![]() |
|
***باز گشت پرستو ها*** - نسخه مناسب چاپ +- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir) +-- بخش: مهدویت (/forum-18.html) +--- بخش: قرارگاه منتظران (/forum-69.html) +---- بخش: مناسبت ها و دعوت ها (/forum-38.html) +---- موضوع: ***باز گشت پرستو ها*** (/thread-27642.html) صفحه: 1 2 |
***باز گشت پرستو ها*** - شیدا - ۲۵/مرداد/۹۲ ۲۱:۵۷ بسم الله الرحمن الرحیم اسرا در چنگال دژخيمان خود سرود آزاديند و احرار جهان آنان را زمزمه مىكنند(امام خمینی ره) 26 مرداد سالگرد ورود آزادگان به ایران عزیز گرامی باد اللهم فک کل اسیر ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() RE: ***باز گشت پرستو ها*** - آفتاب - ۲۶/مرداد/۹۲ ۱:۵۹ آمدي و بوي قفس مي دهي
زخم تنت را به که پس مي دهي؟ آمده اي حنجره ات مال ما زخم تنت نوبر آمال ما آمدنت آمدني بوده است
رنگ نگاهت چمني بوده است راست بگو با که، کجا بوده اي؟ گرم ملاقات خدا بوده اي؟ آمدي و حرف قفس مي زني؟ تند زدي بال و نفس مي زني خاطره کنج قفس تازه کن صبر کن، آهسته، نفس تازه کن خاک پر از عطر بهاري شده چشم و دلم آينه کاري شده سردي من، در قدمت گرم باد من سرو پا گوش، دمت گرم باد! شعر از : علیرضادهرویه RE: ***باز گشت پرستو ها*** - آفتاب - ۲۶/مرداد/۹۲ ۱۵:۰۷ به ياد شهيد آزاده خلبان حسين لشكري خاطرات ناب از سيدالاسراي ايراني در خاطرات شهيد سرتيپ خلبان «حسين لشكري» آمده است: من بر خلاف همه،عدد 13را مبارك ميدانم و براي اين عدد احترام خاصي قائل هستم؛ ميدانيد چرا؟ براي اينكه در سيزدهمين پرواز جنگي ام به تأسيسات نظامي دشمن در خاك عراق توانستم تانك ها و نفر برهاي دشمن را بمباران كنم. *در سيزدهمين پروازم به اسارت درآمدم در متن اين خاطرات چنين مي خوانيم: در بعضي از فرهنگ ها، بعضي از اعداد، نحس هستند و در فرهنگ ما، معمولاً عدد 13را نحس ميدانند؛ شايد به همين دليل است كه سيزدهمين روز از آغاز سال نو را، به بيرون از خانه ميرويم و به كوه و دشت و بيابان پا مي گذاريم كه مبادا نحسي 13، در طول سال جديد گريبان مان را بگيرد و كار دستمان بدهد و اين كه اگر پلاك سر در خانه مان عدد 13است، از شهرداري منطقهاي كه در آن زندگي ميكنيم، ميخواهيم كه به جاي عدد 13، پلاك 1+12 را نصب كند! جالب اين است كه برخي از مسئولان شهرداري ها، خودشان اين خرافه را باور كرده اند و پلاك هاي 1+12 را آماده نصب، در كارگاههايشان دارند تا به متقاضيان ارائه دهند. اما من برخلاف آنها، عدد 13را مبارك ميدانم و براي اين عدد احترام خاصي قائل هستم؛ ميدانيد چرا؟ براي اينكه در سيزدهمين پرواز جنگي ام به تأسيسات نظامي دشمن در خاك عراق، هواپيمايم مورد اصابت راكت هاي آنان قرار گرفته و آسيب ديد؛ من كه مأموريت داشتم در ارتفاع 8 هزار پايي، تانك ها و نفر برهاي دشمن را بمباران كنم چون سقوط هواپيمايي را كه خلبانش بودم در خاك عراق قطعي ميديدم و اطمينان داشتم كه اسير نيروهاي دشمن خواهم شد. برخلاف دستورات نظامي كه در ايران به من ابلاغ كرده بودند به ميزان 2 هزار پا، از نقطه پرواز پيش بيني شده، فرود آمدم و در ارتفاع 6 هزار پايي از سطح نيروهاي دشمن بعثي با هواپيماي در حال سقوطم، هدف هاي مشخص شده آنها را با دقت بيشتري نشانه گيري و بمباران كردم كه بر اثر اين تدبير، حدود 22 دستگاه از تانك هاي متجاوزان عراقي منهدم شد و تعدادي از نيروهاي آنها زخمي شدند يا به هلاكت رسيدند. بعد از اين بمباران كه با چتر نجاتم، از هواپيما بيرون پريدم؛ پريدن همان و فرود آمدن من در جمع نيروهاي دشمن متجاوز همان؛ در اين سانحه، به دليل ناقص عمل كردن چتر نجاتم، با شدت و با تمام وزنم به قرارگاه دشمن برخورد كردم و به افتخار جانبازي نايل آمدم و چون نيروي گريز از مهلكهاي را كه در آن گرفتار آمده بودم، نداشتم، اسيرم كردند و هم زمان، مرا به جمع همرزمان «آزاده»ام اعزام كردند. آيا شما، كسب 2 افتخار همزمان را، در سيزدهمين پرواز جنگي ام، به حساب نحسي عدد 13 ميگذاريد؟ اگر آري، كه من برخلاف شما فكر ميكنم و اگر نه شما هم به جمع كساني كه عدد 13 را «مبارك» ميدانند، اضافه شده ايد؛ پس مقدمتان گرامي باد. * سفره هفت سين مان 7 سرباز اسير ايراني بود عيد يعني «يا مقلب القلوب و الابصار»؛ عيد يعني رقص ماهي در تنگ بلور آب؛ عيد يعني چرخيدن سيب سرخ بر سطح صيقلي آينه سفره هفت سين؛ عيد يعني سيب و سنجد و سماق؛ عيد يعني سير و سركه و سمنو؛ عيد يعني سبزه، اما زندان «ابوغريب» كه سبزه نداشت؛ اسارت گامي بود در برهوت و زندانبان ها اسرايشان را كه تماماً رزمندگان ايراني بودند، با تمام قوا زير نظر داشتند تا مبادا بگريزند! به كجا؟ به هرجا كه ابوغريب، نباشد. حدود 6 ماهي از اسارت من در اسارتگاه «ابوغريب» ميگذشت كه بوي بهار به مشامم خورد؛ به مشام من و ساير اسرايي كه ايراني بودند؛ تعدادمان 70 - 80 نفري ميشد؛ تصميم گرفتيم لحظه تحويل سال را سفره هفت سين بياندازيم و هفت سين بچينيم و فرا رسيدن سال نو را به هم ديگر تبريك بگوييم. اين خبر دهان به دهان به گوش تمام اسراي هم بندمان رسيد؛ همگي از آن استقبال كردند و برنامه ريزي ها، به دور از چشم زندانبان ها انجام شد اما ما كه نمي دانستيم چه لحظهاي از چه روزي سال نو آغاز ميشود؛ از طرفي ما كه هفت سين نداشتيم؛ مايي كه غذاهامان جيره بندي و ناسالم با بدترين كيفيت ممكنه بود؛ مايي كه لباس هاي تنمان بدون حتي يك دكمه بود؛ مايي كه در اين چند ماه انگار سال ها بود بوي سيب را و طعم سنجد را از ياد برده بوديم؛ چگونه ميتوانستيم سفرهي هفت سين آغاز سال جديد را در اسارتگاه مان بچينيم؟ فكري به ذهن مان رسيد؛ قرار گذاشتيم در يكي از روزها كه فرقي نمي كرد چه روزي باشد و در يكي از ساعت ها كه فرقي نمي كرد چه ساعتي باشد، هنگامي كه از سلول هاي مان بيرون مان ميآوردند تا به «بند» برويم و قدمي بزنيم كه پاي مان از كرختي در بيايد، فرا رسيدن سال نو را با لبخندهاي اميدبخشي كه بر چهرههامان ميرويانديم، به يك ديگر تبريك بگوييم؛ مبادا كه زندانبان ها از نشاط ما بهانه جويي كنند و بيش از پيش آزارمان بدهند؛ ديگر اينكه سين هاي سفره هفت سين مان را 7 اسير جنگي تشكيل بدهند كه از افسران و درجه داران و سربازان دربند ارتش خودمان بودند؛ سرباز، ستوان سه، ستوان دو، ستوان يك، سروان، سرگرد، سرهنگ دو. روزي كه آغاز سال نو را با حضور اين چنين سفره هفت سيني در اسارتگاه ابوغريب، جشن ميگرفتيم، احساس كرديم دشمن بعثي حقيرتر از آن است كه بتواند به اعتقادات ما، به مليت ما و به انديشه ما، كوچك ترين خدشهاي وارد كند و با اين چنين سفرهاي كه هفت سين اش، 7 رزمنده ايراني بودند، پي برديم كه همدلي آدم هاي يك رنگ است كه به سفره هفت سين مان بركت ميدهد نه همراهي سيب، سنجد و سماق و نه حضور سير، سركه و سمنو يا سبزي روييده از جوانههاي گندم مانده در آب كاسه اي؛ با اين انديشه توانستيم دانه رويش و سرسبزي را در برهوت ابوغريب، برويانيم. *پس از درخواست هاي مكرر فقط يك جلد قرآن كريم به ما دادند مي گويند «فرانسوا تروفو» فيلمساز صاحب نام فرانسوي، فيلمي ساخته است با نام «فارنهايت 451» كه من نه آن فيلم را ديده ام و نه كارگردانش را ميشناسم اما حكايت فيلم بر اساس كتاب سوزان هيئت حاكمهاي شكل گرفته است كه «كتاب» را و «كتابخواني» را مانع تسلط خود بر مردمي ميدانند كه اهل كتاب و مطالعه اند؛ پس كتاب ها را جمع آوري ميكنند و آنها را به آتش ميكشند؛ در اين ميان، جمعي از «كتابخوانان» گرد ميآيند و تصميم ميگيرند براي مقابله با اين تهاجم فرهنگي، هر يك كتابي را برگزيند و متن آن را تمام و كمال به حافظه بسپارد؛ ديري نمي گذرد كه هر يك از مردم تحت سلطه آن حكومت، خود كتابي ميشود كه تمام نسخههاي آن به زودي سوزانده خواهد شد؛ در انتهاي فيلم نام هر انسان به نام كتابي تبديل ميشود كه آن را به ياد سپرده است؛ اين يكي «بينوايان» ويكتورهوگو است، آن يكي «هملت» ويليام شكسپير و ديگري «پيرمرد و دريا» ارنست همينگوي. در دوران اسارت براي شروع كار از آيات الهي مدد گرفتيم؛ آياتي از كلام الله مجيد را كه در حافظه داشتم، به هم بندم ميآموختم و دانش رياضي را كه او ميدانست به من منتقل ميكرد؛ آن كه جملاتي از زبان انگليسي ميدانست به ما ياد ميداد و ديگري كه بر ادبيات فارسي مسلط بود، ساعاتي از وقتش را صرف آموزش آن به ديگري ميكرد. امروز كه روزهاي اسارت را به ياد ميآورم، احساس ميكنم كه ما، هم استاد بوديم و هم دانشجو؛ هم شاگرد بوديم و هم آموزگار؛ هم آموزش دهنده بوديم و هم آموزش گيرنده و با عزمي كه جزم كرده بوديم، محيط اسارتگاهها به دانشگاهي بدل شد كه دانشجويانش به فارغ التحصيل شدن، نمي انديشيدند؛ ميخواستند بيشتر بياموزند تا در جمع دانايان، به نيكي از آنان ياد كنند. مدت ها بر اين منوال گذشت و سرانجام پس از درخواست هاي مكرر يك جلد، فقط يك جلد، قرآن كريم به ما دادند تا چشم هامان را با آياتش شست وشو دهيم؛ ساعات اسارت مان چه زود ميگذشت؛ وقتي در فضاي كوچك نمازخانه به ترجمه و تفسير آن آيات شريفه ميپرداختيم و خداوند را با تمام عظمتش احساس ميكرديم كه به ملاقاتمان آمده است و براي ما از «رويش» سخن ميگويد و از «تعالي»حرف ميزند و از «آزادگي»؛ آن گونه كه هرگز در مقابل هيچ چيز و هيچ كس تن به «اسارت» ندهيم؛ اينگونه «آزاده» شديم. *واژه مي ساختيم تا فضاي روحي مان عوض شود اسارت آداب و رسوم خاص و زبان و فرهنگ مخصوص به خود دارد؛ واژههاي ابداعي اسرا در دوران اسارت، در پارهاي موارد هشدار دهنده اند و در برخي موارد نيرو دهنده؛ ما آموخته بوديم در دوران اسارت فكرمان را، ذهن مان را و انديشه مان را پويا نگاه داريم اگر ناملايمتي براي هر يك از ما پيش ميآمد، آن را نه تنها به ديگري منتقل نمي كرديم، بلكه تلاش مان بر اين بود تا خودمان هم به دست فراموشي بسپاريمش؛ مبادا روحيه مان شكننده شود و اگر لطيفه اي، خاطره شيريني يا طنزي به يادمان ميآمد براي ديگري تعريفش ميكرديم تا او هم در شادي لحظههاي ما سهيم باشد. ساختن اصطلاحات و تعابير كنايي، يكي از دل مشغولي هاي من بود و به كاربردن اين اصطلاحات، فضاي روحي ما را شاد و سرزنده نگاه ميداشت؛ روشن يا خاموش شدن تلويزيون، يكي از اين موارد بود. شرح آن از اين قرار است كه سلول هاي انفرادي ما فاقد هرگونه روزنهاي به بيرون بودند؛ مگر پنجرهاي بسيار كوچك نصب شده بر ارتفاع ديوار سلول كه با ميله و مقوا و تخته 3 لايه از بيرون پوشانده بودندش و سوراخي به عنوان هواكش بر سقف كه نور ناچيزي از روشنايي روز را به داخل سلول منتقل ميكرد و دري ساخته شده از ورقه آهن كه بر آن دريچهاي نصب شده بود با ابعادي كه دستي بتواند غذايي را به اسير بدهد تا سد جوع كند و فقط زنده بماند. هنگامي كه نگهبان ميآمد و دريچه را باز ميكرد تا غذاي اسير را به او بدهد، چهره او را در روشنايي بيرون از سلول به وضوح ميشد ديد و هنگامي كه دريچه را ميبست، دوباره تاريكي به سلول هجوم ميآورد. ما باز و بسته شدن دريچه سلول را به روشن و خاموش شدن تلويزيون تعبير ميكرديم؛ وقتي نگهبان دريچه را باز ميكرد و چهره او را ميديديم، ميگفتيم تلويزيون روشن شد و هنگامي كه غذاي اسير را به او ميداد و دريچه را ميبست و ميرفت، ميگفتيم تلويزيون خاموش شد كه در اين تعبير، طنز تلخي نهفته بود. حالا خودتان حساب كنيد در طول شبانه روز، چه مدت اجازه داشتيم تا اوقات اسارتمان را به ديدن تلويزيون بنشينيم؛ آن هم با تصاويري از نگهبانان كج خلق كريه المنظر كه وقتي دير ميآمدند، دلمان برايشان تنگ ميشد! چرا ميخندي؟ باور كن اگر مدتي در آن سلول ها نگهت ميداشتند، ديدن آن چهرهها، از پس آن چنان تلويزيوني، برايت از هر غنيمتي با ارزش تر ميشد! باور نمي كني؟ خب؛ خدا را شكر. *يك دندان مي داديم تا جرعه اي شير بنوشيم يك بار يكي از هم بندهامان در اسارتگاه «ابوغريب» دچار دندان درد شديد شد؛ بي چاره از درد به خودش ميپيچيد و محوطه اسارتگاه را گذاشته بود روي سرش؛ ما هم از آن جا كه دنبال بهانهاي براي ضربه زدن به روان دشمن بوديم سر و صدا راه انداختيم؛ نگهبان ها، اول توجهي نكردند؛ سرانجام كم آوردند و آن دوست من را به درمانگاه برده تا دندان دردش را آرام كنند، مدتي چشم به راهش مانديم، نيامد؛ مدتي ديگر، باز هم نيامد و مدتي بيشتر؛ دل نگرانش شديم و سرانجام از درمانگاه، تحت الحفظ آوردندش؛ خوشحال و خندان بود؛ دندانش را كشيده بودند و دردش ساكت شده بود. شب، هنگامي كه تعدادي از ما دور هم نشسته بوديم تا خوراك لوبيايي را كه از جيره ظهرمان پس انداز كرده بوديم به عنوان شام بخوريم، ديديم او هم به جمع ما پيوست و يك بطري شيري را كه به جاي شام به او داده بودند وسط سفره گذاشت و گفت: «بسم الله» ما هم كه مدت ها بود رنگ لبنيات را در آن اسارتگاه به چشم نديده بوديم، خوراك لوبيايي را كه دوست داشتيم و خوش مزه ترين غذايي بود كه در آن دوران ميخورديم، فراموش كرديم و هر كدام، نيم جرعهاي از شير سهميه دوستمان را سر كشيديم. فردا و پس فردا هم به همين منوال گذشت و از آن روز بعد به او همان غذايي را دادند كه به ما ميدادند و ديگر از شير خبري نشد. مدتي بر همين منوال گذشت؛ دوباره همان غذاهاي آبكي بي رمق؛ دوباره همان آش هايي كه از توش كرم در ميآورديم يا شمع اتومبيل كه ماجراي آن هم شنيدني است. يك روز يكي از اسرا، كار عجيبي كرد؛ او كه يكي از دندان هايش پوسيدگي مختصري داشت، خودش را به دندان درد زد؛ آن قدر سر و صدا كرد كه بردندش به درمانگاه؛ سر ضرب، دندانش را كشيده بودند؛ موقعي كه برگشت، يك شيشه شير دستش بود؛ به جمع كه رسيد، تعارف كرد؛ هر كدام نيم جرعه خورديم؛ فردا و پس فردا هم به همين منوال گذشت و از روز بعدش، به او همان غذايي را دادند كه به ما ميدادند و ديگر از شير خبري نشد؛ ديگر راهش را ياد گرفته بوديم؛ هر وقت هوس شير ميكرديم، يكي كه دندان پوسيدهاي داشت، خودش را به دندان درد ميزد. از اين راه، من 3 تا از دندان هايم را جمعاً براي 9 شيشه شير سرمايه گذاري كردم؛ سرمايهاي كه سودش علاوه بر خودم، به 60 - 70 نفر ديگر هم در اسارتگاه «ابوغريب» رسيد و از اين راه دست كم بخشي از كلسيم بدن ما تأمين شد تا هوش و حواسمان از دست نرود. *بر كنج ديوار گچي سلول جمعي مان، با ناخن نوشتم: «اين نيز بگذرد» كاغذ در «ابوغريب» حكم كيميا را داشت؛ از كتاب، دوات و دفتر هم كه اصلاً اثري نبود؛ يادم ميآيد در نخستين روز ورودم به اسارتگاه بر كنج ديوار گچي سلول جمعي مان، با ناخن نوشتم: «اين نيز بگذرد» و هرگاه، هر يك از ما چشم ها مان به آن نوشته ميافتاد، اميدمان به رها شدن از بند اسارت، افزايش پيدا ميكرد. روزنامههايي كه به زبان عربي چاپ شده بودند و «صدام» را در لباس نظامي و با ژست هاي آن چناني نمايش ميدادند تا قدرت او را و قدرت ارتش او را، اگر چه كاذب بود به مردم خود نمايش بدهند؛ اين روزنامههاي عربي بين اسراي ايراني دست به دست ميگشت و آنهايي كه كم و بيش عربي ميدانستند، متن آنها را براي ديگران ترجمه ميكردند و با مضحكه كردن صدام، لبخند ميزديم و دروغ هاي نظامي شان را تفسير ميكرديم. يك روز، يكي از اسرا پيشنهاد كرد، روزنامهاي ايراني در اسارتگاه ابوغريب منتشر كنيم؛ روزنامهاي كه فقط يك نسخه داشته باشد و مطالب جديدي را به خواننده ايراني ارائه كند؛ دست به كار شديم؛ هر كدام از ما، هر قطعه سياهي را كه قابليت حل شدن در آب داشت، جمع آوري كرديم؛ از خاكه سيگار گرفته تا ذرات پراكنده ذغال؛ پس مواد اوليه مركبمان تأمين شد؛ چوب كبريتي، پوشال بادآورده اي، ميخ نازك زنگ زدهاي اگر مييافتيم، ذوق زده ميشديم؛ انگار كه خودنويس نوك طلايي فلان كارخانه خودنويس سازي را يافته ايم؛ پس، قلم هاي مان را هم پيدا كرديم؛ حالا مانده بود كاغذ كه اگر تأمين ميشد، نخستين شماره روزنامه مان در ميآمد. كاغذ در ابوغريب حكم كيميا را داشت؛ از كتاب، قلم، دوات و دفتر هم كه اصلاً اثري نبود اما روزنامه به دست مان ميرسيد؛ يك باره فكري به ذهن مان رسيد؛ استفاده كردن از مقواهاي قوطي هاي پودر لباسشويي كه به ما ميدادند تا هر چند وقت يك بار لباس هايمان را بشوييم؛ فكر خوبي بود، فقط يك اشكال داشت و آن اين كه قوطي هاي خالي را از ما پس ميگرفتند؛ چاره را در اين ديديم كه چند تايي از قوطي ها را تكه پاره شده به آنها تحويل بدهيم، در حالي كه تكه پارههايي از آنها را براي خودمان كش رفته بوديم؛ خدا از سر تقصيراتمان بگذرد؛ بعد از آن با خيساندن اين تكه پارهها در آب و لايه لايه كردن آنها و خشك كردن شان در جايي كه نگهباني نبيند، كاغذمان تأمين شد؛ مشكل روزنامه نويسي همين است: مركب، قلم و كاغذ؛ ما چون آنها را داشتيم ديگر غمي نداشتيم. توي اين روزنامهها كه هر 20 روز يكبار منتشر ميشد و هركدام به اندازه كف دست بود، لطيفه مينوشتيم، جدول طراحي ميكرديم، كاريكاتور صدام را ميكشيديم؛ تا اين كه ششمين شماره اين نشريه لو رفت و به دست نگهبانان اسارتگاه ابوغريب افتاد؛ در آن شماره در كاريكاتوري، فرهنگ مردم عراق را به مضحكه گرفته بوديم؛ فرهنگ آش خوري هر روزه آنها را هنگام صبحانه؛ اين كاريكاتور، آتش شان زد و بيش از پيش مراقبت كردند تا مبادا قطعهاي كاغذ به دست ما بيافتد و ما در اسارتگاه ابوغريب توقيف شدن نشريه تك نسخهاي مان را پس از نشر ششمين شماره، به تلخي تجربه كرديم و معناي «سانسور» را فهميديم. يادم ميآيد، شب بعد از لو رفتن نشريه مان، دوستي كه مطالب صفحه طنز و شعر نشريه را مينوشت و اهل شعر و شاعري بود؛ به قصد تقويت كردن روحيه ما، يك بيت شعر خواند كه اميدوارمان كرد: «آن كس كه اسب تاخت، غبارش فرونشست گرد سم خران شما نيز بگذرد» شايد اين شعر، با ناخن اسيري بر كنج ديواري از ديوارهاي اسارت گاه ابوغريب نوشته شده باشد. *با پوست انار باطري ساختيم مدت ها بود كه از جبهههاي جنگ بي خبر بوديم، نه اسير جديدي ميآوردند كه با احتياط اوضاع خارج از اسارتگاه ابوغريب را براي مان تشريح كند و نه روزنامهاي عربي به دست مان ميرسيد كه با تجزيه و تحليل مطالب آن، به وضعيت جبهههاي جنگ پي ببريم؛ بي خبري از اوضاع مناطق جنگي، كلافه مان كرده بود. براي كسب خبر صحيح، مترصد فرصت مناسبي بوديم اما انگار، هيچ خبري نبود؛ تا اين كه روزي، يكي از اسراي ايراني، راديويي ترانزيستوري آورد؛ يكي از اسرا كه راديوساز بود، با ابزاري كاملاً ابتدايي، آن راديو را قطعه قطعه كرد و هر قطعهاش را هر يك از ما در جايي پنهان كرديم تا آب ها از آسياب بيافتد؛ مأموران عراقي، اسارتگاه ابوغريب را زير و رو كردند و تمام سوراخ سنبهها را گشتند اما از راديو اثري پيدا نشد كه نشد. انگار زمين دهان باز كرده بود و راديوي آنها را بلعيده بود؛ غائله كه ختم به خير شد، همان دوست راديوسازمان، قطعههاي جدا شده راديو را كه هر يك از ما در كنجي پنهان كرده بوديم، سر هم كرد و راديو راه افتاد؛ حالا راديو داشتيم و ديگر ميتوانستيم ساعات پخش اخبار از راديو ايران، خبرهاي درست را بشنويم و از اين طريق نيرو بگيريم و روحيه مان را بازسازي كنيم. مدتي اين گونه گذرانديم تا اين كه باطري راديومان تمام شد و دوباره در بي خبري مطلق مانديم؛ يك روز، يكي از اسرا گفت: «اينها چرا به ما ساعت نمي دهند تا اوقات شرعي را از روي آن تشخيص بدهيم و فرايض ديني مان را به موقع به جا بياوريم» حرف او را به نگهبان هاي اسارتگاه گفتيم؛ چند ماهي پافشاري كرديم تا سرانجام، يك ساعت ديواري براي مان آوردند؛ ساعت كه به دستمان رسيد، موقع پخش اخبار راديو ايران، باطرياش را در ميآورديم و به راديو ترانزيستوري مان ميانداختيم و خبرهاي جبههها را ميشنيديم و دوباره، باطري را به ساعت ميانداختيم تا كار كند و منتظر ميمانديم تا نوبت بعدي پخش خبر. در اين ميان، آنهايي كه مأمور شنيدن اخبار ميشدند، خبرها را براي ديگران تعريف ميكردند، چرا كه امكاني نبود تا همه ما هم زمان، برنامه خبر راديو را بشنويم؛ اگر نيروهاي دشمن پي ميبردند كه ما راديوشان را پهلوي خودمان نگه داشته ايم، دمار از روزگارمان در ميآوردند. 2 ماهي نگذشته بود كه باطري ساعت مان تمام شد؛ به نگهبان ها گفتيم؛ باطري نو به ما دادند؛ 2 ماه بعد، باطري ديگري گرفتيم و اين عمل، چند بار تكرار شد؛ تا اينكه يكي از مأموران به زود تمام شدن باطري ساعت ديواري مان شك كرد؛ او گفت «نمي شود باطري ساعت ديواري اين قدر زود مستهلك شود»؛ وقتي ديديم كه او شك كرده است، دوست راديوسازمان، در كوتاه ترين زمان ممكنه، راديو را قطعه قطعه كرد و دوباره هر يك از ما قطعهاي را در جايي پنهان كرديم؛ مأمورهاي امنيتي در پي يافتن راديو اسارتگاه ابوغريب را زير و رو كردند و سرانجام، دست از پا درازتر به دفتر كار خودشان برگشتند. چند روزي بدون راديو مانديم تا آب ها از آسياب بيافتد و بعد از آن، دوست راديوسازمان، قطعههاي جدا شده راديو را سر هم كرد و دوباره راديو ترانزيستوري مان راه افتاد اما در پي چارهاي ميگشتيم تا خودمان يك باطري اختراع كنيم تا كمتر از باطري ساعت براي راديو استفاده كنيم و سرانجام بعد از كلي مشورت و تبادل نظر و بهره گيري از دانش هاي فني ساير اسرا، پي برديم كه از پوست انار ميشود، باطري تهيه كرد و براي مدت نه چندان طولاني، از نيروي آن راديوي ترانزيستوري را، راه انداخت. ما كه عادت كرده بوديم هر چيز دور انداختني را براي روز مبادا در گوشهاي از اسارتگاه پنهان كنيم، پوست انارهايي را كه از مدت ها قبل پس انداز كرده بوديم، روي هم ريختيم و در آب جوشانديم و با مشقت بسيار، خميري از آن به دست آورديم كه تا اندازه اي، خاصيت الكتريسيته داشته و ميتوانست راديوي ما را روشن نگه دارد؛ با اين ترفندي كه به كمك آن دوست راديوسازمان و ساير بچهها به كار گرفتيم، استهلاك باطري ساعت مان كاهش پيدا كرد و ديرتر از دفعات اوليه، براي ساعت ديواري مان تقاضاي باطري مي كرديم. امروز كه آن خاطرات را به ياد ميآورم و به همدلي ها و يك رنگي هايي كه در اسارتگاه ابوغريب داشتيم، فكر ميكنم و به هوش سرشار و باورهاي آنان كه با من هم بند بودند، ميانديشم، خودم را فارغ التحصيل از دانشگاهي ميدانم كه دوره اش، نه 4 سال و نه 7 سال كه 18سال بود و افتخار ميكنم كه اين دورهي 18ساله دانشگاهي را، در اسارتگاه ابوغريب و زندان امنيتي عراق، با موفقيت به پايان رسانده ام. اميدوارم تلاش هاي من و همرزمانم كه در راه دفاع از آب و خاك و دينمان، آزموده شده ايم، مورد قبول درگاه حضرت باري تعالي و مردم قدرشناس ايران، قرار گرفته باشد؛ ان شاءالله. *بعد از 14 سال اسارت از خداوند اجازه گلايه كردن خواستم شبي از شب هاي دوران اسارت، دلم گرفت؛ 8 سالي را در «ابوغريب» گذرانده بودم و 6 سالي ميشد كه مرا از جمع ايرانيان هم بندم جدا كرده و در جايي ديگر، زندان امنيتي عراق، در يك سلول انفرادي نگه داري ميكردند؛ در آن شب به ياد كشورم افتادم؛ به ياد همسرم و به ياد تنها فرزندم كه پسر بود؛ در ابتداي اسارتم 4 ماهه بود و در آن شب حدوداً 14 ساله! از ذهنم گذشت كه «اگر مرا ببيند، ميشناسد؟» و به فكر افتادم «اگر من او را ببينم، چه طور؟» قلبم فشرد و رو به خدا كردم و آن گونه كه فقط او ميشنيد، گفتم «آيا به من اجازه ميدهي كه گلايه كنم؟» سكوت حاكم را به