![]() |
|
خاطرات دکتر سید محمود حسابی - نسخه مناسب چاپ +- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir) +-- بخش: اصول و عقاید شیعه (/forum-52.html) +--- بخش: علم و عقل در اسلام (/forum-57.html) +--- موضوع: خاطرات دکتر سید محمود حسابی (/thread-32307.html) |
خاطرات دکتر سید محمود حسابی - Ali#59 - ۲۵/اسفند/۹۲ ۲۲:۵۵ دانشگاه شیکاگو بسیار پیشرفته بود. مهم تر از هر چیزی آزمایشگاه های متعدد و معتبر آن بود. من در لابراتوار بسیار پیشرفته اپتیک، مشغول به کار شدم. در خوابگاه دانشگاه هم اتاق مجهزی برای اقامت، به من داده بودند. از نظر وسایل رفاهی، مثل اتاق یک هتل بسیار خوب بود. آدم باورش نمی شد، این اتاق در دانشگاه باشد. معلوم بود که همه چیز را، برای دلگرمی محققین و اساتید، فراهم کرده بودند. نکته خیلی مهم و حائز اهمیت، آزمایشگاه ها و چگونگی تجهیزات آن بود. یک نمونه از آن مربوط به میزی می شد که در آن آزمایشگاه به من داده بودند. این میز کشوی کوچکی داشت. از روی کنجکاوی آنرا بیرون کشیدم و با کمال تعجب، چشمم به یک دسته چک افتاد. دسته چک را برداشتم و متوجه شدم تمام برگه های آن امضا شده است! فوراً آنرا نزد پروفسوری که رئیس آزمایشگاه ها و استاد راهنمای خودم بود بردم. چک را به او دادم و گفتم: ببخشید استاد، که بی خبر مزاحم شدم. موضوع بسیار مهمی اتفاق افتاده است. ظاهراً این دسته چک مربوط به پژوهشگر قبلی بوده و در کشوی میز من جا مانده است. و اضافه کردم، مواظب باشید، چون تمام برگ های آن امضا شده است، یک وقت گم نشود. پروفسور با لبخند تعجب آوری، به من گفت: این دسته چک را دانشگاه برای شما، مانند تمام پژوهشگران دیگر دانشگاه، آماده کرده است، تا اگر در هنگام آزمایش ها به تجهیزاتی نیاز داشتید، بدون معطلی به کمپانی سازنده تجهیزات اطلاع بدهید. آن تجهیزات را، برای شما می آورند و راه می اندازند و بعد فاکتوری به شما می دهند. شما هم مبلغ فاکتور شده را روی چک می نویسید و تحویل کمپانی می دهید. به این ترتیب آزمایش های شما با سرعت بیشتری پیش می روند. "این نکته، تذکر یک واقعیت بزرگ و آموزنده بود. نکته ای ساده که متاسفانه ما در کشورمان نسبت به آن بی توجه هستیم." من که از توجه پروفسور تعجب کرده بودم با حالت قدرشناسی گفتم: بله، من مشغول تجربه ی نظریه ی خودم در مورد عبور نور از مجاورت ماده هستم. برای همین، اگر یک فلز با چگالی زیاد، مثل شمش طلا با عیار بالا داشتم، از آزمایش های متعدد، روی فلزهای معمولی خلاص می شدم و نتایج بهتری را در فرصت کمتری به دست می آوردم؛ البته این یک آرزوست. او به محض شنیدن خواسته ام، گفت: پس چرا به من نمی گویید؟ گفتم آخر خواسته من، چیز عملی نیست. من با شمش آلومینیوم، میله برنز و میله آهنی تجربیاتی داشته ام. ولی نتایج کافی نگرفته ام و می دانم که دستیابی به خواسته ام غیر ممکن است. پروفسور وقتی حرف های مرا شنید از ته دل خنده ای کرد و اشاره کرد که همراه او بروم. با پروفسور به اتاق تلفنخانه دانشگاه آمدیم. پروفسور با لبخند و شوق، به خانمی که تلفنچی و کارمند جوان آنجا بود، سفارش شمش طلا داد و خداحافظی کرد و