![]() |
|
هنر نمیدونم گفتن. - نسخه مناسب چاپ +- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir) +-- بخش: مهدویت (/forum-18.html) +--- بخش: قرارگاه منتظران (/forum-69.html) +---- بخش: مناسبت ها و دعوت ها (/forum-38.html) +---- موضوع: هنر نمیدونم گفتن. (/thread-11628.html) |
هنر نمیدونم گفتن. - MohammadSadra - ۱۸/دی/۹۰ ۱۹:۲۷ بسم الله الرحمن الرحیم سلام خدمت همه دوستای گلم و سرورهای گرامی، می خوام یه داستان بگم، داستان خودم. فکر می کنم یه چندتا نکته داشته باشه به درد خودم بخوره جهت یادآوری و شاید هم به درد شما بخوره. اگر این داستان رو خوندید و مفید بود برای پدر من هم یه فاتحه ای یا صلواتی بفرستید. (البته اگر حال داشتید. اجباری نیست. راستی دوستان میشه تا آخر با دقت مطالعه کنید.) داستان از اونجایی شروع میشه که من درس خوندم. خوب هم درس خوندم. آقا امتحان ها، یکی پس از اون یکی منهدم میشدن و من روز به روز مغرورتر. باد می کردیم دیگه، اندازه بالن. کنکور اونجوری، دانشگاه یه جور دیگه، ارشد که ترکوندم. خلاصه ........ باد می کردیم عین بادکنک، روز به روز گنده تر از دیروز. یه روزی شدیم ارشد، گفتیم بابا بسه دیگه زن می خوایم، طاقتمون آب روغن قاطی کرد. رفتیم پیش مامانه، که زن بگیر. اون هم نامردی نکرد و زد تو برجک ما، که کار داری؟ سربازی رفتی؟ درآمد داری؟ دختر مردم که فقط یه ... نیست. یه مسئله دیگه هم داشت بدجوری فشار می آورد و نمیشد قید زن گرفتن رو زد. منو میگی، داغه داغ، که کار می کنم. از فرداش مصمم، رفتم دنبال کار. قبلش توضیح بدم که اکثر افرادی که از دانشگاه شریف میان بیرون در مقابل خدا فقط همینو به زبون نمیارن که: "بیا پایین جای من نشستی." تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل. تصور کنید با اونهمه قدرتی که امتحان ها رو پاس کرده بودم، توی شریف بردی بودم (توی شریف هر ترم اسامی نفرات اول هر رشته رو میزنن روی برد و مشهورن به بردی ها. ضمناً توی شریف حتماً وجود دارند افرادی که حتماً 20 می گیرن، تو امتحانی که از 800 نفر 200 نفر می افتن)، دیگه چه موجودی شده بودم. سرتون رو درد نیارم، پس از یه سری رفت و آمد رسیدیم به یه شرکت خوب، رفتیم برای مصاحبه. مصاحبه های اعتقادی و غیره رو پاس کردیم گفتند فردا بیا یه نفر دیگه هم باید با شما صحبت کنه. گفتم چشم. فرداش رفتم سر جلسه. یه نفر نشسته بود کچل، با لباس ژولیده. با خودم گفتم یکی از اون مالی هاشونه که چیزی بارش نیست، فیتیله است، سه سوت نفله ش می کنم. آقا نگو این برادر خودش شریف درس خونده بود، مهندس بود (مهندس واقعی نه مهندس الکی)، آورده بودنش تا باد منو خالی کنه. سلام علیک و حال احوال شروع کرد به پرسیدن. گفت: آقای مهندس، با یه دستگاه که دقت دو صدم داره میشه قطعه با دقت میکرون ساخت؟ این یکی رو بلد بودم. با اطمینان گفتم: نه. گفت: پس دستگاههای دقیق که از ابتدای خلقت نبودند با همون دستگاه های قبلی درست شدند. منو می گید، سرخ شدم، سیاه شدم، سفید شدم، فشارم نوسانات سینوسی گرفت. گفت: آقای مهندس تعریف توان چیه؟ مطمئن از خودم، گفتم: جرم ضرب در سرعت. گفت: پس موشک سرعتش زیاد میشه یعنی توانش زیاد میشه؟ آقا منو می گید، سرخ شدم، سیاه شدم، سفید شدم، فشارم افتاد. مگه میشه موشک توانش زیاد بشه؟ یه چرندیاتی بافتم. یک ربع طول کشید من از حالت بادکنک تبدیل شدم به ورقه کاغذ یا بهتره بگم سوسک شدم رفتم زیر پایه صندلی و آقای رضازاده نشست روی صندلی. بهش گفتم: آقای مهندس در مورد توان باید بگم بلد نیستم، نمی دونم. (می دونستم یه آدم بی سواد رو قبول نمی کنند، پس مثل سایر جاها نه رو، به شکل مودبانه می گن) گفتم: آقای مهندس بالا غیرتاً اگر می خوای قبول نکنی و رد کنی ما رو توی سیکل برو بیای مودبانه نانداز، بگو خودم میرم. خندید و گفت: توی این مصاحبه دنبال توان علمیت نبودم. چون از نحوه نشستن تو روی صندلی توان علمیتو فهمیدم. دنبال این بودم که ببینم، آیا بلدی بگی نمی دونم یا نه. حالا که بلدی بگی نمی دونم از فردا بیا کارخونه. دوستان یه دنیا مطلب زیر دست اون مهندس یاد گرفتم. اگر اجازه بدید فقط تیترهاشو بیارم اگر بعداً عمری بود و حوصله ای داستان هر کدوم رو می گم. 1- غرور، (باد کردگی اضافه) یک انسان احمق می سازد که فکر می کند می داند، در صورتی که نمی داند و این او را از یاد گرفتن باز می دارد و روز به روز بیشتر نمی داند. 2- آدم باید بلد باشه بگه نمی دونم. این عیب نیست. 3- ای کاش علم دین می خوندم. 4- دانشگاههای ما آدم نمی سازن، پروفسور می سازن. حوزه انسان می سازه. یه روزی بود طب و مهندسی و معماری هم توی حوزه تدریس می شد. چه بدی داشت که به این سیستم غربی گرفتار شدیم؟ 5- تا آخر عمر باید در گوش خودم بخونم، آدم شدی؟ آدم شدی؟ این غرور لعنتی رو کنار گذاشتی؟ لعنت به لقب و اسم کنار آدم بی ظرفیت. 6- علم و دانش دست آدم نادان یه سمه، یه سلاح مهلکه. اول آدم بسازید عالم تولید میشه.
RE: هنر نمیدونم گفتن. - وحید110 - ۱۸/دی/۹۰ ۲۱:۲۱ خیلی عالی بود محمد جان . واقعا لذت بردم میگن یه عالم بزرگی رو منبر نشسته بود یه نفر یه سوال پرسید . گفت نمیدونم ! گفت مرد حسابی تو که نمیدونی چرا رفتی بالای منبر ! گفت اندازه دانشم 3 تا پلس رفتم بالا . نادانیم بینهاته بخواستم براش منبر بساختم تا ارش خدا میرفت! اولین مرحله برای یاد گرفتم و خدایی شدن اینه که بدانی که نمیدانی . موهبت بزرگیه . راه عالم شدن از همین راه میگذرد. منون محمد جان تلنگر خوبی بود یا علی (علیه السلام) RE: هنر نمیدونم گفتن. - میثاق - ۱۸/دی/۹۰ ۲۲:۰۶ الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم RE: هنر نمیدونم گفتن. - وحید110 - ۱۸/دی/۹۰ ۲۲:۲۹ جناب اعظم با شناختی که از محمد صدرای عزیز دارم منظور ایشون شما نبودید در تاپیک های دیگری هم بحث ولایت فقیه بود . اتفاقا دوستان نامه دادند که بیایم شرکت کنیم که من درگیر امتحانات بودم ... در کل مسئله خیلی فراگیر تر از ولی فقیه است . این همه چیز دانی یک مشکل برای تمامی ما ایرانیهاست . یک مسئله اجتماعیست . شما هم اگر اعتقاد به ولایت فقیه دارید باید ازش دفاع کنید و هر کی هم چیزی گفت از میدون به در نرید . نباید تنگه احد رو رها کنید این تکلیف ماست خود بنده هم قبل تر ها به این موضوع اشاره کرده بودم http://forum.bidari-andishe.ir/thread-4933.html یا علی (علیه السلام) RE: هنر نمیدونم گفتن. - N.Mahdavian - ۱۸/دی/۹۰ ۲۳:۲۴ سلام! همون طور که اقا وحید هم گفتن منم فکر نمی کنم منظور ایشون شما بوده باشید اما دوست عزیزم بر فرض که منظورشون شما بوده باشید، چی میشه تو این فضا که همه یک هدف واحد دارند و سعی می کنند به همدیگه تو این هدف کمک کنند بیایم همدیگرو تو رفع ایرادات یاری کنیم. یکیم اینکه اولا ایشون خودشونو مثال زدن دوما اسمی از کسی نبردن که با این کارشون بخوان کسی رو خراب کنن خواهرم چه خوبه که انعطاف پذیر باشیم و وقتی کسی حرفی بهمون میگه بهمون برنخوره بلکه فکرکنیم چه چیزی باعث شده این فکر در موردمون ایجاد بشه و سعی کنیم اگه ایراد از طرف ماست اصلاحش کنیم. حتی به نظر من باید از اون طرف ممنونم باشیم... از آقا محمد صدرا هم خیلی بابت این مطلبشون ممنونم... خیلی زیبا بود التماس دعا یا علی RE: هنر نمیدونم گفتن. - اکبر.ع - ۱۸/دی/۹۰ ۲۳:۴۴ آفا محمدصدرا خدا حفظتون کنه و پدر گرامیتان را نیز بیامرزد ... آمین آقا آخرشم می گفتی که بعد از پیدا کردن کار ازدواج کردی یا نه؟ ولی خداییش خیلی پست ارزشمندی بود کاش همه ی اساتید از این خواب واهی بیدار می شدند و کمی برای اسلام تدریس می کردند نه مکتب غربی!!! انشاالله شما را در عرصه های عظیم علمی ببینیم و شاهد این باشیم که کشور با تکیه بر امثال شما از هر تفکر وارداتی بی نیاز شود. انشاالله... بازم از پست عالیتون تشکر می کنم. RE: هنر نمیدونم گفتن. - انصارالمهدی - ۱۹/دی/۹۰ ۰:۱۴ آدم شناسی یه رشته ی خاصه ! باید مدل زیاد دیده باشی تا بتونی تشخیص بدی به خدا نمی خوام بگم من میشناسم . نه اصلا بحث این صحبت ها نیست اما تو این دوره ساده ترین آدم ها , بی شیله پیله ترین آدم هارو با چشم بدی میبینن ! با عینک بدبینی ! یه جورایی آدم خوب ها , غلط انداز شدند . نقل قول:جناب اعظم بنده هم عرض کنم با اینکه شناختی از ایشون ندارم میدونم منظور ایشون شما نبودید RE: هنر نمیدونم گفتن. - emadm - ۱۹/دی/۹۰ ۰:۲۳ من هم با صدرا موافقم، گاهی اوقات تحصیل یه حس غرور کاذب به آدم میده. من خودم پایان نامه ام در مورد بهینه سازی یک سیستم صنعتی بود. یه برنامه نوشته بودم که ده دقیقه ای میرسید به پاسخ بهینه مطلق، یعنی یک طراحی انجام میداد که بهتر از اون وجود نداشت (یعنی ما فکر می کردیم که بهتر از اون وجود نداره) با خودم فکر می کردم این کاری که کردم آخرشه و برام جای سوال بود که چرا توی صنعت از کارهایی که توی دانشگاه انجام میشه استفاده نمی کنن. اما بعد که تحقیق کردم دیدم اصلا مدل ما به درد اونها نمی خوره. مدلی که ما استفاده کرده بودیم یه مدل ساده شده بود که اگر طراحی بر مبنای اون اون انجام بشه در عمل جواب نمیده. خیلی چیزا توی شبیه سازی در نظر گرفته نمیشه. امکان انجام یک سری کارها هم در عمل هست که ما اونها رو در نظر نگرفته بودیم. (یعنی روشهایی که به صورت ذهنی انجام میشه، اختیارات بیشتری رو در نظر می گیرند.) البته معمولا زمان برای انجام پایان نامه کمه و نمیشه یه کار آنچنانی انجام داد. موفق باشید نقل قول:بنده هم عرض کنمبله اصلا بحث یه چیز دیگه است.
RE: هنر نمیدونم گفتن. - MohammadSadra - ۱۹/دی/۹۰ ۱۰:۰۴ از همه دوستان ممنونم، شما همگی در حق من لطف دارید و خیلی بزرگوارید. باید بگم اعظم خانوم این داستان واقعی من بود، اصلاً منظور شما نبودید. خدا شما رو حفظ کنه. من همیشه از ارسال های شما لذت می برم و سعی می کنم توی تاپیک های شما شرکت کنم. از اونجایی هم که نظر شما رو در باره ولایت می دونم بی تعارف ارادت خاصی نسبت به شما دارم. اگر برداشت بدی شده من معذرت می خوام، لطفاً حلال کنید. اگر دوستان اجازه بدند من یکی دوتای دیگه از نکته هایی رو که زیر دست این مهندس بزرگ یاد گرفتم، همینجا قرار میدم. مطالبی که خواهم آورد اتفاقاتی هستند که در دوران کار و تحصیل من افتادند و ممکنه برای شما هم مفید باشند. RE: هنر نمیدونم گفتن. - saloomeh - ۱۹/دی/۹۰ ۱۰:۲۰ خدا پدر شما رو با ائمه محشور کنه ان شاءالله . واقعاً لذت بردم آقا محمد صدرا. متاسفانه گرفتاری خیلی هاست این بادگرفتگی . خوب البته به همه هم عنایت نمیشه که به موقع متوجه بشن . منتظر ادامه این تاپیک زیبا هستم ...[/b]راستی حیفم اومد این حکایت رو اینجا عنوان نکنم . اعتراف به نادانی «گویند: از عالمی مسئله ای پرسیدند، گفت: نمی دانم. سؤال کننده گفت: شرم نمی کنی که به جهل و نادانی خود اعتراف می کنی. گفت: چرا شرم کنم از گفتن کلمه ای که فرشتگان به آن سخن گفتند و هنگامی که خداوند درباره «اسماء» از آنها پرسید، گفتند: سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا الاّ ما عَلَّمْتَنا؛ خدایا ما چیزی نمی دانیم، جز آنچه تو به ما آموختی». |