رضايت تعبير كردم و گلايههايم شروع شد؛ تا دير وقت، من ميگفتم و او ميشنيد و بعد از آن، به خواب رفتم. فردا و پس فردا و پس آن فردا، ديگر كلامي به زبان نياوردم و حتي به هيچ چيز فكر نكردم؛ در سومين روز كه نگهبان، غذاي ظهر مرا از دريچه مخصوص تحويل ميداد به ناگهان، در تاريك، روشني سلول انفرادي، چشم هايم به مارمولكي افتاد كه از روزنه سقف، به من خيره شده بود؛ اتفاقي كه به نظرم كاملاً غريب آمد؛ نگهبان كه رفت، من و مارمولك، مدت ها به يكديگر خيره نگاه كرديم و سرانجام او هم رفت؛ ديدن مارمولك مرا به فكر كردن واداشت و مانند معبري كه خوابي را تعبير كند به كنكاش در مورد اين قضيه پرداختم تا ظهر روز بعد كه باز هم همان اتفاق افتاد؛ هر 2 به يكديگر خيره شديم و در چشم هاي هم نگريستيم اما اين بار او نزديك تر آمد؛ تأثيري عميق تر بر ذهن من گذاشت و باز هم رفت؛ روز ديگر هم بر همين منوال گذشت و روزهاي ديگر هم؛ چيزي حدود 2 ماه از همان روزنه و در همان ساعت ميآمد و ساعتي مرا به خود مشغول ميكرد و ميرفت و عجيب اين كه هر بار به من، نزديك و نزديك تر ميشد تا جايي كه در روزهاي بعدتر، كل سقف سلول انفرادي مرا، با آزادي تمام طي ميكرد و بعد از آن به من چشم ميدوخت. اگر چه پيام را، در 2 ـ 3 روز نخست حضور مارمولك، دريافت كرده بودم، چشمم به راه بود كه آخر اين بازي به كجا ميانجامد؟ من پيام واضحي را طلب ميكردم؛ ظهر روز بعد، مارمولك نيامد؛ به ديدن هر روزهاش عادت كرده بودم، ظهر روز بعد هم از او خبري نشد و فرداي آن روز هم، بر همين منوال اما نااميد نشدم؛ حس غريبي به من ميگفت كه خواهد آمد و سرانجام آمد اما اين بار، نه به تنهايي، بلكه با 2 مارمولك كوچك تر از خود؛ گويا كه فرزندانش بودند و اين بار، پيام كامل شد «در مقابل تهديدها و تطميع هاي دشمن، مقاومت كن. تو، با كارنامهاي پربار، به آغوش ميهنت و به آغوش خانواده ات، باز خواهي گشت» پيام كه دريافت شد و بر جانم نشست، ديگر مارمولك ها را نديدم. انگار كه هر 3، دود شده بودند و رفته بودند هوا. اين پيام، مرا كه شكننده شده بودم، در مقابل ناملايمات دوران اسارت بيش از پيش مقاوم كرد. *در تنهايي اسارت به قدرت لايزال خداوند بيشتر ايمان آوردم بايد اعتراف كنم گاهي اوقات اسارتم را كه در زندان امنيتي عراقي ها ميگذراندم، بيشتر از زماني كه در اسارتگاه ابوغريب بودم، دوست دارم؛ در دوره اول اسارتم كه حدود 8 سال به طول انجاميد در جمع هم بندانم، فرصت تأمل و تعمق نداشتم؛ سلول هاي مان كوچك بود و تعداد اسرا بسيار؛ در آن سلول ها به راحتي نمي شد خوابيد. به راحتي نمي شد نشست و حتي به راحتي نمي شد ايستاد؛ در اين چنين مكاني، هر كس در پي روحيه دادن به ديگري بود؛ در اين مكان اگر كسي مينشست تا به مسألهاي فكر كند و انديشهاش را به پرواز درآورد آن يكي شروع ميكرد به تعريف كردن خاطرهاي خوش يا لطيفه اي، مبادا كه روحيه دشمن ستيزي دوستش آسيب ببيند؛ اسير در ابوغريب حق نداشت خموده شود، چون اين خمودگي ممكن بود روحيه سايرين را بشكند و آنها را در مقابل خواسته دشمن متزلزل كند. اما در «زندان امنيتي عراق» كه پس از تصويب قطعنامه 598 مرا به آنجا منتقل كردند، وضع فرق ميكرد. آنجا، همه ايراني بودند و اينجا من تنها ايراني بودم؛ آنجا تعدادي هم سلولي داشتم و اينجا من تنها بودم؛ آنجا همه باهم بوديم و اينجا، كسي غير از من نبود. در تنهايي سلول زندان امنيتي عراق كه ابعادش حدود 180 در 260 سانتي متر بود، احساس ميكردم پادشاهي هستم كه در قصري زندگي ميكند اما تنها؛ هرگز نمي دانستم كه 10 سال از عمرم را در انزوا خواهم گذراند. اما چه خوب؛ در تنهايي است كه آدم ميتواند فكر كند؛ در تنهايي است كه آدم ميتواند انديشهاش را به پرواز درآورد و در تنهايي است كه آدم ميتواند با خداي خويش راز و نياز كند و از او نيرو بگيرد. شايد در اين 10 سال بود كه من خدا را بهتر شناختم و به قدرت لايزالش بيشتر ايمان آوردم؛ شايد در اين 10 سال بود كه تابش هر نور اميدي را در قلبم تفسير ميكردم و حركت هر جنبندهاي را به فال نيك ميگرفتم؛ شايد در اين 10 سال بود كه ايمان آوردم خدا خالق زيبايي است و هرگز زشتي را او نيافريده است؛ شايد در اين 10 سال بود كه من به مفهوم اين كلام پي بردم «چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد» و چه شب ها كه در سلول تنهايي ام، كه به قصر پادشاهي تنها ميمانست، چشم هايم را شست و شو دادم تا زيبايي هاي بيش تري را ببينم؛ آري، چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. منبع:خاطرات «شهيد حسين لشكري» در دوران طولاني اسارت كه در آخرين شماره ماهنامه جانباز، شماره 27 به چاپ رسيده است. RE: ***باز گشت پرستو ها*** - آفتاب - ۲۸/مرداد/۹۲ ۱۸:۵۰ با گذشت ۲۳ سال از ورود آزادگان به ایران، سینمای ایران با ساخت آثاری به این موضوع پرداخته است. «آزادگان» به روایت قاب دوربین سینمای ایران به گزارش افکارنیوز ، «پرواز از اردوگاه»، «کیمیا»، «پاتک»، «بوی پیراهن یوسف»، «قاصدک»، «مردی شبیه باران»، «معصوم»، «یک قدم تا مرگ»، «دستهای خالی»، «رنجر»، «نفوذی»، «اخراجیهای ۲»،«اتوبوس شب»، «دوئل»، «بیداری رویاها» و «خرس» از جمله آثار سینمایی ساخته شده در خصوص اسرا هستند که یا در آن دوربین به محل اسارتشان رفته و یا به تبعات این اتفاق و آزادی آنها پرداخته است. «پرواز از اردوگاه» به کارگردانی حسن کاربخش در سال ۱۳۷۴ از اولین فیلمهای ساخته شده در این خصوص است که بیشتر داستانش در خاک دشمن و بازداشتگاه عراقیها میگذرد. این فیلم دربارهی سرگرد خلبان عباس حلمی، با بازی جمشید هاشمپور است که پس از آنکه در یک پرواز شناسایی با هلیکوپتر هدف آتش پدافند دشمن قرار میگیرد، فیلم دوربین تصویربرداریش را مخفی میکند و سپس اسیر