![]() |
|
هنر نمیدونم گفتن. - نسخه مناسب چاپ +- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir) +-- بخش: مهدویت (/forum-18.html) +--- بخش: قرارگاه منتظران (/forum-69.html) +---- بخش: مناسبت ها و دعوت ها (/forum-38.html) +---- موضوع: هنر نمیدونم گفتن. (/thread-11628.html) |
RE: هنر نمیدونم گفتن. - t.kam67 - ۱۹/دی/۹۰ ۱۰:۵۹ دانش من اندازه ذره ايست و نادانيم به وسعت اقيانوس.
RE: هنر نمیدونم گفتن. - میثاق - ۱۹/دی/۹۰ ۱۳:۴۹ اللهم صل علی محمد و آل محمد
RE: هنر نمیدونم گفتن. - MohammadSadra - ۱۹/دی/۹۰ ۱۸:۳۴ سلام، خواهر گلم، اعظم خانوم من توی ارسال شماره 9 توضیح دادم که قصد جسارت به شما رو نداشتم و واقعاً داستان خودم رو بیان کردم. از شما هم عذرخواهی کردم. باور بفرمایید، اصلاً راضی به ناراحتی شما نیستم. اگر رنجشی بوده شما به بزرگواری خودتون ببخشید و حلال کنید. خواهر بزرگوار نمی دونم خدا نظر داشته یا نه؟ ولی حتماً به نظرم اینطور بوده. من با این سن کمم جاهای زیادی رو دیدم و تجربیات زیادی رو کسب کردم. انسانهای عجیبی رو ملاقات کردم که باور بفرمایید اگر در مورد هر کدوم تالاری مطلب بنویسیم کمه. این انسانها درسهای زیادی به من دادند. من این تاپیک رو ایجاد کردم تا بخشی از اتفاقاتی رو که برای من افتاده و درس هایی رو که گرفتم بیان کنم تا شاید برای دیگران هم قابل استفاده باشه. توی همون ارسال 9 هم اجازه خواستم تا این روال رو ادامه بدم. باز هم از شما عذر خواهی می کنم. ------------------------------------------------------------------------------------------------------ بسم الله الرحمن الرحیم دوستای گلم می خوام داستان یه پسر شهرستانی رو بگم که تازه وارد شریف شده بود. ترم اول بود و این پسره ندید بدید، هر دختر چادری رو میدید خلاصه یک دل نه صد دل .... یکی نبود بگه بابا، بچه جون درست رو بخون. آقا این بچه شبها خواب یکی از شازده خانوم ها رو میدید که چادری بود و هم کلاسشون. غافل از اینکه ایشون دختر معاون وزیره و این پسره بچه اردک زشت. از بد روزگار این دختره یه جورایی شبیه مادر پسره هم بود که دیگه خودتون شدت حادثه رو تصور کنید. دختره عاقل تر از پسره،... تحویل نمی گرفت (البته بگم پسره پر رو بازی در نمی آوردها، فکر نکنید چه خبر بوده، ولی خلاصه رنگ رخساره دهد خبر از سر درون) یه روزی قرار شد اردو برند مشهد، پیش شاه ایران، سرور هرچی آقای گل بهشتیه. سرتون رو درد نیارم مشهد شد و این پسره درمونده از همه جا، اومد که بگه آقا این دختره رو حواله ما کن. یهو با خودش گفت: " حاجی!!!! نکنه وصله تو نباشه؟ باباش معاون وزیره." خلاصه از اونجایی که پسره کمی هم کم رو تشریف داشت روش نشد در مورد دختره حرفی بزنه و به شاه ایران گفت: "آقا، مولا، سرور، بیا آقایی کن منه بی تربیت رو بفرست یه جایی که زیر نظر آدم خوبی درس یاد بگیرم". اون شاه، اون سید، اون مولا، اون سرور هم چون و چرا توی کار نیاورد و این پسره رو فرستاد زیر دست همون مهندس اول داستان، توی شرکت حاجی آقای کبیر. داستان آشنایی ما با این شرکت هم اینطوری بود. دیدید بهتون گفتم خود خدا نظر داشت تا من رو جایی بفرسته که تربیت بشم و پروسه آدم شدنم شروع بشه. خدا رو چه دیدید؟ شاید ما هم آدم شدیم. RE: هنر نمیدونم گفتن. - وحید110 - ۱۹/دی/۹۰ ۱۹:۰۴ الهم صلی علی محمد و ال محد و عجل فرجهم RE: هنر نمیدونم گفتن. - ترنم - ۱۹/دی/۹۰ ۲۱:۰۰ سلام و خسته نباشید به آقای محمد صدرا.واقعا ارسالتون قشنگ بود.لطف کنید ادامه بدین.ممنون
