![]() |
|
جدا ماندگان از امام حسین علیه السلام - نسخه مناسب چاپ +- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir) +-- بخش: اصول و عقاید شیعه (/forum-52.html) +--- بخش: تاریخ اسلام و تشیع (/forum-53.html) +--- موضوع: جدا ماندگان از امام حسین علیه السلام (/thread-29322.html) |
جدا ماندگان از امام حسین علیه السلام - عبدالرحمن - ۱۸/آبان/۹۲ ۳:۰۳ بسم الله الرحمن الرحیم در ابتدا از میلاد و سید ابراهیم تشکر کنم بابت این تاپیک که اصل کارش با این دو دوستمون بوده. برای سلامتی خودشون و خانوادشون صلواتی هدیه کنید مقدمه امام حسین علیه السلام به عنوان باب رحمت واسعه الهی برای تمامی خلق بودند و هستند و خواهند بود. حتی دشمنان هم می توانستند به خوشبختی برسند ولی خودشان راه شقاوت را انتخاب کردند و لایزید الظالمین الا خسارا....... اللهم ارزقنا الشفاعه الحسین علیه السلام طرماح بن عدی طبرى (تاريخ طبرى ، ج 7، ص 304.) مى گويد: چهار تن به نام عمروبن خالد، سعد، مجمع و نافع بن هلال به همراهى طرماح بن عدى از كوفه حركت كرده بودند كه در منزل ((عذيب الهجانات )) با حسين بن على عليهما السلام مواجه گرديدند و در ضمن گفتگو با آن حضرت عرضه داشتند: يابن رسول اللّه ! ((طرماح )) در طول راه اين اشعار را زياد تكرار مى كرد و به جاى ((هدى )) براى شتران آنها را مى خواند: ((شترمن !از زجر و فشارم ناراحت نباش و پيش از صبح وهرچه زودترمراحركت بده . بهترين سوارت را بهترين مسافرت را، تا به مردى برسانى كه آقايى و كرامت در سرشت و نژاد اوست . آقاست و آزاد مرد است و داراى سعه صدر كه خداوند او را براى انجام بهترين امور به اينجا رسانده است .خدايش تا آخر دنيا نگهدارش باد)) چون اشعار طرماح كه حاكى از اشتياق فراوان او به درك حضور امام عليه السلام بود در حضور آن حضرت خوانده شد، امام عليه السلام در پاسخ آنان چنين فرمود: ((اما وَاللّه اِنِّى لاَرْجُو اَنْ يَكُونَ خَيْراً ...؛)) به خدا سوگند! اميدوارم اراده و خواست خدا درباره ما خير باشد خواه كشته شويم يا پيروز گرديم )). آنگاه امام عليه السلام از اين مسافران عقيده و طرز تفكر مردم كوفه را سؤ ال نمود، عرضه داشتند يابن رسول اللّه ! امّا بزرگان و سران قبايل كوفه به عالى ترين و سنگين ترين رشوه از سوى ابن زياد نايل گرديده اند و اما افراد ديگر، قلبشان با شما و شمشيرشان بر عليه شماست . سپس جريان كشته شدن قيس بن مسهر صيداوى (پيك امام ) را به آن حضرت اطلاع دادند. امام با شنيدن اين خبر تاءسف بار، اين آيه را خواند : ((فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهْ ...؛)) گروهى از مؤ منان به پيمان خود (شهادت در راه خدا) وفا نمودند و گروه ديگر در انتظار، به سر مى برند و عهد و پيمان خويش را تغيير نداده اند)). آنگاه امام عليه السلام چنين دعا نمود(اَللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا ولَهُمُ الْجَنَّة ...