تالار گفتگوی بیداری اندیشه
بررسی اندیشه تناسخ - نسخه مناسب چاپ

+- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir)
+-- بخش: دشمن شناسی (/forum-14.html)
+--- بخش: دشمن شناسی در اسلام (/forum-24.html)
+--- موضوع: بررسی اندیشه تناسخ (/thread-17035.html)

صفحه: 1 2 3


بررسی اندیشه تناسخ - soshiant - ۷/خرداد/۹۱ ۴:۵۱

بسم الله الرحمن الرحیم
تناسخ از ریشه ( نسخ ) گرفته شده و به معنای تحول و انتقال یا ازاله شیء به وسیله شیء دیگر است .
معنای اصطلاحی آن عبارت است از :
انتقال روح انسان پس از مرگ به بدن انسانی دیگر یا یک حیوان یا یک گیاه یا یک جماد .


این چهار صورت به ترتیب : نسخ ، مسخ ، فسخ و رسخ نامیده میشوند .

اندیشه تناسخ دیدگاهی است مخالف با نظر مادی ها و ضد عقیده به معاد و جهان آخرت .
در باب معاد : روح پس از جدایی از بدن دنیوی ، مجددا در جهان آخرت به همان بدن قبلی باز میگردد.

براهمه ، بودایی ها ، هندوها ، سیکها ، آیین جینیسم و برخی آیین های عرفانی جدید مثل آیین اوشو و سای بابا قائل به تناسخ هستند.
اعتقاد به تناسخ را به فیثاغورس از حکمای قرن ششم قبل از میلاد نسبت داده اند .
قانونی که کیفیت و چگونکی تولد دوباره و علت انتقال روح به جسد مافوق یا پیکری مادون را بیان میکند ، به قانون کِرِمه معروف است .
پیروان این اندیشه درباره این که روح چه کسانی ، به بدن چه موجوداتی و تا کی منتقل میشوند ، نظر واحدی ندارند .

قائلین به تناسخ را از یک جهت میتوان به سه دسته تقسیم کرد :

تناسخ نامحدود : روح همه انسانها ، در همه زمانها ، پیوسته از بدنی به بدن دیگر منتقل میشود !!

تناسخ محدود و نزولی : انسانهای کامل از نظر علم و عمل ، به عالم نور منتقل میشوند و انسانهای غیر کامل مکرر به این جهان باز میگردند تا به کمال علمی و عملی برسند و سپس به عالم نور و مجردات وارد میشوند !!

تناسخ محدود و صعودی : فیض الهی یا حیات ابتدا به گیاهان ، که استعداد بیشتری دارند ، تعلق میگیرد و سپس به حیوان و بعد انسان منتقل میشود تا به مرتبه کمال برسد !!

تناسخ مظلق یا نامحدود ، کاملا مخالف با معاد است ، تناسخ نزولی در مورد انسانهای غیر کامل با معاد نمیسازد و تناسخ صعودی اگر معتقد به انتقال روح بین بدنهای انسانی نشود ، معارض با معاد نیست ولی از جهت عقلی ، باطل است و دلیلی بر حقانیت آن وجود ندارد .

برای گرایش به تناسخ شواهد متعددی ذکر شده اما هیچ کدام از آنها ، دلالت منطقی بر لزوم تناسخ ندارند و برای هر یک توجیهات دیگری وجود دارد ، از جمله آن شواهد میتوان به آشنایی با احساس افراد یا صحنه هایی که میبینیم و برخی از احساسات ناخود آگاه اشاره کرد .
آنها میگویند : (( اگر امروز شما برده هستید ، باید نشانی از آن باشد که روزی برده دار بوده اید ))!!

انسان به دلیل پیچیدگی های جهان و عالم روح ، هنوز از اسرار بسیاری نا آگاه است . اینگونه استنادات ، چیزی جز حدس و گمان معتقدان به تناسخ نیست و با خیال و گمان ، کاخ محکم عقاید را بنا کرد .


منبع : جهان تاریک ( حمید کریمی )

ادامه دارد انشاءالله ...


RE: برسی اندیشه تناسخ - m.hossein - ۷/خرداد/۹۱ ۱۵:۵۳

اتفاقا چند ماه پیش دوستم گفت من به تناسخ اعتقاد دارم آقا هرچی توی این ذهن پوکمون بود گفتیم قبول نکرد ومن هم تحقیق کردم و در سایتی اینچنین به من جواب دادند البته از آقای قرائتی پرسیدم که این سایت را به من معرفی کردند