RE: هنر نمیدونم گفتن. - میثاق - ۱۹/دی/۹۰ ۲۲:۲۶ اللهم صل علی محمد و آل محمد
RE: هنر نمیدونم گفتن. - jkb - ۱۹/دی/۹۰ ۲۲:۲۶ سلام تشکر از محمد صدرای عزیز به خاطر این ارسال زیباشون. چند نکته به نظرم بگم بد نیست من از طریق پیام خصوصی با محمد صدرا چند بار ارتباط برقرار کردم چند نکته اخلاقی از ایشون یاد گرفتم آخرین نکته هم اینه هنر نمیدونم گفتن. خدا حفظتون کنه. RE: هنر نمیدونم گفتن. - انصارالمهدی - ۱۹/دی/۹۰ ۲۳:۲۲ اللهم صل علی محمد و آل محمد استاد عزیز آقا من روز به روز داره ارادتم نسبت به شما بیشتر میشه .جدی میگم ببخشید دوهزاری بنده کجه . . . آخرش چی شد به دختره رسید ! . . . بنده یه مطلب در مورد کش و قوس های اخیر تاپیک بوجود اومده صحبت کنم . اعوذ بالله من الشیطان الرجیم نمی خوام نصیحت کنم . در حدی نیستم که بخوام بگم از دست همدیگه دلخور نشید . چون شما از من بزرگترید ولی خداروشکر دوستان از خود بزرگتری داشتم و دارم که تا الان چیزهای زیادی ازشون یاد گرفتم یه ماجرای دلخوری بین ماو دوستان در دانشگاه اتفاق افتاد که یکی از همین دوستان خوب بهم گفت که : حسین جان این مسائل عین یه نسیم هست میاد و میره . چیزی نیست که بخوای خیلی بهش پیله کنی . به هر حال جمع به این قشنگی , آدما به این خوبی من به این دوستم می گفتم ببین بچه ها اینجا شیشه خورده دارن . میبینی که . . . بهم می گفت که آدم بد ندیدی به اینا میگی شیشه خورده دارن یحثم رو اینه که قدر همو بدونیم ! خلاصه خدمتون عرض بعضی جاها که قراره برید دستون شیطان میگیره , راهنمایی می کنه , با احترام میذارتون اونجا . راستش من نفهمیدم اون بحث به خاطر چی بود ؟ اولش چنتا عکس گذاشتن ! بعدش گفتن بیاید دل امام شاد کنیم در مورد اثبات امامت ایشون بحث کنیم . ای بابا !!! بعد نفهمیدیم چی شد مثه اینکه کار کشید به زنگ آخر !آخرم آقا ناظم اومد . یه چی بگم که ناراحت بشید . غرور اون تاپیک به اینجا کشوند .پس غرور بذارید کنار RE: هنر نمیدونم گفتن. - MohammadSadra - ۲۰/دی/۹۰ ۱۰:۰۲ سلام به همگی شماها خیلی گلید، یکی گل نرگسه که باید نازشو خرید مثل نرگس خانوم من. شبها بیداره بغل بابا، چشم هاشو که باز می کنه با تعجب بابا رو نگاه می کنه. یکی گل لاله است که سرخه و بوی شهادت میده خدایا نیار اون روزی رو توی میدان جنگ بدن پاره پاره شدشو بغل کنم. یکی گل محمدیه، بوی حبیبم، محمد بن عبدالله رو میده ما باید توی آرزوی دیدنش باشیم و نازش رو هم نمیشه خرید آخه تحویل نمی گیره. یکی گل سرخه، تا بیای نزدیکش بشی، باید محنت تیغ هاشو بکشی و تیغ گل سرخ رو بعد از اینکه از مستی دیدنش فارغ شدی می فهمی زمانی که دیگه دیر شده و خونین و مالین باید دردش رو تحمل