؛)) خدايا! بهشت را براى ما و آنان قرار بده و ما و آنان را در پايگاه رحمتت به مرغوبترين ثوابهاى ذخيره شده ات نايل بگردان )). سپس ((طرماح )) سخن آغاز نمود و چنين گفت : يابن رسول اللّه ! من به هنگام خروج از كوفه در كنار اين شهر، گروه زيادى را ديدم كه اجتماع كرده بودند چون انگيزه اين اجتماع را سؤ ال كردم گفتند: اين مردم براى مقابله با حسين بن على و جنگ با او آماده مى شوند، يابن رسول اللّه ! تو رابه خدا سوگند كه از اين سفر برگرد؛ زيرا من مطمئن نيستم حتى يك نفر از مردم كوفه به كمك و يارى شما بشتابد و اگر تنها اين گروه را كه من ديدم در جنگ با تو شركت كنند، در شكست تو كافى است در صورتى كه هر روز و هرساعت كه مى گذرد بر نيروى انسانى و تسليحات جنگى آنان افزوده مى شود. طرماح ، چنين پيشنهاد كرد: يابن رسول اللّه ! من فكر مى كنم كه شما و من نيز در ركاب شما به سوى ((احبا)) كه منطقه سكونت قبيله ما ((طى )) و دامنه كوههاى سربه فلك كشيده است حركت كنيم ؛ زيرا اين منطقه آنچنان از امنيت برخوردار و از تعرض دشمن به دور است كه در طول تاريخ ، قبيله ما در مقابل سلاطين ((عسان )) و همه سفيد و سياه مقاومت نموده و به جهت وضع جغرافيايى ويژه اى كه دارد هيچ دشمنى به اين نقطه دست نيافته است ؛ گذشته از موقعيت جغرافيايى ، اگر شما ده روز در اين نقطه توقف كنيد، تمام افراد قبيله ((طى ))، سواره و با پاى پياده به يارى شما خواهند شتافت و من خودم تعهد مى كنم كه بيست هزار نفر شمشير به دست و شجاع از قبيله ام را به يارى تو برانگيزم كه در پيشاپيش شما با دشمن بجنگند تا هدف و برنامه شما روشن گردد. امام در پاسخ و پيشنهاد طرماح فرمود: خدا به تو و به افراد قبيله ات جزاى خير بدهد. سپس چنين فرمود(اِنَّ بَيْنَنا وَبَيْنَ الْقَوْمِ عَهْداً وَمِيثاقاً ...؛)) در ميان ما و مردم كوفه عهد و پيمانى بسته شده است و در اثر اين پيمان امكان برگشت براى ما نيست تا ببينم عاقبت كار به كجا بينجامد)). چون طرماح تصميم قاطع امام را ديد، اجازه خواست تا از حضور آن حضرت مرخص شود و آذوقه اى كه براى فرزندانش تهيه كرده است در كوفه به آنان برساند و هرچه سريعتر براى يارى امام به او، لاحق گردد. امام فرمودند وسیله ای داری؟ طرماح گفت بلی اسبی برای این کار پشت خیمه ها آماده کردم(از قبل) امام فرمودند برو ولی زود برگرد... و طرماح رفت و نفهمید و شایدم فهمید که نباید می رفت برای دنیای کوچک خودش مظلوم کربلا را تنها گذاشت نرسیده به کوفه خبر شهادت امام به او رسید وی آخر عاقبت بخیر نشد و تا آخر عمر خود پشیمان بود راستی طرماح! تو مال اینجا نبودی دلت اینجا نبود یک راه فراری برای خود گذاشته بودی طرماح زود برگرد طرماح زود برگرد طرماح زودبرگرد .............................. این قطعه صوتی رو در مورد طرماح دانلود کنید پاسخ به: جدا ماندگان از امام حسین علیه السلام - عبدالرحمن - ۱۸/آبان/۹۲ ۱۰:۳۴ هرثمة بن سليم هرثمة بن سليم، [1] كه در برخي از منابع «هرثمة بن ابي مسلم» آمده است، در روز عاشورا، همچون حرّ بن يزيد رياحي، از سپاه كفر فاصله گرفت و به جبهه حقّ ملحق شد، ولي سرانجامِ اين دو تن، يكسان نبود. حرّ به فوز عظيم شهادت در راه حقّ دست يافت ولي هرثمه توفيق استقامت نداشت و از جبهه حق فاصله گرفت. هرثمه، از ياران امير مؤمنان بود، ليكن پس از آن به لشكر باطل پيوست و تا روز عاشورا جزو لشكريان عمرسعد بود. هرثمه در ضمن بيان خاطراتش، مي گويد: من در شمار لشكر عبيدالله بن زياد بودم. روز عاشورا در كربلا، با ديدن درختي، به ياد خاطره اي افتادم و اين تجديد خاطره، موجب دگرگوني در درون من و عامل جدايي ام از لشكر عمربن سعد شد. [2] . در برخي از كتب تاريخي آمده است: هرثمه در روز عاشورا، سوار بر مركب شد و رسماً به ديدار امام حسين (عليه السلام) رفت و اين خاطره را براي آن حضرت بيان كرد: «هنگامي كه از صفين همراه علي بن ابي طالب (عليه السلام) بازمي گشتيم، آن حضرت پس از نماز صبح، مشتي از خاك برداشت و با صدايي بلند گفت: «واهاً أيَّتُهَا التُّرْبَة لَيَحْشُرَنَّ مِنْكَ أقوامٌ يَدْخُلونَ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِساب»؛ [3] . «آفرين برتو اي خاك، مردماني از تو در قيامت در محشر حاضر مي شوند كه بي حساب وارد بهشت مي گردند.» من در آن روز متوجه نشدم، امّا امروز از آن آگاه شدم، امام (عليه السلام) به او فرمود: عاقبت كار بر من پوشيده نيست، تو چه مي كني؟ هرثمه پاسخ داد: من عيالوارم و از ابن زياد هراسان. امام (عليه السلام) فرمود: پس از اين منطقه دورشو تا صداي استغاثه مرا نشنوي! در اين هنگام از امام خداحافظي كرد و رفت. گفتني است ميان مورخان اختلاف است كه آيا هرثمه در لشكر امام حسين (عليه السلام) بود و كناره گرفت يا در لشكر عمرسعد بود و به حسين بن علي (عليهما السلام) نزديك شد و سپس جنگ را رها كرد و رفت. صدوق در امالي [4] مي نويسد: هرثمه در جمع كساني بودكه عبيدالله آنان را به كربلا گسيل داشت، ولي علامه شوشتري، در المواعظ مي نويسد: هرثمه از ياران علي (عليه السلام) در صفّين بود و در كربلا امام حسين (عليه السلام) را همراهي مي كرد و تا صبح عاشورا در ميان سپاه امام حضور داشت ولي از آن حضرت جدا شد. هرثمه، در خاطرات خود گفته است: من پس از بازگشت از صفين، سخنان علي (عليه السلام)را در كربلا براي همسرم كه از محبّان علي بود نقل كردم، همسرم گفت: «أَيُّهَا الرَّجُل فَإِنَّ أَمِيرالْمُؤمِنِين لَمْ يَقُلْ إِلاّ حَقّاً»؛ «اي مرد، امير مؤمنان جز كلام حقّ و مطابق با واقع، بر زبان نمي آورد.» همچنين در خاطرات او آمده است: امام حسين (عليه السلام) به من فرمود: «ياور مايي يا دشمن ما؟ پاسخ دادم، نه ياور و نه دشمن تو هستم، من دختر خود را در كوفه برجاي نهاده ام دلم براي او ناراحت است كه نكند مورد ستم عبيدالله قرار گيرد.» [5] . او مي گفت: امام حسين (عليه السلام) به من فرمود: «از اينجا برو، به گونه اي كه قتلگاه ما را نبيني و صداي كمك خواهي ما را نشنوي. قسم به آن كه جان حسين در دست اوست، اگر كسي فرياد استغاثه ما را بشنود و به ياريمان نشتابد، خداوند او را در آتش افكند». [6] و [7] . [1] بحارالأنوار، ج44، ص255، هرثمة بن ابي مسلم آمده است. [2] نكـ: علامه جزائري، انوارالنعمانيه، ج3، ص241. [3] بحارالأنوار، ج44، ص255 حديث 4، ج32، ص337. [4] امالي، ص817. [5] «مَعَنا أمْ عَلَينا؟ فَقُلْتُ: لا مَعَكَ وَ لا عَلَيْكَ، خَلّفتُ صَبيّة أَخافُ عَلَيها عُبَيدِالله بْن زِياد». [6] «فَاْمضِ حيثُ لاتَري لَنا مَقْتَلاً وَ لا تَسْمَعُ لَنا صَوْتاً فَوَالَّذي نَفْسُ حسين بِيَدِهِ لا يَسْمَعُ واعِيَتَنا أَحَد فَلا يُعِينُنا إِلاّ أكَبَّهُ اللهُ لَوِجْهِهِ في جَهَنَّم». [7] بحارالأنوار، ج 44، ص 255 ـ 256 موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 380. پاسخ به: جدا ماندگان از امام حسین علیه السلام - عبدالرحمن - ۱۹/آبان/۹۲ ۱:۰۶ عمرو بن حجاج زبیدی لعنت الله علیه الی الابد از سران شهر کوفه و فرماندهان اصلی سپاه «ابن زیاد و عمربن سعد» که در مراحل مختلف فعالانه در جبهه دشمن به مقابله با حسین بن علی علیه السلام شرکت داشت. دخترش «رویحه» همسر هانی بن عروه مرادی بود. وی کسی است که در نامه اش نوشت درختان سبز شده و میوه ها رسیده ،ما منتظر شما هستیم اما با پیروزی ابن زیاد در کوفه در شمار افرادی قرار گرفت که مردد بودند ولی سرانجام در کنار عمر بن سعد حاضر شد و فرماندهی چهار هزار نفر از سپاهیان کوفه را بر عهده گرفت که از فرات محافظت میکردند.تا آب به دست امام و یارانش نرسد.وی در سخنانش خطاب به سپاهیان کوفه گفت:در جواز قتل حسین علیه السلام تردیدی به خود راه ندهید زیرا او با یزید مخالف است و از دین بیرون رفته است.هنگامی که پیکر خونین امام بر زمین افتاد عمر بن حجاج پای در میدان نهاد تا امام را به شهادت برساند اما هنگامی که چشم امام به او افتاد بازگشت.شمر از او پرسید:چرا بازگشتی: پاسخ داد:وقتی بر حسین علیه السلام نگریستم چشمان او همانند دیدگان رسول خدا بود. کارهای وی بطور خلاصه: 1- در اولین روزهای نهضت حسینی، او همراه چند نفر دیگر چون: شبث بن ربعی، حجار بن ابجر و...، نامه ای برای امام حسین علیه السلام نوشت، و آن حضرت را به کوفه دعوت کرد! 2- در ادامه قیام امام حسین (علیه السلام) وی در روز هفتم محرم سال 61 هـ.ق به دستور «ابن زیاد» با 500 نفر سوار، به کنار رود فرات آمد و میان حسین (علیه السلام) و یارانش با آب فرات مانع شد و در واقع، آب را بر روی آنان بست و در برخی از مقاتل آمده که: زلالی آب را به آنحضرت وانمود کرد و قسم خورد که تا لحظه مرگ (شهادت) ایشان نمی گذارد قطره ای از آن بنوشند. لحن و بیان او، از تشنگی بر سیدالشهداء (علیه السلام)، سخت تر و ناگوارتر بود. (تذکرة الخواص ص247) 3- بعد از این ممانعت که عطش در سپاه امام زیادتر شد، عباس بن علی علیه السلام (حضرت اباالفضل) از طرف برادرش مأموریت پیدا کرد تا همراه 30 نفر سواره و 20 نفر پیاده، دنبال آب بروند و نافع بن هلال جملی پیشاپیش آنها حرکت کرد، عمروبن حجاج از او پرسید تو کیستی؟ نافع خود را معرفی کرد. ابن حجاج علت آمدنش را پرسید، نافع گفت: آمده ام تا از آن آبی که ما را محروم کرده ای، برداریم. وی گفت: خودت بنوش. نافع گفت: به خدا سوگند در حالی که حسین و یارانش تشنه اند هرگز به تنهایی آب ننوشم. سپاهیان دشمن متوجه همراهان نافع شدند که در این موقع عمروبن حجاج گفت: نگذارید آنها از آب بنوشند. ما برای همین کار در اینجا هستیم. به دستور حضرت ابالفضل علیه السلام، نافع بن هلال و سوارانش که به آن سپاه حمله کردند، و پیادگان حسینی توانستند مشک ها را از آب پر کرده و به خیمه ها برسانند. 4- وقتی عمرسعد می خواست در شب عاشورا به حسین بن علی علیه السلام و یارانش برای عبادت و نماز مهلت ندهد، او اعتراض کرد و گفت: سبحان الله، اگر اهل دیلم (کنایه از بیگانه) از تو چنین تقاضایی می کردند، سزاوار بود که با آنها موافقت کنی و مهلت دهی! 5- بار دیگر در روز عاشورا (دهم محرم)، این مرد خبیث (عمروبن حجاج) را می بینم که فرمانده جناح راست لشگر عمربن سعد در کربلا بود، بر حسین علیه السلام و یارانش حمله کرد و به سپاهش گفت: ای اهل کوفه، از فرمان امیر (عبیدالله بن زیاد) بیرون نروید و از جماعت جدا نشوید و در کشتن امام علیه السلام، سپاهش را تشویق کرد و گفت: در کشتن آنکه از دین خدا بیرون رفت (حسین بن علی)، شک به خود راه ندهید. حسین علیه السلام فرمود: ای عمروبن حجاج، مردم را به قتال من تحریک می کنی؟ به خدا قسم وقتی که جان شما گرفته شد و با این اعمال نابود شدید، خواهید دانست کدام یک از ما از دین بیرون رفته و به آتش دوزخ سزاوارتر است! 6- بعضی مقاتل او را به عنوان یکی از قاتلین حضرت «مسلم بن عوسجه» می دانند، آن زمان که سپاهش از طرف رود فرات به سپاه امام (علیه السلام) حمله کرد و جنگ سختی شد و در آن حمله و بحبوحه و گرد و غبار زیاد حضرت مسلم بن عوسجه شهید شد. یاران عمروبن حجاج فریاد زدند که ما مسلم بن عوسجه را کشتیم. 7- روز عاشورا نیز، او فرمانده راست لشگر عمربن سعد و شمربن ذی الجوشن فرمانده چپ آن سپاه بود و با (اعور سلمی) در آخرین لحظات حیات حسین بن علی علیه السلام و چهار هزار (4000) مرد کماندار دیگر نگهبانی رود فرات می کرد و به سپاهش فریاد می زد که نگذارید حسین بر آب دست یابد! 8- پس از شهادت امام حسین علیه السلام و یاران که سرهای مقدسشان را به دستور عمربن سعد، از بدن ها جدا کردند، توسط او و شمربن ذی الجوشن و قیس بن اشعث، به کوفه بردند. وی در زمان قیام مختار ثقفی و جنگ او با «عبدالله بن مطیع»، از مشاوران عبدالله بود و مردم را علیه مختار بسیج می کرد. پایان زندگی ننگین او: زمانیکه مختار به خونخواهی امام حسین علیه السلام و یارانش قیام کرد، عمروبن حجاج می دانست با پرونده سیاهی که دارد، کمترین مجازاتش، مرگ است و آنقدر ترسیده بود که خانه خود را رها و از راه «واقصه» و «شرافه» توانست از دست مأموران مختار فرار کند. به نقل از ابومخنف که گفت: هیچکس از او خبر نداشت. معلوم نیست که آسمان او را ربود یا زمین او را فرو برد. در بعضی نقل ها چون ارشاد، اعلام انوری و احقاق الحق آمده که: مأموران مختار او را در بیابانی پیدا کردند که از شدت تشنگی، از رمق افتاده هلاک شده بود، او را گرفته و سپس سرش را از بدن جدا کردند