![]() |
|
به بهانه سالگرد شهید سردار سرلشکر حسن باقری - نسخه مناسب چاپ +- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir) +-- بخش: مهدویت (/forum-18.html) +--- بخش: دفاع مقدس و شهدا (/forum-54.html) +--- موضوع: به بهانه سالگرد شهید سردار سرلشکر حسن باقری (/thread-12599.html) |
RE: به بهانه سالگرد شهید سردار سرلشکر حسن باقری - نجات - ۱۰/اسفند/۹۰ ۱۲:۵۵ با سلام من یه سوال داشتم چرا اسمش را ازافشردی تغییر داد به شهید حسن باقری؟ این عکس را فرستادم که فقط بخندی - كارمند پيمانی - ۲۲/آذر/۹۱ ۲۰:۴۷ [b]خدمت مامان جون سلام برسان و بگو این عکس را برای تو فرستادم که فقط بخندی و دیگر هیچ؛ هر نتیجهای غیر از این بگیری راضی نیستم. **** ![]() عکسی که شهید باقری در دوران سربازی برای مادرش فرستاد روز دوشنبه 27، 6، 57 هجری شمسی، در تپه خرگوشان که گردشگاه کوچکی است در شمال غربی و گوشه ایلام؛ از اینجا شهر، قشنگ معلوم است و خب، شهر هم شهر کوچکی است؛ جایی است شبیه شاهگلی تبریز به مقیاسی خیلی کوچک که فقط یک تپه کوچک است. فقط یک خیابان بنبست روی آن ساختهاند که وسایل و یا کسی میآید بالا، باید از همانجا برگردد. مثل تبریز نیست که از یک طرف بروی و از طرف دیگر برگردی؛ باری، عکاس آمد با دوربین پولاروید فوری؛ من که قصد نداشتم با لباس مقدس سربازی عکس بگیرم. بچهها گرفتند و من هم با جریمه یکصد ریال تمام برای این بابت، به دریافت یک عکس نائل آمدم. اول خودم از قیافه به قول طرف، میخم خندهام گرفت؛ تا چه رسد به دیگری ولی گفتم هر چه بادا باد. اما تشریح تمثال مبارک غلامانه که اولین تمثال گرفته شده در خدمت است: الف ـ پوتینها که پشت گلهای میمونی و شاهپسند پنهان شده، بندهایش باز بود و هر کجا میرفتم آن هم خودش را پشت سرم میکشید که مبادا عقب بماند. ب ـ شلوار به زور و مدد کمربند، بند شده؛ چون دور کمرش دو برابر دور کمر من است؛ البته کمربند اولی زیر کمربند ثانی که اسمش فانوسقه است، پنهان شده و روی فانوسقه هم یک جیب فانوسقه است. داخل آن دو خشاب 8 تیری فشنگ وجود دارد که بر ابهت مطلب میافزاید. البته خود فانوسقه هم دولاست و دیگر جا ندارد کوچک شود؛ گاهی مانند کمربند اسلحه کمری تگزاسیها آویزان میشود. از این جهت هم شبیه غربیها میشوم و گاهی بر اثر خورد و خوراک فراوان و چرب تنگ میشود؛ زیرا دنیا و زندگی پستی و بلندی زیادی دارد. ج ـ پیراهن که دیگر شاهکار این لباس است؛ گشاد و باد و پف کرده که فکر کنم تمام ژاندارمری ایلام را بگردند همانند این پیراهن یافت مینشود و باز سراغ خودم میآیند؛ چون همه دادهاند کوچک کردهاند و یا لباس دوختهاند و فقط من شجاع و بی خیال و لر هستم که همچنین ماندهام. البته آن سینه باز همچون خورشید هم باید طبق قوانین نظام پوشیده باشد اما کار ما از این حرفها گذشته است به همین مناسبت وقتی به فرمانده گروهان گفتم گواهینامه دارم و وقتی دید چهار سال سابقه دارد گفت همین خوب است نگه داریمش ولی قدری سر و ضعش را درست کند! ما هم به علامت تصدیق سری تکان دادیم که صحیح است، احسنت! البته خصوصیت دیگر این تازه پیراهن، شسته نشدن آن از زمان دوخت آن تاکنون است و از آینده هم کسی نمیتواند که خبر دهد. البته به جمله معترضه بگویم که یک دست دیگر از این لباسهای جالب داشتم که بالاخره به ضرورت زمان و مکان دادهام خیاط پادگان کوچکش کند به اجرت ده ریال تمام. البته چون او هم تقریباً