تالار گفتگوی بیداری اندیشه
شاهرخ حرانقلاب اسلامی - نسخه مناسب چاپ

+- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir)
+-- بخش: سبک زندگی اسلامی-ایرانی (/forum-32.html)
+--- بخش: معرفی کتاب (/forum-36.html)
+--- موضوع: شاهرخ حرانقلاب اسلامی (/thread-1369.html)

صفحه: 1 2


شاهرخ حرانقلاب اسلامی - rastin - ۲/اسفند/۸۹ ۲۱:۰۷

شاهرخ حرانقلاب اسلامی
بی شک بهترین متن جهت معرفی این کتاب گزیده ای ازمقدمه نوشته شده توسط مولفین خواهدبود.
"نوشتن متن کتاب تمام شده بود.می خواستم مقدمه رابنویسم. به دنبال شعریامطلبی ازبزرگان بودم که درآغازمقدمه بیاورم.اماهرچه گشتم مطلبی مناسب شخصیت اونیافتم.
آخرشب مشغول خواندن قرآن بودم....آیات آخرسوره فرقان بهترین جمله رابه من نشان داد:
"کسی که توبه کندوایمان بیاوردوکارشایسته انجام دهد، اینهاکسانی هستندکه خدابدیهایشان را به خوبی ها تبدیل میکند وخداوندآمرزنده ومهربان است."
آری شاهرخ رابه راستی می توان مصداقی کامل برای این آیه قرآن معرفی کرد. چراکه اومدتی رادرجهالت سپری کرد.اما خداخواست که اوبرگردد.
داستان زندگی او، ماجرای - حر- درکربلا راتداعی می کند..."
مشخصات کتاب:
نام کتاب: شاهرخ حر انقلاب اسلامی
زندگینامه ومجموعه خاطرات شهید شاهرخ ضرغام
مولفین: گروه فرهنگی شهیدابراهیم هادی
قیمت: 20000ریال
تیراژ: 17000نسخه


RE: شاهرخ حرانقلاب اسلامی - rastin - ۳۰/فروردین/۹۰ ۱۶:۳۵

خلاصه ای از کتاب:
http://khomool.ir/newsdetail-104-fa.html
[تصویر: k57cd7mhegbm94iqqo0_thumb.jpg]

تعدادی از عکسهایی که درصفحات آخرکتاب باکیفیت عالی چاپ شده:
[تصویر: efbkug7dwp86h8cj530l_thumb.jpg]


[تصویر: 81g5l4vqnag9nnlkafb3_thumb.jpg]


[تصویر: 046jad466yuwuhuisb7h_thumb.jpg]




حر انقلاب؛ از کاباره تا جبهه - tyujhgfd - ۱۱/شهریور/۹۰ ۱۹:۴۶

اپيزود اول: کاباره
صبح یکی از روزها با هم به" کاباره پل کارون "رفتیم . به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود . با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟
زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!
بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود(صاحب كاباره) و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟
اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!!
اپيزود دوم: انقلاب
هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیریها همه چیز را به هم ریخته بود . از مشهد که بر گشتیم . شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت . با چند تا از بچه های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهراتها شرکت می کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل و قد، قوت قلبی برای دوستانش بود .
البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می دهد.
ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه اش را خالکوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: خمینی، فدایت شوم.
اپيزود سوم: جنگ
دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه ها در هتل کاروانسرا بودم ،پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود . مثل فرزندی که همواره با پدر است.
تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم . عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟
خندید و گفت: نه ،مادرش اون رو به من سپرده . گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش . گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه.من هم آوردمش اینجا.
ماجرای مهین را میدانستم ،برای همین دیگر حرفی نزدم....
اپيزود آخر
نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم .
آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟
بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم.
کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.
سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!
اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان ،بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است.