و نزد مختار بردند. پاسخ به: جدا ماندگان از امام حسین علیه السلام - عبدالرحمن - ۲۰/آبان/۹۲ ۱:۳۹ بجدل بن سلیم کلبی لعنت الله علیه الی الابد به قول یک اهل دلی می گفت حضرت صدیقه طاهره(سلام الله علیها) خیلی از این ملعون بدشون میاد. این شخص همان شخصیست که به نام ساربان معروف شده است. اما قول معروف در مورد این ملعون چنین است که حضرت از این شخص چند شتر کرایه کردند و این شخص چندین منزل مهمان حضرت بود و از غذای ایشان استفاده کرد.در آخر نیز حضرت چند برابر مقدار معمول به وی دستمزد دادند. اما ... اما بعد از شهادت حضرت وقتی بدن بی جانشان در گودال افتاده بود و حتی همان لباس کهنه نیز به غارت رفته بود این ملعون به طمع انگشتر ایشان وارد گودال شد و جنایتی را مرتکب شد که در تاریخ ماند. وی وقتی نتوانست انگشتر را از انگشت مبارک حضرت بیرون بیاورد .... نام بریده بن وائل را نیز برای وی آورده اند گویند بعدا بخاطر این جنایت دستانش مانند چوب خشک شد مختار ثقفی وقتی به خونخواهی شهداء کربلا قیام کرد، بجدل را دستگیر نمود و دستور داد تا هر دو دست و پایش را قطع کردند و آنقدر در خون خود غلطید تا هلاک شد و مرد. برای این ملعون بطور ویژه لعنت بفرستید خدا عذابشو زیاد کنه برای اطلاعات بیشتر به منابع زیر مراجعه کنید 1- نفسالمهموم 2- بحارالانوار ج 45 3- موسوعةالامام الحسین 4- منتهیالامال پاسخ به: جدا ماندگان از امام حسین علیه السلام - عبدالرحمن - ۲۱/آبان/۹۲ ۴:۲۸ شریح بن حارث کندی لعنت الله علیه الی الابد شریح که به قاضی شریح مشهور است از افراد کلیدی در واقعه عاشوراست گویند وی اهل یمن بود و به دیدار پیامبر شتافت و مسلمان شد و در سال 22 قمری از سوی خلیفه دوم به کار قضاوت گماشته شد.شریح از کسانی است که با امام حسین علیه السلام مکاتبه داشت و هفتاد نفر از بزرگان کوفه در حضور وی سوگند یاد کرده بودند تا امام را یاری کنند. مرحوم شیخ عبدالنبی عراقی میگوید:شریح با وعده صدهزار دینار زیر بار نرفت تا فتوای حلال بودن خون امام حسین علیه السلام را صادر کند. اما ابن زیاد با ترفند شوم خود او را فریفت چرا که دستور داد پنجاه هزار دینار به منزل شریح ببرند.سپس خود نیز به منزل شریح رفت و پول ها را در برابر چشمان شریح به نمایش درآورد و از این راه دل شریح را به دست آورد.هنگامی که شریح آن پول ها را دید تسلیم شد و فتوای قتل امام حسین علیه السلام را صادر کرد. متن فتوای او ضد اباعبدالله علیه السلام این بود: بسم الله الرحمن الرحیم حسین ارکان مسلمین را شقه شقه کرده و با امیر المومنین یزید بن معاویه ،به مخالفت پرداخته است،برای من خروج او از اسلام محرز شده و حکم من ، جنگ با اوست و قتل او برای حفظ شریعت اسلام واجب است. امضا: قاضی شریح شریح حدود شصت سال قضاوت کرد و سرانجام در زمان حجاج بن یوسف کناره گرفت و در سال 87 قمری در 120 سالگی بدرک واصل شد. *البته طبق تحقیق بنده شخصیت این ملعون پیچیدگی های خاص خود را دارد و احتمال اینکه بنی امیه به نفع او در تاریخ دست برده باشند وجود دارد. |