به مثل من است، اندازه نگرفته و گفته برو به اندازههای خودم برایت درست میکنم و من هم خوشحال از اینکه حوصله اندازه گرفتن نداشتم، قبول شده انگاشتم. د ـ و از ریش و کلاه که دیگر هیچ. قریب سه ماه میشود که محاسن مبارک بلند شده و کم کم میتوان عمامه گذاشت و سربازان و درجهداران و افسران گرامی را موعظه و ارشاد نمود. نمینماید که من ملا باشم یا سرباز اما کلاه هم همان کلاه قضمیت است که ارتش داده. البته همه، کلاه شخصی خریدهاند ولی من تاکنون به همین اکتفا نموده و به طریق درویشی روزگار گذراندهام. ولی باز هم به ضرورت زمان و مکان باید مبلغی معادل یک صدوپنجاه ریال از خزانه ملت برای خرید بُرک پرداخت نمود که این کج و معوج است و تازه شستهام و جلوی آفتاب خشک کردهام که به منزله همان اتو شده است، اما باز هم پستی و بلندیاش در عکس مشخص است. ه ـ تفنگ را هم که دیگر نگو؛ هر کس ببیند خواهد گفت پلاستیکی است و اوله و فلان ندارد؛ اما غافل از اینکه اسلحهای است بسیار مهم و سالم که حتی آمریکایی هم هست و برای اینکه کسی نترسد بقیهاش را پنهان ساختیم و همین مقدار را هویدا پسندیدیم. و ـ البته شایسه است که هر نظامی اتیکت داشته باشد که نام و شهرتش مشخص باشد و بحمدالله والمنه فامیلیام را مطابق شهرت تو درست نوشتهاند. اما اسم را نگو، گفته اسم قشنگ غلامحسین بزرگ است؛ لذا به حضرتش اکتفا نموده و غلامش را راه ندادهاند. بعد هم دیدند تا برادر بزرگتر هست کوچکتر را مینویسند. لذا مرقوم داشتند حسن افشردی. ما هم به روش حجب و حیا چیزی نگفتیم و سر به مقابل افکندیم. زـ پشت سر، رستوران تپه خر گوشان است، البته خیلی کوچک است و خوردنیهای زیادی دارد. از جمله شربت و کیک و چای و قهوه و کافی میت! والسلام. از غذا و فلان اصلاً خبری نیست اما چون اینجا آب لولهکشی ندارد و قبلاً هم مشروب داشته، تمام وسایلش احتیاط دارد. لذا نمیتوان دلی از عزا درآورد و فعلا باید در عزا بود تا آینده چه شود. اما پشت سمت راست عکس، کوههای اطراف ایلام است که پوشیده است از تک درختها و چون زیاد است به صورت انبوه جنگلی دیده میشود. خوشبختانه اینجا درختها میگذارند که جنگل دیده شود و مانند شمال نیست که درختها جلوگیر رؤیت جنگل باشند. بگذریم. این نامه هم باعث شد که امروز که چهارشنبه 26 ، 9 ، 57 [است] به ظهر برسد و خود غنیمتی است. مهم نیست که اگر حوصلهات نگیرد که همهاش را بخوانی یا نخوانی. مهم این است که وقت من گذشته و با تو حرف زدهام. هرچند که جوابم را بدهی یا نه، ولی من جواب خویش گرفتهام. خدمت مامان جون سلام برسان و بگو این عکس را برای تو فرستادم که فقط بخندی و دیگر هیچ. هر نتیجهای غیر از این بگیری راضی نیستم. خدمت حاج آقا و محمد خانالدوله و احمد افندی هم سلام این جانب را طی تشریفات معروض دارید. فعلاً قرار شده در خود ایلام راننده شوم. انشاالله که راحت تر از نگهبانی باشد و داخل شهر است. لااقل قبل از ظهر و شب را انسان میتواند برای نماز به مسجد برود و امثال این کارها. ناجوریاش هم این است که جیم شدن ندارد. خب، چه میتوان کرد. خدمت همه فامیل و دوستان سلام برسان. من که امری ندارم، اگر تو هم نداری من هم چیزی به نظرم نمیرسد بنویسم. انشاالله در پناه حضرت حجت باشید والسلام. غلامحسین 29، 6، 57 RE: این عکس را فرستادم که فقط بخندی - nafas22 - ۴/دی/۹۱ ۱۲:۴۳ جالبه فکر میکنم همین شهید بودن که مغز متفکر جنگ بودن باوجود سن کمشون مث اینکه ذوق ادبی م داشتن روحش شاد