ـ معنای لغوی و اصطلاحی واژه تناسخ
«تناسخ» از ریشه «نسخ» گرفته شده و كاربرد لغوی آن با دو ویژگی همراه است:
1. تحول و انتقال.
2. تعاقب دو پدیده كه یكی جانشین دیگری گردد.
از این‎رو، واژه «نسخ» در اصطلاح فقه و اصول فقه عبارت است از این‎كه حكمی در شریعت به وسیله حكم دیگر برطرف شود، كه هر دو ویژگی معنای لغوی به روشنی در آن موجود است: ولی هرگاه این واژه در مسایل كلامی مانند «تناسخ» به كار می‎رود، تنها ویژگی اول مورد نظر است، زیرا چنان‎كه خواهیم گفت: «تناسخ» عبارت است از این‎كه: روح از بدنی به بدن دیگر منتقل شود، كه در این‎جا تحول و انتقال هست، ولی حالت تعاقب، كه یكی پشت سر دیگری درآید، وجود ندارد.
در هر حال، انتقال و تحول درباره نفس انسان، گونه‎هایی دارد كه عبارتند از:
1. انتقال نفس انسانی از این جهان به سرای دیگر.
2. انتقال نفس در سایه حركت جوهری، از مرتبه قوه به مرتبه كمال، مانند نفس نوزاد كه كمالات در آن، كاملاً به صورت بالقوه و زمینه است، به تدریج به حد كمال می‎رسد.
3. انتقال نفس پس از مرگ به جسمی از اجسام مانند سلول نباتی و یا نطفه حیوان و یا جنین انسان؛ و به دیگر سخن: قایلین به تناسخ به این معنا معتقدند كه آن‎گاه كه انسان می‎میرد، روح او به جای انتقال به نشأه دیگر، باز به این جهان باز می‎گردد در این بازگشت، نفس برای خود بدنی لازم دارد، كه با آن بدن به زندگی مادی خود ادامه دهد و این بدن كه ما از آن به جسم تعبیر آوردیم، گاهی نبات است، و گاهی حیوان است، و گاهی انسان. این همان تناسخ است كه در فلسفه اسلامی و قبلاً در فلسفه یونان، بلكه در مجامع فكری بشر مطرح بوده است و غالباً‌ كسانی كه تجزیه و تحلیل درستی از معاد نداشتند به این اصل پناه بردند، با این توجیه كه گویی اصل تناسخ اصل عدالت در باب كیفر و پاداش را تأمین می‎كند. مثلاً كسانی كه در زندگی دیرینه خود درست‎كار و پاكدامن بوده‎اند، بار دیگر به این جهان باز می‎گردند، و از زندگی بسیار مرفه و دور از غم و ناراحتی (به عنوان پاداش) برخوردار می‎شوند، برعكس، آن گروه كه در زندگی پیشین خود تجاوزكار و ستمگر بوده‎اند، برای كیفر، به زندگی پست‎تر باز می‎گردند. و در نتیجه، اگر امروز گروهی را مرفه، و گروه دیگر را گرسنه و برهنه می‎بینیم، این به خاطر نتیجه اعمال پیشین آنها است كه به این صورت تجلی كرده است، و هرگز تقصیری متوجه فرد یا جامعه نیست.
اعتقاد به تناسخ به این شكل، گذشته از این‎كه از نظر فلسفی نادرست است، از نظر اجتماعی نیز پی‎آمدهای ناشایستی دارد. زیرا می‎تواند اهرمی محكم در دست جهان‎خواران باشد كه عزت و رفاه خود را معلول پارسایی دوران دیرینه، و بدبختی بیچارگان را نتیجه زشتكاری‎های آنان در زندگی‎های قبلی قلمداد كنند، از این طریق، بر دیگ خشم فروزان و جوشان توده‎ها كه پیوسته خواستار انقلاب و پرخاشگری بر ضد مرفهان و مستكبران می‎باشند، آب سرد بریزند و همه را خاموش نمایند.
شاید به خاطر همین انگیزه بوده است كه اندیشه تناسخ در سرزمین‎های مانند «هند» رشد نموده كه از نظر بدبختی، و گسترش فاصله طبقاتی وحشت‎زا و هولناك می‎باشد. به طور مسلم، صاحبان زر و زور برای توجیه كارهای خود، و برای فرونشاندن خشم ملت‎های گرسنه و برهنه به چنین اصلی پناه می‎بردند، و رفاه خود و تهی‎دستی مرگبار مستمندان و تهیدستان را از این طریق توجیه می‎نمودند، تا آن هندی بیچاره به جای فكر انقلاب، بر زندگی قبلی خود تأسف ورزد، و با خود بگوید: من هزاران سال پیش كه در این جهان زندگی می‎كردم، چنین و چنان كردم، و اینك همان دامنگیرم شده است، ولی خوشا به حال آن خواجگان كه هم اكنون میوه نیكوكاری خود را می‎چینند، بدون آن كه ستمی به كسی بنمایند!
اقسام تناسخ
تناسخ فلسفی گونه‎هایی دارد كه عبارتند از:
1. تناسخ نامحدود.
2. تناسخ محدود به صورت نزولی
3. تناسخ محدود به صورت صعودی
هر چند هر سه نظریه، ‌از نظر اشكال تصادم با معاد یكسان نمی‎باشند؛ زیرا قسم نخست از نظر بحث‎های فلسفی كاملاً در تضاد با معاد می‎باشد، در حالی كه قسم سوم فقط یك نظریه فلسفی غیر صحیح است، هر چند اعتقاد به آن، مستلزم مخالفت با اندیشه معاد نیست، همان‎گونه كه قسم دوم نیز مخالفت همه جانبه با اندیشه معاد ندارد، ولی چون همگی در یك اصل اشتراك دارند، و آن انتقال نفس از جسمی به جسم دیگر می‎باشد، به همین دلیل قسم سوم را نیز در شمار اقسام تناسخ آوردیم.
1. تناسخ نامحدود یا مطلق
