کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 59 رای - 4.64 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کجائید ای شهیدان خدایی
۱۶:۱۴, ۶/بهمن/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/بهمن/۸۹ ۱۶:۱۶ توسط oO DaViD Oo.)
شماره ارسال: #1
آواتار
با سلام خدمت دوستان عزیزم

این تاپیک رو با این نیت شروع می کنم که یادی بکنم از کسانی که غیورانه و مردانه با دلی مملو از آرزوی وصال حق و برای حق به نبرد با باطل رفتند و شاهد لقای دوست شدند

امیدوارم که همیشه به یاد این عزیزان باشیم و خودمان هم آرزوی شهادت و لیاقتش را داشته باشیم

.( آل عمران ).
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
هرگز كساني را كه در راه خدا كشته شده‏اند مرده مپندار بلكه زنده‏اند كه نزد پروردگارشان روزي داده مي‏شوند

دوستان خاطراتی که در مورد شهدا دارند رو در این تاپیک ارسال کنند تا بقیه ی دوستان هم استفاده کنند

با تشکر

امضای oO DaViD Oo
سلام حضرت دلبر!
سلام قرص قمر!
زمين كه لطف ندارد ، از آسمان چه خبر؟

عزیزٌ علیَّ أن أری الخلقَ ولا تری
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 8 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۷:۲۰, ۴/آبان/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/آبان/۹۰ ۲۲:۰۵ توسط Abasaleh.)
شماره ارسال: #71
آواتار
بسم ربّ الشهدا والصدّیقین
سلام.
از پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)سوال شد که:
چرا شهید در قبرش مورد سوال واقع نمی شود؟
فرمودند:برای امتحان شهید،شمشیر بالای سرش هنگام شهادت کافیست.

****************************
خوزستان دین خود را به اسلام ادا کرد.(امام خمینی ره)
حقیر در شهری در خوزستان زندگی می کنم.شهری به نام دزفول.به خودم می بالم که در این شهر زندگی می کنم.شهری که در دوران دفاع مقدس بیش2600 شهید تقدیم به اسلام کرد.دزفول پایتخت مقاومت ایران نام دارد.همانطور که می دانید،خوزستان در مرز با عراق است.به همین خاطر خیلی مورد حمله،به خصوص حمله هوایی قرار گرفت.در میان،دزفول،بیش تمام شهر ها مورد حمله هموایی قرار گرفت.بیش از170موشک زندگی بسیاری را ویران کرد.
به همین خاطر پس از پایان دفاع مقدس فلکه ای در دزفول ساختند،که وسط آن به این شکل است:

[تصویر: jyv2pckjx08krz9d8nz.jpg]

خیلی مفهوم از آن برداشت میشود.دستی که موشک آمریکا را گرفته و ...
پدر حقیر،برخی اوقات از جبهه برایم حرف میزند.البته با زور و التماس من!چون هر وقت درباره اش صحبت میکند،بغض میکند و بی اختیار میگرید.
از فضای جبهه،از خودگذشتگی،شهدایی که1000تا1000تا صلوات نذر میکردن که شهید بشن و ....
چه قدر آدم باید مرد خدا باشه،که دعا کنه شهید بشه...
ای خدا....چرا من باید تو این دور و زمانه زندگی کنم؟چرا....
ای خدا....شهدا کی بودن،چه شخصیتی داشتن،من کی ام؟کجای کارم؟

روزها فکر من این است و همه شب سخنم/که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود/به کجا میروی آخر ننمایی وطنم.


کجایند مردان بی ادعا؟
التماس دعا.

امضای Abasaleh
هر که در این بزم مقرب تر است
جام بـــلا بیـــشتــــرش می دهـــند

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۱:۲۵, ۷/آبان/۹۰
شماره ارسال: #72
آواتار
mall">دلم نیومد این مطلب را نگذارم.
بسم رب الشهداء و الصدیقین



تا به حال روی سنگ مزار شهید گمنام را خوانده اید؟

نخوانده اید؟
البته چیزی هم رویش ننوشته، شاید فقط محل شهادت یا اسم عملیات.
یعنی کمترین اطلاعاتی که از یک انسان می تواند در حافظه تاریخ بماند.
پس کو تاریخ و محل تولد؟ کجاست نام پدر و مادر؟
ولی مهمترین چیزی که از او نمی دانیم نامش است.

" نامی که اکنون گمنام شده "

نامی که روز تولدش پدر و مادرش با چه پرواز خیالی بر او نهادند.
با تولد فرزندشان خیال و فکرشان به آینده های دور پر کشید، به آنجایی که... نمی دانم.
چرا دروغ بنویسم وقتی از فکر و دل آنها خبری ندارم!

اما مگر چند تن از ما وقتی با نام و نشان کامل دفن می شویم در حافظه تاریخ می مانیم.
خانه آخرش آنکه نزدیکانمان کمی چهره و خاطراتمان را آنهم برای مدتی اندک به یاد نگاه می دارند.

اما شهید، اگر حتی در ذهن من و شما و تاریخ نماند و اگر ندانیم نامش چه بوده، موهبت و لطفی بزرگ نصیبش گشته،
او بعد از مرگش، بعد از آنکه بر جسدش سنگ نهاده اند، زنده است و نزد پروردگارش روزی می خورد.

من و شما هم از روزی پروردگارمان می خوریم اما در زمین خاکی و نزد...
نمی دانم، نمی نالم، شهید از جانش، از نامش گذشت و بر چنین سفره ای نشست و من و تو ..........

حال تو خود بگو کدامینمان گمنامیم !؟
من و تو یا آنکه تنها اسمش گمنام است !؟

آی شهدا.
خوش به حالتون


[b]

امضای parisan
سفیهی طلا رابا مس عوض کرد
دلیلش را پرسیدند ، در جواب پاسخ داد
چون رنگش سرختر بود
خدا کمکمان کن رنگ و لعابهای دنیا فریبمان ندهد
که مبادا طلای عقبی را به مس دنیا بفروشیم



135
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۱:۱۲, ۸/آبان/۹۰
شماره ارسال: #73
آواتار
بنام ستار معاصی عاصیان


شاید تقدیر اینطور رقم خورده...
خدا رحمت کنه شهید زین الدین رو که گفته بود بچه ها اگه الان شما ناراحتید چرا زمان صدر اسلام نبودید یه روزی می آد یه عده ای ناله می کنن چرا زمان شما نیستند قدر این دوران رو بدونید...
حالا مصداق دل ماست
غبطه می خوریم به اون دوران
جاموندیم چه جاموندنی...
اما ناامید نیستیم
شاید خدا برای ما یه شلمچه،فکه یا دوکوهه دیگه در نظر داره
مگه آوینی نگفت:
دوكوهه، آیا دوست داری كه پادگان یاران امام مهدی نیز باشی؟

پس منتظر باش.
ما هم منتظریم که:
شاید این جمعه بیاید شاید...

یا علی (علیه السلام) مدد است.

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۰۱, ۸/آبان/۹۰
شماره ارسال: #74
آواتار
بنام ستار معاصی عاصیان


شهادت داستان ماندگاری آنانی ست که دانستند دنیا جای ماندن نیست
یادت باشد ...
خواندن خاطره های شهدا و دیدن عکسهاشان
شایدجرقه ای باشد برای بهتر زندگی کردن .
رفتار و زندگی شهدای ما جاذبه های زیادی داشت اما...
اما بهترین جای زندگی شان شهادتشان بوده.
شهدا چه زیبا رفتند!
برای همین حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه)فرمود :"شهادت هنر مردان خداست"

[تصویر: 22l.jpg]
یا علی (علیه السلام) مدد است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۹:۵۰, ۱۱/آبان/۹۰
شماره ارسال: #75
آواتار
[تصویر: dvycbjxjlfyo773vknk0.jpg]

رزمنده‌ای قبل از شهادت شیعه شد

ای قوم من! این من هستم: «قربان محمد روشنی». گواهی می‌دهم که محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رسول خداست و من ای مردم، با همه عشقی که به شما دارم، اکنون در محضر پروردگار به‌صراحت و سلامت؛ اعلام می‌کنم که شیعه شده‌ام و امشب دوباره راهی جبهه می‌شوم.
شهید قربان محمد روشنی، فرزند: «اله بران» معلم خوش مرام، از دشت ترکمن صحرای گلستان، شهرستان گنبدکاووس، اهل تسنن، بسیجی، فرمانده دسته یک؛ از گردان «یارسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)» از لشکر ۲۵ کربلا؛…
عاشق ولایت امام، همان سال های نخست جنگ، با عضویت بسیجی، راهی جبهه می شود. فرمانده گردان: شهیدحاج حسین بصیر. بنیانگذار«گردان یارسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)» و قربان محمد، دل می سپارد به صداقت جبهه و ماندگار می شود.
از قوم اصیل ترکمن، اهل تسنن، از ترکمن های گنبد کاووس، بسیجی خوش رزم، عاشق مرام حاج حسین بصیر؛ این عشق، نه از رفتارهای روزمرگی جنگ است، نه. چرا که حاج حسین بصیر شهید؛ خود به شدت عاشورائی بود.
قربان محمد؛ عاشق عاشورائی، حاج حسین بصیر می شود. ذره ذره این عشق در او شعله می کشد، بی قرار و بی تاب، مجنون وار می گدازد، از این سو برای مدتی، از گردان یارسول(علیه السلام) مرخصی گرفته، به شهر و زادگاهش باز می گردد.
پلاکش بر سینه؛ چفیه اش برشانه؛ پوتین و قمقمه، فانسقه اش؛ با همان لباس بسیجی خاکی و ساده اش؛ قبل از این که به خانه برود، عصر بود…
کوچه به کوچه، اهالی محل را به مسجد می خواند!
به خانه می رود، پدر و مادر و خانواده را هم بی درنگ به سوی مسجد می آورد. همه بیائید… آخر تو ای معلم دوست داشتنی ترکمن ها، چه درسر داری….!؟
همه نگران!؟ دلواپس و پر اضطراب. مگر چه شده، این معلم خوش مرام و خوش نام را،…
تک تک خانه اقوام و آشنا را می کوبد؛ بزرگان قوم اش را به تمنا و التماس، به مسجد می کشاند. یکی دو ساعتی در محل، قربان محمد می افتد سر زبان ها، مگر از جبهه برای قومش چه پیغام مهمی آورده است.
نماز مغرب و عشاء؛ قربان محمد بیقرار… مردم بی تاب. مادر نگران. پدر آشفته و دلواپس…
بین دو نماز، قربان محمد، وصیتنامه اش را برای بزرگان قوم، برای مادرش، پدرش، برادرانش، برای همه دعوت شدگان می خواند.
وصیت نامه اش که وصیت نامه نبود، یک جوری دیگر بود، بلند می شود و با شیوائی سخنی که دارد می گوید: اهالی محل. بزرگان قوم، پدر، مادر، برادر، ای کاش همه شما با من بودید، سنگر به سنگر، خاکریز به خاکریز، خدا بود. خدا بود. خدا بود. ای مردم که من را می شناسید به خوش نامی و صداقت و راستگوئی، به رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) قسم که همه جبهه های ما عاشوراست…
از شما بزرگان قوم، دوستانم، برادرانم، اینجا در این مسجد خدا، از شما میخواهم که این «عشق نامه» من را به عنوان «شاهد» گواه کنید. گواه کنید که تاریخ نگوید، قربان محمد دروغ هست.
ای قوم من؛ این من هستم: «قربان محمد روشنی«فرزند: اله بران» گواهی می دهم که محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رسول خداست و من ای مردم، با همه عشقی که به شما دارم، اکنون در محضر پروردگار به صراحت و سلامت؛ اعلام می کنم که: من شیعه شده ام و امشب دوباره راهی جبهه می شوم.» من می روم؛ تا ادعای خودم را با خون سرخ خودم، در سرزمین عاشورائی امام حسین(علیه السلام)، جبهه های نبرد، گواهی بکنم. گواهی بکنم برای شما و برای آیندگان که شما بزرگان قوم ترکمن، جوان ترها، خانواده ام، که الان شاهد من هستید، فردای قیامت امام حسین شما را شفاعت کند. من می روم تا شهید بشوم، تا همراه کاروان امام حسین(علیه السلام) نزد پرودگارم رو سفید بشوم. حالا دیگر علی(علیه السلام) مولای منست و سیدالشهداء سرور شهیدان عالم هستی. امام به حق من. خیلی زود ادعای خودم را گواهی می کنم با خون سرخ خودم، با شهادت خودم که هیچ زیبائی و قشنگی و خوبی، بهتر از شهادت، در راه پروردگار عالم نیست و من هرگز ندیدم.
قربان محمد، نامه اش را در مجلس می گرداند تا از حاضرین گواهی بگیرد.
مسجد سراسر سکوت می شود. فضا هر لحظه سنگین و سنگین تر شده. بهت و حیرت همه شهر و شب و کوچه و خیابان و خانه ها را می گیرد.
و قربان محمد نیمه شب از شهر به جبهه باز می گردد.
گردان یا رسوالله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)…
سیزده ماه در جبهه می ماند و هرگز به مرخصی نمی رود، تا این که با خون سرخش، با شهادتش، در شلمچه گواهی می دهد؛ که ای تاریخ، ای قوم من، پدر من، مادرعزیزم، برادرانم، ای مردم: من عاشورائی شدم…
نویسنده: غلامعلی نسائی

