کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر

آغاز صفحه 8 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۸:۲۷, ۵/تیر/۹۰
شماره ارسال: #71
آواتار
زن زيبا در سلول انفرادي مرد تنها


اين مطلب، ماجراي زن جوان و زيبايي است که به سلولي انفرادي فرستاده شد، تا زنداني را از راه به در کند ...
به گزارش مشرق، در کتاب بحارالانوار آمده است که عامرى گفت: هارون الرشيد کنيزى ‏خوش سيما به زندان امام موسى کاظم(عليه السلام) فرستاد تا آن ‏حضرت را آزار دهد. امام در اين باره فرمود: به هارون بگو: «"بَلْ أَنتُم بِهَدِيتِکُمْ تَفْرَحُونَ"؛ بلکه شماييد که به هديه خود شادمانيد. مرا به اين کنيز و امثال ‏او نيازى نيست.»

هارون از اين پاسخ خشمگين‏ شد و به فرستاده خويش گفت: «به نزد او برگرد و بگو که ما تو را نيز به‏دلخواه تو نگرفتيم و زندانى‏ نکرديم و آن کنيز را پيش‏ او بگذار و خود بازگرد.»

فرستاده فرمان هارون را به انجام رساند و خود بازگشت. با بازگشت‏ فرستاده، هارون از مجلس خويش برخاست و پيشکارش را به زندان امام ‏موسى کاظم(علیه السلام) روانه کرد تا از حال آن زن تفحّص کند. پيشکار آن زن را ديد که به سجده افتاده و سر از سجده برنمى‏دارد و مى‏گويد: "قدوس سبحانک ‏سبحانک".

هارون از شنيدن اين خبر شگفت‏زده شد و گفت: به خدا موسى بن جعفر، آن کنيز را جادو کرده است. او را نزد من بياوريد.

کنيز را که ‏مى‏لرزيد و ديده به آسمان دوخته بود در پيشگاه هارون حاضر کردند. هارون از او پرسيد : «اين چه حالى است که دارى؟»

کنيز پاسخ گفت: «اين حال، حال موسى‏بن جعفر است. من نزد او ايستاده بودم و او شب و روز نماز مى‏گذارد. چون از نماز فارغ شد زبان به تسبيح و تقديس خداوند گشود. من از او پرسيدم: سرورم! آيا شما را نيازى نيست تا آن را رفع کنم؟ او پرسيد: مرا چه نيازى به تو باشد؟ گفتم: مرا براى رفع حوايج شما بدين جا فرستاده‏اند. گفت: اينان چه هدفى دارند؟»

کنيز گفت: «پس نگريستم ‏ناگهان بوستانى ديدم که اول و آخر آن در نگاه من پيدا نبود، در اين ‏بوستان جايگاه‌هايى مفروش به پر و پرنيان بود و خدمتکاران زن و مردى‏که خوش سيماتر از آنها و جامه‏اى زيباتر از جامه آنها نديده بودم، بر اين‏ جايگاه‌ها نشسته بودند. آنها جامه‏اى حرير سبز پوشيده بودند و تاج‌ها و درّ و ياقوت داشتند و در دست‌هايشان آبريزها و حوله‏ها و هرگونه طعام‏ بود. من به سجده افتادم تا آن که اين خادم مرا بلند کرد و در آن لحظه ‏پى ‏بردم که کجا هستم . »

هارون گفت: «اى خبيث! شايد به هنگامى که در سجده بودى، خواب ‏تو را در گرفته و اين امور را در خواب ديده باشى؟»

کنيز پاسخ داد: «به خدا سوگند نه سرورم. پيش از آن که به سجده روم‏ اين مناظر را ديدم و به همين خاطر به سجده افتادم . »

هارون به پيشکارش گفت: «اين زن خبيث را نزد خود نگه دار تا مبادا کسى اين سخن را از او بشنود.»

زن به نماز ايستاد و چون در اين باره از او پرسيدند، گفت: «عبد صالح (امام موسى کاظم‏ عليه السلام) را چنين ديدم.»