RE: این عکس را فرستادم که فقط بخندی - Fatemeee - ۴/دی/۹۱ ۱۲:۵۲ (۴/دی/۹۱ ۱۲:۴۳)nafas22 نوشته است: جالبه فکر میکنم همین شهید بودن که مغز متفکر جنگ بودن باوجود سن کمشوندقیقا درست گفتیدمغزمتفکرجنگ ایشون بودن نمیدونم شنیدین یانه؟ چندتاازبچه های رزمنده گیریه تانک عراقی میفتن وسلاحی هم نداشتن برای دفاع... مثل اینکه یکیشون با شهیدباقری ارتباط میگیره ومیگه این وضعیتو.. ایشونم به رزمنده هامیگه برید جلوی تانک شروع کنید به تکبیرگفتن خیلی جالبه وقتی تکبیرمیگن سربازعراقی اسیرمیشه ازش که میپرسن میگه شماهاوقتی تکبیرگفتین من ترسیدم که اسیرشماشدم به خاطره همین ازتانک اومدم بیرون....خیلی برام جالب بود این خاطره...ضمن اینکه بنده به این شهید بزرگوارعلاقه مندم. ....روح ایشون وتمای شهدای عزیزمون قرین رحمت الهی باشه انشاءالله. RE: این عکس را فرستادم که فقط بخندی - كارمند پيمانی - ۴/دی/۹۱ ۱۲:۵۳ يك مجموعي تلويزيوني هم به تازگي از تلويزيون پخش شد به اسم : آخرين روزهاي زمستان زندگي اين شهيد عزيز رو به تصوير كشيده ... خيلي زيبا و تاثير گذار است .
RE: این عکس را فرستادم که فقط بخندی - rezaba - ۴/دی/۹۱ ۲۰:۲۱ ببینید چگونه به فکر مادر و خانواده خودش بوده که با ارسال این عکس و این نامه به خانواده خود قصد ارام کردن مادر خود را دارد و او را از نگرانی در آورد RE: این عکس را فرستادم که فقط بخندی - yektasepas - ۵/دی/۹۱ ۱۲:۳۵ باسمه تعالی از خانم کارمند پیمانی عزیز تشکر می کنم بابت حسن انتخاب مطلب برای معرفی شهید باقری تا بنده به این شهید ارادت پیدا کنم . و انگیزه ای شود که در مورد ایشان بیشتر بدانم انشا ء لله خداوند به ما توفیق دهد که شهدا را بشناسیم و با آنها زندگی کنیم ودر راه آنها بمیریم . خدایا این دعای شهید اردستانی را برای ما هم مستجاب کن "اللهم اجعلنی من جندک فان جندک هم الغالبون و اجعلنی من حزبک فان حزبک هم المفلحون و اجعلنی من اولیائک فان اولیائک لاخوف علیهم و لا هم یحزنون اللهم انی اسئلک ان تجعل وفاتی قتلا فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک و اسئلک ان تقتل بی اعدائک و اعداء رسولک و اسئلک ان تکرمنی بهوان من شئت من خلقک و لا تهنی بکرامه احد من اولیائک اللهم اجعل لی مع الرسول سبیلا حسبی الله ماشاءالله" به این قسمتش توجه کنید اسئلک ان تقتل بی اعدائک و اعداء رسولک خدایا از تو می خواهم که دشمنانت به دست من کشته شوند و دشمنان پیامبرت . گرفته شده از: وصیت نامه شهید اردستانی [/B] RE: این عکس را فرستادم که فقط بخندی - كارمند پيمانی - ۱۴/دی/۹۱ ۲۱:۱۱ دوستان در بخش فراخوان کتاب های برتر این پست را مربوط به کتابهای دفاع مقدس گذاشتم: - کتاب دا خاطرات سیده زهرا حسینی به اهتمام سیده زهرا حسینی ناشر:انتشارات سوره مهر موضوع اصلی : گزارشی بی نظیر از دفاع دا، در گویش محلی به معنی مادر است و زهرا حسینی با انتخاب این عنوان خواسته رنج، اندوه، تلاش و مقاومت مادران ایرانی را یادآور شود. سیده زهرا حسینی یک کرد ایرانی است که پدر و مادرش پیش از ولادت او در عراق زندگی میکردند و او در سال ١٣٤٢ در آنجا به دنیا آمد. در کودکی همراه خانوادهاش به ایران بازگشت و پدرش در خرمشهر ساکن شد و پس از مدتها سرگردانی به عنوان رفتگر به استخدام شهرداری درآمد. با آغاز جنگ، زهرا حسینی که در آن هنگام دختری هفده ساله بود، خود را در وسط ماجرا