![]() |
|
آلبوم عکس قهرمانان . - نسخه مناسب چاپ +- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir) +-- بخش: اخبار و سایر موضوعات (/forum-46.html) +--- بخش: سایر موضوعات (/forum-48.html) +--- موضوع: آلبوم عکس قهرمانان . (/thread-27774.html) صفحه: 1 2 |
آلبوم عکس قهرمانان . - ندا دهنده - ۱/شهریور/۹۲ ۱۲:۳۵ سلام در این تایپیک قصد دارم با کمک شما تصاویر قهرمانان وطن و جهان را قرار دهم ، با توضیح ، شما چه کسی را قهرمان می دانید ، با عکس و توضیح در این صفحه قرار دهید . شما چه کسانی را قهرمان می دانید ؟ ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ![]() خداوند برای من یک قهرمان است ،(( اولین قهرمان وطن قلبم ))، همه جا مراقبم هست ، و من این رو تو حساس ترین لحظات زندگیم حس کردم ،وقتی که در اوج مشکل ، گفتم خدا ،به دادم رسیده ، بدون در نظر گرفتن گناهام ، قول هایی که بهش دادم و شکستم ، عمل نکردم ، خداوند اولین قهرمان منه . RE: آلبوم عکس قهرمانان . - ندا دهنده - ۴/شهریور/۹۲ ۱۴:۱۴ شهید یوسف قربانی شهید یوسف قربانی در سال 1345 هجری شمسی در خانواده ای کاملا مستضعف در زنجان متولد شد. یوسف در شش ماهگی پدر خود را از دست می دهد و حتی از لحظه ای درک سایه پدر را بی نصیب می ماند. سرویس فرهنگی جهان نیوز؛ عبدالله داودی: در سن شش سالگی مادر یوسف در اثر حادثه ای در روبروی خانه مسکونی شان از دنیا می رود و یوسف و برادرش را با همه دردها و رنج هایشان تنها می گذارد تا آنها آبدیده تر شوند و طعم تلخ فقر و مصیبت را به طور کامل احساس نمایند و خود را برای یک زندگی پر فراز و نشیب آماده سازند.
بعد از جنگ تحمیلی به صورت سربازی گمنام و رزمنده ای خستگی ناپذیر مشغول نبرد با کفار بعثی می شود. در همین سالها برادر یوسف در حادثه ای در اثر تصادف دار فانی را وداع می گوید.
از جمله نیروهای شجاع و کارآمد، اطلاعات و عملیات گردان همیشه خط شکن حضرت ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) استان زنجان بود که در عملیات های آبی و خاکی، والفجر هشت (بهمن ماه 1364، منطقه اروند رود، فاو) و کربلای پنج (دی ماه 1365، منطقه عمومی شلمچه) در ماموریت های شناسائی و جمع آوری اطلاعات، از مناطق پدافندی دشمن و درهم شکستن خطوط مستحکم نیروهای بعثی، در کسوت یک بسیجی غواص حضوری چشمگیر و نقشی تاثیرگذار در پیروزی ها و مقاومت های بچه های دلاور گردان داشت
بالاخره در عملیات کربلای 5 هنگام فتح پاسگاه کوت سواری عراق در شلمچه به شهادت می رسد و خون او پیامی سرخ می شود برای نسل های آینده و همرزمانش. چند دقیقه قبل از عمليات، یکی از همرزمان خبرنگارش از او می پرسد: آقا یوسف غواص یعنی چی؟ او پاسخ می دهد: غواص یعنی مرغابی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف).
