کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایات و سخنان پندآموز 2
۲۰:۲۲, ۲۳/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم



حکایات و سخنان پندآموز 1



گويند: كافرى از ابراهيم (ع ) طعام خواست . ابراهيم گفت : اگر مسلمان شوى ، تو را مهمان كنم و طعام دهم . كافر رفت . خداى عزوجل وحى فرستاد كه اى ابراهيم !ما هفتاد سال است كه اين كافر را روزى مى دهيم و اگر تو يك شب ، او را غذا مى دادى و از دين او نمى پرسيدى ، چه مى شد؟
ابراهيم در پى آن كافر رفت و او را باز آورد و طعام داد . كافر گفت : چه شد كه از حرف خود، برگشتى و پى من آمدى و برايم سفره گستردى ؟ ابراهيم (ع ) ماجرا را بازگفت . كافر گفت : اگر خداى تو چنين كريم و مهربان است ، پس دين خود را بر من عرضه كن تا ايمان بياورم و مسلمان شوم . (60)


*********************************

گويند در بنى اسرائيل ، مردى بود كه مى گفت : من در همه عمر، خدا را نافرمانى كرده ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ام . اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند، پس ‍ چرا ما را كيفرى و عذابى نمى رسد!؟
در همان روزها، پيامبر قوم بنى اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت : خداوند، مى فرمايد كه ما تو را عذاب هاى بسيار كرده ايم و تو خود نمى دانى !آيا تو را از شيرينى عبادت خود، محروم نكرده ايم ؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ايم ؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ايم ؟ عذابى بزرگ تر و سهمگين تر از اين مى خواهى ؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۵:۲۴, ۱۳/دی/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/دی/۹۲ ۱۵:۳۴ توسط mohaddese.)
شماره ارسال: #31
آواتار
همسر
در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت
. همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد
همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذار
واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت. او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت
روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد
به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم ،اما اگر بمیرم دیگر کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد ! بنابراین تصمیم گرفت با همسرانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند
اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟
زن به سرعت گفت: "هرگز” ؛ همین یک کلمه و مرد را رها کرد
مرد با قلبی که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟
زن گفت: البته که نه ! زندگی در این جا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم. قلب مرد از این حرف یخ کرد
مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، میتوانی در مرگ همراه من باشی؟
زن گفت : این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتاً می توانم تا گورستان همراه تو بیایم اما در مرگ … متأسفم
گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد: من با تو می مانم ، هر جا که بروی تاجر نگاهی کرد ، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تیره و تار کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و به آرامی گفت: "باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت می بودم

در حقیقت همه ما چهار همسر داریم!
۱٫همسر چهارم که بدن ماست. مهم نیست چه قدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ،اول از همه او، تو را ترک می کند
۲٫همسر سوم که دارایی ماست. هر چقدر هم برایت عزیز باشد وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد
۳٫همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر صمیمی و عزیز باشند وقت مردن نهایتاً تا سر مزارت کنارت خواهند ماند
4همسر اول که روح ماست. غالباً به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست میکنیم. او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و تنها رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه باشد اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۱:۰۲, ۱۵/دی/۹۲
شماره ارسال: #32
آواتار
صدقه‌ای که رد نمی‌شود
ایشان می‌گفتند:«اگرخواستی صدقه بدهی، همین‌طوری صدقه نده؛ زرنگ باش، حواست جمع باشد، صدقه را از طرف امام رضا علیه‌السلام برای سلامتی آقا امام زمان‌عج‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف بده. برای دو معصوم است، دو معصومی که خدا آنها را دوست دارد. ممکن نیست که خداوند این صدقه را رد کند. تو هم اینجا واسطه‌گری‌ات را می‌کنی. تو واسطه‌ای و همین حق واسطه‌گری است که اجازه می‌دهد تو به مراحل خاص برسی.