امضای saloomeh
اگر خدا به تو فرمود :

که لیاقت شهادت را نداری؛ بگو : مگر آنچه را که تا بحال به من داده ای لیاقتش را داشته ام ؟!

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۹:۵۷, ۱۸/آبان/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/آبان/۹۰ ۹:۵۹ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #76
آواتار
برای حفظ خون شهدا ،یاد شان را به چند روش می توانیم زنده کنیم:
اولین و بهترین راهش خواندن دقیق وصیت نامه شهداء است.امام خمینی(رحمة الله علیه) به عرفا و اهل دل فرمود
((این وصیت نامه هائی که این عزیزان(شهداء)مینویسند مطالعه کنید،پنجاه سال عبادت کردید خدا قبول کند یک روز هم یکی از این وصیت نامه ها را بگیرید و مطالعه کنید و فکر کنید))
کمک کردن در برگزاری مراسم یادواره شهداء _ترویج فرهنگ مطالعه کتاب بویژه کتابهایی که مقام معظم رهبری(روحی فداء)سفارش کرده اند و خاطرات و وصیت نامه شهدا _تشویق دوستان و آشنایان به شرکت در اردوهای راهیان نور _سرکشی و بازدید از خانواده معظم شهدا_زیارت از قبور شهدا در گلزارهای شهرمان حداقل هر شب جمعه ،پشتیبان ولایت فقیه بودن و توجه و التزام به آرمانهای انقلاب اسلامی ،پس سعی کنیم از خون شهدا ساده نگذریم و نگذاریم فراموش شوند.شهداءرا به یاد بسپاریم ،بخاک نسپاریم.
قسمت مباد به فتوای نان و نام
مشغول آب و دانه بگردد کبوترم
ای آسمانیان که زمین جایتان نبود
مانده است خاطرات شما لای دفترم
باشد حرام شیر حلالی که خورده ام
روزی اگر از خون شما ساده بگذرم
[align=JUSTIFY]


همانطور که آنها مردانگی کردند و اسلام را برای ما حفظ نمودند و آرامش و امنیت را با نثار جان خود به ارمغان آوردند من و تو نیز باید در پیمانمان با آنها وفادار و ثابت قدم باشم و خدا هم در ین را یاریمان میکند.
رهبر انقلاب فرمودند: گاهی رنج و زحمت زنده نگه داشتن خون شهید از خود شهادت کمتر نیست.

امضای netlog36
قشع

یک عمر
از آن سر عشق
سفر کردیم به سوی معشوق
غافل از آنکه
عشق را
از آن طرف که بخوانی
بی معنی ترین واژه جهان است!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۰:۳۱, ۱۸/آبان/۹۰
شماره ارسال: #77
آواتار
باید عاشق باشی ....