وقتي هم ‏از سخنانى که گفته بود، پرسيدند، پاسخ داد: «چون آن منظره را ديدم ‏کنيزان مرا ندا دادند که اى فلان از عبد صالح دورى گزين تا ما بر او واردشويم که ما ويژه اوييم نه تو . »

اين ماجرا چند روز پيش از شهادت امام کاظم عليه السلام رخ ‏داد اما آن زن تا زمان مرگش به همين حال بود.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۹:۱۹, ۶/تیر/۹۰
شماره ارسال: #72
آواتار
بُشر حافى و امام كاظم علیه السلام

روزى امام از كوچه‏هاى بغداد عبور می کرد. از خانه‏اى صداى رقص و پایکوبی بلند بود. اتفاقاً در همان زمان خادمه‏ اى از منزل بیرون آمد در حالى كه آشغال هایى همراهش بود و گویا مى‏خواست‏ بیرون بریزد. امام به او فرمود: صاحب این خانه آزاد است ‏یا بنده؟

خادمه گفت: این جا خانه‏ « بشر» یكى از رجال، اشراف و اعیان است؛ همانا كه آزاد است. امام فرمود: بله، آزاد است؛ اگر بنده بود كه این سر و صداها از خانه‏اش بلند نبود.امام این سخن را فرمود و رفت.

خادمه به منزل بازگشت. چون غیبتش طولانی شده بود، بشر از او پرسید چرا معطل كردى؟ خادمه گفت: مردى مرا به حرف گرفت و سؤال عجیبى از من پرسید. بشر گفت چه سوالی؟ از من پرسید كه صاحب این خانه بنده است ‏یا آزاد؟ گفتم البته كه آزاد است. بعد هم گفت: بله، آزاد است، اگر بنده مى‏بود كه این سر و صداها از خانه اش بیرون نمی آمد. بشر گفت: آن مرد چه نشانه‏ هایى داشت؟ وقتی خادمه علائم و نشانه‏ ها را گفت، بشر فهمید كه موسى بن جعفر است. پرسید: از كدام سمت رفت؟

بشر در حالی که پایش برهنه ‏بود، به خود فرصت نداد كه برود كفشهایش را بپوشد، براى این كه ممكن بود امام را پیدا نكند. با پاى برهنه بیرون دوید و خودش را به موسی بن جعفر رسانید. سپس خود را به پای امام انداخت و عرض كرد: شما چه گفتید؟ امام فرمود: من این را گفتم. بشر فهمید كه مقصود چیست.

گفت: آقا! من از همین ساعت مى‏خواهم بنده خدا باشم؛ و واقعاً هم راست گفت.
از آن ساعت دیگر بنده خدا شد. و به این علت که پابرهنه به دنبال حضرت دوید به بشر حافی - بشر پا برهنه- مشهور گشت.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۲۰:۳۰, ۶/تیر/۹۰
شماره ارسال: #73
آواتار
گویند در بنى اسرائیل ، مردى بود که مى ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانى کرده‏ ام و بس گناه و معصیت که از من سر زده است ؛ اما تاکنون زیانى و کیفرى ندیده ‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهکار باید کیفر بیند ، پس چرا ما را کیفرى و عذابى نمى ‏رسد! ؟
در همان روزها ، پیامبر قوم بنى اسرائیل ، نزد آن مرد آمد و گفت :
خداوند ، مى‏ فرماید که ما تو را عذاب‏ هاى بسیار کرده ‏ایم و تو خود نمى ‏دانى ! آیا تو را از شیرینى عبادت خود ، محروم نکرده ‏ایم ؟ آیا در مناجات را بر روى تو نبسته ‏ایم ؟ آیا امید به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ایم ؟ عذابى بزرگ‏تر و سهمگین ‏تر از این مى ‏خواهى ؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۰:۴۹, ۷/تیر/۹۰
شماره ارسال: #74
آواتار
با عرض سلام وعرض تسلیت به مناسبت شهادت مظلومانه هفتمین چراغ هدایت حضرت امامموسی کاظم علیه السلام

داستان از اینجا شروع می شود 1 که روزی نزد حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام بودم كه مردى از راهبان مسیحى نجران به همراه زنى راهبه نزد ایشان آمدند. زن راهبه شروع به پرسش كرد و مسایل بسیارى پرسید و حضرت تمامى آنها را پاسخ فرمود. آنگاه حضرت چیزهایى پرسید كه آن زن پاسخ آنها را نمى دانست، پس اسلام آورد. بعد از آن ، مرد راهب شروع به پرسش كرد و هر چه مى پرسید، حضرت پاسخ مى فرمود.