چرا زن دوم؟
یکی از آقایانی که از علاقه مندان حاج آقا هم بود، بچّه‌دار نمی‌شد و می‌خواست زن دوم بگیرد. خدمت حاج آقا آمد تا اجازه بگیرد. حاج آقا فرمودند: «قبول داری آن خدایی که از زن دوم می‌خواهد به تو بچّه بدهد، از زن اوّل هم می‌تواند بدهد؟!» گفت: «بله!» حاج آقا گفتند: «بله؟! یا سِفت بله؟!» گفت: «سِفت بله!» گفتند: «اگر سِفت بله، پس زن دوم نگیر و برو، از همین زن اوّل بچّه‌دار می‌شوی! من دعا می‌کنم!» این آقا کمی بعد دوقلو بچّه‌دار شد!
به نقل ازآقای دکتر اسماعیلی

زیارت اول ماه
ایشان مقیّد به زیارت حرم حضرت عبدالعظيم بودند. اگر تهران بودند، هيچ وقت در اوّل ماه زیارت حرم حضرت عبدالعظيم را ترک نمي‌کردند. هميشه ماهي يک‌بار يا شب اوّل ماه و يا صبح اوّلین روز ماه، حتماً به زیارت مي‌رفتند و هيچ وقت هم این برنامه‌شان ترک نمي‌شد. آنجا هم که مشرف مي‌شدند، مثل مشهد سعي مي‌کردند تمام آداب زيارت را به جا بیاورند. در زيارت‌هایشان هميشه براي ديگران دعا مي‌کردند؛مي‌فرمودند که شما هميشه براي ديگران دعا کنيد و هر چه مي‌خواهيد براي ديگران بخواهيد و خودشان در این زمینه هيچ کوتاهي نمي‌کردند

ادب تشرّف
زمانی که به مشهد می رفتند، وقتی از منزل حرکت مي کردند، سرشان را پايين مي انداختند و زياد به اطراف توجّهي نداشتند. معمولاً هم تا دم درب حرم صلوات مي فرستادند.وقتی وارد حرم مي شدند، مقيّد بودند که حتما داخل آن محوطّه حرم شوند و برایشان فرقی نمی کرد که خلوت باشد یا شلوغکه معمولاً جمعيتِ خيلي زيادی در آنجا بودندو ايشان با سختي وارد مي شدند.ایشان ايستاده و پشت به ديوار زيارت مي کردند و زيارت هايي هم که عمدتاً مي خواندند، زيارت امين الله و جامعه کبيره و زيارت های مربوط به امام رضابود.ایشان بعد از زیارت به قسمت بالايسر می رفتند و دو رکعت نماز زيارتمی خواندند و بعددر بالاي سر امام رضا علیه السلام دعا مي خواندند.بعد اگر مي شد از درب اصلي خارج مي شدند و اگر هم نمی شد، از قسمت بالا سر خارج مي شدند.در مسير بازگشت هم ذکر صلوات و استغفار داشتند و زیاد به اطراف توجّه نداشتند. زيارتِ وداعِ ایشان، يک ساعت، يک ساعت و ربع طول مي کشيد!اين در واقع وضعيت زيارتي ايشان بود!

ارادت به امام هشتم علیه السلام
یک روز آمدم به ایشان عرض کردم که ما این محلّ را مدرسه عملیّه رسمی کردیم و داريم طلبه مي‌گيريم و نامش را هم به نام مبارک امام هشتم،‌ امام رضا علیه‌السلام گذاشتیم. ایشان خیلی خوشحال شدند، مخصوصاً از اینکه این محلّ به نام مبارک حضرت رضا عليه¬السلام نام‌گذاری شده است. تا آنجا که یادم است خیلی دل‌چسبشان بود و اظهار خرسندی کردند. بعد از آن فاصله‌ای نشد که یک روز به من فرمودنددیشب یا همان شبمن خوابی دیدم که در آن محلّه خیابان سیروس چشمه بزرگي باز شده استو آب زلالي جاری است و فرمودند من این را تعبیر می‌کنم که اینجا منشأ خیرات و مبدأ ترویج دین خواهد شد، من آینده درخشانی را در این کار می‌بینم.

نیابت از ائمه ی معصومین علیهم السلام
از بچّگي به ماخيلي سفارش مي‌کردند که هر زيارتي که مي‌رويد به نيابت از ائمه معصومین(علیه السلام) برويد؛ اين را از مرحوم پدرشان یادگرفته بودند. ايشان هر وقت صبح به حرم مشرّف مي‌شد به نيابت از پيامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و بعدازظهر به نيابت اميرالمومنين( ع) و فردا صبح به نيابت از يکي از معصومين زیارت می‌کرد. مي‌گفت اين کار احتمال استجابت دعاي شما و دادن حاجات شما راچندين برابر مي‌کند.ايشان خيلي به این مسئله مقيّد بودند وهر دفعه به نيابت از يکی از ائمه به زیارت مي‌رفتند و آداب زيارت رو هم کاملاً رعايت مي‌کردند