استاد دانشگاه بود، آنقدر مرخصي مي‌گرفت كه مي‌شد گفت تقريبا يك هفته درميان نمي‌آيد و وقتي مي‌آمد يا دور چشمش كبود بود يا دستش را گچ گرفته بود يا پايش مي‌لنگيد يا سخت نفس مي‌كشيد و با هر دم و بازدم، خطي عميق از درد، ميان ابروهايش پررنگ مي‌شد كه نشان مي‌داد باز هم يكي از دنده‌هايش شكسته است و او آن را در هر نفس، به ياد مي‌آورد.
يك روز مي‌گفت از پله‌ها افتاده، يك روز مي‌گفت زمين خورده، يك روز مي‌گفت تصادف كرده است اما همه‌مان مي‌دانستيم خانم دكتر، استاد دانشگاه... از شوهرش كتك مي‌خورد. بالاخره طاقتم تمام شد. آن روز، دست راستش شكسته بود و تمرين مي‌كرد با همان دست چيزي بنويسد. گفتم «جدا شو فاطمه جان! مردي كه دست بزن دارد را بايد تنها گذاشت.» پرسيد «تنها؟! عزيزم را تنها بگذارم؟!» رنگش پريد، بغض كرد و اشك‌ها كه شلوغ كردند از شوهرش گفت كه تخريبچي سال‌هاي جنگ بود و حالا جانباز اعصاب و روان. مرد، عاشق فاطمه بود اما هر بار موجي مي‌شد....
چند بار اول، جانباز قصه ما، خودش هم باور كرده بود كه همسرش، زمين خورده يا تصادف كرده است و حتي سرزنشش كرده بود كه چرا حواس پرتي مي‌كند «مي‌داني چقدر دوستت دارم فاطمه؟ مي‌داني؟»
اما بعدتر فهميده بود آن كبودي‌ها و زخم‌ها و شكستگي‌ها، كار خودش است. فهميده بود وقتي از خود بي‌خود مي‌شود، وقتي موج مي‌آيد و او را مثل صدفي كوچك از ساحل مي‌كند و با خود مي‌برد، جنگ در دنيايش باز آغاز مي‌شود و آن وقت، همه دشمن مي‌شوند؛ فاطمه، مثل مهي رقيق ناپديد مي‌شود؛ خانه مي‌شود خط مقدم و او جان دادن تك تك رفقايش را مي‌بيند و بعد مثل ماهي افتاده بر خاك، دست و پا مي‌زند، فرياد مي‌كشد و ميان آن بي‌خودي‌ها، فاطمه‌اش كتك مي‌خورد و ترسيده و گريان، به آسايشگاه جانبازان اعصاب و روان زنگ مي‌زند تا بيايند مونسش را آرام كنند و اگر لازم است ببرندش تا اتاق «فيكس» آسايشگاه كه خداي ناكرده به خودش صدمه‌اي نزند.
مرد از خودش متنفر شده بود، هر بار اصرار مي‌كرد در آسايشگاه بماند، مي‌گفت مي‌داند نگهداري بيمار اعصاب و روان در خانه چقدر سخت است، مي‌گفت نمي‌خواهد بيش از اين شرمنده فاطمه‌اش شود، مي‌گفت از خودش خجالت مي‌كشد اما فاطمه نمي‌گذاشت، به همه التماس مي‌كرد شوهرش را راضي كنند به خانه برگردد. مي‌گفت «بدون شوهرم نمي‌روم»، مي‌گفت «آن طفلك كه نمي‌خواست بزند... خودم بي‌دقتي كردم...» مي‌گفتند «نمي‌خواهد با شما حرف بزند.» مي‌گفتند «نمي‌خواهد ببيندتان...» و او هر بار آنقدر ضجه مي‌زد، آنقدر التماس مي‌كرد، آنقدر اشك مي‌ريخت كه مرد ناچار مي‌شد به خانه بيايد. فاطمه رو كرد به من، گريه‌اش تمام شده بود مثل خاطره‌هايش، گفت «مي‌خواهم باور كنم بي‌حواسي كرده‌ام، زمين خورده‌ام يا تصادف كرده‌ام اما بدون او، نمي‌توانم زندگي كنم... مي‌فهمي؟» سر تكان دادم كه «نه» خواستم بگويم «وقتي خودش اصرار دارد در آسايشگاه بماند؛ چرا اين همه التماسش مي‌كني برگردد؟» حرفم را از چشم‌هايم خواند. بلند شد كه برود سركلاس. گفت «بايد عاشق باشي تا بفهمي... بايد... عاشق... باشي...»

[b]منبع : جام جم



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۲۳, ۱۸/آبان/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/آبان/۹۰ ۱۸:۲۵ توسط hajiali.m.)
شماره ارسال: #78
آواتار
مثل شهید، مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته‌شدن و فانی شدن و پرتوافکندن است تا دیگران در این پرتو که به بهای نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش بیابند و کار خویش را انجام دهند.

شهدا شمع محفل بشریت‌اند و محفل بشریت را روشن کردند. اگر این محفل تاریک می‌ماند هیچ دستگاهی نمی‌توانست کار خود را آغازکند یا ادامه دهد.

هیچ وقت خون شهید هدر نمی‌رود، خون شهید هر قطره‌اش تبدیل به صدها قطره و هزارها قطره، بلکه به دریایی از خون می‌گردد و در پیکر اجتماع وارد می‌شود.