www.jahannews.com ----------------------------------------------حالا چیزی که مرا جذب یوسف قربانی کرد ،بجز تنهاییش ، روحیه ی شوخ تبعش بود ، در سخترین شرایط ، در تنها ترین روز هایش ، این روحیه را حفظ کرده بود و باعث شده بود تا تمامی همسنگرانش نیز سختی روزگار ، ودوری برایشان کمی آسان تر شود . شوخی های او عجیب و زیبا بود ،در خاطراتش می خواندم چند وقتی همه از وضع چراغ نفتی ها ناراضی بودند ، و دائم نامه می نوشتن که ما احتیاج به چراغ نفتی های سالم داریم ، اما جواب منفی بوده ( نداریم ) روزی یوسف به دانه دانه سنگر ها رفته و می گویید من را مرکز مامور تعمییر چراغ نفتی ها کرده و تمام چراغ نفتی ها را می گیرد ، دوستانش تعجب کرده و به صورت مخفیانه او را تعقیب می کنند ، یوسف چراغ ها را به پشته تپه ای برده و شروع به له کردن چراغ نفتی ها با سنگ می کند ، وتا دوستان جلوی او را بگیرند تغریبا کار از کار گذشته بود ، خبر می چرخد و سنگر ها بدون چراغ می ماند ، دو روز بعد ،از سمت پشتیبانی با دستور فرماندهی برای پایگاه چراغ نفتی های نو می آید . چقدر توضیحاتم مختصر بود . ![]() RE: آلبوم عکس قهرمانان . - ندا دهنده - ۸/شهریور/۹۲ ۱۵:۳۵ مادر قهرمان کوکب اسکندری مادر سه شهید (شهدای مظفر) سالهاست راوی مظلومیت شهدا و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس است. روایتی شیرین از ایثار و شهادت اما تلخ از زبونی دشمن و منافقین کوردل که هزاران جوان ایرانی را قربانی کشورگشایی خود کردند. مادر شهیدان مظفر در مورد پسرانش میگوید: آنها 6 برادر بنامهای حسین، حسن، علی، رضا، احمد و محمود بودند که با دسترنج حلال شاطر محمد مظفر (همسرم) بزرگ شدند. در سال 57 اوج مبارزات ملت ایران علیه رژیم ستمشاهی حسین معلم بود، حسن مدیر فرهنگی دانشگاه ابوریحان، علی مسئول امور تربیتی شهرستان ورامین، رضا طلبه حوزه علمیه که بعدها دادستان ورامین شد و احمد و محمود که دو پسر دوقلو بودند تحصیل میکردند. در دوران انقلاب به فعالیتهای مبارزاتی خود ادامه دادند تا اینکه انقلاب پیروز شد پس از پیروزی انقلاب «حاج رضا» مبارزات خود را از ایران به لبنان برد و بیش از یک سال هم صدا با مجاهدان مسلمان لبنانی در تمامی مبارزات علیه رژیم صهیونیستی حضور داشت و با از آغاز جنگ تحمیلی به ایران بازگشت. حسن، رضا و علی قبل از شهادت ازدواج کرده و صاحب فرزند بودند. حاج حسن سه فرزند به نامهای محمد، مریم و زهرا، حاج علی دو فرزند بنامهای سپیده و سمانه و حاج رضا یک فرزند به نام حبیب داشت که تمامی خاطرات، آرزوها، اموال، فرزندان، همسر و دلبستگیهایشان را برای دفاع از کشور و اسلام به خدا سپردند و عاشقانه به جبهه رفتند. احمد و محمود هم که سن و سالی نداشتند به هر صورتی شده با تغییر تاریخ شناسنامه خود را به جبههها رساندند. حتی پدر خانواده خمیر نان را کنار گذاشت و پا به پای جوانان در جبههها حضور داشت. خود من هم در پادگان علم الهدی اهواز با سایر خواهران بسیجی خدمات پشت جبهه را تأمین میکردم. یادم هست زمانی که همسرم به تمامی فرزندان گفت که باید در عملیات مرصاد حضور داشته باشید حتی دامادها هم رفتند یکی با هواپیما، یکی با اتوبوس و دیگری با قطار. فقط حسین مانده بود و قرار بود چند روز دیگر با هواپیما برود هرچند که قلبا دوست داشتم همه حضور داشته باشند ولی زمانی که وقت رفتن آخرین فرزندم رسید به حسین گفتم: حسین جان فکر میکنم در این عملیات تمام برادرانت شهید شوند تو بمان و نرو. حسین یک نگاه شیرینی به من کرد و گفت: مادر خداحافظ... و من ماندم با چهار خانواده بی سرپرست.