کنی. حالا داستان این گلها اینه که هر کدوم برای گل دادن یه ماده ای لازم دارن یکی آهن یکی روی یکی فسفر و منگنز پس یه جای باغ نمی تونی همه رو کنار هم نگهشون داری. اما دوستان یه چیزی بگم یه سگ اومده توی این باغ قلادش دست شیطانه، قیافه یهود رو گرفته، حرف حساب حالیش نیست. نه تنها باغ رو به نجاست کشیده بلکه باغ رو هم شخم می زنه. به نظرم اولین کسی که شروع می کنه به مقاومت گل لاله است خدایا نیار اون روزی رو که بدنش غرق خون بیاد دست ما. خدایا کی می رسه گلها با هم بشن یه تنه درخت توی یک جای باغ که هیچ سگی نتونه چپ بهشون نگاه کنه؟
RE: هنر نمیدونم گفتن. - MohammadSadra - ۲۰/دی/۹۰ ۱۱:۵۴ خوب دوستای گلم میشه این بحث ها رو کنار بذارید و اجازه بدید من داستان این پسره رو ادامه بدم؟ ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ بسم الله الرحمن الرحیم کجا بودیم، اونجا که این پسره رفت توی یه شرکت به لطف شاه ایران. راستی اصل مطلب نحوه رفتن توی اون کارخونه بود نه اینکه این آلفرد چقدر دنبال ماریانا گشت. ولی مثل اینکه اتفاقی و بدون قصد و غرض قبلی این بخشش نظر دوستان رو جلب کرده. دوستان هم کاملاً فی سبیل الله و فقط جهت اطلاع از سلامت اتفاقات افتاده، قصد بررسی ریز داستان رو دارند. باشه ولی فقط این بار، دیگه تکرار نمیشه اون هم به این دلیل که ممکنه نکته هایی داشته باشه که به درد دوستان بخوره. فضای کلی، سال اول بود و این پسره شهرستانی، مست رنگ و بوی تهران بزرگ. بعضی موقع ها می رفت شریعتی پیاده قدم می زد، بعضی وقتها ولیعصر رو متر می کرد، با دهن باز و شلوار گشاد، غافل از اینکه توی این شهر با کلاس، مردم شلوار چارلی می پوشن و .... ولی کی اهمیت می داد. مغازه های چهار راه ولیعصر و جمهوری رو که دیگه نگو، باز اونها رو با دهن باز میشد تماشا کرد ولی حوری های بهشتی رو چه میشد کرد؟ شیطان و نفس از یه طرف و دین و غیرت از طرف دیگه، آقا بکش بکشی بود شده بود ورزشگاه آزادی یه روز این یکی موج مکزیکی می زد یه روز اون یکی صلوات می فرستاد. چشمتون روز بد نبینه که فیلمی داشتیم برای خودمون. اولین برخورد، روز اول مهر بود، همه جمع شده بودن برای جلسه معارفه. دختر و پسر، همه با کلاس. تهرانی و شیرازی، ترگل ورگل. شلوار جین پاشون، کفش کتانی جفتی قیمت خون این پسر. آخه اونجا شریف بود و ناسلامتی اکثر اینها آقازاده. این پسره کمی با بقیه فرق داشت کت و شلوار پوشیده بود و برای کلاس، کیف سامسونتش رو توی حیاط هم با خودش داشت، مثل روز اول مهر توی مدرسه که بعضی ها زنگ تفریح هم کیفشون رو با خودشون میارن بیرون. یکی از زمین چمن ها، این جمع ناهمگون دور هم جمع شدند و شروع کردند به گفتن فضایل و پز در کردن. ناگهان چشمتون روز بد نبینه چشم این پسره افتاد به یه دختر خانوم چادری، از اونهایی که بقیه دخترها با لب و لوچه آویزون دوره ش می کنند. از اونهایی که محافظ شخصیه پدره میاردش دره دانشگاه و چادرشون بند ریش باباهه است و با بادهای سیاسی قدش کم و زیاد میشه. نگو شازده دختر معاون وزیره و دانشگاه دارقوز آباد قبول شده و از فضل پدر، ایشون رو این حاصل