شهادت تزریق خون است به پیکراجتماع و این شهدا هستند که به پیکر اجتماع و در رگهای اجتماع خون جدید وارد می‌کنند.

علی(علیه السلام) به امید شهادت زنده بود. اگر این امید را از او می‌گرفتند خیری در زندگی نمی‌دید و زندگی برایش بی‌معنی و بی‌مفهوم بود.

گریه بر شهید، شرکت در حماسه‌ی او و هماهنگی با روح او و موافقت با نشاط او و حرکت در موج اوست.

منطق شهید، منطقی است آمیخته با منطق عشق از یک طرف و منطق اصلاح و مصلح از طرف دیگر.

شهید به خون خود و در حقیقت به تمام وجود و هستی خود ارزش و ابدیت و جاودانگی می‌بخشد.

شهید، شهید، کلمه‌ی دیگری جای این کلمه را نمی‌گیرد و نمی‌تواند بگیرد.

شهید مطهری

امضای hajiali.m
خیلی میسوزی وقتی دلت جایی باشد و خودت نه خیلی میسوزی وقتی دلت رسیده باشدولی خودت نه
.
.

اینستاگرام mahnaz_hajiali

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۵۲, ۲۶/آبان/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/آبان/۹۰ ۱۸:۵۳ توسط سپهسالار.)
شماره ارسال: #79
آواتار
پرواز پسرخاله ها
از آن طرف مادر شهید «علیجان» هم از شهادت «عابدین» خبردار شده بود و از شهادت پسرش بی‌خبر بود. صحنه عجیبی بود؛ دو خواهر از داغ خواهرزاده‌ها می‌سوختند غافل از این که فرزند خودشان نیز آسمانی شده است.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، آن چه خواهید خواند ، حقیقت محض است :
چند روز بود که مادر «عابدین» آرام و قرار نداشت. رادیو مرتباً اسامی شهدای عملیات محرم را اعلام می‌کرد. مادر اصلاً حال و حوصله نداشت. با خوردن کمترین غذا حالت تهوع عجیبی برایش ایجاد می‌شد. خواهرزاده‌های دوقلوی «عابدین» هم چند روزی بود که به دنیا آمده بودند و به همین خاطر بود که خواهر «عابدین» از چند روز قبل در منزل پدر بود. مادر حوصله هیچ چیزی را نداشت. حتی گریه این دوقلوها ناراحتی مادر را بیشتر می‌کرد. خبر شهادت «عابدین» را سید رسول به بهشهر آورده بود. همه خانواده از شهادت او خبر داشتند به جز مادر. مادر به پچ‌پچ‌های خانواده مشکوک شده بود. همین طور به رفت و آمدهای فامیل: دایی و پسرعموها و داماد خانواده. بالاخره پرسید که چه خبر شده؟
به مادر گفتند: علیجان زخمی شده. مادر گفت: راستش رو بگید. علیجان شهید شده؟ و با اشک اطرافیان مواجه شد. نتوانست سرپا بایستد؛ نشست. تعجب کرد و با خودش گفت خاله برایت بمیرد «علیجان» . تو که چند روز بیشتر نیست از طرف جهاد رفتی منطقه، چطو ممکنه شهید شده باشی؟ بغضش اما باز نشد.
از آن طرف مادر شهید «علیجان» هم از شهادت «عابدین» خبردار شده بود و از شهادت پسرش بی‌خبر بود. صحنه عجیبی بود؛ دو خواهر از داغ خواهرزاده‌ها می‌سوختند غافل از این که فرزند خودشان نیز آسمانی شده است.
مادر شهید «علیجان» برای دلداری مادر شهید«عابدین» به خانه خواهرش می‌آمد و نمی‌دانست که مادر «عابدین» از شهادت پسرش بی‌خبر است و سید رسول هم برای این که مادر خبردار نشود از ورود خاله به خانه جلوگیری می‌کرد. مادر «عابدین» خواست به خانه خواهر برود. وقتی به خانه خواهر رسید دید که زنان فامیل با دیدن او صدای مویه‌شان بلندتر شده است و برای عابدین گریه و زاری می‌کنند. آن جا بود که فهمید دو پسرخاله با هم همسفر شده اند.
روحمان با یادشان شاد

[تصویر: 109801_132.jpg]
نماز بر پیکر پسرخاله های شهید ، سید عابدین حسینی و علیجان(حسینقلی) شفائی

[تصویر: 109800_976.jpg]


[تصویر: 109799_816.jpg]

[تصویر: 109798_432.jpg]

راستش هم هیبت این عکس ما را گرفت و هم دست چپ این بسیجی ما را به یاد جمله‌ای از سید شهیدان اهل قلم انداخت. جمله‌ای که در مستند «پاتک روز چهارم»، دل هر اهل دلی را می‌لرزاند. به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، تصویری که می بینید ، بدون هیچ شناسنامه ای به دستمان رسید. نه می دانیم این بسیجی خوش سیما کیست و نه می دانیم زنده است یا خرقه شهادت پوشیده است. راستش هم هیبت این عکس ما را گرفت و هم دستي چپ این بسیجی ما را به یاد جمله ای از سید شهیدان اهل قلم انداخت. جمله ای که در مستند «پاتک روز چهارم» ، دل هر اهل دلی را می لرزاند. آن جا که سید مرتضی آوینی فرمود:

رزمنده‌ای كه آستین دست چپش خالی است تفنگ دوربین‌داری بر دوش دارد....آن آستین خالی كه با باد این سوی و آن سوی مي‌شود، نشانه‌ی مردانگی است و اینكه تو به عهدی كه با ابوالفضل بسته‌ای وفاداری. چیست آن عهد؟ «مبادا امام را تنها بگذاری!»