رفت. من که هنوز باورم نمی شد، فکر می کردم پروفسور قصد شوخی دارد و سربه سرم می گذارد. با نومیدی به تعطیلات آخر هفته رفتم. در واقع 72 ساعت بعد، یعنی روز دوشنبه که به آزمایشگاه آمدم، دیدم جعبه ای روز میز آزمایشگاه است. یادداشتی هم از طرف همان خانم تلفنچی، روی جعبه قرار داشت که نوشته بود امیدوارم این شمش طلا، به طول 25 سانتی متر و با قطر 5 سانتی متر با عیار بسیار بالایی به میزان 24، که تقاضا کرده اید، نتایج بسیار خوبی برای کار تحقیقی شما بدست دهد. با ناباوری ولی اشتیاق و امید به آینده ای روشن کارم را شروع کردم. شب و روز مطالعه و آزمایش می کردم تا بهترین نتایج را بدست آورم. حالا دیگر نظریه ام شکل گرفته بود و مبتنی بر تحقیقات علمی عمیق و گسترده ای شده بود. بعد از یکسال که آزمایش های بسیار جالبی را با نتایج بسیار ارزشمندی به دست آورده بودم، نزد آن خانم آوردم و شمش طلای خرده شده و تکه تکه را که هزار جور آزمایش روی آن انجام داده بودم را داخل یک جعبه روی میز خانم تلفنچی گذاشتم. به محض اینکه چشمش به من افتاد مرا شناخت و با لبخند پر مهر و امیدی، از من پرسید: آیا از تحقیقات خود، نتایج لازم را بدست آوردید؟ فوراً پاسخ دادم: بلی، نتایج بسیار عالی و شایان توجهی، بدست آوردم. به همین دلیل نزد شما آمده ام که شمش را پس بدهم، ولی بسیار نگران هستم. زیرا این شمش، دیگر آن شمش اولی نیست، و در جعبه را باز کردم و شمش تکه تکه شده را به او نشان دادم و پرسیدم حالا باید چه کار کنم؟ چون قسمتی از این شمش را بریده ام، سوهان زده ام و طبیعتاً مقداری از طلاها دور ریخته شده است. خانم تلفنچی با همان روی خوش لبخند بیشتری زد و به من گفت: اصلاً مهم نیست، نتایج آزمایش شما برای ما مهم است. مسئولیت پس دادن این شمش با من است. وقتی با قدم های آرام و تفکری ژرف از آنچه گذشته است، به خوابگاه می آمدم، به این مهم رسیدم، که علت ترقی کشورهای توسعه یافته، همین اطمینان خاطر و احترام کارکنان مراکز تحقیقاتی می باشد و بس، یعنی کافیست شما در یک مرکز آموزشی، دانشگاهی و یا تحقیقاتی کار کنید، دیگر فرقی نمی کند که شما تلفنچی باشید یا استاد. چون تمام مجموعه آن مراکز در کشورهای پیشرفته دارای احترام هستند و بسیار طبیعی است که وقتی دست یک پژوهشگری در امر تحقیقات و یا تمام تجهیزات باز باشد و دارای احترامی شایسته باشد، حاصلی به جز توسعه علمی در پی نخواهد داشت. منبع: استاد عشق ( تالیف ایرج حسابی ) پاسخ به: خاطرات دکتر سید محمود حسابی - Ali#59 - ۲۶/اسفند/۹۲ ۱۱:۳۰ آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد. مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد... ![]() تقلید ( از غرب )، خطری است جدی، که چشمه های نبوغ را، خشک می کند . ( خاطرات پروفسور حسابی)
پاسخ به: خاطرات دکتر سید محمود حسابی - Ali#59 - ۲۷/اسفند/۹۲ ۲۲:۲۴ یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم موشک هوا کنم .می خواهم در روستایمان معلم شوم. ![]() دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من قول بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند.
پاسخ به: خاطرات دکتر سید محمود حسابی - سدرة المنتهی - ۲۸/اسفند/۹۲ ۰:۰۲ tishtar عزیز بحث خوبی رو ایجاد کردید ، از زندگی نامه ایشون اگه چیزی خوندید برای ما هم قرار بدید. جوانی بسیار سختی رو پشت سر گذاشته... پاسخ به: خاطرات دکتر سید محمود حسابی - دل خسته - ۲۸/اسفند/۹۲ ۰:۱۰ سلام شاید اسپم حساب بیاد ، اما برای من مهمه مدتی پیش در یک تالار گفتگو خواندم که پسر دکتر حسابی در کتاب مربوطه بسیار غلو کرده و قسمت هایی رو هم ساختگی قرار داده تا فروش کتاب بیشتر بشه. شما چه قدر می تونید صحت مطالب کتاب رو تایید کنید؟ چه اسنادی هست برای این کتاب؟ آیا واقعا دکتر حسابی تا این حدی که در کتاب گفته شده به آینستاین نزدیک بوده؟ پاسخ به: خاطرات دکتر سید محمود حسابی - neyestan23 - ۲۸/اسفند/۹۲ ۴:۱۶ (۲۸/اسفند/۹۲ ۰:۱۰)دل خسته نوشته است: سلام تورو خدا دیگه دکتر حسابی رو نگید و نکوبیدش نمیخوام مغلطه کنم ولی تو اینترنت خیلی چیزا مینویسن ایشون واسه خودش پرفسوری بوده واقعا دیگه از این همه شک و تردید به همه چیز .... بهم میخوره توروخدا نگید این یکی هم لشکر شیطان بود و فراماسون بوده و.... دیگه ظاقت ندارم کمرم شکست زیر بار این همه فریب و دروغ...... ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() دیگه چی بگم .........
پاسخ به: خاطرات دکتر سید محمود حسابی - Ali#59 - ۲۸/اسفند/۹۲ ۹:۲۹ (۲۸/اسفند/۹۲ ۴:۱۶)neyestan23 نوشته است: تورو خدا دیگه دکتر حسابی رو نگید و نکوبیدش ![]() (۲۸/اسفند/۹۲ ۰:۱۰)دل خسته نوشته است: سلامسلام برادرم بستگی داره که شما به کدوم بیشتر اعتماد داشته باشید! ![]() پسر دکتر حسابی،یا خبرگزاری های مختلف (که اکثرا واسه بازدیدهاشون از رو هم کپی میگیرن) به هر حال،این خبر توسط پسر دکتر حسابی تکذیب شده. مجلات و خبرگزاریها هم منبعی نداشتند!جز یک عکس که بین مردم معروف شده بود به انیشتین و حسابی،که بله اشتباه بود. به هر حال روابط انیشتین و حسابی به احتمال زیاد همینطور بوده... . الان این دو تا عکس وجود داره : ![]() این عکس بالا،به احتمال زیاد مربوط به دکتر حسابی نیست. یک دانشمند دیگه ایه که اتفاقا اسمش رو هم در یک مجله ای نوشته بودند. اما عکس پایین ... . ![]() در نهایت،الله اعلم! ![]() (۲۸/اسفند/۹۲ ۰:۰۲)سدرة المنتهی نوشته است: tishtar عزیز بحث خوبی رو ایجاد کردید ، از زندگی نامه ایشون اگه چیزی خوندید برای ما هم قرار بدید. جوانی بسیار سختی رو پشت سر گذاشته...چشم،اتفاقا توی اوایل کتاب «استاد عشق» (به نوشته پسرش) هم خاطرات دکتر،از کودکی شروع میشه. به شخصه،چیزی که من رو به دکتر حسابی علاقه مند کرد این بود که ایشون حافظ قرآن بودند.
پاسخ به: خاطرات دکتر سید محمود حسابی - ballista - ۲۸/اسفند/۹۲ ۱۵:۳۸ این عکس مربوط به اقای کورت گودل : http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%AA_%DA%AF%D9%88%D8%AF%D9%84 http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=93391 پاسخ به: خاطرات دکتر سید محمود حسابی - دل خسته - ۲۸/اسفند/۹۲ ۲۳:۰۱ (۲۸/اسفند/۹۲ ۴:۱۶)neyestan23 نوشته است: تورو خدا دیگه دکتر حسابی رو نگید و نکوبیدشسلام پذیرفتن هر ادعایی باید با دلیل ومدرک باشه دیدید که دوستان نشون دادند بعضی ادعا های رسانه ها دروغ بوده. پاسخ به: خاطرات دکتر سید محمود حسابی - Ali#59 - ۲۹/اسفند/۹۲ ۰:۴۱ (۲۸/اسفند/۹۲ ۲۳:۰۱)دل خسته نوشته است: سلامالبته این رو هم بگم که پسر دکتر حسابی خودش این حرف ها رو رد کرده و میگه که پدرش هیچ عکسی با انیشتین نداره. http://fa.wikipedia.org/wiki/محمود_حسابی |