![]() |
|
حيا، لباس اسلام - نسخه مناسب چاپ +- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir) +-- بخش: اصول و عقاید شیعه (/forum-52.html) +--- بخش: فروع دین (/forum-75.html) +---- بخش: عفاف و حجاب (/forum-49.html) +---- موضوع: حيا، لباس اسلام (/thread-28500.html) |
حيا، لباس اسلام - پرنیان - ۸/مهر/۹۲ ۲۲:۴۳ بحثى پيرامون حيا يَا ابْنَ جُنْدَب الاِْسلامُ عُريانٌ فَلِباسُهُ الْحَياءُ و زينَتُهُ الوَقارُ و مُرُوَّتُهُ اَلْعَمَلُ الصّالحُ و عِمادُهُ الْوَرَعُ. حيا، لباس اسلام درباره حيا و مصاديق و آثار آن، مضامين مختلفى در قرآن كريم آمده است. از باب مثال، كلمه «استحياء» در داستان حضرت موسى(عليه السلام) و دختران شعيب آمده است؛ آن جا كه مىفرمايد: فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياء.هم چنين روايات بسيارى درباره اهميت حيا و فضايل آن، مخصوصاً براى خانم ها، وارد شده كه جاى تأمّل و دقت فراوان دارد. مضمون بعضى از اين روايات اين است كه «حيا» و «ايمان» با يكديگر تلازم دارند؛ به اين معنا كه اگر حيا از انسان سلب شود، ايمان هم از بين خواهد رفت. در برخى ديگر از روايات به اين نكته اشاره شده است كه كار انسان بى حيا به آن جا مىكشد كه ربقه اسلام از گردنش برداشته مىشود؛ يعنى خداى ناكرده از كفر سر در مىآورد. هم چنين رواياتى به اين مضمون داريم كه اگر اراده خداوند بر اين قرار بگيرد كه كسى يا قومى را هلاك كند، يعنى به خاطر اعمال بدشان بخواهد آنها را مؤاخذه نمايد، حيا را از ايشان مى گيرد: اذا اراد اللّهُ عزّ و جل هلاكَ عبد نَزَعَ منهُ الحياء.حيا كه از انسان گرفته شد، ديگر حيات حقيقى براى وى مفهومى نخواهد داشت. متأسفانه گاهى از اين مسأله سوء برداشت مىشود و برخى حيا را با هر نوع خجالت كشيدن مساوى مىگيرند. بر اين اساس، چنين نتيجه گيرى مىكنند كه چون خجالت كشيدن موجب سلب اعتماد به نفس مىگردد و افراد خجالتى معمولا موفقيتى در اجتماع ندارند، پس نبايد زياد روى مسأله حيا تأكيد كرد! اين سوء برداشت از آن جا ناشى مىشود كه مفهوم حيايى كه مورد تأكيد نظام ارزشى اسلام مىباشد، به درستى تبيين نگرديده است. چطور ممكن است كه حيا با آن ارزش بالايى كه دارد آن قدر تنزل پيدا كند كه با كم رويىها و خجالت كشيدنهاى بى جا مساوى تلقى شود؟! براى اين كه مطلب روشن شود، بايد دقتى در خود اين مفهوم داشته باشيم؛ يعنى صرف نظر از جنبه اخلاقى، آن را به عنوان يك پديده روان شناختى مورد مطالعه قرار دهيم. «حيا» در روان شناسى به عنوان يكى از انفعالات روانى معرفى مىشود. يكى از ويژگىهاى كلى حالات روانى اين است كه با هيچ تعريف خاصى نمىتوان آنها را به كسى كه فاقد آنها است، شناساند. براى مثال، شما نمىتوانيد به كسى كه هنوز برايش حالت تعجب پيش نيامده، بفهمانيد تعجب به چه معنا است. مفهوم عشق نيز از همين مقوله است؛ يعنى تا انسان مزه آن را نچشيده باشد، نمىتواند حقيقت آن را درك كند. بنابراين، با صرف تعريف از اين گونه مفاهيم، نمىتوان به حقيقت آن حالات روحى پى برد. حيا هم چنين خصوصيتى دارد، منتها چون براى همه انسانها كمابيش اين حالت پيش مىآيد، مىتوانند آن را درك كنند. در مورد منشأ به وجود آمدن حيا در انسان بايد بگوييم دو چيز منشأ آن مىشود: يكى تمايل انسان به بى عيب و نقص بودن، و يكى هم علاقه به پوشاندن عيوب احتمالى خود از ديگران. انسان هنگامى از چيزى خجالت مىكشد كه بداند عيبى از او ظاهر شده و ديگرى نسبت به آن آگاهى پيدا كرده است. [b]
![]() RE: حيا، لباس اسلام - meisamtiger - ۸/مهر/۹۲ ۲۳:۲۰ بسم الله الرحمن الرحیم سلام ![]() آیات26 و 27 سوره اعراف...