[تصویر: 109222_787.jpg]

امضای سپهسالار
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۴۳, ۲۶/آبان/۹۰
شماره ارسال: #80
آواتار
عملیات غرور انگیز والفجر8

تروخدا بخونید،میدونم طولانیه،ولی خیلی غرور انگیزه...خواهشا بخوانید.





عمليات والفجر 8 در 20 بهمن ماه 1364 شروع شد كه طولاني ترين عمليات دوران جنگ بود كه 75 روز طول كشيد و تقريبا تنها عمليات مهمي بود كه توانستيم منطقه بسيارمهمي از خاك عراق را به تصرف خود در بياوريم. يعني در والفجر 8 ارتباط دريايي عراق با خليج فارس قطع شد. مثلث فاو كه بر روي نقشه مي بينيد به طور كامل به تصرف ايران در آمد. بعد از عمليات بيت¬المقدس چنين هدفي در دستور كار جمهوري اسلامي بود؛ يعني بعد ازفتح خرمشهر اينكه ما جنگ را چگونه تمام بكنيم يكي از مسائل بسيار مهم بود،
و وقتي كه قرار شد براي ختم ما از مرز عبور بكنيم جنگ اينكه كجاي عراق را بگيريم كه تأثير تعيين كننده در جنگ داشته باشد يكي از مسائل مهم بود. براي مقدمه شايد بد نباشد اشاره كنم كه بعد از فتح خرمشهر عمده مسئله جنگ بحث خاتمه جنگ بود. خاتمه دادن به جنگ هم به نظر مي رسيد كه چند راه حل بيشتر ندارد: يكي از راه حل ها اين بود كه صدام و رژيم بعث سقوط كنند و قضيه حل شود. يكي از راه حل هايش اين بود كه ما اينقدر فشار روي گرده صدام بگذاريم تا خواسته هاي ما را بپذيرد. خواسته هاي ما هم معلوم بود؛ يكي اين كه عراق به قرارداد1975 برگردد. خواسته دوم¬مان هم اين بود كه خسارات جنگ را تأمين بكند.