این برای خداست، چرا من ببخشم؟
یکی از دوستان ما می‌خواست خمس حساب کند. او من و آقای ابدی را واسطه کرد که با هم برویم و خمسش را پیش ایشان حساب کنيم. مرحوم ابدی ایشان را برد و حاج‏آقا هم خمسش را حساب کرد. حاج‏آقا به ايشان فرموده بود شما این‏ مقدار خمس بدهکار هستید. گفت: حاج‏آقا! امكان ندارد كه شما مقداری‌ از اين خمس را ببخشید؟ بعضی‌ها می‌بخشند. حاج‏آقا فرمودند: بلند شو برو همان‌جایی که می‌بخشند! برای چه پیش من آمدی؟! ببخشم؟! این برای خدا است، من چه را ببخشم؟‌ من مگر می‌توانم؟ من از خودم اختیاری ندارم که ببخشم، بروید پیش همان‌ها که می‌بخشند!

فقط 45 دقیقه خواب!
در یکی از ماه‌های مبارک رمضان بود که موضوعی را خدمت ایشان عرض کردم.با ایشان تا کنار ماشین قدم می‌زدم. ایشان فرمودند که این کار را انجام بده، این‌طوری انجام بده، آن‌طوری انجام بده، داشتند توصیه می‌کردند. من عرض کردم: آقا، خیلی وقت تنگ است؛ این‌قدر فرصت نیست. ایشان فرمودند:«چرا وقت تنگ است»؟ گفتم: من صبح می‌روم سر کار و مسؤولیّت اداری‌ دارم، بعد از ظهر که برمی‌گردم افطاری می‌خوریم و بعد هم خودم را برای اینکه خدمت شما برسم، آماده می‌کنم. بعد تا برسم خانه، ساعت دوازده می‌شود، تا آماده خواب بشوم، خلاصه من چهار ساعت می‌خوابم. ایشان فرمودند: «چهار ساعت می‌خوابی»؟ گفتم: حاج آقا! پس چقدر بخوابم؟ ایشان گفتند: «آقا! جدّاً چهار ساعت می‌خوابی»؟ من یک شیطنتی کردم گفتم: شما چقدر می‌خوابید؟ من امیدوارم آن‌هایی که می‌شنوند به دقّت بشنوند و باور کنند. ایشان فرمودند: «چهل و پنج دقیقه». من مغلطه کردم و گفتم: حاج آقا! بعد از نماز صبح، چهل و پنج دقیقه؟ فرمودند: «نخیر؛ مغلطه نکن پسر! چهل و پنج دقیقه».

برای زیارت تشریفات قرار نده!
می‎گفتند: «برای زیارتت تشریفات قرار نده؛ همین‎طور بگو این کار را با شما دارم.» به همسایه جوانی که بیکار شده بود، ‎گفتند: شما برو شاه‎عبدالعظیم زیارت کن. زیارت که کردی بگو: آقا! من بیکارم، همین. هیچ چیز نمی‎خواهد بگویی؛ خودش گفت: من برگشتم خانه، صبح زود یکنفر زنگ زدند گفت: حسین! بیکاری؟ گفتم: آره. گفت: الآن بیا فلان جا! من رفتم، مرا گذاشت سر کار. می‌گفت: کارش سبک است؛ یعنی خیلی مهم نیست ولی سر کار رفتم؛ ماهی این‎قدر به من می‎دهد و در حال حاضر مشغول هستم.

برو خودت را بساز و اندازۀ توقع مردم شو!
یک‌بار برای رفتن به صدا و سیما خدمتشان رسیدم و کسب اجازه کردم. ایشان فرمودند که شما بروید. ابتدا در رادیو کار می‌کردم؛ تصویری نداشتم. بعد از چند وقت دوباره آمدم خدمت حاج‌آقا گفتم که دوستان آمدند سراغ بنده و اصرار می‌کنند که من جلوی دوربین قرار بگیرم و این‌طوری مردم مرا می‌شناسند. ایشان فرمودند:«شما با ملاحظاتی برو و حواست جمع باشد». من تقریباً بعد ازیک سال که گذشت، آمدم خدمتشان و عرض کردم که آقا من از شما اجازه گرفتم و شما فرمودید که برو. من هم رفتم و حالا باوری که مردم از من دارند خیلی بالا رفته است. مردم فکر می‌کنند که من خیلی آدم دین‌داری هستم، خیلی آدم عالِمی هستم.حرف‌هایی که در خیابان و کوچه و مجالس و جاهای دیگر به من می‌گویند،اصلاً من نیستم. خیلی احساس می‌کنم که اینجا دارم مقداری دورویی به خرج می‌دهم. ایشان فرمودند:«خوش به حالت»! گفتم: حاج‌آقا چرا خوش به حالم؟! وقتی از من این همه تعریف می‌کنند، اذیت می‌شوم و من می‌دانم که این تعریف‌ها درست نیست.ایشان گفتند: «برو خودت را بساز؛ اندازه توقّع مردم شو. خوش به حالت»

کشش جلسات حاج آقا رحمت الله علیه
چون شهرک اکباتان زندگی می‌کردم، یک مقدار به خودم مغرور شده بودم که من مسیر زیادی را برای شرکت در این جلسه می‌آیم؛پس خداوند خیلی به من توفیق داده است. یک شب که از جلسه آمدم بیرون، سر چهارراه آبسردار یکی از دوستان ایستاده بود. من ترمز کردم و او را سوار کردم. او تا آزادی با من آمد. به آزادی که رسیدیم گفتم: آقا! خانه من اکباتان است، اگر همسایه ما هستی، بگو. گفت: نه، من می‌روم کرج؛ من همین‌جا پیاده می‌شوم و می‌روم کرج.من همان‌جا زدم پشت دست خودم؛ گفتیم: خدایا! تو برای من یک نفر را فرستادی که من به خودم خیلی مغرور نشوم. فردا شب آمدم خدمت حاج آقا و ماجرا را برای ایشان تعریف کردم. بعد گفتم که من آمدم خدمت شما تا عرض کنم اگر می‌شود جلسات را یک مقدار زودتر شروع کنید که این دوستان به کرج برسند. ایشان یک لبخندی زد و گفت: من مطلبی برایت بگویم تا بفهمی! گفتند: پریشب، دوستان آمدند از من سؤال کنند، گفتم: فردا بیایید مسجد جامع بازار؛ من آنجا به سؤالات شرعی‌تانجواب می‌دهم. آن دوستان گفتند که ما نمی‌توانیم بیاییم، اگر بیاییم روزه‌مان می‌شکند. سؤال کردم چرا می‌شکند؟ آن‌ها گفتند: ما از چالوس با مینی‌بوس می‌آییم برای جلسات شما، قبل از غروب راه می‌افتیم می‌آییم اینجا، تهران افطار می‌کنیم؛ در کلاس شما می‌نشینیم، بعد راه می‌افتیم می‌رویم چالوس، برای سحری می‌رسیم آنجا.

مرجع تقلید بی ادعا
بعد از فوت مرحومِ امام، خيلي‌ها به حاج‌آقا رجوع کردند؛ چون رساله عمليه داشتند و درسال هشتادودو هشتادو سه رساله دو مرجع را بیرون دادند. من خودم شاهد بودم که تقريباً تا سيزده چهارده سال بعد از فوت حضرت امام؛علي الخصوص افرادی که در حوزه شاگرد حاج‌آقا بودند، بعد از فوت مرحوم حضرت امام همه به ایشان رجوع کردند و به طَبَع از عموم مردم هم خيلي‌ها از حاج‌آقا تقلید می‌کردند. البته حاج‌آقا خودشان مي‌گفتند که به فتواي امام باقي باشيد ولي اگر خواستید می‌توانید مسائل جديد رااز من تقليد کنيد. بعدهابه حاج‌آقا گفتند که بالاخره بايد رساله بدهيد. ایشان هم بعداز فشارهایی که از طرف مقلّدین به وجود آمد، راضي شدند که رساله بدهند. ایشان همه‌جور مقلّدی داشتند؛ هم از طيف عموم مردم، هم از طيف تحصيل کرده و هم از طيف حوزوي. الیته اين دو قشر آخر بيشتر بین مقلّدین به چشم می‌خوردند.

گزیده ای از کتاب خاطرات آیت الله العظمی حاج آقا مجتبی تهرانی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۰:۴۷, ۸/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/اردیبهشت/۹۳ ۱۰:۴۹ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #33
آواتار



عارفی را گفتند:
کتابی درزمینه ی اخلاق معرفی کنید
فرمود: لازم نیست یک کتاب باشد
همین یک جمله را درنظر داشته باش
خدا می بیند



امضای مجید املشی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۳:۲۳, ۱۹/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/اردیبهشت/۹۳ ۳:۲۶ توسط ساقی.)
شماره ارسال: #34
آواتار
حتما بخوانید خیلی آموزنده است !
شبي مار بزرگي وارد دكان نجاري مي شود براي پيدا كردن غذا. عادت نجار اين بود كه موقع رفتن بعضي از وسايل كارش را روي ميز بگذارد ان شب هم اره كارش روي ميز بود همينطور كه مار گشتي ميزد بدنش به اره گير میكند و كمي زخم مي شود. مار خيلي ناراحت مي شود و برای دفاع از خود اره را گاز مي گيرد كه سبب خونريزي دوره دهانش مي شود او نمي فهمد كه چه اتفاقي افتاده و از اينكه اره دارد به او حمله مي كند و مرگش حتمي است تصميم مي گیرد براي آخرين بار از خود دفاع كرده و هر چه شديدتر حمله كند ، دوره اره بدنش را پيچاند و فشار داد.
نجار صبح كه آمد روي ميز بجای اره لاشهء ماري بزرگ و زخم آلود ديد كه فقط و فقط بخاطر بيفكري و خشم زياد مرده است.
احيانا در لحظه خشم می خواهیم ديگران را برنجانيم بعد متوجه مي شويم خودمان را رنجانده ايم و موقعي اين را درك می کنیم كه خيلي دير شده...
زندگي بيشتر احتياج دارد به گذشت و چشم پوشي
از اتفاق ها ، ازآدم ها ، از رفتارها ، گفتارها
چون هر كاري ارزش اين را ندارد كه روبرويش بايستي واعتراض كني.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۱۵, ۶/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #35
آواتار
فرهاد میرزا برادر ناصرالدین شاه و مردی ادیب و دانشمند و ثروتمند بود. او تمام ثروت خود را خرج آبادانی و توسعه شهر کاظمین و بناء و آباد کردن حرم امام کاظم علیه السلام در شهر کاظمین کرد. او دلباخته موسی بن جعفر بود به طوری که در وصیت نامه خود نوشت: جنازه من را بدون اطلاع قبلی به بغداد ببرید و در آنجا روی تخته چوبی بگذارید و چهار حمال اجیر کنید تا جنازه ام را به کاظمین ببرند و در زیر پای زائران باب الحوائج موسی بن جعفر دفنم کنند. من راضی به تشییع جنازه نیستم و باید تشییع من مثل امام غریبانه باشد. وقتی از دنیا رفت اطرافیان به دستور شاه مطابق وصیت نامه عمل کردند و جنازه او را مخفیانه و بدون اطلاع به بغداد بردند اما با کمال تعجب دیدند تمام مردم کاظمین به استقبال جنازه فرهاد میرزا امده اند. از انان سوال کردند که ما به کسی اطلاع نداده بودیم. بزرگ شهر کاظمین جلو امد و گفت: من در خواب مولا امام کاظم را دیدم و فرمود سریع بلند شو و مردم را خبر کن و بگو موسی بن جعفر دستور داده تمام مردم به استقبال جنازه نوکر ما فرهاد میرزا بروند به وصی فرهاد میرزا بگو موسی بن جعفر میگوید: من راضی نیستم جنازه نوکر ما غریبانه تشییع شود.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۳:۱۴, ۶/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #36

شخصی سر كلاس ریاضی خوابش برد. وقتی زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مساله را كه روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت كرد و بخیال اینكه استاد آنها را بعنوان تكلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فكر كرد. هیچیك را نتوانست حل كند، اما تمام آن هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام یكی را حل كرد و به كلاس آورد. استاد بكلی مبهوت شد، زیرا آن‌ها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضی داده بود!

نتیجه اخلاقی : هیچ دلیلی موجب ناامیدی نخواهد شد حتی امور غیر ممکن ...


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۲:۴۰, ۹/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #37
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


[تصویر: 32437f37297e1f895e5516a35f11ba5e-425]







روزی مردی از خدا دو چیز خواست ؛
یک پروانه و یک گل...اماچیزی که خدا در عوض به اوبخشیدیک کاکتوس و یک کرم بود؛
مرد غمگین شد.باخود اندیشید:
خدا بندگان زیادی داردبایدبه همه ی آنها توجه کندوتصمیم گرفت دراین باره سوالی نپرسد.
بعدازمدتی مرد در کمال ناباوری مشاهده کرد که از آن کاکتوس زشت وپراز خار گلی بسیار زیبا روئیده است و آن کرم زشت تبدیل به پروانه ای زیبا شده است؛
راه خدا همواره بهترین راه است اگر چه بنظر ما غلط بیاید؛آنچه می خواهید همیشه آنچه نیست که نیاز دارید اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید به او اعتماد کنید..
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۹:۰۶, ۱۱/مرداد/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/مرداد/۹۳ ۹:۰۷ توسط مصطفي مازح7610.)
شماره ارسال: #38
آواتار
شیطان


شیطان به رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) گفت طاقت دیدن و تحمل 6 خصلت آدم را ندارم
...
وقتی به هم میرسند سلام میکنند
...
باهم مصافحه میکنند
...
برای هر کاری انشاالله میگویند
...
از گناه استغفار میکنند
...
ابتدای هر کاری بسم الله الرحمن الرحیم میگویند
...
تا نام حضرت محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را میشنوند صلوات میفرستند
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۵۸, ۱۲/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #39
آواتار
مرحوم آیت الله مرعشی نجفی(رحمة الله علیه) فرمودند: چون آقای حاج شیخ مرتضی حائری(رحمة الله علیه) از دنیا رفتند خیلی متأثر گشتم و به جهت علاقه‌ای که به ایشان داشتم شب که شد نماز و حشت خوانده و سوره یس قرائت نمودم.
همان شب در عالم خواب دیدم باغ با عظمت بزرگی است که نمی‌توان آن را وصف نمود تعجب کردم، استخر بزرگی در وسط آن بود و کنار ن تختی از سنگ مرمر. دیدم آقای حائری(رحمة الله علیه) روی ن نشسته‌اند، پرسیدم: این از کجاست؟
فرمودند: وادی السلام و قطعه‌ای از بهشت
که مرحمتی امام رضا(علیه السلام) است
(بعد از مرگم) تا مرا در قبر گذاشتند امام رضا(علیه السلام) به دیدنم آمدند و بعد از تفقد بسیار فرمودند: شیخ مرتضی 69 بار به زیارت ما آمده ای 69 بازدید طلب داری، این اولی آن است، باز خواهم آمد، در برزخ اینجا را از خدا برای شما گرفته‌ام و در قیامت نیز شما را تنها نمیگذارم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۹:۰۴, ۱۶/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #40
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

انسان که شیرینی می خورد، اگر شیرینی اطراف دهانش بماند و او دهانش را تمیز نکند، مگس ها در اطراف او جمع می شوند و هر چه آن ها را براند باز هم برمی گردند. به همین دلیل در لغت عرب به مگس ذُباب می گویند.
این کلمه مخفّف از دو کلمه ذُبَّ به معنای رانده شده و آبَ به معنای بازگشت است، زیرا مگس حشره ای است که هر چه رانده شود، باز می گردد.
مرحوم فیض می فرمایند: این مگس ها افکار و اندیشه های ما هستند و آن شیر...ینی، تعلقات ما به امور دنیوی است.

وقتی انسان با تعلقات وارد نماز می شود، این مگس های تخیلات و افکار به دنبال آن به دل انسان هجوم می آورند. راه حلش این است که ذهن خود را از این تعلقات دنیوی پاک کنیم تا جلوی هجوم افکار پراکنده به قلب گرفته شود.
آن مقداری را که می توانید، کنترل کنید و اختیاراً دنبال نکنید و آنچه را هم که غیر اختیاری وارد می شود، اهمیت ندهید.

خداوند متعال وعده داده است که هر کس در راه معنویت کوشش کند من دستش را می گیرم. اگر ما متعهد بشویم که آن قسمتی را که می توانیم و در اختیار ماست کنترل کنیم، از برکت این مجاهده خداوند به تدریج مهمان های ناخوانده را از قلب ما بیرون می کند.

استاد فاطمی نیا
نقل از وبلاگ پاتوق بچه شيعه ها.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و حکمت هائی از مولای متقّیان امیرالمؤمنین امام علی ع Hadith 9 2,956 ۴/خرداد/۹۳ ۱۷:۴۰
آخرین ارسال: Hadith
Lightbulb حکایتها و سخنان پندآموز Ramin_Ghn 600 152,022 ۲۳/اردیبهشت/۹۲ ۲۱:۱۱
آخرین ارسال: Agha sayyed

پرش در بین بخشها:


بالا