تالار گفتگوی بیداری اندیشه
اصطلاحات عرفانی - نسخه مناسب چاپ

+- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir)
+-- بخش: اصول و عقاید شیعه (/forum-52.html)
+--- بخش: اصول عقاید شیعه (/forum-19.html)
+---- بخش: سایر موضوعات اصول عقاید شیعه (/forum-68.html)
+---- موضوع: اصطلاحات عرفانی (/thread-34273.html)

صفحه: 1 2 3


قسمت دهم - عبدالرحمن - ۸/مرداد/۹۳ ۱:۱۱


بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت دهم:

خال:
مبدأ و منتهای کثرت ، وحدت است و خال اشارت بدان است که در اصطلاح اهل معرفت همان نقطه وحدت است.


خانقاه:
آنجا که صوفیان درآیند و ذکر خدای گویند ، به جهر و و فریاد و چون آن چه می کنند ظاهر است اهل معرفت بدانان تاخته اند.


خرقه:
در لغت به معنی ضخیم ، کهنه و چند تکه است که اهل فقر پوشند.

خضر:
از بندگان برگزیده خدای تعالی که بعضی وی را از پیامبران بنی اسرائیل و برخی بنده ای از بندگان شایسته خدا دانسته اند. به فرموده قرآن کریم (کهف - 65) موسی علیه السلام به امر خدا نزد خضر رفت تا از او علم لدنی بیاموزد. البته در قرآن نام وی نیامده استو
در اصطلاح عرفا نیز پیر طریقتی است که زنده جاوید است و سالک را به آب حیات که در ظلمت جای دارد ارشاد می کند.


خفاش:
جانوری پستاندار مانند موش که می تواند پرواز کند. مجازا اشاره به کسانی است که از دریافت حقایق هرچند روشن قاصرند.


خلوت:
در لغت جای خالی از غیر و نیز تنهایی معنی می دهد و در اصطلاح آن است که فرد با خدای تعالی خلوت کند و جز یاد او غیری را به دل راه ندهد. در شریعت اسلام به خلاف دیگر آیین ها در اموری چون خلوت گزیدن افراط و تفریط راه ندارد.


خم:
در لغت ظرفی است که در آن شراب یا سرکه ریزند و از جنس سفال است. در اصطلاح اهل ذوق کنایه از بدایت سلوک است که سالک چون خم در جوش و خروش است.


خَمّار:
در لغت به معنی مِی فروش است و در اصطلاح پیر کامل و مرشد واصل را گویند.


خُمخانه:
محل نگهداری خمره های شراب ادبای عارف عالم تجلیات ظاهر را در قلب و جایگاه استقرار عشق و غلبات آن را خمخانه گویند.



قسمت یازدهم - عبدالرحمن - ۸/مرداد/۹۳ ۱۰:۱۴

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت یازدهم

خودبینی:
در لغت خودخواهی و شیفته خود بودن است و فرهنگ عرفانی ضدخدابینی است.

خورشید:
در اصطلاح اهل معرفت انوار حاصب از تجلیات الهی و نیز مقام وحدت است چنان چه ماه اشاره به مقام کثرت است.


خوف:
یعنی ترس و از جمله منازل و مقامات طریق آخرت است.خائف آن است که صرفا از خدا و نیز اعمال و نیات سوء خود بترسد.


خیال:
در لغت پندار و گمان است و در اصطلاح غلبه خواطر نفسانی بر دل سالک.


خیمه:
در لغت چادر و سراپرده است و در اصطلاح عارفان مرتبه حجاب و جهان وجود است.


دایره وجود:
در اصطلاح عرفا به معنی جهان وجود و نیز مقام عشق است.


درویش:
در لغت بینوا و فقیر است و در اصطلاح کسی است که نسبت به دنیا و تعلقات آن اعتنا نکند.


دست:
در اصطلاح صفت قدرت حق را گویند.


دست افشاندن:
اظهار وجد و شادی است و در اصطلاح اهل عرفان کنایه از ترک دنیاست.


دل:
همان قلب است که در لسان عرفا محل و مخزن اسرار الهی است و نیز به معنی نفس ناطقه آمده است.


دلبر:
در لغت آن است که دل را برباید و در لسان عرفا آن را گویند که دل در ذیل تجلیات وی نورانی گردد.


دلدار:
در لغت آن که دل در گروی اوست و مجازا معشوق را گویند.