خواسته سوم ما اين بود كه تضمين بدهد كه ديگر چنين جنگي اتفاق نخواهد افتاد. راه حل بعد اين بود كه ما جنگ را با فشار روي صدام به گونه اي ادامه بدهيم كه قدرت هاي حامي صدام احساس خطر بكنند و احساس بكنند برنامه به هم خواهد ريخت؛ لذا آنها وارد عمل بشوند و حداقل خواسته هاي ايران را تضمين شده در يك چارچوبي دربياورند و بپذيرند و قضيه جنگ خاتمه پيدا كند.
به نظرم اين سه راه حل بيشتر به صورت كلام به نظر مي رسد؛ البته در دل سه راه حل راه حل هاي مختلفي وجود داشت، وليكن عمده كار اين بود. بعد از فتح خرمشهر اگر ما مي¬خواستيم صدام را سرنگون بكنيم و چه به صدام فشاري وارد كنيم كه خواسته هاي ما را بپذيرد، چه جريانات بين المللي به اين نتيجه برسند كه پيروز ميدان ممكن است ايران باشد، براي اين كه پيروز كامل نشود يك كاري بكنيم جنگ خاتمه پيدا بكند. ما اگر مي خواستيم در داخل سرزمين هاي عراق عمليات بكنيم تقريباً دو سه نقطه بيشتر براي عمليات وجود نداشت: يكي اين بود كه از نظر نظامي برويم بغداد را بگيريم. اگر بغداد را مي گرفتيم قضيه حكومت عراق تمام بود.
صدام سرنگون مي شد و به هم مي ريخت. يكي از راه حل ها اين بود كه يك منطقه بسيار مهمي را بگيريم كه فشار روي رژيم بعث وارد بكند و بترسد و بيايد تسليم شود. آن منطقه هم منطقه بصره بود در جنوب عراق. دليلش هم اين است كه منطقه بصره از نظر ژئوپولوتيك سه تا اثر دارد كه بسيار تعيين كننده است: يكي عمده نفت عراق آنجاست. دوم ارتباط دريا با عراق از آنجا برقرار مي شود و اگر شما بصره را مي گرفتيد ارتباطش با درياي آزاد قطع مي شد و حسن سومي كه بصره داشت، اين است كه به تمركز حضور شيعيان طرفدار ايران در عراق دسترسي پيدا مي كرد و مردم مي¬توانستند كمك بشوند و خودشان اقدام بكنند به سرنگوني صدام.
پس اين هم يك راه حل بود. راه حل سوم هم اين بود كه در يك نقطه اي نيروي مسلح ارتش عراق را منهدم كنيم كه قدرت دفاعي و قدرت تهاجمي و قدرت ايستادگي نظام صدام از بين برود و تسليم بشود. من فكر مي كنم غير از اين سه راه حل راه حل ديگري وجود نداشت. ايران بعد از فتح خرمشهر به اين نتيجه رسيد كه ما قدرت گرفتن بغداد را نداريم به خاطر اين كه بغداد دور است و عمليات كردن در آنجا از نظر نظامي تقريباً كار بسيار سخت و با توجه به مقايسه توان ما با عراق نشدني است. بنابراين كار دومي كه در دستور كار قرار گرفت رفتن به سمت بصره بود. از عمليات رمضان تا عمليات فاو، همه عمليات هاي بزرگ كه ما طرح ريزي كرديم و انجام داديم به نوعي براي رسيدن به بصره بوده است. حالا يا از شرق مي خواستيم به بصره برسيم يا از شمال و يا از جنوب.
عمليات رمضان هم براي رسيدن به بصره از جانب شرق بود. عمليات هاي خيبر و بدر عمليات هايي بودند تا از شمال به سمت بصره برسيم و عمليات فاو هم عملياتي بود كه ما از جنوب مي خواستيم به بصره برسيم. والفجر مقدماتي، والفجر1 و محرم و همه اينها براي اين بود كه چون از اين مناطق نشد، از منطقه بالاتر بياييم - سمت العماره - بياييم به سمت بصره؛ پس از نظر عملياتي يك همچين برنامه اي بود و ما غير از اين راهي نداشتيم.
از نظر مسئله حل جنگ بلافاصله پس از ناكامي در عمليات رمضان و در ادامه اش والفجر و... به عمليات خيبر كه مي رسيم اين مسئله مطرح مي شود كه اين جنگ بالاخره طولاني مي شود و مثل اين كه قضيه حل شدني نيست. در آن موقع دو ديدگاه مطرح شد: يك ديدگاه اين بود كه ما يك قدرت نظامي عظيمي را بسيج كنيم كه بتوانيم به آن هدف اول برسيم؛ يعني اين قدرت نظامي ما يا بتواند بصره را بگيرد، فشار روي صدام وارد كند و نيروي نظامي اش را منهدم كند و قضيه حل بشود. اين يك راه حلي بود كه تقريباً كساني كه در جنگ بودند اين راه حل را بيشتر مي پسنديدند و شعار جنگ جنگ تا پيروزي هم اينجوري تفسير مي كردند.
يك راه حل دومي هم بود: برخي از مسئوليني كه كشور را اداره مي كردند به اين نتيجه رسيدند كه ما در جنگ ما نمي توانيم از راه نظامي قاطعانه پيروز بشويم. پس راه حل اين است كه ما اقدام نظامي مؤثر بكنيم تا آن اقدام نظامي به اقدام سياسي ما كمك بكند؛ و آن هم اين بود كه يك نقطه مهم و ارزشمندي از عراق را بگيريم تا فشار لازم را ايجاد كنند و در پاي ميز مذاكره مسئله را حل كنيم. قبل از عمليات هاي بدر و خيبر شعار جنگ جنگ تا يك پيروزي مطرح شد، يعني اين كه ما يك نقطه مهمي را بگيريم. نقطه مهم اول تصور مي شد منطقه عملياتي خيبر است، بعد تصور مي شد منطقه بدر است كه اينها موفق نشد و ادامه پيدا كرد تا به منطقه فاو رسيديم. اين مقدمه را گفتم كه بدانيد براي انجام اين عمليات در چنين شرايطي بوديم. حال به عمليات فاو مي¬پردازيم.