مقصود از آن این است كه نفس همه انسان‎ها، در همه زمان‎ها پیوسته از بدنی به بدن دیگر منتقل می‎شوند، و برای این انتقال، از نظر افراد، و نیز از نظر زمان محدودیتی وجود ندارد: یعنی نفوس تمام انسان‎ها در تمام زمان‎ها به هنگام مرگ، دستخوش انتقال، از بدنی به بدن دیگر می‎باشند، و اگر معادی هست جز بازگشت به این دنیا آن هم به این صورت، چیز دیگری نیست. و چون این انتقال از نظر افراد و از نظر زمان، گسترش كامل دارد، از آن به تناسخ نامحدود یا مطلق تعبیر نمودیم.
قطب الدین شیرازی(رحمة الله علیه) در تشریح این قسم از تناسخ چنین می‎گوید:
«گروهی كه از نظر تحصیل و آگاهی فلسفی در درجه نازل می‎باشند به یك چنین تناسخ معتقدند، یعنی پیوسته نفوس از طریق مرگ و از طریق بدن‎های گوناگون، خود را نشان می‎دهند و فساد و نابودی یك بدن مانع از عود ارواح به این جهان نمی‎باشد.»
قایلان به چنین تناسخی معتقدند انسان‎هایی كه از نظر علم و عمل، و حكمت نظری و عملی، در سطح بالاتری قرار گرفته‎اند، به هنگام مرگ بار دیگر به این جهان باز نمی‎گردند، بلكه به جهان مجردات و مفارقات (از ماده و آثار آن) می‎پیوندند، و برای بازگشت آنان به این جهان، وجهی نیست.
ولی آن گروه كه از نظر حكمت علمی و عملی در درجه پایین قرار دارند، و نفس آنان آیینه معقولات نبوده و در مرتبه «تخلیه نفس» از رذایل، توفیق كامل به دست نیاورده‎اند، برای تكمیل در هر دو قلمرو (نظری و عملی)، بار دیگر به این جهان باز می‎گردند، تا آن‎جا كه از هر دو جنبه به كمال برسند، و پس از كمال به عالم نور بپیوندند.
در این نوع تناسخ دو نوع محدودیت وجود دارد:
یكی،‌ محدودیت از نظر افراد، زیرا تمام افراد به چنین سرنوشتی دچار نمی‎گردند، و افراد كامل بعد از مرگ به جای بازگشت به دنیا، به عالم نور و ابدیت ملحق می‎شوند.
دیگری، محدودیت از نظر زمان، یعنی حتی آن افرادی كه برای تكمیل به این جهان باز گردانده می‎شوند، هرگز در این مسیر پیوسته نمی‎مانند، بلكه روزی كه نقصان‎های علمی و عملی خود را برطرف كردند بسان انسان‎های كامل قفس را شكسته و به عالم نور می‎پیوندند.
3. تناسخ صعودی
این نظریه بر دو پایه استوار است:
1. از میان تمام اجسام، نبات آمادگی و استعداد بیشتری برای دریافت فیض حیات دارد.
2. مزاج انسانی برای دریافت حیات برتر، بیش از نبات شایستگی دارد. او شایسته دریافت حیاتی است كه مراتب نباتی و حیوانی را پشت سر گذاشته باشد.
به خاطر حفظ این دواصل (آمادگی بیشتر در نبات، و شایستگی بیشتر در انسان)، فیض الهی كه همان حیات و نفس است، نخست به نبات تعلق می‎گیرد و پس از سیر تكاملی خود به مرتبه نزدیك به حیوان، در «نخل» ظاهر می‎شود، آن‎گاه به عالم جانوران گام می‎نهد، و پس از تكامل و وصول به مرتبه میمون، با یك جهش به انسان تعلق می‎گیرد و به حركت استكمالی خود ادامه می‎دهد، تا از نازلترین درجه به مرتبه كمال نایل گردد
تناسخ مطلق وعنایت الهی
درباره تناسخ مطلق دو مطلب را یادآور می‎شویم:
1. هرگاه نفوس به صورت همگانی و همیشگی راه تناسخ را بپیمایند، ‌دیگر مجالی برای معاد نخواهد بود، در حالی كه با توجه به دلایل عقلی ـ كه پیش از این بیان گردید ـ معاد امری ضروری و حتمی است.
شاید قایلان به این نظریه، چون به حقیقت (معاد) پی نبرده‎اند «ره افسانه زده‎اند»، و تناسخ را جایگزین معاد ساخته‎اند: و این در حالی است كه دلایل ضرورت معاد چنین بازگشت را غایت معاد نمی‎داند، زیرا انگیزه معاد منحصر به پاداش و كیفر نیست، تا تناسخی هم آهنگ با زندگی پیشین انسان، تأمین كننده عدل الهی باشد، بلكه ضرورت معاد دلایل متعدد دارد كه جز با اعتقاد به انتقال انسان به نشأه‎ای دیگر تأمین نمی‎شود.
2. نفس كه از بدنی به بدن دیگر منتقل می‎شود، از دو حالت بیرون نیست، یا موجودی است منطبع و نهفته در ماده، و یا موجودی است مجرد و پیراسته از جسم و جسمانیت.
در فرض نخست، نفس انسانی حالت عرض یا صور منطبع و منقوش در ماده به خود می‎گیرد، كه انتقال آن از موضوعی به موضوع دیگر محال است، زیرا واقعیت عرض و صورت منطبع، قیام به غیر است، و لازمه انتقال این است كه نفس منطبع، در حال انتقال بدون موضوع بوده و حالت استقلال داشته باشد.
به عبارت دیگر: باید نفس منطبع در بدن نخست و پس از انتقال، دارای موضوع بوده، و در حال انتقال فاقد موضوع باشد،‌ یعنی از نظر موضوع مستقل و بی‎نیاز باشد. و این فرض، مستلزم تناقض است؛ زیرا واقعیت این صورت، قیام به غیر است. بنابراین،‌ اگر با این واقعیت وابسته، وجود مستقلی داشته باشد، این همان جمع میان دو نقیض در آن واحد است.


RE: برسی اندیشه تناسخ - soshiant - ۸/خرداد/۹۱ ۱۸:۵۱

بسم الله الرحمن الرحیم
ممنون از دوست خوبم anti dajjil


بر تفکر تناسخ ، با تنوع و گرایشهای مختلف آن اشکالات متعددی وارد است ، از جمله :

( 1 ) تک تک ادله عقلی و نقلی معاد و جهان آخرت ، رد و ابطال تناسخ است .

( 2 ) پرسشها و ابهام های متعددی درباره تناسخ مطرح است که پاسخ روشنی نیافته اند ،
مثلا :


چرا روح انسانهای خوب و بد به بدن دیگری منتقل میشوند ؟
آیا خود روح عامل انتقال است یا خالق آن ؟
وقتی جمعیت زیاد میشود ارواح جدیدی از کجا پدید می آیند ؟ و زمانی که جمعیت کم میشود ارواح اضافی به کجا میروند ؟
چگونه میتوان نشان داد که درست در زمان مرگ یک یا چند انسان ، چند نوزاد صاحب روح میشوند ؟
اگر ارواح انسانهای کامل از چرخه تناسخ خارج میشوند ، به کجا میروند ؟ آیا در همین دنیا هستند یا دنیای دیگری نیز وجود دارد ؟

( 3 ) نفس انسان در دنیا به تدریج به کمال و رشد ( فلسفی نه ارزشی ) میرسد و تعلق آن بعد از مرگ ، به جنین انسان دیگر مستلزم تنزل و بازگشت از فعلیت بلقوه است و این رجوع عقلا ممکن نیست .

( 4 ) لازمه حیات نفس انسان در بدنهای سابق به یاد داشتن زندگی های گذشته به مقدار قابل توجه است ، اما چنین خاطراتی وجود ندارد .

( 5 ) اثبات این همانی بین روح در بدن الف با روح در بدن ب در دو زمان مختلف میسر نیست .

( 6 ) عقیده تناسخ ، دستاویز خوب اما باطلی برای ستمکاران و زورمندان است تا قدرت و ثروت خود را نتیجه پاکی و نیکوکاری حیات قبلی خود وانمود کنند و بدبختی و فقر مظلومان و زیر دستان را نتیجه زشت کاری آنان در زندگی گذشته القا کنند و از این راه بی عدالتی خود را موجه جلوه دهند .

در پست بعد به 8 اشکال دیگری که بر اندیشه تناسخ وارد میشود به تفصیل خواهم پرداخت .

برای آشنایی بیشتر : تلخیص الالهیات ، نگارش علی ربانی گلپایگانی و جعفر سبحانی ، منشور جاوید ، جلد نهم .
[b]




RE: برسی اندیشه تناسخ - دل خسته - ۸/خرداد/۹۱ ۱۸:۵۴

سلام
یک سوالی
شنیدم که روح پیامبر اکرم و امیرالمومنین علیه السلام در ابتدا یک نور بودند که بعد از هم جدا شدند ، آیا این هم مربوط به این قضیه به صورت جزء و استثناءی می شه؟


RE: برسی اندیشه تناسخ - soshiant - ۸/خرداد/۹۱ ۱۹:۱۱

(۸/خرداد/۹۱ ۱۸:۵۴)دل خسته نوشته است:  سلام
یک سوالی
شنیدم که روح پیامبر اکرم و امیرالمومنین علیه السلام در ابتدا یک نور بودند که بعد از هم جدا شدند ، آیا این هم مربوط به این قضیه به صورت جزء و استثناءی می شه؟

سلام دوست من .

این صحبت وجود داره اما اینکه میگن روح پیامبر اکرم و امیر المومنین ( ع ) در ابتدا یکی بوده مربوط به جوهره آفرینش و حقیقت پیدایشی روح میشه اما تناسخ مربوط به زمان فروپاشی اولیه روح میشه و این 2 زمان کاملا از هم جدا هستن و غیر مرتبط برای مقایسه .

حتی گفته میشه دلیل علاقه بیشتر سادات به اهل بیت هم یکی بودن روح آنها در ابتدای خلقت بوده .



RE: برسی اندیشه تناسخ - حسن.س. - ۹/خرداد/۹۱ ۰:۰۴

(۸/خرداد/۹۱ ۱۸:۵۴)دل خسته نوشته است:  سلام
یک سوالی
شنیدم که روح پیامبر اکرم و امیرالمومنین علیه السلام در ابتدا یک نور بودند که بعد از هم جدا شدند ، آیا این هم مربوط به این قضیه به صورت جزء و استثناءی می شه؟



حرف شما درست است.

اینطور مطالب درک درستی از حقیقت نفس و پیشینیه ی استعمال واژه نیاز دارد و تنها چند تعریف ابتدایی ممکن است منظور دقیق کسانی را که سخن از تناسخ گفته اند آشکار نسازد.علامه حسن زاده(حفظه الله) در فصل پنجاه و چهارم کتاب سرح العیون خود که به گفته ی بسیاری یکی از مهمترین کتاب های ایشان است تناسخ را به سه قسم تقسیم می فرمایند:


1- نخست همان که همه ی آن را مردود دانسته اند:این که نفس به بدن دیگر دنیوی عنصری مغایر با بدن اولی تعلق گیرد.


2- تناسخ اخروی که همان ظهور ابدان برزخی و قیامتی است که قائم به نفس هستند و حقیقت معاد جسمانی در همین کلام است.


3- تناسخ احدی سریانی به معنای اینکه احدیت حقیقت در صور مختلفه سریان پیدا کند.این همان است که شما فرمودید و اکمل آن ظهور معصومین(علیه السلام) در جهان های مختلف است که در قبل بوده و گذشته است و خواهد آمد.همین قسم از تناسخ ملکوتی است که رجعت در آخرالزمان را در بر می گیرد و بازگشت حضرت عیسی(علیه السلام) در مجموعه ی آن قرار می گیرد.همین حقیقت است که معصومین(علیه السلام) می توانند در یک زمان چندین بدن برای خود بسازند و ظهور مادی داشته باشند.


مراقب باشیم که تنها قسم اول تناسخ مردود است و تعلق نفس به ابدان مشخصه را با این مورد یکی ندانیم.حضرت علامه(حفظه الله) در همان فصل می فرمایند دلیل گرایش هندوها به تناسخ به واقع درک نادرست مردمان عادی از کلمات بزرگان خود از تناسخ حقه است که مربوط به دو قسم اخیر ذکر شده می باشد.


RE: برسی اندیشه تناسخ - Pachacuti - ۱/تیر/۹۱ ۱۵:۲۹

(۸/خرداد/۹۱ ۱۸:۵۱)soshiant نوشته است:  
بسم الله الرحمن الرحیم
بر تفکر تناسخ ، با تنوع و گرایشهای مختلف آن اشکالات متعددی وارد است ، از جمله :

( 1 ) تک تک ادله عقلی و نقلی معاد و جهان آخرت ، رد و ابطال تناسخ است .

( 2 ) پرسشها و ابهام های متعددی درباره تناسخ مطرح است که پاسخ روشنی نیافته اند ،
مثلا :


چرا روح انسانهای خوب و بد به بدن دیگری منتقل میشوند ؟
آیا خود روح عامل انتقال است یا خالق آن ؟
وقتی جمعیت زیاد میشود ارواح جدیدی از کجا پدید می آیند ؟ و زمانی که جمعیت کم میشود ارواح اضافی به کجا میروند ؟
چگونه میتوان نشان داد که درست در زمان مرگ یک یا چند انسان ، چند نوزاد صاحب روح میشوند ؟
اگر ارواح انسانهای کامل از چرخه تناسخ خارج میشوند ، به کجا میروند ؟ آیا در همین دنیا هستند یا دنیای دیگری نیز وجود دارد ؟

( 3 ) نفس انسان در دنیا به تدریج به کمال و رشد ( فلسفی نه ارزشی ) میرسد و تعلق آن بعد از مرگ ، به جنین انسان دیگر مستلزم تنزل و بازگشت از فعلیت بلقوه است و این رجوع عقلا ممکن نیست .

( 4 ) لازمه حیات نفس انسان در بدنهای سابق به یاد داشتن زندگی های گذشته به مقدار قابل توجه است ، اما چنین خاطراتی وجود ندارد .

( 5 ) اثبات این همانی بین روح در بدن الف با روح در بدن ب در دو زمان مختلف میسر نیست .

( 6 ) عقیده تناسخ ، دستاویز خوب اما باطلی برای ستمکاران و زورمندان است تا قدرت و ثروت خود را نتیجه پاکی و نیکوکاری حیات قبلی خود وانمود کنند و بدبختی و فقر مظلومان و زیر دستان را نتیجه زشت کاری آنان در زندگی گذشته القا کنند و از این راه بی عدالتی خود را موجه جلوه دهند .