يَا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاسًا يُوَارِي سَوْءَاتِكُمْ وَرِيشًا وَلِبَاسُ التَّقْوَىَ ذَلِكَ خَيْرٌ ذَلِكَ مِنْ آيَاتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ ﴿26﴾ اى فرزندان آدم در حقيقت ما براى شما لباسى فرو فرستاديم كه عورتهاى شما را پوشيده میدارد و [براى شما] زينتى است و[لى] بهترين جامه [لباس] تقوا است اين از نشانه هاى [قدرت] خداست باشد كه متذكر شوند يَا بَنِي آدَمَ لاَ يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ يَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِيُرِيَهُمَا سَوْءَاتِهِمَا إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاَ تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاء لِلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ ﴿27﴾ اى فرزندان آدم زنهار تا شيطان شما را به فتنه نيندازد چنانكه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون راند و لباسشان را از ايشان بركند تا عورتهايشان را بر آنان نمايان كند در حقيقت او و قبيله اش شما را از آنجا كه آنها را نمیبينيد میبينند ما شياطين را دوستان كسانى قرار داديم كه ايمان نمی آورند ..::یا علی::..
RE: حيا، لباس اسلام - پرنیان - ۹/مهر/۹۲ ۱۳:۰۷ اگر از انسان رفتار زشتى سر بزند كه ديگران بفهمند؛ يعنى عيب زشتى كه در وجودش نهفته است بر ديگران ظاهر شود، حالتى به وى دست مىدهد كه همان خجالت كشيدن است. اين حالت، حالت مطلوبى براى انسان نيست، بلكه حالتى رنج آور و ناراحت كننده است. به حسب همان روايتى كه از امام صادق (عليه السلام) نقل شد، فايده اين كار اين است كه انسان براى جلوگيرى از بروز چنين حالتى، سعى مىكند كار زشتى مرتكب نشود تا مبادا در نزد ديگران عيوبش آشكار گردد و موجب خجالت و سرافكندگى اش شود. انسان فطرتاً به گونهاى آفريده شده است كه اگر متوجه شود عيوبش بر ديگران ظاهر شده و يا احتمال بدهد كه ممكن است ديگران به عيوب وى پى ببرند، ناراحت مىشود و درصدد برمىآيد تا عيب خود را بپوشاند. اين حالت، در اصطلاح منطق، از اَعراض خاص انسان است كه انسان را از حيوان متمايز مىسازد. در قرآن مىخوانيم كه وقتى حضرت آدم و حوا از شجره منهيه تناول كردند، عورتشان (= عيوبشان) ظاهر شد. حال اين كه تناول از آن درخت چه رابطهاى با ظاهر شدن عورت آنها داشته، بستگى به اين دارد كه آن شجره منهيه و آثار مترتب بر آن را چه بدانيم؛ آيا اثر طبيعى درخت اين بود كه وقتى از آن تناول كردند، اين عيوب برايشان پديد آمد و يا اين كه پس از تناول از درخت، متوجه عورتشان شدند؟ ما فرض را بر اين مىگيريم كه آن شجره منهيه موجب شد تا غريزه شهوت در انسان پديد آيد و اندام مربوط به آن نيز در وجود وى ظاهر گردد. از اين رو، آدم و حوا متوجه اين اندام شدند و درصدد پوشاندن آن برآمدند. لذا از برگ درختان بهشتى براى ستر عورت خود استفاده كردند: فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ؛ پس چون آن دو از آن درخت تناول كردند، شرمگاهشان بر ايشان آشكار شد و به چسباندن برگ [هاى درختان] آغاز كردند. بنابراين، معلوم مىشود كه اين امرى فطرى است كه انسان نمىخواهد زشتىهاى وجودش را ديگران ببينند و اگر عيوبش بر ديگران آشكار گردد، حالت خجالت به وى دست مىدهد. اين حالت ناراحت كننده، همان حيا است. يكى از اوصاف حضرت آدم و ساير انبيا و اوصيا اين بوده كه حياى زيادى داشتند؛ يعنى از ظهور