![]() |
|
برایمان دعا کن پدر... - نسخه مناسب چاپ +- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir) +-- بخش: مهدویت (/forum-18.html) +--- بخش: دفاع مقدس و شهدا (/forum-54.html) +--- موضوع: برایمان دعا کن پدر... (/thread-19964.html) |
برایمان دعا کن پدر... - N.Mahdavian - ۷/شهریور/۹۱ ۱۳:۴۹ به نام خالق بی همتا .چقدر دلت تنگ می شود وقتی پسران جوان از مقابل چشم هایت عبور میکنند و تو نگاه میکنی... . هر بار که رخت دامادی بر تن جوانی میبینی به یاد چه می افتی؟. چقدر دلت می خواست امروز در کنارت باشد و دست هایش لرزش دست هایت را پناهنده باشد... . چقدر دلت می خواست وقتی خسته شدی شانه هایت را به او تکیه دهی و بنازی که جوانی داری همانند رستم ...مواظبت خواهد بود... . آن روزها که دست هایش را می گرفتی تا زودتر راه برود . میدانستی که اگر بایستد دیگر نخواهد نشست؟ . چقدر منتظر ماندی تا تو را بابا خطاب کند و چه لذتی بردی که پسرت بابایی شده ... . در دلت چه می گذشت تا رویای دامادی و نوه دار شدن؟ راستی اسم نوه هایت را هم انتخاب کرده بودی ؟ . چه لذتی دارد نوازش محاسن پسر جوانی که برایش کوه ها از زمین کندی قوی ترین بابای دنیا بودی ... می دانم دلت گرفته ... . میدانم هر روز و شب در کنار عکس جوانت خمیده تر می شوی و ما و ماها نیستیم که ببینیم در باغچه ی دلت چه می گذرد... . هر روز سم حرف ها و جوانی ما باغچه ی امیدت را پژمرده و بی حال می کند . میدانم که حوض کوچک قلبت از نامهربانی ما خشک شده ... . وتو هنوز امید داری...در خیالت حرف میزنی با قوت بازوهایت... . دیگر شب ها برای لالایی خیالت روضه ی علی اکبر می خوانی ... و حرارت اشک هایت را بر دامن شب میریزی و حال این قطره قطره آتش اشک های توست که دل آسمان و ملائک را به آتش می کشد... . سخت است داغ جوان دیدن و آرام نشستن . ولی حال می توانی بگویی من هم پیروز شدم در امتحان خدا... . من اسماعیل وجودم را قربانی رضای خدا کردم و چه خوب خدا هم آتش دنیا را بر جوان رشیدم گلستان نمود ... . وپسرت هم می نگرد به قوی ترین بابای دنیایش . بابایی که به اوراه رفتن را آموخت ...تا رسیدن به خدا . آرام میبوسی اش گرچه طغیان کرده اشک هایت ... .. آرزوهایت را کفن میکنی تا برآورده شوند در آن دنیا ... . باید دل بکنی از کبوتری که پرواز کردن را خوب آموخت و آسمان را پیدا کرد... . کمرت را با یا حسین حرکت میدهی و چشم هایت تاب ندارند برای جدایی اما بابای قوی هیچ گاه نمی شکند ... . بازهم محکم ایستاده ای و چه طعمی دارد بوسه ی جدایی از تکه ای از وجود... . و میدانم امروز با عکس هایی که از لحظه ی وداع با پسرت میبینی بیشتر میشکنی ، بیشتر زمین می خوری از بازی روزگار... . چشم هایت پیر نشده اند درست میبینی این ما هستیم که فراموش کرده ایم پسرت را ... . این ما هستیم که چشم هایمان کم بینا شده اند و نمیبینیم سرخی خون هایی را که دل ها را خون کرد... . این ما هستیم که رقص میکنیم در آواز خواسته هایمان و اشتباه گرفته ایم زمین را...اشتباه گرفته ایم شهر را... . پدرم تو چشم هایت بهتر از دیروز میبینند آخر نور چشم های تو خداییست . این ما هستیم که عینک نگاهت را قرض می خواهیم تا دوباره ببینیم . گذشته ای نه چندان دور را... . گردو غبار تجمل گرایی دنیا روی مغزهایمان نشسته و توان فکر کردن را گرفته آن روزهایی که شهید آوینی حکایت می کرد برایمان فراموش شده اند و ما دیگر داریم تمام می شویم ... . و خوشا به حال تو ای پدر... . جوان تو ذکر میگفت و می خوابید و جوان امروز با ده ها قرص آرام بخش هم نمی تواند بخوابد ... . جوان تو لباس هایش خاکی بود و با عزت ... . جوان امروز لباسش پاره است و ... . تو را به لحظه ی غسل دادن جگرت قسم میدهم برای ما و جوانان امروز دعایی کن.. پدر جان ، پرنده ی اجابت بر در خانه هایی که دل هایشان از درد ویران شده اند لانه دارد... برایمان دعا کن... برگرفته از: وبلاگ بچه های خدایی
RE: برایمان دعا کن پدر... - حقیر - ۳۱/شهریور/۹۱ ۲۳:۱۱ نقل قول:سخت است داغ جوان دیدن و آرام نشستن . ولی حال می توانی بگویی من هم پیروز شدم در امتحان خدا... نقل قول:و خوشا به حال تو ای پدر... برایمان دعا کن... نقل قول:تو را به لحظه ی غسل دادن جگرت قسم میدهم برای ما و جوانان امروز دعایی کن.. |