یادم هست که یک شب پدر و مادرم تمام فرزندانشان را به میهمانی دعوت کردند. وقتی که سفره غذا جمع شد پدرم گفت: اگر میخواهید نان من حلالتان باشد و از شما راضی باشم باید در عملیات مرصاد حضور داشته باشید با اینکه دوست داشتم خودم هم در عملیات نقشی داشته باشم ولی ماندم تا عروسهای جوان و نوههای کوچکم بهانه گیری نکنند و برایشان مادری کنم. خانم اسکندری میگوید: یک روز که داشتم اخبار جنگ را از تلویزیون نگاه میکردم اعلام شد: ایران در عملیات مرصاد پیروز شده است. خیلی خوشحال بودم و گریه میکردم ولی وقتی تصاویری از خودروهای منفجر شده و اجساد سوخته نشان دادند تنم لرزید گفتم نکند فرزندان من جزو این اجساد باشند و با ذکر حسین (علیه السلام) و مظلومیتش در صحرای کربلا خودم را آرام کردم. فردای آن روز حالم زیاد خوش نبود. برای همین تصمیم گرفتم بروم دکتر. چادرم را سر کردم وقتی درب حیاط را باز کردم دیدم یک ماشین پیکان جلوی خانه توقف کرده است. داخل پیکان تا حاج حسین من را دید از ماشین پیاده شد. هر چند که مادران از سلامت فرزندشان بعد از جنگ خوشحال میشوند ولی من بلافاصله گفتم: حسین جان چرا آمدی...؟ حسین گفت: مادر جان جنگ تمام شده و ما پیروز شدیم. در حال صحبت کردن بودیم که همسرم هم از ماشین پیاده شد. شک کرده بودم که چطور اینها با هم آمدند. وقتی کنار رفتم تا حسین داخل حیاط شود ناگهان بی اختیار یقه لباس حسین را گرفتم و گفتم: حسین جان جان مادرت نگذار مردم خبر شهادت فرزندانم را به من بگویند اول تو بگو. حسین گفت: مادر هیچ کس شهید نشده... بعد از چند دقیقه دوباره به حسین گفتم: بگو... حسین گفت: کسی شهید نشده ولی رضا مجروح شده و باید به ملاقاتش برویم. وقتی حسین این را گفت به چشمهایش خیره شدم و گفتم: رضا شهید شده...؟ حسین در حالی که دستهایم را گرفته بود گفت: بله مادر شهید شده. گفتم بگو علی هم شهید شده؟ گفت بله. گفتم بگو حسن هم شهید شده گفت: بله مادر و آرام آرام به داخل خانه رفتم و نشستم. حسین گفت: مادر گریه کن. گفتم 35 سال قبل وقتی به زیارت امام حسین (علیه السلام) رفتم گفتم: یا سیدالشهدا آیا ما از زنهای بنی اسد کمتر بودیم که در کربلا یاریات کنیم. آلان جوان دارم تا در راه تو قربانی کنم. بعد سجده کردم و گفتم: یا بانو زینب کبری (سلام الله علیها) یا سیدالشهدا (علیه السلام) دیدید سر قولم بودم و فرزندانم را در راه تو و خدای تو قربانی کردم. وقتی حسین خبر شهادت ولی الله قومی یکی از همسایگانمان را داد آن وقت گریستم چون ولی الله مادر نداشت. پنج روز بعد جنازههای فرزندان شهیدم را به دانشگاه ابوریحان پاکدشت آوردند. من به همراه همسران و فرزندان شهدا به دانشگاه رفتم. وقتی بالای سر شهدا رسیدم به همسران و فرزندانشان گفتم: اگر گریه کنید نمیگذارم روی ماهشان را ببینید. به آنها گفتم عزیزانم شهادتتان مبارک. سلام مرا به مولایم حسین (علیه السلام) برسانید... بعد به بهشت شهدای پاکدشت (ده امام) رفتیم. من خودم وارد قبر شدم و فرزندانم را یکی یکی بوسیدم و در دل خاک به امانت گذاشتم. شهید حسن مظفر تاریخ تولد : 29/2/34 شغل : کارمند تاریخ شهادت : 6/5/1367 – عملیات مرصاد شهید : علی مظفر تاریخ تولد : 5/7/1337 شهرستان : پاکدشت محل شهادت : منطقه عملیاتی مرصاد تاریخ شهادت : 6/5/1367 شهید رضا مظفر تاریخ تولد : 12/2/1340 تحصیلات : خارج فقه و اصول مسئولیت : حاکم شرع دادگاه انقلاب مسئولیت اجتماعی تاریخ شهادت : 6/5/1367 عملیات مرصاد قسمتی که مرا تکان داد (حسین گفت: کسی شهید نشده ولی رضا مجروح شده... به چشمانش خیره شدم و گفتم: رضا شهید شده؟ حسین در حالی که دستهایم را گرفته بود گفت: بله، گفتم بگو علی هم شهید شده؟ گفت بله. گفتم بگو حسن هم شهید شده گفت: بله مادر. آرام به داخل خانه رفتم ) واقعا تحملش بسیار سخت است . ((مادر قهرمانی که سه فرزند قهرمانش را در یک روز از دست داد)) yashahid.blogfa.com RE: آلبوم عکس قهرمانان . - *ركن الهدي* - ۸/شهریور/۹۲ ۱۹:۴۲ [color=#280501][color=#333333][color=#000080][b][size=medium] به سال 1338 ه.ش در کانون گرم خانواده*اي مذهبي، متدين و از پيروان مکتب سرخ تشيع، در تهران ديده به جهان گشودمادرش که بانويي مانوس با قرآن و آشناي با دين و مذهب بود براي تربيت فرزندش کوشش فراواني نمود. داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شيردان فرزندانش برايش فريضه بود و با مهر و محبت مادري، مسائل اسلامي را به آنها تعليم مي*داد. نبوغ و استعداد مهدي باعث شد که او دراوان کودکي قرآن را بدون معلم و استاد ياد بگيرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نمايدپس از ورود به دبستان در اوقات بيکاري به پدرش که کتابفروشي داشت، کمک مي*کرد و به عنوان يک فرزند، پدر و مادر را در امور زندگي ياري مي*داد. فعاليت هاي سياسي ومذهبي مهدي در دوران تحصيلات متوسطه*اش به لحاظ زمينه*هايي که داشت با مسائل سياسي و مذهبي آشنا و در اين مدت (که با شهيد محراب آيت*الله مدني (رحمة الله علیه) مانوس بود)، روح تشنه خود را با نصايح ارزنده و هدايتگر آن شهيد بزرگوار سيراب مي*نمود و در واقع در حساسترين دوران جواني به هدايت ويژه*اي دست يافته بود. به همين دليل از حضرت آيت*الله مدني بسيار ياد مي*کرد و رشد مذهبي خود را مديون ايشان مي*دانست. در مسير مبارزات سياسي عليه رژيم پهلوي، پدر شهيدان – مهدي و مجيد زين*الدين – براي بار دوم از خرم*آباد به سقز تبعيد گرديد اين امر باعث شد تا مهدي که خود در مبارزات نقش فعالي داشت دوري پدر را تحمل کند و سهم پدر را نيز در مبارزات خرم*آباد بردوش کشد. در ادامه مبارزات سياسي دوران دبيرستان، کينه عميقي نسبت به رژيم پهلوي پيدا کرد و زماني که حزب رستاخيز شروع به عضوگيري اجباري مي*نمود شهيد زين*الدين به عضويت اين حزب در نيامد و با سوابقي که از او داشتند از دبيرستان اخراجش کردند. به ناچار براي ادامه تحصيل، با تغيير رشته از رياضي به طبيعي موفق به اخذ ديپلم گرديد و در کنکور سال 1356 شرکت کرد و ضمن موفقيت، توانست رتبه چهارم را در بين پذيرفته*شدگان دانشگاه شيراز بدست آورد. اين امر مصادف با تبعيد پدرش به جرم حمايت از امام خميني(رحمة الله علیه) از خرم*آباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصيل و ورود جدي*تر ايشان در سنگر مبارزه پدرش شد. پس از مدتي پدر شهيد زين*الدين از سقز به اقليد فارس تبعيد شد. اين ايام که مصادف با جريانات انقلاب اسلامي بود، پدر با استفاده از فرصت پيش*آمده، مخفيانه محل زندگي را به قم انتقال داد. مهدي نيز همراه سايراعضاي خانواده، از خرم آباد به قم آمد و در هدايت مبارزات مردمي نقش موثرتري را عهده*دار شد. پس ازپيروزي انقلاب ![]() RE: آلبوم عکس قهرمانان . - مهسان - ۹/شهریور/۹۲ ۰:۲۲ ![]() *** ![]() در وصیت نامه اش نوشته بود : روی قبرم بنویسید اینجا مدفن کسی است که می خواست اسرائیل را نابود کند