RE: حر انقلاب؛ از کاباره تا جبهه - javad222 - ۱۱/شهریور/۹۰ ۲۳:۵۵

سلام
منم این کتاب رو خوندم خیلی زیبا بود ولی یه توصیه بهتر رو موضوع دفاع مقدس کار نکنی و توانت رو بزار روی موضوع بی اهمیت دیگه اینجا این حرفها خریدار نداره


RE: شاهرخ حرانقلاب اسلامی - علی 110 - ۱۲/شهریور/۹۰ ۲:۱۸

این کتاب رو در اردوی دانشگاه در سفر به جنوب خوندم

کتاب ارزشمند و دارای نکات ارزنده ای است

جناب tyujhgfd عزیز شما با قدرت کارت رو ادامه در همین عرصه
اولاً اثر گذار خداست و نه بندگان خدا
ثانیاً یک نفر هم بهره ببره برای دنیا و آخرت ما کافی است انشالله
ثالثاً بعضی امور مثل واجب کفایی هست وقتی کسی نیست یا به اندازه کافی نیست یه عده باید قیام کنند
رابعاً اینکه هی ما بگیم آقا نکن فایده نداره اینجا کسی نیست همون حرفی هست که شیطان دلش میخواد از زبان ما جاری بشه



نکته ی خیلی جالب این داستان برای من اثر دعای مادر شاهرخ در عاقبت به خیر شدن فرزندش بود

و اینکه حُر و امثال حُر و شاهرخ ممکنه که خیلی غلط های زیادی کرده باشند اما در زنگیشون یه مردونگیهایی انجام دادن خالص و بی ریا که خیلی از کسایی که گونی گونی ادعا دارند انجام ندادن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



RE: حر انقلاب؛ از کاباره تا جبهه - rastin - ۱۲/شهریور/۹۰ ۲:۲۱

(۱۱/شهریور/۹۰ ۲۳:۵۵)javad222 نوشته است:  سلام
منم این کتاب رو خوندم خیلی زیبا بود ولی یه توصیه بهتر رو موضوع دفاع مقدس کار نکنی و توانت رو بزار روی موضوع بی اهمیت دیگه اینجا این حرفها خریدار نداره

دوست عزیز:
یک نگاهی به این بیندازید:
کجاییدای شهیدان خدایی
درمورد شهداو دفاع مقدس ایجادشده.
وبابیش از4000بازدیدوحدود130ارسال اتفاقا نشون دهنده محبوبیت چنین موضوعی هست.


RE: شاهرخ حرانقلاب اسلامی - علی 110 - ۱۲/شهریور/۹۰ ۲:۳۷

و یا پست:نامه ی حیرت انگیزی یک شهید در آغاز سال نو برای بیداری اندیشه
با نزدیک 1000 بار بازدید


این عکس رو میشناسین ؟؟؟؟؟؟؟ - nooromahdi - ۲۱/آبان/۹۰ ۱۷:۰۴

[تصویر: uxzj97zq7zkgatus2uvs.jpg]


هرکس این عکس رو میشناسه تو قسمت نظرات اطلاع بده ....

چند روز دیگه خودم معرفیش میکنم

خداوند پنجره ی باز اتاق قلبتون...


RE: این عکس رو میشناسین ؟؟؟؟؟؟؟ - خیبر110 - ۲۱/آبان/۹۰ ۱۷:۱۶

گرچه که اسمشون رو یادم رفته ولی میشناسمش
این عکس یکی از شهیدان دفاع مقدسه که قبل از انقلاب از اون لوتی هایی بوده که خال کوبی میکردن و توی محلشون ابهتی داشتن.

داستان زندگیش رو کوتاه جایی خونده بودم خیلی تعجب کرده بودم که ادمی مثل اون تونسته یکی از بهترین سربازان و شجاع ترین سربازان دفاع مقدس باشه اخرش هم جنازش پیدا نمیشه و گمنام میمونه.

البته قبل از انقلاب هم قلب پاکی داشته و امام رو دوست میداشته و به شاه فحش میداده .

شخصیتش مثل شخصیت های فیلم اخراجی ها بوده ولی لوتی گریش و شجاعتش از اونها هم بیشتر بوده.

در کل قلب بزرگی داشته .خدا بیامرزتش.


RE: این عکس رو میشناسین ؟؟؟؟؟؟؟ - rastin - ۲۱/آبان/۹۰ ۱۷:۳۶

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
اگر اشتباه نکنم:

شهید شاهرخ ضرغام


http://forum.bidari-andishe.ir/thread-1369.html