میشود. او بارها شکنجه شده اما محل اختفای فیلم را فاش نمیکند تا اینکه فرماندهی عراقیها او را به بازداشتگاه اسرای عادی میبرند. ماجرای فیلم در این بازداشتگاه روایت میشود که در نهایت شاهد فرار سرگرد حلمی از عراق و رساندن فیلم به ایران هستیم. «کیمیا» ساخته احمدرضا درویش در سال ۱۳۷۴ از جمله آثاری است که به تبعات اسارت رزمندگان ایرانی و اتفاقاتی که در زندگی آنها پیش میآید میپردازد. در آغاز جنگ تحمیلی همسر رضا (که یک معلم در آبادان است) باردار است و باید مورد عمل جراحی قرار گیرد. رضا با بازی خسرو شکیبایی او را به بیمارستان میرساند وخود به اسارت قوای دشمن درمیآید. همسر رضا حین عمل جراحی میمیرد و یک جراح با بازی بیتا فرهی فرزند رضا را نجات میدهد. بعد از گذشت ۹ سال وقتی رضا از اسارت آزاد میشود، پی میبرد که همهی اعضای خانوادهاش را از دست داده است. حال او در جستجوی تنها بازماندهی خود، فرزندش است. «بوی پیراهن یوسف» به کارگردانی ابراهیم حاتمیکیا که در سال ۷۵ ساخته شد از معدود آثار موفق در خصوص اسرا است که به خوبی مشکلات ناشی از اسارت رزمندگان را به تصویر کشیده است. این فیلم که بارها در ایام سالگرد ورود آزادگان از تلویزیون پخش شده است دربارهی شخصیتی به نام یوسف است که پلاکش از شکم یک کوسه در آبهای جنوب پیدا میشود. همه معتقدند که او شهید شده است. دایی غفور با بازی علی نصیریان که راننده تاکسی فرودگاه است برخلاف دیگران اعتقاد دارد که پسرش روزی برخواهد گشت. زندگی او و دختری به نام شیرین با بازی نیکی کریمی که از فرنگ برای جستجوی برادرش به ایران آمده دریک نقطه به هم میرسد و آن دو به دنبال گمشدهی خود میگردند. «قاصدک» به کارگردانی قاسم جعفری در سال ۷۶ از دیگر آثاری است که به تبعات اسارت میپردازد. پروانه با بازی ماهایا پطروسیان در آستانهی ازدواجی ناخواسته با فرهاد است اما بازگشت یزدان با بازی ابوالفضل پورعرب نامزد پروانه که سالها بینام و نشان در اسارتگاه عراقیها زندانی بوده، مسیر زندگیاش را تغییر میدهد. «مردی شبیه باران» به کارگردانی سعید سهیلی در سال ۱۳۷۵ دربارهی منصور با بازی ابوالفضل پورعرب است که به اسارت دشمن درمیآید. او موجی است و چیزی از گذشته خود به یاد نمیآورد. قتلی در میان اسرا اتفاق میافتد و سایرین به منصور مظنون هستند. اما او توان دفاع از خود را ندارد. در نهایت همسر منصور که به اسارت درآمده یک تنه به دفاع از او برمیخیزد. «معصوم» به کارگردانی داوود توحید پرست که در سال ۷۷ ساخته شد نیز داستانی شبیه به «قاصدک» دارد. فرید با بازی فرهاد جم که در طول سالهای جنگ در مبارزه با دشمن بعثی بوده پس از بمباران عراقیها مجروح و اسیر میشود. او پس از آزادیاش با نامزدش پروانه با بازی نگار فروزنده مواجه میشود که نامزد جوانی به نام اشکان با بازی ابوالفضل پورعرب شده است. فرید ناراحت از دیدار پروانه درگیر بیماری سخت خود میشود و چندی نمیگذرد که دچار مرگ مغزی شده و در وصیتنامهاش قلب خود را به پروانه که از بیماری قلبی رنج میبرد هدیه میکند. «یک قدم تا مرگ» به کارگردانی بهروز فرجی در سال ۷۸ دربارهی خلبانی به نام حسین طاهری با بازی فرامرز قریبیان است که هواپیمایش در خاک عراق فرود میآید و توسط دشمن اسیر میشود. دراین فیلم هم مانند «پرواز از اردوگاه» شاهد فرار شخصیت اصلی فیلم در انتهای داستان به ایران هستیم. فیلم «رنجر» ساخته احمدمرادپور در سال ۷۹ درباره رنجری به نام مرتضی ذوالفقاری با بازی جمشید هاشمپور است که به همراه نیروهایش عازم شناسایی در خاک دشمن می شوند، اما دشمن که از وجود آنها باخبر شده همگی را به جز مرتضی به شهادت میرساند. مرتضی اسیر شده و پس از پشت سرگذاشتن یک دوره طولانی بازجویی و شستشوی کامل مغزی به اردوگاه اسرا منتقل میشود. او رفته رفته نیروی از دست رفتهاش را بدست می آورد و عاقبت پس از پشت سرگذاشتن موانع فراوان موفق به فرار میشود. فیلم «دوئل» به کارگردانی احمدرضا درویش در سال ۸۲ هم دربارهی زینال با بازی پژمان بازغی است که پس از ۲۰ سال اسارت در عراق آزاد شده و به شهرش باز میگردد. او به خاطر میآورد که در آغاز جنگ و شروع هجوم دشمن و حمله بیامان هواپیماها به جمعیت آوارهای که در صدد عزیمت از منطقه جنگی هستند، چگونه با جمعی از اهالی در ایستگاه حسینیهی خرمشهر مقابل دشمن مقاومت میکرد و در این شرایط اسکندر با بازی سعید راد به همراه تعدادی از نیروهای دولتی که مدعی بودند مأموریتی محرمانه دارند درگیر گاوصندوقی میشوند. «دستهای خالی» به کارگردانی ابوالقاسم طالبی در سال ۸۵ خسرو شکیبایی را در قالب پدر رزمندهای نشان میدهد که پس از سالها با آزاد شدنش گرفتار مشکلات پیش آمده برای دخترش که مظنون به قتل است، میشود. «اتوبوس شب» به کارگردانی کیومرث پوراحمد در سال ۸۵ برای اولینبار اسرای عراقی را به تصویر میکشد. فیلم در یک شب داغ پایان شهریور ۱۳۵۹ روایت میشود که حبیب بسیجی نوجوان و رزمنده مأمور میشود تا ۳۸ اسیر عراقی را در دل شب با اتوبوسی که خسرو شکیبایی نقش رانندهی آن را بازی میکند از خط مقدم به پشت جبهه منتقل کند. ماجراهایی که برای آنها تا مقصد میگذرد، رویارویی با اسیرانی است که سرنوشت نامعلومی در انتظارشان است و باید مدتها شهر،دیار و خانوادهشان را به فراموشی بسپارند. بسیجی جوان به همراه رانندهی میانسال نه تنها باید مراقب احوال روحی سرنشینان چشم بستهی اتوبوس باشند بلکه باید با مشکلات مختلف دیگر نیز روبرو شوند. «اخراجیهای ۲» ساختهی مسعود دهنمکی در سال ۱۳۸۷ تنها اثر کمدی ساخته شده با موضوع اسرا است که در ادامهی موفقیت «اخراجیهای ۱» این بار شخصیتهای اصلی فیلم در بازداشتگاه عراقیها، داستانشان روایت میشود. «نفوذی» به کارگردانی احمد کاوری و محمد فیروزی که در سال ۸۸ ساخته شد دربارهی شخصیتی به نام فریدون کیافر با بازی امیر جعفری است که درسال ۸۲، همراه با عدهای دیگر از اسیران جنگی به جا مانده در عراق، به ایران بازگردانده میشوند. دو نفر از نیروهای اطلاعاتی و امنیتی او را به دلیل این که مشهور به جاسوسی، پیوستن به سازمان مجاهدین و نقش داشتن در شهادت عدهای از اسیران ایرانی بوده، بازداشت و بازجویی میکنند. از سوی دیگر، بدنامی فریدون برای خانوادهاش هم از قدیم مشکل درست کرده و حتی ازدواج پسرش فرهاد را تحت الشعاع قرار داده بود. در نهایت با کمک مأموران اطلاعاتی مشخص میشود که متهمان اصلی افراد دیگری هستند. «بیداری رویاها» به کارگردانی محمدعلی باشهآهنگر در سال ۸۸ هم به تبعات بعد از جنگ میپردازد. رخشانه با بازی هنگامه قاضیانی زنی است در آستانه میانسالی که در سالهای جوانیاش با ایوب پارسا ازدواج کرده و صاحب پسری به نام حمید شده است. وقتی حمید دو ساله بود، ایوب به جبهه میرود و دیگر برنمیگردد. پس از مدتی خبر شهادت او میرسد و خانواده تصمیم میگیرد رخشانه را به عقد داوود برادر ایوب با بازی امین حیایی دربیاورد. سالها از این ماجرا گذشته و آنها صاحب دختر بچهای دبستانی هستند و حمید در آستانه ازدواج است. در این وضعیت از کمیته مفقودین خبر می رسد که ایوب زنده است و به زودی به وطن برمیگردد. این خبر که در ابتدا همه را شوکه می کند، به تدریج واکنشهای مختلفی را بین اعضای خانواده برمی انگیزد. فیلم اکران نشده «خرس» به کارگردانی خسرو معصومی در سال ۸۹ از آخرین فیلمهای ساخته شده در این خصوص است که باز هم در این فیلم شاهد هستیم، مفقودالاثری با بازی پرویز پرستویی پس ازسالها از اسارت آزاد میشود. در حالی که همسرش با بازی مریلا زارعی دوباره ازدواج کرده است و او درگیر ماجراهایی میشود. از سال ۸۹ هم ساخت فیلمی با عنوان «سربازی از آسمان» براساس زندگی مرحوم «حجتالاسلام علیاکبر ابوترابی» توسط محمد حسین لطیفی مطرح شده است. حجتالاسلام علیاکبرابوترابی ۲۶ آذر ۵۹ در یکی از مأموریتهای شناسایی به اسارت دشمن بعثی در آمد و به مدت ده سال، امیدبخش اسیران در بند رژیم عراق بود. پاسخ به: ***باز گشت پرستو ها*** - شیدا - ۲۶/مرداد/۹۳ ۱۲:۱۶ ![]() ![]() شاید سکوت بهتر باشد در برابر ایثارت...
ای آزاده ای جوان مرد پرستوی مهاجر به میهنت خوش آمدی ![]() صلواتی هدیه کنیم به روح بلند اسرای شهیدمان که دور از وطن دعوت حق را سرافرازانه لبیک گفتند ![]() ![]() ![]() پاسخ به: ***باز گشت پرستو ها*** - Mohammad Trust - ۲۶/مرداد/۹۳ ۱۲:۲۷ مادرم تعریف میکنه که وقتی داییم بعد از 8 سال اسارت برگشت ، مادرم و خواهر زادشو از هم تشخیص نمیداد هر کدوم م یه 20 سالیشون بوده ! بنده خدا از 12 سالگی تا 20 سالگی اسیر بوده ، ازش پرسیدم دوباره برگردی اون زمان میری ، میگه زودتر میرم ... ![]() الان زیاد وقت ندارم تایپ کنم ولی این پست رو کامل میکنم پاسخ به: ***باز گشت پرستو ها*** - mahdy30na - ۲۶/مرداد/۹۳ ۱۲:۴۲ بسم الله الرحمن الرحیم اسرا در چنگال دژخيمان خود سرود آزاديند و احرار جهان آنان را زمزمه میكنند(امام خمینی ره) 26 مرداد سالگرد ورود آزادگان به ایران عزیز گرامی باد ![]() اللهم فک کل اسیر
گفتوگو با سرهنگ آزاده اسکندری به مناسبت 26 مرداد![]() پاسداری که اسارت پربرکتی داشت سایت ساجد- «کاروانی از اسرای مظلوم ایرانی را به راه انداختند؛ یک سری سنگمان میزدند، عدهای ناسزا میگفتند و اما شاید در تمام طول مسیر یک نقطه بسیار خوشایند بود و آن عبور از شهر مقدس کاظمین و حرم امامین شریفین(علیه السلام). اسرای غریب با دستانی بسته و مجروح، به امام اسیر در زندان، حضرت امامکاظم(علیه السلام) اقتدا کردند و به محضر ایشان، سلامی غریبانه عرض کردند.» این جملات بخشی از گفتوگوی ما با آزاده عبدالرحمناسکندری است که در سال 42 در شهرستان ازنا- از توابع استان لرستان- به دنیا آمد. نوزده ساله بود که درس و مدرسه را رها کرد و به رغم مخالفت خانواده به جبهه رفت و پس از پنج ماه حضور در جبهههای جنوب، در عملیات والفجر مقدماتی به اسارت نیروهای بعثی درآمد. اسکندری هفت سال از روزهای پرغرور جوانی را در زندانهای عراق گذراند و با غرور و سرافرازی به میهن بازگشت. او روزهای بعد از اسارت را نیز به فعالیتهای مختلف فرهنگی در بسیج و سپاه اختصاص داد و معتقد است بهترین راه برای دفاع از آرمانها، کار فرهنگی است. در ادامه واگویههای آزاده سرهنگ عبدالرحمناسکندری به مناسبت 26 مردادماه سالروز آزادسازی اولین گروه از آزادگان را پیش رو دارید. جبهه مهمتر از هر کاری از نیروهای گردان فتح تیپ امام علی (علیه السلام) بودم. سنم کم بود که به جبهه رفتم. درس و مدرسه را رها کردم و به جمع مجاهدان راه خدا پیوستم. روز اعزامم را خوب به خاطر میآورم؛ بیستم مهر سال 61 بود. خانوادهام به شدت مخالف بودند اما بندگان خدا چارهای هم نداشتند! چون من بر تصمیم خود مصر بودم و شب و روز هم نمیشناختم. در نهایت موافقت کردند و با جبهه رفتن من کنار آمدند. با توکل بر خدا و در آرزوی شهادت قدم در راه گذاشتم. برادرم قبل از من به جبهه رفته بود. 18/11/61 عملیات والفجر مقدماتی شروع شده بود. نزدیک 22 بهمن و ایامالله دهه فجر بود. من هم در عملیات حضور داشتم. بنا بود تنگه دهلران را رد کنیم و پنج پاسگاه عراقیها را به تصرف درآوریم. گذر از کانالهای چهار، پنج متری پرآب، کار را مشکل کرده بود. در عبور از هر کدام، نردبانها را درون کانال میگذاشتیم؛ از آن گذر میکردیم و دوباره کانال بعدی و نردبان... وقتگیر بود. به نزدیکی پاسگاهها که رسیدیم، متوجه حضور بیشمار عراقیها شدیم. اما هرگز تصور نمیکردیم که محاصره شویم. به سرعت و در کمال ناباوری، حلقه محاصره تنگ و تنگتر میشد ولی ما همچنان