راهب گفت : من در دین خود محكم بودم و در روى زمین علم هیچ یك از مسیحیان به علم من نمى رسد. شنیده بودم مردى در هند است كه هر وقت بخواهد، در یك شبانه روز به بیت المقدس مى رود و به منزل خود در هند برمى گردد. سؤال كردم كه این مرد در كدام قسمت هند است ؟ گفتند: در سندان. پرسیدم: آن مرد چگونه این قدرت را به دست آورده است؟ گفتند: او اسمى را آموخته است كه آصف وزیر سلیمان داشت و به وسیله آن تختى را كه در شهر سبا بود براى سلیمان آورد. و خداوند آن را در كتاب شما و كتابهاى ما ذكر فرموده است.

در اینجا حضرت امام موسى كاظم علیه السلام از او پرسید: خداوند چند نام دارد كه اگر او را به آن نامها بخوانند دعا رد نمى شود؟

راهب گفت: نامهاى خدا بسیار است اما نامهاى محتوم كه سائلش رد نمى شود و نومید نمى گردد، هفت نام است .

حضرت فرمود: آنچه از آن نامها را در خاطر دارى بیان كن.

راهب گفت: آن هفت نام را نمى دانم و اگر مى دانستم در طلب آن به كلام شما محتاج نمى شدم و پیش شما نمى آمدم و از شما سؤال نمى كردم.

حضرت به او فرمود: پس بقیه داستان مرد هندى را نقل كن.

راهب گفت: این اسمها را شنیده‌ام اما ظاهر و باطن آنها را نمى دانم و نمى دانم كه اینها چیست و چگونه است و علمى به خواندن آنها ندارم ، از این رو در پى كشف آن به طرف سندان هند روانه شدم تا به آنجا رسیدم و از آن مرد جویا شدم ، گفتند: در كنار كوهى دیرى بنا كرده و بیرون نمى آید و در هر سال دو مرتبه دیده مى شود، هندى‌ها مى پندارند كه خداوند در دیر او چشمه‌اى جارى ساخته است و بدون زحمت تخم پاشیدن ، محصول مى روید و بدون هیچ كارى برداشت مى‌كند.

پس حركت كردم تا به در منزل او رسیدم ، سه روز آنجا ماندم اما نه در را كوبیدم و نه كارى براى باز كردن آن كردم . روز چهارم خداوند در را گشود، چون ماده گاوى آمد كه بر پشت خود هیزم داشت و پستان بزرگش را مى كشید و بزرگى پستان به حدى بود كه نزدیك بود شیرش بیرون بزند، گاو به در فشار آورد در گشوده شد من از پى آن رفتم و داخل شدم . آن مرد را ایستاده یافتم ، كه به آسمان مى نگریست و مى گریست و به زمین نظر مى افكند و گریه مى كرد و به كوه ها نظر مى انداخت و مى گریست . پس من از روى تعجب گفتم : سبحان الله ! در این زمانه همانند تو چه قدر كم است .

او گفت : به خدا قسم كه من نیستم جز حسنه‌اى از حسنات مردى كه هنگام آمدن به اینجا او را در پشت سر خود واگذاشتى.

گفتم: به من خبر داده‌اند كه اسمى از اسماء خداى تعالى نزد توست كه به كمك آن در یك شبانه روز به بیت المقدس مى‌روى و به خانه خود برمى گردى؟

گفت: آیا بیت المقدس را مى شناسى؟

گفتم: بیت المقدس در شام است.