RE: آلبوم عکس قهرمانان . - ندا دهنده - ۱۲/شهریور/۹۲ ۱:۲۴ قهرمان خندان
![]() ![]() شهید بزرگوار محمدرضا حقیقی از شهیدان با اخلاق و دوست داشتنی و همیشه خندان مسجد امام موسی ابن جعفر (علیه السلام) کوی انقلاب اهواز بود که اینک بواسطه این معجزه الهی در تمام کشور شناخته شده است .وقتی صلوات مردمی که برای تشییع پیکر شهید خندان اهوازی محمدرضا حقیقی آمده بودند تمام شد ، پیکر شهید به آرامی از داخل تابوت درون قبر قرار داده شد. لحظاتی بعد محمد رضا آرام تر ازهمیشه درون قبر خوابیده بود. تا این لحظه همه چیز روال عادی خود را طی می کرد. اما هنوز فرازهای اول تلقین تمام نشده بود که عموی شهید فریاد زد: «الله اکبر! شهید می خندد!» او که خم شده بود تا برای آخرین بار چهره ی پاک،آرام ونورانی محمد رضا را ببیند، متوجه شده بودکه لب های محمد رضا در حال تکان خوردن است و دو لب او که به هم قفل و کاملاً بسته شده بود ، درحال باز شدن و جدا شدن است و دندان های محمدرضا یکی پس از دیگری در حال نمایان و ظاهرشدن است. عموی او می گفت: ابتدا خیال کردم لغزش حلقه های اشک در چشمان من است که باعث می شود لب های شهید را در حال حرکت ببینم، با آستین، اشک هایم را پاک کردم و متوجه شدم که اشتباه نکردم. لب های او در حال باز شدن بود و گونه های او گل می انداخت. پدرومادر شهید را خبر کردند.آن ها هم آمدند و به چهره ی پاک فرزند دلبندشان نگریستند. اشک شوق از دیدن چنین منظره ای به یک باره بار غم و رنج فراق محمدرضا را از دل آن ها بیرون آورد. مادرش فریاد زد: «بگذارید همه بیایند و این کرامت الهی را ببینند» تمام کسانی که برای تشییع پیکر شهید به بهشت آباد اهواز آمده بودند، یکی پس از دیگری بالای قبر محمدرضا آمده و لبخند زیبای او را به چشم دیدند. روی قبر را پوشاندند، درحالی که دیگر آن لب ها بسته نشد و تبسم شیرین و لب های باز شده ی شهید باقی بود. دست نوشته ی شهید در دفترچه ی یادداشت: روی بنما و وجود خودم از یاد ببر خرمن سوختگان را گو همه باد ببر روز مرگم نفسی وعده ی دیدار بده وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر این سخن شهید در خصوص تبسم لحظه ی تدفین است که پس از شهادت در خواب به مادر می گوید: مادرم! آن چه را که شما فکر می کنید در دنیا و آخرت بهتر از آن نیست، مشاهده کردم! tabshnor.blogfa.comRE: آلبوم عکس قهرمانان . - ندا دهنده - ۱۷/شهریور/۹۲ ۱۴:۱۶ قهرمانان بی نام و نشان، شهیدان گمنام کسانی که در راه حقیقت ، رفتند ، و کسی نشناختشان شهید گمنامند . گردان پشت میدون مین زمین گیر شد. چند نفر رفتن معبر باز کنن، ۱۵ ساله بود. چند قدم که رفت، برگشت، گفتند ترسیده! پوتین هاشو داد به یکی از بچه ها و گفت: تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله! و پا برهنه رفت…
پاسخ به: آلبوم عکس قهرمانان . - ندا دهنده - ۲۰/آبان/۹۲ ۱۵:۲۸
پاسخ به: آلبوم عکس قهرمانان . - ندا دهنده - ۱۵/آذر/۹۲ ۱۴:۲۶ نلسون ماندلا خدا حافظ . پاسخ به: آلبوم عکس قهرمانان . - Bamdaad - ۱۵/آذر/۹۲ ۱۴:۴۶ بوسه ای بر دستان آسمانی اش ![]() |