عيوبشان بسيار خجالت مىكشيدند. درباره سلمان فارسى نيز آمده است كه از فرط حيا، هيچ گاه در طول عمر طولانى خود به عورت خويش نگاه نكرد. اگر انسان از اين كه وجودش عيب ناك باشد، باكى نداشته باشد و هيچ گاه از اين حالت ناراحت نشود، هر رفتار زشتى ممكن است از او سر بزند. انسان براى اين كه خجالت بكشد، بايد ذاتاً خواهان بى عيب و نقص بودن باشد. علاقه به كرامت نفس كه فرعِ حبّ ذات است، لازمه وجود انسان مىباشد. از اين رو، اگر انسان احساس نمايد كه برخى از امور با كرامت نفسش منافات دارد، درصدد رفع آنها برمىآيد. انسان براى اين خجالت مىكشد كه دوست دارد از هر جهت كامل باشد. علاقه به كرامت نفس و آبرومندى وقتى با رغبت به پوشاندن عيوب از ديگران همراه شد، حالت خجالت براى انسان پديد مىآيد. اگر خداوند حبّ نفس و حبّ كرامت نفس را در وجود انسان قرار نداده بود، چه بسا هيچ گاه انسان دنبال كسب كمالات و فضايل اخلاقى نمىرفت. [b]
![]() RE: حيا، لباس اسلام - پرنیان - ۱۱/مهر/۹۲ ۲۰:۳۶ حياى مطلوب و مصاديق آن نكته مهمى كه ضرورت دارد در اين جا به آن اشاره كنيم، اين است كه شايد در عرف، مردم چيزى را بسيار بد بدانند، در حالى كه به واقع، عيب نبوده و انسان نبايد به سبب داشتن آن خجالت بكشد، يا اگر هم عيب و نقص است، نبايد اصرارى بر پوشاندن آن داشته باشد، زيرا افراط در اين كار موجب انزوا و محروم ماندن از بركات جامعه مىشود. مثلا، كسى كه چشمش معيوب است و قابل اصلاح شدن هم نيست، نبايد از اين كه مبادا ديگران متوجه عيب او بشوند، از حضور در اجتماع خوددارى كند؛ چرا كه در اين صورت از بسيارى فضايل و كمالات محروم مىگردد. به طور كلى، انسان بايد از افراط و تفريط در تمام زمينهها بر حذر باشد. اصرار بر پوشاندن عيوبى مانند نقص عضو، نيز نوعى افراط به حساب مىآيد و مذموم است. صفات خوب معمولا بين دو صفت بد در طرف افراط و تفريط قرار مىگيرند. براى مثال، ارضاى غريزه جنسى از طريق اختيار نمودن همسرى مشروع و قانونى، عملى پسنديده است، ليكن شهوت رانى و يا تن ندادن به ازدواج، هر دو، مذموم و ازمصاديق افراط و تفريط در خصوص شهوت جنسى به شمار مىآيند. حياى مطلوب نيز حيايى است كه از افراط و تفريط به دور باشد. يكى از مصاديق حياى افراطى اين است كه انسان به سبب داشتن نقصى در اعضاى بدنش، از حضور در اجتماع خوددارى كند تا مبادا ديگران متوجه نقص اندام وى بشوند. اين گونه افراط در ستر عيوب انسان را از فعاليتهاى اجتماعى باز مىدارد. از اين رو، خجالت كشيدن به سبب چنين عيوبى خوب نيست و حيا محسوب نمىشود. از سوى ديگر، اگر انسان ابايى نداشته باشد كه ديگران متوجه كارهاى زشتش بشوند، به حسب روايتى كه بيان گرديد، از انسانيت به دور مىافتد؛ زيرا از آن خصلتى كه خداوند در وجودش قرار داده بود تا به زشتىها آلوده نشود، به درستى استفاده نكرده است. حيا، كه عَرَض خاص انسانيت است، موجب مىشود تا انسان به رذايل اخلاقى مبتلا نگردد. از اين رو، بى باكى نسبت به انجام كارهاى زشت و ابا نداشتن از اين كه ديگران متوجه آنها بشوند نيز مذموم است. اگر انسان توانايى اين را دارد كه عيوب خود را رفع كند، حتماً بايد به چنين كارى اقدام نمايد. براى مثال، جاهل بودن عيب است و انسان براى رفع آن بايد تحصيل علم كند، اما برخى افراد به جاى اين كه با تحصيل علم، به رفع جهلشان مبادرت ورزند، سعى در پنهان نمودن آن مىنمايند؛ مانند دانش آموز و يا دانشجويى كه هيچ وقت از معلم و يا استاد خود سؤال