قسمت 12 - عبدالرحمن - ۸/مرداد/۹۳ ۱۶:۴۱

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت دوازدهم:


دِیر:
اقامتگاه زاهدان و راهبان


دیر مغان:
محل اجتماع روحانیان زرتشتی است و در ادب عرفانی کنایه از مجلس اهل معرفت.


دیو:
موجودی افسانه ای در اساطیر ایران که نماد زشتی و بدی است. در فارسی معادل شیطان است و نمودار صفات رذیله.


دیوانه:
دیو زده و مجنون. در ادب عرفانی کسی را گویند که واله و سرگشته عشق و وادی سلوک است.


دیوانگی:
در اصطلاح نهایت تسلیم عاشق است در برابر قضای عشق.

ذکر:
در لغت یاد کردن است و در اخلاق و عرفان به زبان یا دل خدای را یاد داشتن. به بیان دیگر ذکر استیلای مذکور بر دل است و اقسامی دارد.


ذوق:
در لغت چشیدن است و در اصطلاح حالتی است ثمره تجلی و نتیجه واردات.


رب الارباب:
ارباب جمع رب است و رب به معنی پروردگار و صاحب است.مقصود از رب الارباب صرف ذات اقدس الهی است.


رضا:
در لغت خشنودی است و در اصطلاح رفع کراهت و تحمل مرارت احکام قضا و قدر به تعبیری ، رضا (که مقام واصلان است ) خروج از رضای نفس و باز آمدن در رضای حق است.


رقص:
حرکات خاصّی که درویشان با شرایطی ویژه اجرا کنند و آن را سماع نیز گویند (قال خودم:که باطل است) و در اصطلاح عارفان کنایه از سیر سالک است بسوی کمال.


رمز:
امر پوشیده و در اصطلاح عارفان معانی باطنی را گویند که در کلام ظاهر مختفی است و نامحرمان را بدان دسترسی نیست.



پاسخ به: اصطلاحات عرفانی - سیمرغ - ۱۱/مرداد/۹۳ ۲۲:۴۹

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت سیزدهم؛


رند:
به معنی زیرک, و نیز لاابالی و بی قید است. در اصطلاح کسی است که تمام تعیّنات ظاهری, امکانی, اعیان و صفات را از خود دور ساخته باشد.

روی:
وجه و چهره است؛ و در اصطلاح, تجلّیات را گویند که سالک به کیفیت آن آگاه شود و علم آن در وی بماند.

ربا:
در لغت به معنی دورویی و تظاهر به نیکی است و در اصطلاح عرفا آن است که در اعمال و عبادات ظاهری و باطنی, نظر به خلق داشته باشند و از حق دور مانند.

زاهد:
کسی که از دنیا روی گرداند. در تعبیر مذموم آن پارسایی است که ظاهر شریعت را گرفته از باطن آن بی خبر است.

زلف:
مویی که گرد گوش و جلو پیشانی روید. و کنایه است از غیب هویت(اصل و واقعیت هستی) که هیچ کس را بدان راه نیست.

زُنّار:
رشته ای متصل به صلیب که مسیحیان به گردن خود آویزند. در اصطلاح علامت یکرنگی و تابعت راه یقین است.

زُهد:
در لغت از چیزی روی گردانیدن است و در اصطلاح ترک نعمت دنیا و آخرت و بی رغبتی به آن است ک برخی بدان متظاهرند.




پاسخ به: اصطلاحات عرفانی - سیمرغ - ۱۴/مرداد/۹۳ ۲۰:۳۸

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت چهاردهم

ساغر:
پیاله شراب است؛ و مراد از آن در متون عرفانی دل عارف است که انوار غیبی در آن مشاهده گردد.

ساقی:
آب دهنده, کسی که شراب در ساغر ریزد. در ادب عرفانی مراد از آن کنایه از فیّاض مطلق است و گاه مجازا به امام علی(علیه السلام) گفته شده. گاه مرشد کامل را نیز به استعاره ساقی گفته اند.

سالک:
به معنی رونده است و در عرفان کسی است که پیوسته رو به سوی خدای تعالی سیر کند.

سایه:
کنایه از جهان ظاهری و دنیای اَعراض است. توجه و التفات را نیز گفته اند.

سبو:
کوزه است و کنایه از جام وحدت است که از منبع فیض مطلق, هرکس را سهمی دادند.

سَحاب:
به معنی ابر است و کنایه از فیض الهی.

سَحَر:
زمانی بین نیمه شب و طلوع آفتاب. مقام راز و نیاز سالک را گویند. تلالو انوار حق را سحر نامیده اند.

سدرۀ المنتهی:
درخت سدر آخرین, درختی است در بهشت الهی.

سَراب:
آب نما؛ در اصطلاح اهل معنی کنایه از دنیا و امتعه دنیوی است.




پاسخ به: اصطلاحات عرفانی - سیمرغ - ۱۵/مرداد/۹۳ ۲۳:۲۰

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت پانزدهم

سرگشته:
سالکی که در طریق وصال حق, شیفته و حیران و مفتون است.

سروش:
پیام رسان و هاتف غیبی.

سفر:
در اصطلاح قیام و توجه دل است به پروردگار, و با "سیر" مترادف است. و نیز با اسفار.

سفینه:
به معنی کشتی, و رمزی است از کالبد آدمی.

سُکر(مستی):
در اصطلاح عرفا, به معنی ترک قیود ظاهری و باطنی و توجه به حق است.

سلوک:
به معنی رفتن است و در عرفان طیّ مدارج خاص است از سوی سالک راه حق, تا به مقام وصل و فنا برسد.

سماع:
در لغت شنیدن است, به معنی سرور و پایکوبی و دست افشانی نیز آمده است.

سیل:
در اصطلاح اهل عرفان, غلبه احوال بر دل سالک است.

سینه:
در لسان عرفا صفت علم الهی را گویند.




پاسخ به: اصطلاحات عرفانی - سیمرغ - ۲۵/مرداد/۹۳ ۲۲:۵۷

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت شانزدهم

شاهد:
یعنی گواه, در اصطلاح تجلی را گویند و نیز به معنی مرد کامل, مرشد و ولی به کار رفته است.

شب قدر:
شبی است که قرآن کریم بر پیامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرود آمد و از هزار ماه برتر است. در لسان اهل عرفان شبی است که سالک به تجلیات خاص واصل می شود و وصول وی در معرفت آغاز می گردد.

شراب:
می, باده, در ادبیات عرفانی به طور مطلق کنایه از سکر محبت و جذبه حق است. عشق و ذوق سکر را نیز به شراب تشبیه کرده اند.

شراب معرفت:
مقصود باده خدایی, شراب الهی و شراب فضیلت است. و نیز مقصود همان معرفت است که خداوند به هر که خواهد عطا کند.

شَطح:
سخنانی است که در حال وجد و بیخودی از اهل معرفت صادر گردد و شنیدن آن بر ارباب ظاهر سخت دشوار آید و بدگمانی و انکار را سبب شود.

شفا:
از مهمترین آثار دانشمند بزرگ سده پنجم ابوعلی سینا است و شامل بخشهای منطق طبیعیات, ریاضیات و الهیات است.

شکر:

ادای سپاس است و در اخلاق و عرفان اعتراف به نعمتهاست به دل و زبان.

شمع:
نور خدای تعالی را گویند و نیز به معنی وجود آدمی, باطن, عمل باطنی, عمل نیک و بد آدمی است.

شور:
در لغت آشوب و فریاد است و در اصطلاح حالتی است مخصوص عارفان و سالکان, که نتیجه دوام حضور و باحالی است و اغلب در سماع, عارض می شود. نیز نام یکی از 7 دستگاه موسیقی اصیل ایران است.

شوق:
در لغت آرزومندی و میل خاطر است و در اصطلاح میل مفرد! و انس با تجلیات است.

شهود:
حاضرشدن, دیدن چیزی. در اصطلاح رویت حق است و عالم شهود همان عالم شهادت است.

شهید:
کسیکه در راه خدا به شهادت رسید باشد. در ادبیات عرفانی کسی ست که در پرتو تجلیات معشوق محو شود.

شیخ:
به معنی مرد کهنسال است. به معنی پیر, مرشد, مراد و بزرگ طایفه نیز آمده است.

شیدا:
شدت غلیان عشق و عاشقی را گویند که عاشق خویش را فراموش سازد.