با غرور و غیرت مقاومت میکردیم تا بتوانیم حلقه را بشکنیم. اما گریزی نبود و شد آنچه تصور نمیکردیم. عراقیها به ما رسیدند و به اسارت درآمدیم. فکر نمیکردیم که برگردیم باورش برای من و همه بچهها سخت بود. تا زمانی که به اردوگاههای اسکان اسرا برسیم و به طور کامل مستقر شویم، باور نمیکردیم که اسیر شدهایم. ما را پشت سنگرهایشان بردند. همانجا عراقیها تعداد زیادی را به رگبار بستند و اسرای زیادی را به شهادت رساندند. از جمله اسرایی که ساعاتی بعد از اسارت به شهادت رسید، دوست شهیدم ناصر نادری بود که هم محلهای بودیم. او را به همراه 7- 8 نفر دیگر به رگبار بستند و به شهادت رساندند. تصور میکردیم حال که به اسارت درآمدیم هیچگاه به وطن باز نمیگردیم و همانجا میمانیم تا شهید شویم. سلامی غریبانه سوار آیفا شدیم و به شهر العماره رفتیم. در مدرسهای دو، سه روز ماندیم. بعد از آن کاروانی از اسرای مظلوم ایرانی را به راه انداختند و در شهر چرخاندند. دو، سه روز گرسنگی و تشنگی امانمان را بریده بود که بعد از عبور از شهرها و استقبال بینظیر مردم عراق! به موصل رسیدیم. در موصل یک سری سنگمان میزدند، عدهای ناسزا میگفتند و عدهای دیگر از فرط شادی و خوشحالی، شیرینی پخش میکردند. هرکسی خوشحالی و نفرتش را به نوعی ابراز میکرد. اما شاید در تمام طول مسیر یک نقطه بسیار خوشایند بود و آن عبور از شهر مقدس کاظمین و حرم امامین شریفین (علیه السلام). اسرای غریب با دستانی بسته و مجروح، به امام اسیر در زندان حضرت امام کاظم (علیه السلام) اقتدا کردند و به محضر ایشان سلامی غریبانه عرض کردند. اردوگاه حرس خمینی! هفت سال و هفت ماه و پانزده روز در اسارت بودم. مدتی را در موصل 2 و بقیه را در موصل 4؛ اردوگاه حرس خمینی جایی برای آزار و شکنجه روحی حتی خود عراقیها بود! زمانی که به موصل 4 آمدم حاج آقا ابوترابی را به موصل 2 منتقل کردند و قسمت نشد ایشان را از نزدیک ببینم. برنامههای خوبی را در موصل 2 و موصل 4 برگزار کردیم. بچهها دست به دست هم دادند و با اتحاد، همدلی، صداقت، گذشت و ایثار سعی کردند بر شرایط سخت اسارت پیروز شوند. اسرای اردوگاه حرس خمینی با روحیه سرشار از ایمان و اعتقاد، روزهای به یاد ماندنی را به نمایش درآوردند. بیشتر بچهها باسواد و تحصیلکرده بودند و در آن روزهای مقاومت و ایستادگی، به شایستگی حرمت نام امام خمینی(رحمة الله علیه) را حفظ کردند. من در اسارت با عنایت خدا و کمک بچهها توانستم حافظ کل قرآن شوم. قرآن را جزء جزء کرده بودیم و در هر آسایشگاه روزی دو، سه جزء را میخواندیم. برای تشویق بچهها به حفظ قرآن، مسابقات قرآنی برگزار میشد و هنوز هم الحمدلله با قرآن مأنوس هستیم. شش ماه طول کشید تا حافظ شدم. از سوره محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) شروع کردم و اواخر روزی 10 جزء را میخواندم. علاوه بر قرآن، زبان انگلیسی و زبان فرانسوی هم کار کردم. دغدغه و دلتنگی اسارت واژه غریبی است. حتی اسمش هم باعث دلتنگی میشود. انسان اسیر برای دلتنگی بهانه نمیخواهد. کافی بود به لحظات غروب آفتاب نزدیک شویم!... چه لحظات سخت و شکنندهای بود. خاطرات کودکی، نوجوانی، پدر، مادر، خواهر و برادر و هرآنچه به آن دلبسته بودی در ساعات انتهایی روز مقابل چشمانت تصویر میشد و تو بودی و کوهی از دلتنگیها. توان انجام هیچ کاری را نداشتیم؛ یعنی نمیتوانستیم کاری کنیم. نه حرف میزدیم، نه به هم نگاه میکردیم و نه هیچ... فقط قدم میزدیم. اما سختتر از آن، سوت بازگشت به آسایشگاههایمان بود. سوت زده میشد و کوهی از دلتنگیها بر سرمان آوار میشد ولی چاره چه بود؟! به ناچار به آسایشگاه میآمدیم و شب هنگام و درست زمانی که میخواستیم به خواب برویم و برای اینکه کسی متوجه دلتنگیمان نشود پتو را به سر خود میکشیدیم و بعد سفره عقدهگشایی پهن میکردیم و به یاد همه دلبستگیهایمان اشک میریختیم. آغوش باز وطن روز آزادی در اردوگاه غوغایی به پا بود. آن موقع که به ما گفتند که قرار است آزاد شویم و باید مهیای برگشتن به ایران شویم؛ نمیدانستیم چه کنیم. باورتان نمیشود که ساعتها، دوستان همبندی و هم اردوگاهی را در آغوش میکشیدیم و از همدیگر حلالیت میطلبیدیم و آدرسهای خانههایمان را به خاطر میسپردیم تا بعد از اسارت به دیدار هم برویم. فرشته فرزانه / روزنامه جوان پاسخ به: ***باز گشت پرستو ها*** - شیدا - ۲۶/مرداد/۹۳ ۱۵:۴۴ آمدی با شادی وصف ناشدنی خب مگر میشود پس از گذشت مدت ها دوری از وطن خوشحال نبود دوری از خانواده را چطور میشود تحمل کرد سخت است آنقدر سخت که در کلمه و جمله نمیگنجد آمدی تا دیگر بار در آغوش گرم خانواده ات باشی در آغوش گرم وطنت اما جایش خالی بود جای رهبری که چون کوه ایستاده بود و در نبود تو کوچ کرد رفت... آنجا که دلش آرام شد . . . . . پ.ن: امروز تو اخبار یه فیلم کوتاهی پخش کرد از رفتن اسرا به مرقد امام(رحمة الله علیه) چطور سینه خیز خودشونو به ضریح میرسوندن ای پیر سفر کرده دعامون کن برای دل فرزندت، رهبرمون سید علی دعا کن
پاسخ به: ***باز گشت پرستو ها*** - Bidel.s - ۲۶/مرداد/۹۳ ۱۶:۱۸ نقل قول:من یه حس عجیبی گرفتم. فرض کن بری سفر و وقتی برگردی پدرت فقط یه قبر مونده باشه. چه حسی پیدا می کنید؟ کسی که به خاطر امامش تا مرز مرگ رفت و اسیر شد. سال ها اسارت کشید وقتی که برمی گرده و منتظز سلام رهبرش هست فقط یه تیکه آهن سفید می بینه... پاسخ به: ***باز گشت پرستو ها*** - شیدا - ۲۶/مرداد/۹۳ ۱۶:۳۱ (۲۶/مرداد/۹۳ ۱۶:۱۸)Bidel.s نوشته است: من یه حس عجیبی گرفتم. البته به خاطر امامش که نه در واقع به خاطر راه درستی که امامش نشونش داد و به خاطر حقانیت اون راه و هدف ولی حرفتون متینه از جهت حب و علاقه ای که به رهبرشون داشتن رهبری مثل امام خمینی(رحمة الله علیه) |