نمىكند تا معلوم نشود كه او مسألهاى را نمىداند! اين كار عاقلانهاى نيست؛ چرا كه موجب مىشود تا انسان از بسيارى علوم و فضايل محروم گردد. در مورد مسايل شرعى نيز همين طور است. بسيارى از نوجوانانى كه تازه به سن تكليف رسيده اند، درباره وظايف و تكاليف دينيشان سؤالاتى دارند، اما از اين كه آنها را مطرح كنند خجالت مىكشند. بنابراين افراط و تفريط در خجالت كشيدن مذموم است. حياى مطلوب آن است كه انسان را از ارتكاب كار زشت باز دارد و در واقع حالتى متوسط و معتدل بين كم رويى، و دريدگى و بى شرمى است. اما اين كه چه كارى زشت است، معمولا تحت تأثير نظام ارزشى يك جامعه است. ما مسلمانها بايد ببينيم آموزههاى دينى و اسلامى چه چيزهايى را زشت دانسته و انجام آنها را گناه تلقى كرده تا مرتكب آنها نشويم. اگر مرتكب گناه شديم، بايد خجالت بكشيم. ما نبايد از انجام كارى كه به ظاهر خلاف عرف است، اما خدا آن را مىپسندد خجالت بكشيم. متأسفانه بسيارى از مردم كه از حضور خدا غافلند، عكس اين حالت را دارند؛ يعنى از كارى كه نزد خداوند زشت و گناه است ـ نعوذ بالله ـ ابايى ندارند، ولى از انجام كارى كه مردم آن را نمىپسندند در حالى كه خدا آن را دوست دارد، خجالت مىكشند! آنان بسيارى از اوقات فراموش مىكنند كه خدا ناظر اعمالشان است، و لذا گناهانى را مرتكب مىشوند كه اگر همانها را نزد مردم انجام دهند، موجب خجالتشان مىشود. البته همين كه گناه كردن جلوى ديگران، موجب خجالت آدمى مىشود، سرمايه خوبى است كه نبايد آن را از دست داد؛ چرا كه اگر خداى ناكرده انسان از اين كه ديگران متوجه گناه او بشوند شرمى نداشته باشد، ممكن است به ورطه هولناكى سقوط كند كه سر از كفر در بياورد. هر قدر از اين كه ديگران گناهش را بفهمند بيش تر خجالت بكشد، اميد نجاتش بيش تر است. مسأله ديگر اين است كه گاهى دو خواسته متضاد در انسان شكل مىگيرد كه توجه به هر يك از آنها مىتواند به حيا يا بى حيايى بينجامد. مثلا، انسان از يك طرف مىخواهد در نزد مردم عزيز و محترم باشد و از طرف ديگر، نيازى دارد كه لازمه ارضاى آن، انجام عملى خلاف شرع است. در اين جا ممكن است انسان براى مرتبه اول كه آن كار زشت را انجام مىدهد، از اين كه ديگران متوجه گناه او بشوند خجالت بكشد؛ اما چون نمىتواند هر روز با خودش بجنگد و از طرفى مىخواهد نيازش را برطرف نمايد، كم كم به خودش تلقين مىكند كه آن كار آن قدرها هم زشت نيست. از اين رو، براى اين كه آزادانه آن كار را انجام دهد، دنبال كسى مىگردد كه با او هم درد باشد تا پيش او خجالت نكشد. همين حالت موجب مىشود كه به تدريج، چيزى كه در جامعه دينى مذموم شناخته مىشد، در اثر تكرار گناه، در نزد مردم، كارى عادى جلوه كند و قبح و زشتى آن برداشته شود. اين كه تأكيد شده، نبايد در جامعه اسلامى تجاهر به فسق وجود داشته باشد، از اين رو است كه ديگران جرأت ارتكاب گناه پيدا نكنند و خجالت از انجام گناه، مانع از آلوده شدن انسان به گناه گردد. وقتى مردم فعل گناهى را علنى و به دفعات فراوان انجام دادند قبح آن گناه در نظر آنها مىريزد و كم كم كار به اين جا مىكشد كه اصلا در حرمت آن تشكيك مىكنند و مىگويند: از كجا معلوم كه اين كار حرام باشد؟! شايد حديث آن درست نباشد! اصلا ـ العياذ بالله ـ شايد امام (عليه السلام) هم درست مطلب را متوجه نشده باشد! چون امام هم بشر است و معرفت بشرى خطاپذير! از كجا معلوم كه ـ العياذ بالله ـ پيامبر(صلى الله عليه وآله)وحى خدا را درست فهميده است؟! العياذ بالله كار به جايى مىكشد كه فرد، حتى ابايى ندارد از اين كه بگويد خدا هم درست نگفته است! قرآن كريم در اين باره مىفرمايد: ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ؛ سرانجام كار آنان كه آن اعمال زشت و كردار بد پرداختند اين شد كه كافر شده و آيات خدا را تكذيب كرده، آنها را مورد استهزا قرار مىدادند. [b]
![]() RE: حيا، لباس اسلام - پرنیان - ۱۳/مهر/۹۲ ۲۲:۳۳ تفاوت حيا با خجالت از آنچه گفتيم روشن شد كه نبايد مفهوم حيا را با مفهوم خجالت مساوى بدانيم؛ چرا كه در بسيارى از موارد، خجالت كشيدن نوعى نقص تلقى مىشود كه مشكلات فراوانى را براى فرد به وجود مىآورد. افراد خجالتى نمىتوانند حرفشان را بزنند، وظايفشان را به خوبى انجام دهند و در جامعه حضورى فعال داشته باشند. اصل حيا به عنوان پديدهاى روان شناختى، عبارت از حالتى در انسان است كه هنگام ظهور عيب يا كارى ناهنجار پديد مىآيد. به عبارت ديگر، اگر انسان نقص و كمبودى داشته باشد كه عيب محسوب مىشود و يا رفتار زشتى از وى سر بزند كه ديگران متوجه شوند، حالتى به او دست مىدهد كه اصطلاحاً به آن حيا و شرم مىگويند. اين حالت مخصوص كسانى است كه براى خود ارزش قايلند و طالب كرامت و شرافت مىباشند. چنين افرادى وقتى متوجه نقص و يا رفتار زشت خود مىشوند، دچار حالت شرم سارى مىشوند. نكته ديگرى كه بايد به آن توجه كنيم اين است كه از نظر ارزشى، حيا مانند ساير صفات اخلاقى و حالات روانى، فى حد نفسه متصف به خوبى و بدى نمىشود، بلكه بستگى به اين دارد كه تا چه اندازه با مصالح انسان و اهداف اخلاقى تناسب داشته باشد. اشاره كرديم كه اصولا هر كار خوبى، حد اعتدالى است بين افراط و تفريط. مثلا، «شجاعت» صفت اخلاقى پسنديدهاى است بين دو صفتِ بد «تهوّر» و «جبن» در دو طرف افراط و تفريط. گاهى انسان چيزهايى را عيب و نقص مىداند و در مخفى نگه داشتن آنها از ديگران اصرار مىورزد كه در واقع ضعف و نقص نيستند. دانش آموزى را در نظر بگيريد كه سر كلاس درس سؤالى برايش پيش مىآيد، اما به محض اين كه مىخواهد سؤالش را بپرسد، قلبش به تپش مىافتد، چهره اش سرخ مىشود و دست هايش شروع به لرزيدن مىكنند و كلمات و عبارتها را به درستى نمىتواند ادا نمايد. اگر از وى سؤال شود كه چرا چنين كردى؟ پاسخ مىدهد: خجالت كشيدم سؤالم را مطرح كنم. اصولا خجالت از اين جا پيدا مىشود كه انسان بداند ديگران متوجه نقص او شده اند. از آن جا كه انسان مىخواهد آبرو و كرامتش محفوظ باشد، وقتى احساس مىكند ديگران به ضعف و عيب او پى برده اند، دچار حالت خجالت مىشود. فردى كه به خوبى نمىتواند در جمع سخن بگويد و از اين كه مبادا ديگران متوجه نقص او بشوند، همواره از اين كار ابا دارد، اگر در موقعيتى قرار بگيرد كه مجبور به سخن گفتن باشد، چون به درستى نمىتواند حرفش را بزند، خجالت مىكشد. اما به دست آوردن هر نوع توانايى نياز به تمرين و ممارست فراوان دارد. در اين مثال اگر انسان به خودش تلقين كند كه من توانايى سخن گفتن در جمع را دارم و عملا نيز از عبارتهاى ساده شروع كند و تمرينهايى روى آن انجام دهد، اين توانايى را پيدا مىكند كه حتى عبارتهاى پيچيده تر و طولانى ترى نيز بيان كند، بدون اين كه خجالت بكشد. اين نوع خجالت كشيدن بد است؛ زيرا انسان را از تكامل باز مىدارد. دانش آموز و يا دانشجويى كه سؤال نمىپرسد، طبعاً جوابش را هم نمىشنود و از اين رو، رشد و تكاملى هم پيدا نمىكند و اگر احياناً بخواهد در جمعى سخنرانى كند، توانايى اين كار را ندارد. ![]() RE: حيا، لباس اسلام - fafa* - ۱۴/مهر/۹۲ ۲:۱۲ سلام خسته نباشی دوست عزیز... اگه امکانش هست پستای کوتاه و با فاصله ی زمانی بزارین...اینجوری که پست گزاشتین آدم خسته و کلافه میشه و نصفه رها میکنه متنو...ممنون