[b]بنابر آنچه گفته شد، از عمليات رمضان تا قبل از عمليات فاو، ما نتوانستيم نه به يك پيروزي بزرگ برسيم و نه توانستيم به هيچ كدام از آن سه راه حل از نظر نظامي جامه عمل بپوشانيم. دلايل كار را الان وارد بحثش نمي شويم وليكن به طور مختصر اگر بخواهم بگويم دليل چيست؟ بالاخره دليلش به صورت عاميانه اين است كه ما زورمان نرسيد، يعني ما قدرت نظامي لازم را براي اين كه بتوانيم در صحنه عمل به كار ببريم و چنين كاري را انجام بدهيم نداشتيم. ما قبل از عمليات فاو بررسي كرديم ديديم كه مشكل ناكامي هايمان همان چيزهايي است كه سال اول جنگ هم بود. ما از نظر نظامي دچار مشكلاتي شديم كه براي يك عمليات بايد اينها را رعايت بكنيم تا بتوانيم موفق بشويم:
اولين مسئله اين است كه سپاه پاسداران به اين نتيجه رسيده بود كه براي موفقيت در عمليات ها بايد از تك جبهه اي پرهيز كند، يعني رو در رو با دشمن و نقاط قوت او نجنگد؛ چون هر كجا ما اينكار را كرديم ناموفق بوديم. در والفجر مقدماتي يك همچين نتيجه اي را داشتند؛ ما رو در رو با دشمن جنگيديم و ناموفق بوديم. دومين نتيجه اي كه سپاه رسيده بود اين بود كه دشمن را بايد دور زد؛ يعني نبايد با دشمن رده به رده رفت جلو. بايد سعي كرد كه قواي دشمن را به غنيمت گرفت، يعني رفت يك جايي پشت سر دشمن سر در آورد. نكته سوم هم اينكه بايد در عمليات، نفوذ عميق ايجاد كرد و در خطوط دفاعي دشمن رخنه كرد؛ يعني شما نبايد قدرتتان را بگذاريد با واحدهايي كه دشمن آرايش داده بجنگد و جلو برود. اين نتايجي بود كه رسيد. اما براي اينكه به اين مسائل عمل كند مهم اين است كه حالا در كدام منطقه عمليات صورت بگيرد كه بتوانيم اين كار را بكنيم، چون دشمن هم تمام مناطق را بر حسب وضعيت تهاجمي ما محكم كرده بود؛ يعني جايي وجود نداشت كه چنين كاري انجام بدهيم.
بنابراين ما هميشه دنبال يك سرزميني مي¬گشتيم كه بتوانيم چنين كاري را در آن انجام بدهيم. اين به عنوان مقدمه سيستم طرح ريزي سپاه يا حالا اسمش را مي توانيم بگذاريم دكترين عملياتي سپاه مطرح بود. در سال 64 كه از ابتداي سال تقريباً برنامه ريزي عمليات والفجر8 شروع شد سپاه در يك شرايط جالبي بود، اولين مسئله اين بود كه در اين زمان هم سپاه و هم ارتش در عمليات هاي مشتركي كه با هم انجام مي دادند به اين نتيجه رسيدند كه با هم نمي توانند كار كنند؛ يعني اختلاف اساسي بين سپاه و ارتش بوجود آمد. البته اين اختلاف از عمليات رمضان شروع شد و هر چه جلوتر رفتيم بيشتر شد، دليلش هم اين بود كه وقتي ناكامي ايجاد مي شود اختلافات خودش را نشان مي¬دهد و زماني كه پيروزي و موفقيت است معمولا اختلاف خودش را نشان نمي دهد در عمليات ها وقتي كه ناكام مي شديم بالاخره هر كسي مي گفت كه دليل اين ناكامي چه هست و ما در اين زمان درگير مسائل سپاه و ارتش بوديم، به چند دليل؛ اولين مسئله اين بود يك موضوعي مطرح مي شد كه در جنگ وحدت فرماندهي باشد،
ولي اينكه وحدت فرماندهي چگونه اعمال بشود اختلاف نظر بود. دومين مسئله اين بود كه كجا عمليات كنيم. منطقه عملياتي¬مان كجا باشد. سر اين موضوع هم اختلاف بود، يعني اين¬كه چه مناطقي را انتخاب كنيم اختلاف ايجاد مي شد. سپاه يك مناطقي را پيشنهاد مي كرد، ارتش هم يك مناطقي را پيشنهاد مي¬كرد. دليل اين كه اين پيشنهادات متفاوت بود اين بود كه ديدگاه هاي نظامي متفاوت بود؛ ديدگاه هاي نظامي دو نوع بود يعني ارتش يك روش¬هايي را مناسب مي¬ديد و سپاه يك روش ديگري را مناسب مي¬ديد. سومين مسئله¬اي كه عامل اختلاف بود اگر يك جايي كه مثلا قرار مي¬شد عمليات انجام دهيم قوايمان را چگونه روي هم بريزيم. تا عمليات بيت المقدس قرارگاه مشترك و نيروها با هم به صورتي كه در جنگ بتوانيم پيروز شويم صورت مي¬گرفت و چون در آن زمان فرصت براي خيلي از بحث ها نبود و پيروزي ها پشت سر هم بود، خيلي از اشكالاتي كه
وجود داشت مطرح نمي شد. ولي از زماني كه ناكامي ها شروع شد اختلاف ها خودش را نشان داد. پس يكي از مسائلي كه ما از ابتداي سال 64 داشتيم اين مسئله بود. حالا براي حل اين مسئله به چه نتيجه اي رسيدند؟! به اين نتيجه رسيدند كه عيسي به دين خود، موسي به دين خود. و گفتند: خيلي خوب ارتش برود براي خودش جدا منطقه پيشنهاد كند و طرح عملياتي بياورد، سپاه هم جدا پيشنهاد كند. البته قبل از اين يك اتفاق ديگر هم افتاد؛ بعد از عمليات بدر كه ناكام شديم (آخر سال 63) ابتدا فرماندهي را به شهيد صياد شيرازي دادند، ايشان هم آمدند و گفتند فرمانده عمليات ايشان باشد و سپاه هم در اختيار ايشان برود و منطقه بياورد در آنجا. ايشان يك قرارگاهي به نام كميل ايجاد كرد. از سپاه هم اختلافات زياد بود، من شدم فرماندهي
كه از طرف سپاه با شهيد صياد شيرازي هماهنگ شده باشد و قائم مقام ايشان شدم. آن موقع ايشان آمد و براي اينكه سيستم وحدت فرماندهي را حل كند گفت فرمانده قائم مقام قبلا فرمانده مشترك بود يعني فرماندهان سپاه و ارتش در كنار هم امضا مي كردند. اين دفعه ايشان آمد در عمليات بعد از بدر گفت: نه فرمانده من هستم و سپاهي مي شود قائم مقام. قرار بر اين شد كه از ضلع شرقي جزيره جنوبي عملياتي صورت بگيرد، بين آنجا و طلاييه، كه آن منطقه آب گرفتگي بريم به سمت نشوه؛ اين منطقه عمليات بود و ايشان طرح داده بود. براي اين طرح هميشه دو قرارگاه ايجاد مي كرد؛ يكي قرارگاه هجوم كه لشكر هاي سپاه باشند كه من هم شدم فرمانده آن قرارگاه و يكي هم قرارگاه دنبال پشتيبان. كه بچه ها و يگان هاي ارتش باشند و خود ايشان هم شد فرمانده قرارگاه. بعد از فرودين بلافاصله يك همچين قرارگاهي درست شد و قرار شد يك چنين عملياتي بكنيم.
ادامه دارد ان شا الله...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا