![]() |
|
جوان عاشق - نسخه مناسب چاپ +- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir) +-- بخش: مهدویت (/forum-18.html) +--- بخش: امام زمان و وظایف منتظران (/forum-20.html) +--- موضوع: جوان عاشق (/thread-18698.html) صفحه: 1 2 |
جوان عاشق - محب الزهرا - ۳۰/تیر/۹۱ ۱۸:۲۵ جوان عاشق
... مدام با خودم کلنجار می رفتم که بابا جون ، ماه رمضون داره نزدیک میشه. چند شب دیگه بیشتر نمونده اما تو هنوز هیچ کاری برای حضرت نکردی. خودت میدونی که توی ماه رمضون خیلی از مردم میان پای منبرها و سخنرانی گوش میدن. خوب این بهترین موقع است که یک منبر مناسب جور کنی و تا دلت میخواد از حضرت بگی. توی همین حال و هوا بودم و همش به خودم متلک می گفتم و خودم رو سرزنش می کردم که یکدفعه فکری به ذهنم رسید. تصمیمم رو گرفتم. عزمم رو جزم کردم که امسال ماه رمضان، سی شب توی مسجد گوهرشاد منبر میرم و هر سی شب رو در مورد امام زمان علیه السّلام صحبت می کنم. اونجا هم مکان مقدسیه و هم خیلی از مردم میان و پای منبر می شینن. دیگه از این بهتر نمیشد. حالا دیگه احساسم نسبت به خودم تغییر کرده بود. حس میکردم که خود حضرت دارن کارها رو جور می کنن و گرنه من نالایق کجا و کار برای امام زمان علیه السّلام انجام دادن کجا. وقتی به خودم نگاه می کردم، می دیدم که یک عمر بیراهه رفته بودم، و حالا که راه رو پیدا کرده بودم دلم می خواست تا جایی که توان دارم جبران گذشته رو بکنم. میدونم که اون آقا هم، حتماً خودشون کمک می کنن. خلاصه رفتم کارها رو جفت و جور کردم و قرار بر این شد که منبر مسجد گوهرشاد رو توی ماه رمضان به من بسپارند. هیچ وقت یادم نمیره، شب اول ماه مبارک که رفتم بالای منبر، هنوز جمعیت زیادی نیومده بود. بعضی ها صحبت می کردند، بعضی ها چُرت می زدند و عده ای هم به حرف های من گوش می دادند. البته طبیعی بود. تا دو سه شب اول پیش بینی می کردم که اوضاع همین طوری باشه. آخه مردم هنوز خودشون رو با شرایط ماه رمضان و روزه گرفتن و ... وفق نداده بودند. اون شب یک بحث علمی رو راجع به امام زمان علیه السّلام شروع کردم. همینطور که گرم صحبت بودم، جوانکی که در انتهای مجلس نشسته بود، نظر من رو به خودش جلب کرد. تیپ و قیافۀ ساده ای داشت. تسبیح دانه درشتی توی دستش گرفته بود و شش دانگ حواسش به صحبت های من بود. من هم خوشحال بودم که توی این همه جمعیت، بالاخره یک نفر پیدا شده که خیلی خوب صحبت های من رو گوش میکنه. اون شب گذشت. فردا شب وقتی رفتم بالای منبر دیدم همون جوان اومده جلوتر و چند قدمی تاپای منبر فاصله داره. هرشب که می گذشت، فاصلۀ جوان با من کمتر میشد. تا اینکه از شب پنجم ششم، دیگه می اومد و پایین پای منبر می نشست. اگرچه چند شب اول مباحث کمی علمی بود، اما سعی کرده بودم شبهای دیگه که جمعیت بیشتر میشه بیشتر صحبت های احساسی و فطری رو مطرح کنم، تا محبت امام زمان علیه السّلام بیشتر توی دل ها نفوذ کنه. کم کم صحبت از عشق و محبت به محبوب شده بود و با شعرهای عاشقانه ای که راجع به تنها محبوب عالم می خوندم، فضای معنوی خاصی توی مجلس حاکم می شد. خصوصاً اون جوان، که وقتی یا صاحب الزّمان یا صاحب الزّمان می گفتم انگار که رعشه بر بدنش می افتاد. زار زار گریه می کرد و اشک می ریخت و از انقلاب درونی او من هم منقلب میشدم و شعرهای سوزناکتری می خوندم. همین باعث میشد که جمعیت بیشتر متحول بشن. صدای مهدی مهدی تمام فضای مسجد را پر می کرد و مردم هم های های گریه می کردند. می دیدم که آن جوان هر شب، ساعتی زودتر از شروع منبر می اومد و می نشست و منتظر می موند تا من صحبت از دلدار رو شروع کنم. محبتش عجیب توی دلم جا گرفته بود. از اینکه می دیدم یک جوان اینطور برای امام زمانش گریه و زاری میکنه، علاقه ی من رو نسبت به او بیشتر و بیشتر می کرد. چرا که من خودم از گریه او اشکم سرازیر میشد و ته دلم عشق به محبوب رو بیشتر احساس می کردم. ماه رمضان تمام شد و چند روزی هم گذشت. یک روز احساس کردم که دلم برای جوانک خیلی تنگ شده. تصمیم گرفتم هر جور شده، برم دنبالش و پیداش کنم. چرا که او رو عجیب شیفتۀ مهدی عجل الله تعالی می دیدم. خلاصه هرجور بود، نشانی ازش پیدا کردم و رفتم به محل کارش. دیدم نیمه دکانی که عطاری بود توی محل هست ولی کرکرۀ اون پایینه. از همسایه ها خبر جوانک رو گرفتم. اونها گفتند که بعد از ماه رمضون چند روزی اومده ولی حال و هوای کاسبی نداشته. برای همین مغازه رو تعطیل کرده و چند وقته که ازش خبری نیست. ادامه دارد ان شاء الله **فایل سخنرانی** لینک قسمت دوم لینک قسمت پایانی لینک منبع RE: جوان عاشق - ایمانی - ۱/مرداد/۹۱ ۱۲:۰۱ خواهش میکنم اگه میشه سریعتر ادامش رو بگذارید و بگیداین خاطره از چه کسی هست.... RE: جوان عاشق - محب الزهرا - ۱/مرداد/۹۱ ۱۶:۴۸ قسمت دوم خیلی افسوس خوردم. از اینکه نتونستم یکبار دیگه اون جوان رو ببینم دلم سوخت. آهی از ته دل کشیدم و به طرف منزل حرکت کردم. توی راه همش با خودم فکر می کردم که چه چیزی توی دل جوان میگذشت. چه چیز باعث شده بود که اینقدر نسبت به امام زمان علیه السّلام علاقمند بشه، بطوریکه تا نام حضرت برده میشد مثل بید به خودش می لرزید و اشک از چشمش سرازیر میشد. خیلی دلم میخواست یکبار دیگه ببینمش و از درون دلش با خبر بشم. روزها گذشت. علاقه به اون جوان نمی گذاشت که لحظه ای بهش فکر نکنم. آخه از بین اون همه جمعیت، عاشقیِ او طور خاصی بود. رنگ و بوی خلوص میداد. معلوم بود که او اسیر دام محبوبش شده، طوری که توی شبهای آخر آثار این عشق و علاقه هم کاملاً در او مشخص بود. یک روز صبح که از منزل بیرون اومدم و داشتم به طرف خیابان می رفتم، یکدفعه با صحنۀ عجیبی مواجه شدم. حس غریبی سر تا پای من رو فرا گرفته بود. از شدت شور و شوق زبانم بند اومده بود و نمیتونستم قدم از قدم بردارم. شاید خواب میدیدم، ولی نه بیدار بودم. بله، در انتهای کوچه، همون جوان سرش رو انداخته بود پایین و داشت به طرف من می اومد. اما چقدر ضعیف و لاغر شده بود. رنگ و رو به صورت نداشت و انگار که تمام غم های عالم رو توی دلش ریخته بودن. با خوشحالی به طرفش دویدم. چند لحظه ای چشم توی چشمش دوختم. او رو در آغوش گرفتم و بی اختیار هر دو با هم شروع کردیم به گریه کردن. او سرش رو روی شونۀ من گذاشته بود و دائماً برای من دعا می کرد: ـ حاج آقا خدا خیرت بده، ـ خدا پدر و مادرت رو بیامرزه، ـ حاج آقا خدا بهت عزت بده... گفتم: چی شده؟ چرا اینقدر نحیف و لاغر شدی؟ چه بلایی سرت آمده؟! گریه امانش رو بریده بود و هیچ حرفی نمی تونست بزنه. وقتی آرام شد، شروع کرد به تعریف کردن: ـ شب اول ماه رمضان خسته از کار و نگران از کسادی بازار، اومده بودم زیارت امام رضا علیه السلام. دلم بد جوری گرفته بود. رفتم حضرت رو زیارت کردم و اومدم بیرون. اما هنوز یک چیزی رو دلم سنگینی می کرد. نمیدونستم چه کار کنم. حوصله هم نداشتم که برم خونه. همینطور که سرگردان توی صحن چرخ میزدم، دیدم یک روحانی داره توی مسجد گوهرشاد صحبت میکنه. جمعیت زیادی هم پای منبر نشسته بودند. اولش که اصلاً حوصلۀ صحبت و سخنرانی نداشتم، ولی گفتم برم بشینم توی مسجد، حداقل از سرگردانی بهتره. اومدم توی مسجد و کاملاً بی اعتنا یک گوشه در انتهای مجلس نشستم. حرف هایی که آن شب شنیدم حال و هوای خاصی داشت و با صحبت هایی که تا به حال از منبری ها شنیده بودم، متفاوت بود. ادامه دارد ان شاء الله RE: جوان عاشق - taleb - ۱/مرداد/۹۱ ۱۷:۰۳ آقا محب تند تند بنویسین هر دوساعت یکبار بنویسید ما مشتاقیم ببینیم که اخرش چی میشه من از اینجور داستانا خیلی خوشم میاد آیا جوان کاسب امام زمان عج را ملاقات کرده است؟ رمز اخلاص جوان کاسب چه بوده است؟ با ما همراه باشید.................... [/b] RE: جوان عاشق - mohamad - ۱/مرداد/۹۱ ۱۸:۴۰ محب الزهرا ی عزیز، من منتظر ادامه مطلب هستم خواهشا رها نکن با تشکر یا علی مدد RE: جوان عاشق - محب الزهرا - ۲/مرداد/۹۱ ۱:۰۴ ... اتفاقاً، همون شب، شما در مورد امام زمان علیه السّلام صحبت می کردید. هر چی که بیشتر می گذشت و شما بیشتر در مورد حضرت می گفتید، من احساس می کردم که دلم میخواد بیشتر بشنوم. اون شب که به خونه رفتم، کاملاً با خیال راحت خوابیدم. نمیدونم صحبت های شما چه سری داشت، که من رو اینقدر تحت تأثیر قرار داده بود. شب دوم، بدون اینکه بدونم شما دوباره همونجا سخنرانی دارید، سری به مسجد زدم و نشستم. وقتی دیدم شما تشریف آوردید، خیلی خوشحال شدم. توی دلم همش خدا خدا میکردم، که ایکاش دوباره مطالبی بیان بشه که درون من رو متحول کنه. حس میکردم که حرف های شما بدجوری به دلم می شینه. من که در مورد امام زمان علیه السّلام چیز زیادی نمیدونستم و این اولین بار بود که صحبت های مفصلی راجع به اون حضرت می شنیدم. وقتی به خونه رفتم، این سؤال برای من پیش اومده بود که این امام زمان کیه؟ کجاست و چرا ما نمیتونیم ببینیمش؟! تصمیم گرفتم که شب بعد هم بیام مسجد و صحبت های شما رو بشنوم. هرچی بیشتر میگذشت و شما هم بیشتر در مورد ایشون می گفتید من احساس می کردم که آتش عشق من به اون آقای بزرگوار شعله ور تر میشه. تا اینکه دیگه لحظه شماری میکردم که هرچه زودتر شب بشه و من بیام و در مورد محبوبم بشنوم. نمیدونم علت این علاقۀ من نسبت به اونحضرت چی بود، و جالبتر اینکه، این علاقه، روز به روز شدید و شدید تر می شد. تا نام مهدی رو می شنیدم، روحم پرواز میکرد. من هیچ شناخت خاصی نسبت به ایشون نداشتم، اما علاقه به دیدار او من رو دیوانه کرده بود. دلم می خواست شما فقط نام ایشون رو ببرید و من اشک بریزم و ناله کنم. شب آخر که اومدم منزل دیدم که انگار از همه کس و همه چیز نا امیدم. طاقت ندارم که بشینم و دست روی دست بگذارم و نـدونم که محبـوبم کجاست. حال و هوای کاسبی هم از من گرفته شـده بود. دائم به فکـر معشوق بودم. فقط دلم میخواست لحظه ای ایشون رو ببینم و سرم رو به پاهای مبارکش برسونم. این بود که مغازه رو بستم و سر به کوه و بیابان گذاشتم. روزها زیر آفتاب و شب ها زیر مهتاب فریاد می زدم: محبوب من کجایی؟! RE: جوان عاشق - بی نام - ۲/مرداد/۹۱ ۲:۰۴ و ندانست که محبوب او در اوج سختی باز هم دعایش پس این قافله ایست که همه جرعه ای می گناه نوشیده اند و نمیدانم چرا این قافله راه مولا سد کرده و چه بد قافله ایست..... RE: جوان عاشق - محب الزهرا - ۲/مرداد/۹۱ ۴:۵۱ قسمت پایانی حرفها با حضرت گفتم. درد دلها با حضرت کردم. دیگه هیچ علاقه ای به این دنیا نداشتم. تنها چیزی که من رو زنده نگه میداشت، امید به این بود که شاید بتونم لحظه ای آقام رو ببینم. شروع کردم با حضرت صحبت کردن. آقای مهربون من! چقدر سخته که آدم به کسی عشق بورزه، ولی نتونه معشوقش رو ببینه. چقدر سخته که آدم گرم این علایق دنیا باشه و دلدارش توی سختی و رنج و عذاب بسر ببره. وای بر من! چه طور میشه، من امام مهربونی مثل شما داشتم و از شما غافل بودم! یاصاحب الزمان! درسته که یک عمر، جز بی اعتنایی به شما، عمل دیگه ای نداشتم، و امامم رو به فراموشی سپردم؛ اما حالا جرقه ای در وجود من شعله ور شده و عشق و محبت شما طوری در دلم افتاده، که زندگی برای من بدون شما لحظه ای معنی نداره. دلم نمیخواد توی این دنیا لحظه ای بدون مهدی زندگی کنم. دلم نمیخواد توی این دنیا لحظه ای بدون شما نفس بکشم. آقای من! کَرمی کن و چشمان نالایق من رو به جمال خودت نور بده. اگر من بندۀ خوبی برای شما نبودم، اما شما آقای مهربانی هستید. شما مهربانتر از یوسف و یعقوب هستید! اگر پسران یعقوب عزیزترین فرزندش رو ازش گرفتند، ولی یعقوب از گناه اونها چشم پوشی کرد. اگر اونها از روی حسادت یوسف رو توی چاه انداختند، اما یوسف کردۀ اونها رو نادیده گرفت و به درگاه خودش پناهشون داد آقاجون! میدونم که یعقوب و یوسف و ... با همه بخشندگیشون زمین خوردۀ کرم تواند. بیا و به حق مادرت زهرا سلام الله علیها این دل شیدای من رو سامان بده... و هِی گفتم و هِی زار زار گریه کردم و در فراق عزیزم، مثل شمع آب شدم. دائم ضجه زدم و از او التماس دیدار کردم. تا که به آتش دلم آب زدند و چشمان پر از تیرگی من به نور مقدسش درخشان شد و آن جوانک عاشق، رازها از دیدار محبوب، برای من گفت. ـ وقتی که سرّ درونش رو به من گفت، دیدم در آغوش من آرام گرفت و توی صورت من نگاه معصومانه ای کرد. گفتم: ـ دیگه چی میخوای به من بگی؟ کمی مکث کرد و گفت: ـ توی اون لحظه که حضرت رو دیدم، احساس کردم که دل سیاهم نورانی شده. میدونستم که اگر دوباره به زندگی برگردم، این تقدس کمرنگ میشه. این بود که از آقا خواستم که دعا بفرمایند، تا من از این دنیا برم. حضرت هم قبول کردند. حاج آقا! من تا چند روز دیگه بیشتر زنده نیستم و همین طور در حالیکه دعای خیر زیر لب داشت، از من خداحافظی کرد و رفت. روزها می گذشت، ولی چهرۀ جوان از جلوی چشمام دور نمی شد. مدام به این فکر بودم، که چطور در چشم به هم زدنی، محبتی در دلی افتاد و این محبت، مُحِب رو به محبوب متصل کرد و بر حال خودم افسوس خوردم. درست یک هفته گذشت، که جوان عاشق از دنیا رفت و برای همیشه، جوان عاشق باقی ماند. RE: جوان عاشق - Agha sayyed - ۲/مرداد/۹۱ ۵:۳۰ بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم الهی اَنطِقنی بِالهُدی و وفّقنی بِالتَّوبَة السلام علیکَ یا مولانا یا بقیة الله فی ارضه(علیه السلام) برادرم محب الزهرا ، ممنون از این داستان زیبا و عاشقانه ، در کمترین ارسال ها بیشترین مطالب را رساندی . کمتر دیده شده که در تالار کسی اینگونه دیگران را منتظر نگه دارد . ایکاش اینقدر که منتظر ادامه این داستان بودیم ، منتظر فرزند زهرا (سلام الله علیها)بودیم . ایکاش بیقراری مان برای خواندن این داستان ، بیقراری برای دیدار صاحب این داستان بود . ایکاش این واقعیت در زندیگیمان اتفاق افتد که بواقع عاشق گردیم . عاشق واقعیت زندیگیمان ، عاشق مولایمان مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) .. سلام بر ماه خدا ، رمضان اللهم عجل لولیک الفرج موفق باشید و خدایی . RE: جوان عاشق - ایمانی - ۲/مرداد/۹۱ ۱۱:۳۳ و این محبت، مُحِب رو به محبوب متصل کرد الله اکبرالله اکبر[b]با دستانی خالی از واژه مرا مجالی برای سخن نیست... [/b] قل لاأسألکم علیه أجراً إلاّ المودّة فی القربی
|