RE: حيا، لباس اسلام - پرنیان - ۱۷/مهر/۹۲ ۰:۱۱ اما به دست آوردن هر نوع توانايى نياز به تمرين و ممارست فراوان دارد. در اين مثال اگر انسان به خودش تلقين كند كه من توانايى سخن گفتن در جمع را دارم و عملا نيز از عبارتهاى ساده شروع كند و تمرينهايى روى آن انجام دهد، اين توانايى را پيدا مىكند كه حتى عبارتهاى پيچيده تر و طولانى ترى نيز بيان كند، بدون اين كه خجالت بكشد. اين نوع خجالت كشيدن بد است؛ زيرا انسان را از تكامل باز مىدارد. دانش آموز و يا دانشجويى كه سؤال نمىپرسد، طبعاً جوابش را هم نمىشنود و از اين رو، رشد و تكاملى هم پيدا نمىكند و اگر احياناً بخواهد در جمعى سخنرانى كند، توانايى اين كار را ندارد. دليل اين نوع خجالت كشيدن اين است كه انسان از يك سو، ضعف موهومى را براى خودش فرض كرده و از سوى ديگر، اين قضاوت نادرست و خود كم بينى منشأ اين شده كه خود را داراى نقص ببيند و لذا آن را از ديد ديگران مخفى نگه دارد. هم چنين گاهى انسان ندانستههاى خود را از ديگران نمىپرسد تا مبادا جهل وى بر ايشان آشكار گردد؛ مثل دانش آموزى كه در كلاس درس، اشكالات خود را از معلم نمىپرسد به اين دليل كه فكر مىكند با اين كار به جهل خود اعتراف كرده است و ديگران نسبت به نقص وى آگاهى پيدا مىكنند. از اين بدتر، هنگامى است كه ـ مثلا ـ از شخصى روحانى سؤالى پرسيده شود كه پاسخ آن را نمىداند، اما از اين كه به صراحت بگويد: «نمىدانم»، خجالت مىكشد. اين نوع خجالت كشيدن بسيار بد است. درست است كه اگر به جهل خود اعتراف كند ديگران متوجه نقصى در او مىشوند، اما آيا بايد براى آن كه ديگران متوجه جهل او نشوند، پاسخ اشتباه بدهد و مردم را گمراه كند؟ اين كار موجب مىشود تا انسان به عيب بالاترى مبتلا گردد. هرچند ندانستن و جهل، كمبود و نقص است و انسان نمىخواهد ديگران ـ به ويژه كسانى كه از وى توقع دارند نسبت به آن مسايل جهل نداشته باشد ـ از اين قضيه با خبر باشند، اما اگر در جايى كه بايد به جهل خود اقرار كند، از اين كار امتناع ورزد و با دادن پاسخ اشتباه، ديگران را به گناه بيندازد، در گناه آنان شريك خواهد بود. ![]() RE: حيا، لباس اسلام - پرنیان - ۱۹/مهر/۹۲ ۱۳:۴۴ در روايات بسيارى بر اين مطلب تأكيد شده كه انسان نبايد درباره مسايلى كه نسبت به آنها آگاهى ندارد، نظر بدهد. يكى از سفارشهايى كه امام صادق (عليه السلام) فرمودهاند اين است كه اگر از شما سؤالى پرسيدند كه پاسخ آن را نمىدانيد، صريحاً بگوييد: نمىدانم.مرحوم علامه طباطبايى اين گونه بودند؛ يعنى عملا سعى مىكردند اين مسأله را به شاگردانشان تعليم بدهند. بارها مىشد ما سؤالى را از ايشان مىپرسيديم و ايشان با صراحت مىگفتند: نمىدانم. گاهى اوقات نيز تأملى مىكردند و مىگفتند: ببينيد، اين گونه مىتوان پاسخ گفت. ايشان تعمّد داشتند كه كلمه «نمىدانم» را بگويند. اين خود نوعى جهاد با نفس است كه انسان را از افتادن به ورطه هولناك عُجب و ريا باز مىدارد. بنابراين، كم رويى در مقام سؤال كردن از مسأله واجب و هم چنين كم رويى در مقام جواب دادن به سؤالى كه انسان پاسخ آن را نمىداند ـ در صورتى كه اين كم رويى موجب دادن پاسخ غلط گردد ـ مذموم است و هيچ كدام