با سلام. از اونجایی که دیدم اینجا همه با هم موافقن، گفتم بیام و برای اینکه یکطرفه به قاضی نرید مخالف بشم:
جوابها:

1)چرا این ادله ی عقلی و نقلی معاد ناقض تناسخند؟ شاید تا یه مدتی آدما متناسخ بشن و بعدش معاد بشه. از رحم و لطف خدا بعید نیست که چند فرصت به انسان بده...

2)

چون خدا مهربانه و به بنده هاش فرصت میده


خالق روح عامل انتقاله قطعا!


این رو باید نسبت به جمعیت کل دنیا سنجید. همونطور که میدونید جمعیت دنیا داره مرتبا زیاد میشه و تکنولوژی هم به سرعت پیشرفت میکنه... خلاصه ی کلام اینکه هر روحی باید حتی الامکان همه ی ادوار تاریخ رو ببینه ولی چون در دوران قدیم پیشرفت خیلی کند بوده، یعنی بین 2 تا کشف خیلی مهم و تأثیر گذار ممکن بوده هزاران سال فاصله بیفته، تمام ارواح فرصت داشتن که تو اون مدت چند هزار ساله به زمین بیان و اون دوره رو ببینن ولی الان اینقدری سرعت پیشرفت زیاده که همه ی ارواح باید طی چند ده سال به زمین بیان. پس جمعیت زیاد میشه.


برای اثبات تناسخ لازم نیست که این رو نشون داد؛ همونطوری که برای اثبات معاد لازم نیست ورود روح به برزخ رو نشون داد.


بله دنیای دیگری هم هست که روح انسان های کامل به اونجا میرن و منتظر قیامت میشن اسمشم برزخه. ارواحی که منتظر ورود به بدن های بعدی هستن هم تو برزخ میمونن.

3)چرا مستلزم تنزل است؟

4)نه لزومی ندارد. خاطرات در ذهن ذخیره می شوند و اعمال به دست فرشتگان. همونطور که در آخرت اعمال انسان رو به روحش نشون میدن تا یادش بیاد، پس خود روح حافظه ی خوبی نداره و چیز زیادی یادش نمیاد. به خصوص که پس از قرار گرفتن در جسم جدید با محیط جدیدی روبرو میشه و اگه در زمان نوزادی چیزی یادش بوده تا چند سال بعد همه رو فراموش میکنه...

5)این یعنی چه؟ میشه کمی توضیح بدین؟

6)بله درسته. به همین دلیله که این مسئله تو قرآن ذکر نشده تا دستاویز معاویه و امثالش نشه.


RE: برسی اندیشه تناسخ - حسن.س. - ۱/تیر/۹۱ ۱۹:۲۶

مطلب مال فرد دیگری است اما من با اجازه پاسخ می دهم.Blush

(۱/تیر/۹۱ ۱۵:۲۹)Pachacuti نوشته است:  با سلام. از اونجایی که دیدم اینجا همه با هم موافقن، گفتم بیام و برای اینکه یکطرفه به قاضی نرید مخالف بشم:
جوابها:

1)چرا این ادله ی عقلی و نقلی معاد ناقض تناسخند؟ شاید تا یه مدتی آدما متناسخ بشن و بعدش معاد بشه. از رحم و لطف خدا بعید نیست که چند فرصت به انسان بده...

اگر تعریف تناسخ را دقیق بشناسید مرادف است با انتقال حقیقتی به نام روح از صورتی مادی به صورت مادی دیگر است.سخن اینجاست که حقیقت یک فرد آنچه است که بدست می آورد و آن را در روح خود بالفعل می کند و حالا اگر آنچه حاصل شده برگشت به اول خود کند دیگر فردی نمی ماند که اسم او حسن یا زهرا باشد بلکه شخصی دیگر بوجود آمده است.پس چند فرصت برای یک فرد معنی ندارد زیرا دیگر او نیست و کس دیگری می شود.


دلایل معاد هم یعنی دلایلی که یک مرحله ی دنیایی و مادی برای انسان نشان می دهد پس لاجرم تناسخ را نفی می کند.


(۱/تیر/۹۱ ۱۵:۲۹)Pachacuti نوشته است:  2)

چون خدا مهربانه و به بنده هاش فرصت میده




فرصت به این است که بنده تجربه ای داشته باشد و بعد از آن بهره ببرد نه اینکه با از بین رفتن تجربه های قبلی اش دوباره شروع کند و چه بسا همان غلط قبلی.این کار از حکمت به دور است.فرصت زمانی است که پشیمانی از قبل باشد و همان باعث حرکت درست جدیدی شود و نه بدون هیچ زمینه ی قبلی و همان سعی و خطای سابق.