یافت. همین که اعلام کردند جسد شهدا در گورستان روی زمین مانده است، به یاری غسالان شتافت و با شهامت و مقاومت روحی کمنظیری در کار غسل و کفن و دفن شرکت کرد... انسان از خواندن این کتاب و اندیشیدن به کسانی که گزارش کارهایشان در آن آمده است ـ انسانهای معمولی، کمسواد یا بیسواد، دارا یا ندار اما بیادعا، باایمان و پاکباز ـ به راز ماندگاری ایران اسلامی پی میبرد. بسیار ساده و روان نوشته شده و پیشنهاد میکنم حتما بخوانید . مقام معظم رهبری هم از این کتاب تمجید کرده اند و همچنین دستورترجمه كتاب «دا» به 5 زبان دنیا را دادند ) ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() - کتاب خاک های نرم کوشک موضوع اصلی : زندگی نامه شهید برونسی. چند روز قبل از عملیات بدر،بارها شهید برونسی، به مناسبت های مختلف از شهادتش در عملیات قریب الوقوع بدر خبر می دهد.گاهی آن قدر مطمئن حرف می زند که می گوید: اگر من در عملیات بدر شهید نشدم، در مسلمانی ام شک کنید! و از آن بالاتر این که به بعضی ها، از تاریخ و محل شهادتش خبر می دهد که چند روز بعد همان طور هم می شود الان چند سالی است که کتاب هایی درباره سرداران و فرماندهان باب شده و می نویسند، بنده هم مشتری این کتاب ها هستم و می خوانم، بعضی از این هارا من خودم از نزدیک می شناختم، آنچه درباره شان نوشته شده ، روایت هایی صادقانه و تکان دهنده است - این هم حالا آدم می تواند کم وبیش تشخیص بدهد که کدام مبالغه آمیز است و کدام صادقانه است- آدم می بیند برخی از این شخصیت های برجستهُ حتی در لباس یک کارگر به میدان جنگ آمده اندُ این اوستا عبدالحسین برونسیُ قبل از انقلاب یک بنا بود و با بنده هم مرتبط بود ُ شرح حالش را نوشته اندُ من توصیه می کنم و واقعا دوست میدارم شماها بخوانیدُ اسم این کتاب خاک های نرم کوشک استُ قشنگ هم نوشته شده است... RE: به بهانه سالگرد شهید سردار سرلشکر حسن باقری - كارمند پيمانی - ۱۶/دی/۹۱ ۱۲:۵۶ (۱۰/اسفند/۹۰ ۱۲:۵۵)نجات نوشته است: با سلام فکر میکنم بعلت اینکه ابتدا در حوزه اطلاعات عملیات بودند و نباید شناسایی میشدند RE: به بهانه سالگرد شهید سردار سرلشکر حسن باقری - آفتاب - ۲۱/مرداد/۹۲ ۱۷:۲۴ درود بر شما از شما دوستان عزیز سپاسگزارم که یاد می کنید از شهید غلامحسین افشردی و یادش را در دلها زنده نگه می دارید . بنده زمانی در موسسه ی نشر و احیای تفکر شهید حسن باقری مشغول به فعالیت فیلمسازی پیرامون این شهید گرانقدر بودم . تمامی صوت وسند و اطلاعات مربوط به این شهید گرامی در اختیارمان بودو تلاش من و همه ی همکاران برای شناخت او شبانه روزی و دائم . اما اکنون بعد از گذشت مدت زمان زیادی به جرات اعتراف می کنم که این شهید بزرگوار را هنوز نشناخته ایم و حالا حالاها زمان لازم است تا با او و اندیشه اش و از همه مهمتر با علمش آشنا شویم. ما به میان مردم جامعه رفتیم و البته با دوربین رفتیم به نزد جامعه دانشگاهی رفتیم نزد بزرگان و افراد مطرح رفتیم یا او را نمی شناختند یا درست نمی شناختند و آنهایی هم که می شناختند به خاطره ها بسنده کرده بودند .... و گاهی نیز خاطرات تحریف شده را باور کرده بودند. و نتیجه ی آن همه تحقیق و پژوهش شد فیلمی مستند با عنوان : تنها خدا می شناسد آری شهیدی را که اینک نقشه های عملیاتی و راهکارهایش را در دانشگاهای معتبر جنگ جهان تدریس می کنند را ،تنهاخداوند یکتا می شناسد .... برای شادی روحش صلوات . |