از مصاديق حياى مطلوب به شمار نمىآيند. البته در برخى موارد، پوشاندن عيب فى حد نفسه اشكال ندارد، مشروط به اين كه هم انسان را به گناه مبتلا نكند و هم موجب بازماندن انسان از كارهاى خوب نشود. مثلا، اگر انسان به دليل نقص عضوى كه دارد خجالت بكشد در اجتماع ظاهر شود، خود را از بسيارى كمالات محروم مىكند و به نقصهايى به مراتب بزرگ تر مبتلا مىگردد. در مجموع مىتوان گفت: منشأ خجالت كشيدنهاى مذموم، يكى از موارد ذيل است: يا براى اين است كه انسان خيال مىكند نقص و ضعفى دارد، در حالى كه اين گونه نيست و با تمرين و ممارست مىتواند بر ضعف موهوم و نقص خيالى خود فايق آيد. حالت ديگر، زمانى است كه انسان به واقع، نقص و كمبودى دارد، اما اگر اين نقص ظهور پيدا نكند موجب ابتلاى انسان به نقصهاى بالاتر و چه بسا گناهان بزرگ مىشود؛ مثل پاسخ غلط دادن، به جاى اين كه بگويد: نمىدانم. مورد ديگر اين است كه هرچند نقص و كمبودى به گناه نينجامد، اما مانع كسب كمالات انسانى گردد. اگر اسم اين موارد را حيا بگذاريم، همگى از مصاديق حياى مذموم هستند. اما صِرف اين كه انسان نخواهد ديگران به عيوبش پى ببرند و اين حالت عواقب سويى براى خود آن شخص و ديگران نداشته باشد، نه تنها اشكالى ندارد، چه بسا امر مطلوبى نيز باشد. كسانى كه حيايشان زياد است، حتى دوست ندارند خودشان هم به عيبى كه در وجودشان هست توجه كنند؛ مثلا، اگر قبلا رفتار زشتى از آنها سرزده است، نمىخواهند آن را به ياد بياورند؛ يعنى حتى از به خاطر آوردن كار زشتى كه قبلا كردهاند خجالت مىكشند. اين حالت، صفت خوبى است؛ زيرا موجب مىشود انسان براى بار ديگر آن كار زشت را تكرار نكند تا مبادا ديگران متوجه شوند و وى مجدداً خجالت بكشد. ![]() پاسخ به: حيا، لباس اسلام - پرنیان - ۲۳/مهر/۹۲ ۱۲:۰۰ مطلوب ترين حيا سؤالى كه در اين جا مطرح مىشود اين است كه آيا فقط بايد از انسانها خجالت كشيد يا حياى مطلوب از خدا هم داريم؟ در پاسخ بايد بگوييم، مرتبه حيا و ارزش آن بستگى به اين دارد كه اولا، آن كار زشتى كه انسان از آن خجالت مىكشد تا چه حد زشت است، ثانياً، انسان چه اندازه به زشتى آن توجه دارد، و ثالثاً، در مقابل چه كسى اين كار زشت را انجام مىدهد؛ يعنى آن شخصى كه اين كار زشت را مشاهده مىكند تا چه اندازه در نزد انسان از اهميت و اعتبار برخوردار است. كسانى كه ايمانشان ضعيف است و از حضور خداى متعال در همه شؤون زندگى خود غافلند، از خدا خجالت نمىكشند. شرط خجالت كشيدن اين است كه انسان بداند كسى كار زشت او را ديده است. لذا صرف اين كه انسان بداند خدا در همه جا حاضر است، اما آن گونه كه بايد و شايد به حضور خدا توجه نداشته باشد، باعث نمىشود كه اگر مرتكب گناهى شود، از خدا خجالت بكشد. انسان هر قدر بيش تر به حضور خدا توجه داشته باشد و نيز عظمت خدا را بهتر درك كند، با انجام دادن كارهاى زشتى كه او نمىپسندد، بيش تر خجالت مىكشد. انسان معمولا براى كسانى كه از مقام بالا و يا موقعيت اجتماعى ممتازى برخوردارند، ارزش بيش ترى قايل است. از اين رو، اگر در حضور آنها مرتكب رفتار زشتى شود، بيش تر خجالت مىكشد. اما در مقابل كودكان و كسانى كه موقعيت اجتماعى بالايى ندارند و يا دوستانى كه انسان با آنها خودمانى شده است، اين حالت كم تر وجود دارد. گاهى هم انسان حتى از اين كه كودكى از كار زشت او مطلع شود خجالت مىكشد، اما از اين كه خدا آن را ديده است خجالت نمىكشد! اين بدان جهت است كه ما عظمت خدا را درك نكرده ايم. ما بايد از اين حالت خود استغفار كنيم؛ استغفارى كه در دعاها و روايات ما «استغفار حيا» ناميده شده است. در دعاى پس از زيارت امام رضا(عليه السلام)مىخوانيم:اِنّى اَسْتَغْفِرُكَ اسْتِغْفارَ حياء. اگر انسان گناه كار توجه كند به اين كه خدا به زشتى كار او آگاه است، و از اين رو خجالت بكشد و تصميم بگيرد كه ديگر آن گناه را تكرار نكند، يكى از بهترين استغفارها را انجام داده است. چگونه ممكن است انسان در حضور خدايى كه عظمتش بى نهايت است و احتياج انسان به او نيز بى نهايت، كارى انجام دهد كه خدا آن را نهى كرده و خجالت هم نكشد؟! پس بهترين حيا، حياى از خدا است و سپس حياى از فرشتگان خدا. همه ما معتقديم كه دو فرشته ناظر اعمال ما هستند و در خلوت و جلوت به ثبت اعمال ما مشغولند. حالْ چگونه ممكن است با علم به حضور آنها كارى انجام دهيم كه زشت و ناپسند است و شرم نكنيم؟ البته بايد توجه داشت كه برخى كارها در عرف، آن هم به دليل نوع روابطى كه بين انسانها وجود دارد، زشت تلقّى مىشوند، اما در واقع، زشت نيستند. براى مثال، اگر انسان با لباس زير در اجتماع حاضر شود؛ چون در عرف جامعه كار زشتى انجام داده است، بايد خجالت بكشد. اما لزومى ندارد در جايى كه ديگران نيستند ـ مثلا در خانه ـ انسان به اين دليل كه خدا ناظر اعمال وى است، خود را به زحمت بيندازد و از انجام كارهايى نظير استحمام، كه لازمه آن برهنه شدن است، خجالت بكشد. اگر فرد ديگرى انسان را در آن حالت ببيند زشت است، اما اگر خدا در آن حال انسان را ببيند، زشتى ندارد؛ چرا كه خدا مىتواند در همه حالات بدن انسان را ببيند، چه پوشيده باشد و چه برهنه. او بر همه چيز ما احاطه دارد؛ بر باطن ما، بر قلب ما و حتى بر خطورات ذهنى ما. اين جا، خجالت كشيدن از خدا معنا ندارد. در جايى بايد از خدا خجالت كشيد كه خداوند كارى را نهى كرده و آن را زشت دانسته است. انجام دادن كارى كه خدا بدان امر فرموده است. خجالت ندارد. بسيارى از امور هستند كه اگر در حضور ديگران انجام شوند زشت است، اما اگر خدا ببيند زشتى ندارد. در روايتى آمده است كه حضرت موسى(عليه السلام)به خدا عرض كرد: خدايا! من در بعضى از حالات خجالت مىكشم به تو توجه كنم و ياد تو را در دل خود زنده كنم، خداوند به وى فرمود: به ياد من بودن و توجه به من در هيچ حالى زشت نيست: يا موسى اِنَّ ذِكْرى حَسَنٌ عَلى كُلِّ حال. در بعضى از حالات، كه شايد به گمان انسان از زشت ترين حالات باشند، مستحب است كه انسان با ياد خدا كار خود را انجام دهد. ياد خدا در هيچ كارى زشت نيست، خصوصاً با توجه به اين كه ما نمىتوانيم هيچ چيز را از خدا مخفى كنيم. ما زمانى بايد از كسى خجالت بكشيم كه كارى را انجام دهيم كه در نظر آن فرد زشت تلقى مىشود. هم چنين ممكن است كارى نسبت به شخصى زشت باشد، اما نسبت به شخصى ديگر نه. مثلا، رابطهاى كه همسر با همسر خود دارد، زشت نيست، اما اگر اين رابطه را با ديگرى داشته باشد زشت است. در روابط زناشويى حيا و خجالت كشيدن معنايى ندارد. اين نوع خجالت كشيدن مذموم است. بنابراين حيا يكى از بهترين، ارزنده ترين و مؤثرترين خُلق و خوهاى انسان به شمار مىآيد؛ زيرا مانع از اين مىشود كه انسان به كارهاى زشت مبتلا شود. بهترين چيزى كه مىتواند انسان را از آلودگىها و گناهان حفظ كند، حيا است و در روايت نيز آمده است: لا ايمان لمن لا حياء له:كسى كه حيا ندارد ايمان ندارد!و: لا حياءَ لِمَنْ لا دين له؛كسى كه دين ندارد حيا ندارد. ![]() |