پاسخ به: اصطلاحات عرفانی - مجنون العباس - ۳/شهریور/۹۳ ۱۶:۱۸

به نام خدا
شروع تاپیک بابنده بود
ولی بنده سعادت ادامه دادن تاپیک رونداشتم
متشکرم
ازدوستان بزرگواری که این تاپیک روادامه دادن
یاحق
HeartHeartHeart
بسم الله الرحمن الرحیم
قسمت هفدهم:
غمزه:حالتی راگویند که ازبرهم زدن وبازگشودن چشم دلربایان پدیدارشود.ودراصطلاح برهم زدن چشم کنایه ازعدم التفات وگشودن چشم اشاره به مردم پروری ودلنوازی است.
فغان:درلغت ناله وفریاد ودراصطلاح ظاهرساختن احوال درونی.
فقر:درلغت به معنی درویشی ونداریودراصطلاح خلو کلی راگویند ازماسوی الله
فکر:درلسان عرفا اندیشه کردن درخدای تعالی به سبب التفات درآثارصنع الهی است.
فنا:درلغت نیستی ومحو شدن است ودراصطلاح فنای بنده درحق به این معنی که بشریت درربوبیت حق محووفانی گردد.
عارف:به معنای شناسنده ودراصطلاح کسی است که به مرتبه شهود ذات واسماءوصفات حق تعالی رسیده
عرفان:شناخت است ودراصطلاح راه وروشی است که طالبان حق وسالکان طریقت برای رسیدن به مقصود وشناسایی حق برگزیدنند
عاشق:دراصطلاح اهل سلوک جوینده ی باری تعالی که جز محبوب حقیقی هیچ کس رانخواهدونجوید
عاکف:اعتکاف
عشق:محبت مفرط ودرعرفان دوستی حق راگویندباوجودطلب تمام
عید:به معنای جشن وروز جشن است
صلواتSmile



پاسخ به: اصطلاحات عرفانی - مجنون العباس - ۴/شهریور/۹۳ ۲:۲۱

بسم الله الرحمن الرحیم
قسمت هجدهم:
صحو:
درلغت به معنی هوشیاری است


صدر:
یعنی سینه ودراصطلاح روح آدمی راگویند


صراط:
پلی است که درروز حشرخلق بایدازآن بگذرند وبه رضوان وارد شوند


صعق:
آن است که آدمی ازصدای شدید رعد بی هوش شود


صفا:
درلغت زلال وپاکی است ودراصطلاح عرفا پاکی طبع اززنگار کدورت است
ونیز مکانی است درمکه که طی فاصله ی این مکان تامروه راکه ازفرایض ایام حج است سعی می نامند


صومعه:
عبادتگاه راهبان است ودراصطلاح مقام تفرد وتجرد از ماسوی الله است


طوبی:
نام درختی است دربهشت دراصطلاح "مقام طوبی"مقام انس به خدای تعالی است


طور:
طور سینا که کوه بیت المقدس نیز نامیده میشود ودرفلسطین واقع است خداونددراین کوهبرموسی تجلی کرد
کنایه ازسینه ای است که به اسلام گشوده میشود


ظلمت آباد:
کنایه ازظلمت سفلی وجهان طبیعت است


ظلمات:
یعنی تاریکی ها(جمع ظلمت)
مقصودازآن دنیاست که تاریک وظلمانی است


ظهور:
بروز ونمود چیزی راظهور آن گویند وظهورحق یعنی تجلی آن.

صلواتSmile


پاسخ به: اصطلاحات عرفانی - مجنون العباس - ۴/شهریور/۹۳ ۱۰:۰۶

به نام خدا
قسمت نوزدهم:

فیض:درلغت به معنای بسیاری وببخششودراصطلاح القای چیزی دردل ازطریق الهام


قاب قوسین:درلغت فاصله دوسرکمان ودراصطلاح اشاره به مقام قرب الهی


قبض:درلغت به معنی گرفتگی ودراصطلاح حالتی است ناگواردربرابربسط وهیبت جلال


قدوقامت:برزخ وجوب وامکان


قطب:میزان وملاک چیزی دراصطلاح رهبر بزرگ اهل طریقت راگویند


قلندر:درلغت بی مبالات ولاقید ودراصطلاح کسی که خودرراازهردوجهان آزادکرده درتجرید به کمال رسیده ودرتخریب عادات وعبادات می کوشد


کاسه:کنایه از جام معرفت وساغرمحبت است که سالکانالی الله راازباده وحدت سرمست گرداند


کامل:کسی که ازخودفانی ودربقا ی حق باقی است


کرسی:درلغت موضع امرونهی خدای وملک وتدبیروقدرت اوست ونیزعلم او ودراصطلاح عالم تجلی صفات خاص است


کرشمه:درلغت نازوغمزه واشارت به چشم است ودراصطلاح تجلی جلالی است.

صلواتSmile