که بی درنگ و با اسکورت منتقل شده به اولین دانشگاه صنعتی کشور برای قدر دانی از زحمات بی بدیل پدر فرزانه. دیگران هم بابت این دورش حلقه زدن و ... اما چشمتون روز بد نبینه، پسره که بیشتر از اینها از مرحله پرت بود و از این حرف ها حالیش نبود. از اون لاو ات د فیرست سایت ها رخ داد و یک دل نه صد دل ... شبها خوابشو میدید و روزها با کیف سامسونتش دانشگاه رو متر می کرد، با خیال دختر شاه پریون. خدا رو شکر پسره هنوز از حجب و حیای شهرستانی ها خالی نشده بود و کم رو تشریف داشت در نتیجه پا پیش نمی ذاشت ولی رنگ رخساره رو که نمیشه خط خطی کرد. شازده هم که عالم دایورت بود به ... مبارکش پسره که دیگه باکتری بود بین لام و لامل آزمایشگاهیش. خدا رو شکر پسره بر خلاف این شازده ها، بدون فضل باباهه و با ورق زدن کتاب اومده بود این باشگاه آقازاده ها. در نتیجه حداقل بابت درس کسی نمی تونست پیشش نفس بکشه و این یه قلم تنها عاملی بود که سر پسره رو بین اون شاه زاده ها بالا نگه می داشت. شاه ایران هوای پسره رو داره، گذشت و شد اردوی مشهد. توی اردوی مشهد که طاقت پسره طاق شده بود و می خواست از شاه بخواد که دختره رو حواله ما کن، خود شاه اومد و جلوی زبونش رو گرفت، شاه می دونست که این پسره چقدر از مرحله پرته. به جای اون دعا که این تحفه رو به من بده به زبونش جاری کرد که آقای دو عالم این بی تربیت رو بفرست جایی که پیش یه آدم خوب درست بشه. شاه هوای پسره رو داشت، اون شاه نمیذاشت پسره یه زن که هم کفش نبود نصیبش بشه. می دونید چرا؟ چون پسره از ته دل دنبال این بود که بچه بیاره، تربیتش کنه که غلام شاه ایران بشه، غلام پدرش و پسرش، شاه که از ته دل پسره خبر داشت، نامردی بود اگر یه همچین زنی نصیبش نمی کرد. نتیجه اخلاقی، 1- بچه شهرستانی های محترم در صورت مواجهه با یک کلان شهر دست و پا تون رو گم نکنید چون به زودی عادت می کنید اینها فقط قیافه هاشون بزرگه دلشون میکروسکپیه، اینجا حاج کرم نیست موقع سم پاشیه درختاش بدون اینکه به شما بگه، لوله سم پاش رو بچرخونه سمت درختای شما. اینجا از عزت اله خبری نیست که موقع رفتن به شهرداری پلاک خونه شما رو هم بگیره. اینجا از اون مردونگی خبری نیست که وقتی بدونن نیازی داری بدون اینکه بهت بگن پول توی جیبت بذارن. پس یاد بگیرید که به اینها عادت کنید. فقط مواظب باشید مثل اینها نشید. 2- آقا پسرهای گل، هر دختر سفید مفید چادری الزاماً قلبی از طلا پشت چادرش قایم نکرده ممکنه چادرش از جنش ریش باباش باشه، بابت گول زنک محافظ هاش و با بادهای سیاسی میزان و مدلش عوض بشه. در نتیجه همون زهرا خانوم شهرتون بهتره تا شاهزاده شهر پریون. 3- کانکتور رو وصل کنید به شاه ایران و پدرش و پسرش، اونا خودشون کارشون رو بلدن. 4- درس خوندن بهتر است از من آنم که بابام بود کاخ نشین محافظ دار، چون توی دعواهای سیاسی ممکنه باباتو کله پا کنن اون وقت باید سماق مک بزنی. 5- در مورد حضرات مجرد، دوباره تاکید می کنم شما دنده رو خلاص کن، فرمون رو بده دست شاه ایران و پدران و پسران اونها استادند، فقط باید اصل "راست گفتن با اونها" رو فراموش نکنی.
|