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۱ ۱۲:۱۸ توسط zarati313.)
شماره ارسال: #7
آواتار
یار سرّ مولا علی (علیه السلام)، میثم تمار

ميثم تمار فرزند يحيي و اهل سرزمين «نهروان‏» _ منطقه‏اي ميان عراق و ايران _ بود. بعضي او را ايراني و از مردمان فارس دانسته‏اند. به او «ابو سالم‏» هم مي‌گفتند.لقب «تمار» (خرما فروش) را هم ازآن جهت‏ به ‏او مي‏گفتند، که در کوفه خرمافروش بود. ‏ابتدا، غلام زني از طايفه «بني اسد» بود. علي ع او را از آن زن ‏خريد و آزادش کرد.که بعد از ان از ياران و شاگردان علي ع شد. همچنين وي از اصحاب پيامبر اسلام ص به شمار آمده‌است، ميثم تمار شش پسر و نوه‏هاي بسياري ‏داشت.پسران وي عبارت بودند از: عمران، شعيب، صالح، محمد، حمزه و علي.


ميثم تمار، علاوه بر آن که خود، مسلمان و شيعه‏اي ‏خالص بود، خاندانش نيز از رجال و بزرگان ‏شيعه بودند.آنان هم بطور عمده همچون وي در راه اهل بيت پيامبر اسلام ‏بودند و بيشتر آنان در شمار راويان احاديث اهل بيت نام برده شده‌اند.امامان شيعه هم، ‏به ميثم و فرزندانش اظهار محبت ‏و علاقه کرده و از آنان تجليل کرده‌اند. ‏ صالح از اصحاب امام باقر ع و امام صادق ع و شعيب از اصحاب امام صادق ع ‏بود. حتي امام باقر ع به صالح فرمودند:«من به شما و پدرتان علاقه بسيار ‏دارم.». عمران هم، از اصحاب امام سجاد ع، امام باقر و امام صادق عليهم السلام بود.

اولين برخورد حضوري و ديدار ميثم با آن حضرت در دوران خلافت علي ع ‏انجام گرفت. به دنبال همين برخورد و ملاقات بود که علي ع، تصميم گرفت ‏ميثم را از صاحبش بخرد و سپس وي را آزاد کند. سرانجام با تصميم آن حضرت، ‏ميثم به آزادي رسيد. ‏آشنايي ميثم با مولا علي ع براي او توفيقي بزرگ بود.از اين رو به شاگردي در مکتب ايشان مشغول شد. علي ع هم با مشاهده استعداد روحي ‏و زمينه مناسب وي دانش و آگاهيهاي بسياري را به او آموخت.در آن اولين ملاقات علي(علیه السلام) با ميثم، چنين گفتگويي انجام گرفت:علي(علیه السلام) پرسيد: - نامت چيست؟ سالم.- از رسول خدا شنيدم که پدرت نام تو را «ميثم‏» گذاشته است، به همان نام برگرد و کنيه‏ات را «ابو سالم‏» قرار بده. میثم گفت: خدا و رسول و اميرمؤمنان راست گفتند.


ميثم، علم تفسير قرآن را نزد علي -عليه السلام فراگرفت و از معارفي که از آن حضرت آموخته بود کتابي تدوين کرد که کتابش را پسرش از او روايت کرد. به همين جهت، ميثم يکي از مؤلفان شيعه به حساب مي‏آيد. صاحب سر اميرالمؤمنين بود و آن حضرت، وي را به طريق فهميدن حوادثي که در آينده، اتفاق خواهد افتاد، آشنا کرده بود و ميثم، گاهي برخي از آنها را براي مردم، بازگو مي‏کرد و مايه اعجاب ديگران مي‏شد.



اين دانش و آگاهي از عاقبت افراد و پيشگوييها در اصطلاح به «علم اجل‏» يا «علم منايا و بلايا» معروف است، که امامان معصوم به کساني که آمادگي و استعداد و رازداري و ظرفيت و کشش آن را داشتند، مي‏آموختند. ميثم تمار، دست‏پرورده اين مکتب بود. هرچند که اشخاص فرومايه و مغرض، يا جاهل و نادان. او را به دروغگويي متهم مي‏کردند.


روزي «ابو بصير» به امام صادق - عليه السلام عرض کرد: شما چرا از ياد دادن علم به من مضايقه مي‏کنيد؟!
فرمود: چه علمي؟ -علمي که اميرالمؤمنين -عليه السلام به ميثم ياد داده بود.
امام فرمودند: تو ميثم نيستي. آيا شده است تا به حال من مطلبي به تو بگويم و تو افشا نکرده باشي؟
نه يا ابن رسول الله! ... پس رازدار چنان علوم نمي‏باشي!

ميثم، پيش از شهادت از آن با خبر بود و آن را از مولايش علي(علیه السلام) شنيده بود. اين که ميثم، از شهادت خويش، خبر داشت و حتي جزئيات آن را هم از زبان مولايش شنيده بود، دليل ديگري بر عظمت روح و ظرفيت‏بالا و قدرت ايمان او بود.

ميثم، با اين روحيه بالا و شهادت طلب، مدافعي بزرگ از حريم حق و خط ولايت‏بود. پس از شهادت اميرالمؤمنين(علیه السلام) گاهي براي زيارت به مدينه مي‏آمد، و از امام حسن و امام حسين(علیه السلام) جدا مي‏ماند. مردم کوفه و مدينه پذيراي سخنان ميثم بودند و زبان حقگو و فضيلت‏گستر ميثم، همواره در هرجا به نشر و بيان فضايل علي(علیه السلام) گويا بود، تا کوشش دشمنان امام در پنهان ساختن فضيلتهاي آن حضرت، کمتر به نتيجه برسد. اين، سفارش خود امام به ميثم بود که فضايلش را نشر دهد.

صالح - يکي از فرزندان ميثم - نقل کرده است که: پدرم گفت: روزي در بازار بودم، «اصبغ بن نباته‏» يکي از ياران علي(علیه السلام) نزد من آمد و با حالتي شگفت‏زده گفت: اي واي... ميثم! از اميرمؤمنان سخني دشوار و عجيب شنيدم. گفتم: چه شنيدي؟

گفت: شنيدم که مي‏فرمود: «حديث و سخن اهل‏بيت، بسيار سنگين و دشوار است، و آن را جز فرشته‏اي مقرب يا پيامبري صاحب رسالت‏يا بنده مؤمني که خداوند، دلش را براي ايمان آزموده است، توان تحملش را ندارد و به درک عمق آن نمي‏رسد.»

فوري برخاسته، خدمت‏ حضرت علي(علیه السلام) رفتم و از او نسبت‏به کلامي که از «اصبغ‏» شنيده بودم، توضيح خواستم. حضرت، تبسمي کرد و فرمود: بنشين! اي ميثم! آيا هر صاحب دانشي مي‏تواند هرعلمي را حمل کند و بار آن را بکشد؟! خداوند وقتي به فرشتگان گفت که مي‏خواهم در زمين، جانشيني قرار دهم، فرشتگان گفتند: خدايا آيا کسي را در آن قرار مي‏دهي که فساد کند و خون بريزد؟

آن گاه با اشاره‏اي به داستان حضرت موسي و خضر و سوراخ کردن آن کشتي و کشتن آن غلام فرمود: پيامبر ما در روز غديرخم دست مرا گرفت و فرمود: «خدايا! هرکه را من مولايش بودم، علي مولاي اوست.» ولي جز اندکي که خداوند، نگاهشان داشت، آيا ديگران اين کلام پيامبر را به دوش کشيدند و فهميده و عمل کردند؟ پس بشارت‏باد بر شما! که با آنچه از گفته پيامبر حمل کرديد و به آن متعهد مانديد، خداوند به شما امتيازي بخشيد که به فرشتگان و رسولان نداد. پس بدون پروا و گناه فضيلت ما و کار بزرگ و شان والاي ما را به مردم بازگويي کنيد

در آن عصر خفقان که نشر و پخش فضايل علي(علیه السلام) جرم محسوب مي‏شد و ممنوع بود، ميثم، رهنمود ارزنده‏اي از آن حضرت فراگرفته، کوشيد تا پاي جان به آن عمل کند. ميثم، با خبري که امام، به او داده بود، مي‏دانست که پس از شهادت مولا او را گرفته و بر شاخه نخل به دار خواهند کشيد; حتي آن درخت را هم مي‏دانست.

گاهي هنگام عبور از کنار آن درخت، علي(علیه السلام) به او مي‏فرمود: اي ميثم! تو بعدها با اين درخت، ماجراها خواهي داشت... اين د رخت‏ خرما را به چهار قسمت، تقسيم کرده و تو را از قسمت چهارم به دار مي‏آويزند. از اين رو، ميثم، خيلي وقتها پيش درخت آمده و در کنارش نماز مي‏خواند و مي‏گفت: مبارکت‏باد اي نخل! مرا براي تو آفريده‏اند و تو براي من روييده‏اي و همواره به آن نخل نگاه مي‏کرد

روزي که ابن زياد، حاکم کوفه شد، هنگام ورود به شهر، پرچمش به شاخه‏اي از آن درخت نخل، گير کرد و پاره شد. ابن زياد از اين پيش آمد، فال بد زد و دستور داد که آن را بريدند. نجاري آن را خريد و به چهار قسمت درآورد. ميثم به فرزندش صالح گفت: نام من و پدرم را بر چوب آن نخل، حک کن!

صالح مي‏گويد: نام پدرم را آن روز بر آن چوب، نوشتم. وقتي ابن زياد، پدرم را به دار آويخت، پس از چند روز، چوبه دار را ديدم، همان قسمتي از آن نخل بود که نام پدرم را بر آن نوشته بودم!.

ميثم، بياني رسا داشت و در نطق و سخن، توانا و فصيح بود. سخنوري ميثم تمار را از اين واقعه که نقل مي‏شود مي‏توان دريافت: در بازار، ميثم، رئيس صنف ميوه‏فروشان بود. هرگاه قرار بود در جايي و نزد کسي و يا موقعيت مهمي، سخني گفته شود از ميثم تمار مي‏خواستند که سخنگويشان باشد. گروهي از بازاريان نزد ميثم رفتند تا باهم به عنوان شکايت از حاکم و عامل بازار، پيش «ابن زياد» بروند که والي شهر کوفه بود. در اين برخورد و ديدار با ابن‏زياد، ميثم بود که به نمايندگي از ديگران با رشادت به سزايي سخن گفت. خود ميثم در باره اين ديدار و سخنها مي‏گويد: «ابن زياد، با شنيدن گفتارم به شگفتي افتاد و در سکوت فرورفت.» همين بيان صريح و حقگويي آشکار باعث‏شد که از ميثم کينه‏اي در دل ابن زياد بماند.

پيشوايان دين ما - که درود خدا بر آنان باد - آشنايي‏شان با قرآن از علم الهي سرچشمه مي‏گرفت و از آن معارف والا به شاگردان و اصحاب خويش به تناسب فهم و استعداد آنان مي‏آموختند. ميثم تمار، يکي از اين شاگردان والا مقام درمکتب تفسيري علي(علیه السلام) بود. ميثم علم تاويل معاني قرآن را از آن حضرت فرا گرفت و در قرآن‏شناسي، دانا و بصير گرديد.

روزي ميثم با «ابن عباس‏» - مفسر قرآن و شاگرد علي(علیه السلام) - در مدينه ديدار کرد و به او گفت: آنچه از تفسير قرآن مي‏خواهي، بپرس! من تمام قرآن را نزد علي(علیه السلام) فراگرفتم و آن حضرت تاويل قرآن را به من تعليم فرمود. ابن‏عباس که مراتب فضل و علم و تقواي ميثم را مي‏دانست، کاغذ و دواتي طلبيد تا سخنان ميثم را در باره تفسير قرآن بنويسد. ميثم پيش از بيان تفسير، گفت: اي ابن عباس! چگونه خواهي بود وقتي که مرا مصلوب و به دار آويخته ببيني، نهمين نفري که چوبه دارش هم کوتاهتر از ديگران است؟ ....

ابن عباس گفت: کاهن هم که هستي؟! و خواست که کاغذ را پاره کند. ابن عباس از علم به آينده بي‏بهره بود، و چون چنين خبر و پيشگويي را از ميثم شنيد که از جزئيات شهادتش خبر مي‏دهد، برايش غير قابل هضم بود، از اين جهت. اين گونه برخورد کرد. اما ميثم گفت: آرامتر!...آنچه را از من مي‏شنوي بنويس و نگهدار! اگر آنچه مي‏گويم راست‏بود، نگاهش‏دار و اگر باطل بود، آن گاه پاره اش کن.... و ابن‏عباس پذيرفت که چنان کند

با آن استعداد خاص و موقعيت‏خوبي که ميثم داشت، احاديث زيادي از علي(علیه السلام) شنيده بود، و آن گونه که از گفته‏هاي پسرش بر مي‏آيد، حتي کتابي که مجموعه‏اي از احاديث‏بود تاليف کرده است، ليکن متاسفانه از نوشته‏هاي او چيزي باقي نماند و راويان ديگر هم به خاطر درک نکردن موقعيت و اهميت آن به نقل از وي نپرداختند و بيشتر آنها از دسترس دور ماند. فقط اندکي از روايات ميثم در کتابهاي حديث نقل شده است. پسرانش يعقوب و صالح از نوشته‏هاي او روايت نقل مي‏کردند

ميثم را به دار آويختند. ميثم مرگ را به چيزي نمي‏گرفت و چنان عادي و بي ‏اعتنا، آن را تلقي مي‏کرد که بر خشم دشمن مي‏افزود. ميثم تمار بر فراز دار با صدايي رسا مردم را براي شنيدن حقايق اسلام و احاديث‏ سري علي(علیه السلام) فرامي‏خواند. ميثم مي‏گفت: هرکس مي‏خواهد حديث مکنون و ارزشمند علي(علیه السلام) را بشنود، پيش از آن که کشته شوم بيايد. من شما را از حوادث آينده تا پايان جهان، خبر مي‏دهم. مردم مشتاق، پيرامون او جمع مي‏شدند. ميثم از فراز منبر «دار» براي انبوه جمعيت، سخن مي‏گفت. فضايل و شايستگيهاي اهل‏بيت پيامبر و دودمان علي(علیه السلام) را بازگو مي‏کرد و خيانتها و فسادهاي بني‏اميه را فاش مي‏ساخت.

بيان حقايق و افشاگريهاي ميثم، در آن آخرين لحظه‏هاي حيات و از بالاي دار، چنان مؤثر و تکان‏ دهنده بود که به «ابن‏ زياد» خبر دادند: اين بنده، شما را رسوا کرد. گفت: به دهانش لجام بزنيد. و ميثم، اولين کسي بود که در راه اسلام بر دهانش لجام زده شد.

پس از آن، زبان حقگوي او را، که به صراحت روز و به برندگي شمشير بود، بريدند. آن کس که مامور بريدن زبانش بود، به ميثم گفت: هرچه مي‏خواهي بگو! امير فرمان داده است که زبانت را قطع کنم. ميثم گفت: فرزند زن تبهکار -عبيدالله‏بن زياد - خيال کرده است که مي‏تواند من و مولايم را دروغگو معرفي کند! اين است زبان من. و آن مزدور، زبان ميثم را از کامش برآورد ميثم به همان حالت‏بود، تا اين که فردايش، از بيني و دهان او خون غليظ مي‏آمد و بدين صورت، طبق آن پيشگويي، موي سفيد صورتش با خون سرخ، رنگين شد.

روز سوم، مردي نزديک ميثم آمد و با نيزه به او اشاره کرد و گفت: به خدا قسم مي‏دانم که اهل عبادت بودي و شبها را به مناجات به‏سرمي‏بردي. آن گاه با نيزه، چنان ضربتي بر پهلو يا شکم ميثم فرود آورد که پيکرش دريده شد و جان پاک آن اسوه صبر و مقاومت و رشادت به افلاک شتافت و ميثم با روح بلندش معراجي والاتر را آغاز کرد; که هم‏اکنون هم، آن طيران معنوي ادامه دارد و با هر درودي که از سوي خداجويان پاکدل و وارسته، نثار آن شهيد راه فضيلت مي گردد، مقام و رتبه‏اش در فردوس اعلا و نزد پروردگار، بالاتر مي‏رود.

کيست ميثم؟
او که در عصر سکوت
يا علي گفت و سرش بردار رفت
هديه به روح بلند مرتبه اش صلوات
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  دعای مستجاب صحابه پيامبر مصطفي مازح7610 0 640 ۲۷/آذر/۹۳ ۹:۴۲
آخرین ارسال: مصطفي مازح7610
  ياران امام حسين (علیه السلام) را بهتر بشناسيم مصطفي مازح7610 0 824 ۱۴/آبان/۹۳ ۱۵:۴۰
آخرین ارسال: مصطفي مازح7610
Question آيا اعمال امت بر پيامبر و امامان (عليهم السلام) عرضه مي‌شود؟ mahdy30na 4 1,288 ۱/مهر/۹۳ ۹:۴۸
آخرین ارسال: mahdy30na
  دانلود نرم افرازهاي آشنايي با ائمه اطهار عليه السلام میثاق 7 3,681 ۲۵/خرداد/۹۱ ۱۳:۰۳
آخرین ارسال: میثاق

پرش در بین بخشها:


بالا