گفت: آن بیت المقدس نیست ، بیت المقدس بیتى است كه مقدس و پاكیزه شده است ، و آن بیت آل محمّد صلّى الله علیه و آله و سلم است .

به او گفتم : تا امروز آنچه شنیده‌ام بیت المقدس همان است كه در شام قرار دارد.

گفت : آن محراب‌هاى پیغمبران است و آنجا را «حظیرة المحاریب» مى گفتند، یعنى محوطه‌اى كه محرابهاى پیغمبران در آنجاست. تا آنكه زمان فترة (فاصله زمانى بین حضرت عیسى علیه السلام و حضرت رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلم ) آمد و بلا به مشركان نزدیك شد و عذابها در خانه‌هاى شیاطین فرود آمد، آنگاه نامها را به جاهاى دیگر بردند و این نامها را با نامهاى دیگر عوض كردند و این است مراد از قول خداى متعال كه مى فرماید: إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْمَاء سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍان 2

بطن آیه مربوط به آل محمّد صلّى الله علیه و آله و سلم است و ظاهرش مثال است.

به آن مرد هندى گفتم: از شهرى دور نزد تو آمده‌ام و در این راه ، دریاها و غمها و اندوه ها و ترسها دیده‌ام . روز و شب سپرى مى شد و من از ظفر یافتن به مراد خود ناامید بودم.

گفت: مادرت در حالى به تو باردار شد كه در پیش او فرشته‌اى كریم حاضر بود و پدرت هنگام مباشرت با مادرت غسل كرده بود و پدرت در آن شب سفر چهارم انجیل یا تورات را خوانده بود كه عاقبت او و تو به خیر شده است . از هر جا كه آمدى برگرد! پس حركت كن تا در مدینه محمّد صلّى الله علیه و آله و سلم ، كه آن را طیبه مى گویند، فرود آیى ، نام آن در زمان جاهلیت یثرب بود.

آنگاه به محلى كه آن را بقیع مى گویند برو و بپرس ‍ «دار مروان» كجاست. آنجا منزل كن و سه روز آنجا بمان تا از تعجیل و شتاب تو نفهمند كه براى چه كارى آمده‌اى. بر در آن خانه پیرمردى سیاه است كه حصیر مى بافد. به او مهربانى كن و بگو كه مرا همان میهمانى كه در آن گوشه خانه در اطاقى كه چهارچوب دارد و در ندارد ساكن بود فرستاده و از او احوال حضرت موسى بن جعفر علوى علیهما السلام را بپرس و از مجلس او بپرس ‍ كه كجاست. حتما آن پیرمرد آن شخص را كه گفتم به تو نشان خواهد داد یا نشانى او را به تو مى دهد. آنگاه به آن نشانى او را مى شناسى و من نیز اوصاف او را برایت بیان خواهم كرد.

گفتم : اگر او را ملاقات كردم چه كار كنم؟

گفت : از او آنچه را كه روى داده و روى خواهد داد و از معالم دین هر چه گذشته و هر چه باقى مانده بپرس .

چون شخص راهب به اینجا رسید حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام به او فرمود: به درستى یار تو، كه ملاقاتش نمودى تو را نصیحت كرده است.

راهب گفت : فدایت شوم نام او چیست؟

فرمود: «متمم بن فیروز»، او از عجمهاست و از كسانى است كه به خداوند یكتاى بى شریك ایمان آورده و او را به اخلاص و یقین پرستیده و از قوم خود گریخته ، چون از ایشان ترسیده كه دین او را تباه كنند. پس خداوند به او حكمت بخشید و به راه راست هدایت كرد و او را از پرهیزكاران قرار داد و میان او و میان بندگان مخلص خود آشنایى انداخت و هر سال مكه را زیارت مى كند و حج مى گزارد و در اول هر ماه یك عمره به جا مى آورد و به فضل و یارى خدا از هند به مكّه مى آید و این گونه خداوند شكرگزاران را پاداش مى دهد.

آنگاه راهب مسائل بسیارى از آن حضرت پرسید و حضرت همه را پاسخ فرمود.