(۱/تیر/۹۱ ۱۵:۲۹)Pachacuti نوشته است:  3)چرا مستلزم تنزل است؟

این را در مورد اول گفتم.شما مثلا اگر محمد هستید محمد شدن شما مجموعه ای از اتفاقات و یافتن ها و شدن های شماست و اگر به حالت اولین برگردید دیگر شخص دیگری می شوید نه محمد!!!! درک می کنید؟؟؟؟

(۱/تیر/۹۱ ۱۵:۲۹)Pachacuti نوشته است:  4)نه لزومی ندارد. خاطرات در ذهن ذخیره می شوند و اعمال به دست فرشتگان. همونطور که در آخرت اعمال انسان رو به روحش نشون میدن تا یادش بیاد، پس خود روح حافظه ی خوبی نداره و چیز زیادی یادش نمیاد. به خصوص که پس از قرار گرفتن در جسم جدید با محیط جدیدی روبرو میشه و اگه در زمان نوزادی چیزی یادش بوده تا چند سال بعد همه رو فراموش میکنه...

باز هم همان که گفتم.روح یک لوح خالی است که نه محمد است نه حسن نه زهرا.اعمال ماست که با نقش روی این لوح شخص خاصی می شود.حالا اگر این ها را کنار بزنیم دیگر فرد متعینی وجود ندارد و می شود یک حات بسیط بدون شخص مشخص.پس دیگر اصلا کسی نیست که تناسخ درباره ی او رخ دهد!!!! بلکه یک فرد جدی است که دیگر حسن و زهرا نیست!!!! این هزار بارWink

(۱/تیر/۹۱ ۱۵:۲۹)Pachacuti نوشته است:  5)این یعنی چه؟ میشه کمی توضیح بدین؟

اگر درست فهمیده باشم و همین باشد که من فکر می کنم؛این یک قاعده ی عقلی است که می گوید بازگشت معدوم عینا ناممکن است.مستلزم توضیح فراوانی است.فلاسفه رویش بسیار بحث کرده اند.خواستید باید در یک وقت کافی بحث کنیم.


(۱/تیر/۹۱ ۱۵:۲۹)Pachacuti نوشته است:  6)بله درسته. به همین دلیله که این مسئله تو قرآن ذکر نشده تا دستاویز معاویه و امثالش نشه.


اتفاقا در قرآن در نفی تناسخ آیه های عجیبی داریم که ساعت ها باید تدبر کرد.یکی از مهمترینش با عقل ناقص بنده این است:

آیه ی 99 و 100 سوره ی مومنون:
«حَتَّی إِذَا جَاء أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیمَا تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ [قرآن کریم المؤمنون : 99-100]

«آنها همچنان به راه غلط خود ادامه می دهند) تا زمانی که مرگ یکی از آن‌ها فرا می رسد می گوید: پروردگارا مرا بازگردان(99) باشد که در آنچه ترک کرده ام عمل صالح انجام دهم. حاشا که بازگردد، همانا سخنی که او می گوید و هیچ فایده ای ندارد. از پس سرشان برزخ است تا روزی که برانگیخته شوند.(100)»



RE: برسی اندیشه تناسخ - Pachacuti - ۱/تیر/۹۱ ۲۰:۱۲

(۱/تیر/۹۱ ۱۹:۲۶)حسن.س. نوشته است:  
اگر تناسخ را دقیق بشناسید مرادف است با انتقال حقیقتی به نام روح از صورتی مادی به صورت مادی دیگر است.سخن اینجاست که حقیقت یک فرد آنچه است که بدست می آورد و آن را در روح خود بالفعل می کند و حالا اگر آنچه حاصل شده برگشت به اول خود کند دیگر فردی نمی ماند که اسم او حسن یا زهرا باشد بلکه شخصی دیگر بوجود آمده است.پس چند فرصت برای یک فرد معنی ندارد زیرا دیگر او نیست و کس دیگری می شود.

فرصت به این است که بنده تجربه ای داشته باشد و بعد از آن بهره ببرد نه اینکه با از بین رفتن تجربه های قبلی اش دوباره شروع کند و چه بسا همان غلط قبلی.این کار از حکمت به دور است.فرصت زمانی است که پشیمانی از قبل باشد و همان باعث حرکت درست جدیدی شود و نه بدون هیچ زمینه ی قبلی و همان سعی و خطای سابق.

این را در مورد اول گفتم.شما مثلا اگر محمد هستید محمد شدن شما مجموعه ای از اتفاقات و یافتن ها و شدن های شماست و اگر به حالت اولین برگردید دیگر شخص دیگری می شوید نه محمد!!!! درک می کنید؟؟؟؟

باز هم همان که گفتم.روح یک لوح خالی است که نه محمد است نه حسن نه زهرا.اعمال ماست که با نقش روی این لوح شخص خاصی می شود.حالا اگر این ها را کنار بزنیم دیگر فرد متعینی وجود ندارد و می شود یک حات بسیط بدون شخص مشخص.پس دیگر اصلا کسی نیست که تناسخ درباره ی او رخ دهد!!!! بلکه یک فرد جدی است که دیگر حسن و زهرا نیست!!!! این هزار بارWink

خوب... در واقع این حرف شما، خودش بازم تناسخ رو رد نمیکنه. یکم پیچیده س البته... بذارین اینجوری بگم:
اولا که روح نیازی به یه هویت ثابت نداره و همونطور که گفتید، فقط اثر اعمال برش ثبت میشه؛ پس مشکلی نداره اگه دوباره یه هویت جدید پیدا کنه. یعنی روح متناسخ میشه و روح با اینکه شخص نیست، ولی یک حقیقت تفکیک پذیره...

(۱/تیر/۹۱ ۱۹:۲۶)حسن.س. نوشته است:  اگر درست فهمیده باشم و همین باشد که من فکر می کنم؛این یک قاعده ی عقلی است که می گوید بازگشت معدوم عینا ناممکن است.مستلزم توضیح فراوانی است.فلاسفه رویش بسیار بحث کرده اند.خواستید باید در یک وقت کافی بحث کنیم.

خوب من این مبحث رو نخونده بودم، ولی طبق گمان من، ربطی به تناسخ نداره، چون روح معدوم نمیشه. فقط از جایی به جای دیگه میره.

(۱/تیر/۹۱ ۱۹:۲۶)حسن.س. نوشته است:  اتفاقا در قرآن در نفی تناسخ آیه های عجیبی داریم که ساعت ها باید تدبر کرد.یکی از مهمترینش با عقل ناقص بنده این است:

آیه ی 99 و 100 سوره ی مومنون:
«حَتَّی إِذَا جَاء أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیمَا تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ [قرآن کریم المؤمنون : 99-100]

«آنها همچنان به راه غلط خود ادامه می دهند) تا زمانی که مرگ یکی از آن‌ها فرا می رسد می گوید: پروردگارا مرا بازگردان(99) باشد که در آنچه ترک کرده ام عمل صالح انجام دهم. حاشا که بازگردد، همانا سخنی که او می گوید و هیچ فایده ای ندارد. از پس سرشان برزخ است تا روزی که برانگیخته شوند.(100)»

اتفاقا من چون قبلا زیاد در مورد تناسخ مباحثه میکردم، (چه در نقش موافق و چه مخالف) با این آیه زیاد روبرو شدم ولی به نظر من این خودش میتونه دلیل تناسخ هم باشه! با این که این آیه صراحت چندانی نداره و اصولا نازل شده که درش تدبر بشه [!] ولی به نکته ای اشاره میکنه، و اون وقتیه که بنده برای آخرین بار مرده (قطعا دفعات محدودی برای بازگشت روح هست وگرنه در جهنم "خالدین فیها" بی معنی میشد) ولی انتظار داره که دوباره برگردونده بشه ولی دیگه امکانش وجود نداره... یعنی در واقع اگه هیچوقت بازگشتی رخ نمیداد، اون بنده امیدی در این سؤال خود نمیداشت و چنین درخواستی نمیکرد.


RE: برسی اندیشه تناسخ - حسن.س. - ۱/تیر/۹۱ ۲۲:۲۴

سلام مجدد جناب Pachacuti عزیز

خیلی خوب است که درباره ی تناسخ قبلا بحث فرمودید اما بنده اشکالی بر مواردی که گفتم ندیدم.اشکال بفرمایید تا ادامه دهیم.اجازه دهید دوباره استدلال را کاملتر عرض کنم:

اول درباره ی روح در تفکر پیروان ابن سینا بگویم بعد برویم سراغ ادامه سخن(بحث حکت متعالیه را هم عرض می کنم).روح یک حقیقت بسیط و واحد است و در محلی که شرایط لازمه ی شکل گیری انسان فراهم باشد قرار می گیرد(دمیده می شود).پس تمام انسان ها در خود حقیقتی به نام روح را به ودیعه دارند که یکسان است.یعنی روح آغازین من وشما یک چیز است.تا اینجا که روشن و مبرهن است.

عرض بنده واضح است اگر مبنای فلاسفه ی مشاء را که با ظاهر آیات قرآن کریم هم سازگار است قبول کنیم، دیگر تناسخ بی معنی است.حالا چرا؟؟؟
جواب: روح یک حقیقت بسیط و بی تکثر است، اگر این روح بخواهد تبدیل به شخص حسن شود باید به در بدنی دمیده شود و همراه رشد بدن تاثیرات آن از قبیل رفتار، سلوک و اعمال بر روی این روح نقوشی را بوجود آورد که بشود شخصی به نام حسن.یعنی انسان با کمک بدن مادی بر روی این صفخه ی سفید نقوشی حک کرده که من شده است.دقت فرمایید......اگر تناسخ رخ دهد یعنی روح به حالت اول خودش که بی تعین و بسیط است بر گردد و دیگر بار از قوه به فعل برود و این مستلزم آن است که دیگر حسن از بین رفته است و شخص دیگری مثل زهرا شکل بگیرد!!!! متوجه هستید دیگر حسنی نیست که از بدنی مادی به بدن مادی دیگر برود..... پس اصلا تناسخ مبنی بر انتقال روح حسن از بدن الف به بدن مادی ب بی معنی است.


حالا اشکالی به این استدلال دارید بفرمایید تا برویم سراغ دیگر موارد.Angel