حضرت نیز چیزهایى را از راهب پرسید كه پاسخش را نمى دانست بنابراین خود حضرت پاسخ آنها را نیز بیان فرمودند.

بعد از آن راهب گفت : مرا از هشت حرفى كه از آسمان نازل شده خبر ده كه چهار حرف آن در زمین ظاهر گشت و چهار حرف دیگر در هوا باقى ماند، آن چهار حرفى كه در هواست بر چه كسى نازل مى شود و چه كسى آنها را تفسیر خواهد كرد؟

فرمود: خداوند آنها را بر قائم ما علیه السلام نازل خواهد كرد و او آن را تفسیر خواهد فرمود و چیزى را كه بر صدیقان و رسولان و هدایت شوندگان نازل نفرموده است بر او نازل خواهد فرمود.

راهب گفت: دو حرف از آن چهار حرف را كه در زمین است به من بیاموز.

حضرت فرمود: تو را از همه آن چهار حرف آگاه مى گردانم: "اما اولین حرف توحید است به گونه اى كه در همه حالات باقى باشد و دوم رسالت حضرت رسول صلّى الله علیه و آله و سلم است به طورى كه از آلایش خالص شده باشد. و سوم آنكه ما اهل بیت پیغمبریم و چهارم آنكه شیعیان ما از ما مى باشند و ما از رسول خداییم و رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلم به واسطه سببى از خداست ، یعنى این اتصال و تعلق شیعه ما به ما و ما به پیغمبر و پیامبر به خدا به واسطه حبل و ریسمانى است كه همان دین به همراه ولایت و محبت است".

در اینجا راهب شهادتین را بر زبان جارى ساخت و حضرت نیز هدایایى به او بخشید.3



نكته لطیف

مرحوم شیخ عباس قمى مى فرمایند: مراد از هفت اسم تمام معصومین علیهم السلام است، زیرا نامهاى مبارك ایشان با كسر مكررات هفت است و از آن تجاوز نمى كند و نامهاى مبارك این است : محمّد، على ، فاطمه ، حسن ، حسین ، جعفر، موسى علیهم السلام و سبع المثانى در آیه و لقد آتیناك سبعا من المثانى و القرآن العظیم به همین معنا تاویل شده است. 4


تنظیم: گروه دین و اندیشه تبیان

برگرفته از: چهره هاى درخشان چهارده معصوم علیهم السلام؛‌ سید عبدالله حسینى دشتى

1- این ماجرا از زبان یعقوب بن جعفر است که مرحوم کلینی آن را روایت کرده است.

2- نجم /23.

3- كافى ، ج 1، ص 481؛ بحارالانوار، ج 48، ص 92.

4- منتهى الآمال ، فصل دوم از حالات حضرت .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۹:۲۶, ۱۰/تیر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/تیر/۹۰ ۹:۲۷ توسط MESSENGER.)
شماره ارسال: #75
آواتار
غرور عبادت سوز

روزى حضرت عیسى (علیه السلام) از صحرایى مى‏ گذشت.
در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در آن‏جا زندگى مى ‏کرد.
حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.
وقتى چشمش به حضرت عیسى (علیه السلام) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت:
خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده‏ ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر...
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت:
خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏کار محشور مکن!
در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو:
ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمى ‏کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ!


(منبع:غزالى، محمد، کیمیاى سعادت، ج ۱، ص105)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۱:۳۰, ۱۰/تیر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/تیر/۹۰ ۱۱:۴۸ توسط fr60din.)
شماره ارسال: #76
آواتار
آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او....

شيخ احوال بهلول را پرسيد.

گفتند او مردي ديوانه است.

گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.

شيخ پيش او رفت و سلام كرد.

بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي هستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.

فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري..

بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟

عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..



بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت.




مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.

بهلول پرسيد چه كسي هستی؟

جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند.



بهلول فرمود: آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟

عرض كرد آري...

سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني..

[تصویر: npisootkyhbtnuu0lc.jpg]
پس برخاست و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد.

باز به دنبال او رفت تا به او رسيد.



بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟

عرض كرد آري... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.

بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني.

خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.



بهلول گفت: چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.

بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و

اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود.

جنيد گفت: جزاك الله خيراً! و

ادامه داد:

در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد.

و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

-

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.


خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.


خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است


خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟


خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!


خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم


خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد



خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ، اما باز خوابید


خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!


خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟


خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۷:۲۳, ۱۴/تیر/۹۰
شماره ارسال: #77
آواتار
بشتابید ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ. بشتابید


حکایتی که می نویسم واقعا فوق العاده است
یک روش و راهکار پیدا کردم که خیلی توپه
در ضمن ملی و وطنی هم هست
خیلی هم آسون و کارآمد است.
حیفه که بخواییم از دستش بدیم
البته من این حکایت را شنیدم و چون خودم دارم دوباره نقلش می کنم ممکنه از لحاظ ادبی یا برخی از جزئیات
کمی با اصل داستان فرق کنه! ولی جان و باطن حکایت حفظ شده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ​ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم

روزی پیامبر و صحابه و چند تن دیگر دور هم نشسته بودند
پیامبر سوال کرد:
کیست که همه روزها را روزه می گیرد؟
سلمان پاسخ داد: من

پیامبر سوال کرد:
کیست که همه شب ها تا به صبح مشغول عبادت است؟
سلمان پاسخ داد: من

پیامبر سوال کرد:
کیست که روزی یک بار قرآن را ختم می کند؟
سلمان پاسخ داد: من

شخصی از آن میان برآشفت که سلمان دروغ می گویید و این کار ممکن نیست
پیامبر از آن شخص خواست که حکمت پاسخ های سلمان را از او بپرسد

و اما پاسخ سلمان
سلمان گفت طبق آیه شریفه «مَن جَاءَ بِالحَْسَنَةِ فَلَهُ عَشرُْ أَمْثَالِهَا» خداوند پاداش هر کار خیر را ده برابر می کند
و من در هر ماه سه روز روزه می گیریم پس طبق این آیه ثواب 30 روز روزه در هر ماه برای من خواهد بود.

و من هر شب قبل از خواب وضو می گیریم
و طبق حدیث رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، هر کس با وضو بخوابد، مانند کسی است که تا صبح به نیایش و عبادت خداوند مشغول است

و باز طبق گفته رسول الله، ثواب خواندن سوره "توحید" یه اندازه خواندن ثلث قرآن است
و هر کس این سوره را سه بار در روز بخواند و محبت علی (علیه السلام) را نیز در دل داشته باشد، مانند کسی است که قرآن را ختم کرده است.

امضای mohamad
[تصویر: abbasalef.jpg]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۵:۰۱, ۱۴/تیر/۹۰
شماره ارسال: #78
آواتار
wow
فوق العاده بود . محمد . سعی میکنیم انجامش بدیم !Heart
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۲:۱۰, ۱۵/تیر/۹۰
شماره ارسال: #79
آواتار
بسم الله


روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند. آوازی شنید که:

ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟


شیخ گفت: بار خدایا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بینم با

خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده‌ات نکند؟


آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.


"تذکره الاولیاء عطار نیشابوری‬"
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۳:۴۵, ۱۶/تیر/۹۰
شماره ارسال: #80
آواتار
(1) آرامش دل
هرم بن حیان گفت: به نزد اویس قرنی شدم.
از من پرسید: چه چیز ترا بدینجا آورد؟
گفتم: از این رو آمده ام كه به تو آرام گیرم.
گفت: من هرگز كسی را ندیده ام كه پروردگارش را بشناسد و به دیگری آرام گیرد!



(2) دیدار خدا
صاحب كمالی می گفت: آن گاه كه می بینم شب در پیش است به خود می گویم با پروردگار تنها خواهم ماند.
و آن گاه كه می بینم صبحدم نزدیك است، از فرط ناخشنودی دیدار كسانی كه مرا از خداوند باز می دارند، اندوهناك می شوم.


(منبع:كشكول شیخ بهائی)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 19,762 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا