تالار گفتگوی بیداری اندیشه
روایتی خواندنی از زبان تیمورلنگ در مورد در 700 سال پیش ایران - نسخه مناسب چاپ

+- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir)
+-- بخش: اصول و عقاید شیعه (/forum-52.html)
+--- بخش: علم و عقل در اسلام (/forum-57.html)
+--- موضوع: روایتی خواندنی از زبان تیمورلنگ در مورد در 700 سال پیش ایران (/thread-37592.html)



روایتی خواندنی از زبان تیمورلنگ در مورد در 700 سال پیش ایران - soheyl68 - ۲۰/دی/۹۳ ۲۳:۱۵

به نام خدا

روایتی خواندنی از زبان تیمور لنگ در
مورد مردم ایران در 700 سال پیش
بخش جذاب دیگری از کتاب " منم تیمور جهانگشا " نوشته مارسل بریون را برای شما انتخاب کردم . در این بخش تیمور از فرهیختگی و دانشمندی و تمدن مردم شهر بشرویه - از شهر های جنوب خراسان - می گوید . خواندنی است . ما را به این فکر فرو می برد که چه بوده ایم و چه شده ایم ! ؟ ...
چند روز بعد نزدیک شهر " بشرویه" رسیدم که می گفتند تمام سکنه آن دانشمند هستند . عده ای از دور پیدا شدند به نظر می رسید بزرگان شهر هستند که به استقبال من می آیند. ولی وقتی به نزدیک امدند مشاهده نمودم همه روستایی هستند و جامه آنها نیز کرباس ابی است و چون هوا قدری سرد بود قبایی از پشم روی آن پوشیده بودند. گویی در آن شهر جز کرباس آبی و پارچه پشمین خاکستری ، پارچه رنگی وجود ندارد. همه دستار بر سر داشتند که سرپوش عمومی خراسانی ها بود. ریش سفیدی از میان انها جلو امد و با شعری به من خوش امد گفت . از او پرسیدم امیر این شهر کیست ؟ پاسخ داد این شهر امیر ندارد . با تعجب از او پرسیدم چگونه بدون امیر امنیت برقرار است و احکام شرع و عرف اجرا می گردد ؟ ان مرد گفت احکام شرع و عرف را خود به اجرا می گذاریم .
وقتی وارد شهر شدم از وسعت معابر متعجب شدم. ما در سمرقند هم چنین معابری نداشتیم . سکنه شهر که در سر راهم ایستاده بودند توبره ای داشتند و و چیزی از ان بیرون می آوردند و آن را به دوقسمت تقسیم می کردند . یکی را در جیب چپ می گذاشتند و دیگری را در جیب راست. بعدا فهمیدم انها در توبره خود پشم بز نگه می دارند و آنها موی بز را از کرک جدا می کنند و تا از کرک " برک " ببافند و از موی بز جاجیم و گلیم ببافند . برک از پارچه های پشمین چین هم لطیف تر بود و من پارچه ای به آن لطافت در عمرم ندیده بودم. در بازدید از یکی از کارگاه های نساجی خواستم به تمام کارگران آن نفری یک سکه هدیه دهم اما آنها نپذیرفتند!
از مقابل یک بقالی گذر کردم .دیدم صاحب ان بقالی در هنگام دست بردن به پیمانه این آیه را خواند : " ویل للمطففین الذین کتالوا علی الناس یستوفون " از شنیدن این آیه از سوره "المطففین" از دهان آن بقال حیرت کردم . تصور نمیکردم قرآن بداند و آنرا حفظ باشد و بفهمد. از او پرسیدم معنای " ویل المطففین " چیست ؟ پاسخ داد " بدا بر حال کم فروشان" و بعد شان نزول آیه و آیه قبل و بعد ان را برای من خواند و تفسیر کرد و من بسیار متحیر شدم . به او گفتم ای نیک مرد استادان من در جوانی نمی توانستند به خوبی تو قرآن بخوانند و ترجمه کنند و درک کنند. ولی تو برای چه در این موقع این آیات را خواندی ؟ گفت ای امیر من هربار که میخواهم دست به ترازو ببرم برای انکه خدا را در نظر داشته باشم چنین می کنم .
به هنگام نماز به سمت مسجد این شهر حرکت کردم تا با این مردم فرهیخته نماز گذارم . در راه دیدم دکانداران جامه خود را عوض می کنند و لباسی بهتر می پوشند و بدون آنکه دکان خود را ببندند عازم مسجد می شدند . چون بشرویه دزد نداشت تا کسی از بیم ان دکان خود را ببندد. از یکی از انها پرسیدم چرا جامه خود را تعویض می کنید ؟ بی درنگ این آیه از سوره اعراب را برای من خواند : " یا بنی ادم خذوا زینتکم هند کل مسجد و کلوا و اشربوا و لا تسرفو انه لا یحب المسرفین" به ریش سفید آن شهر گفتم تا امروز من بر خود می بالیدم که حافظ القرآن هستم . اما مردم این شهر همه حافظ القرآن هستند. بعد از نماز در مقابل یک دکان عطاری شنیدم دکاندار این آیه را خواند : " و اوفوا الکیل اذاکلتم وزنوا بالقسطاس المستقیم " از او پرسیدم آیا معنای قسطاس را میدانی ؟ گفت ترازو ! حیرت وجود مرا گرفت . هر بار که از مقابل یک دکان رد می شدم دکاندار آیه ای از قرآن را می خواند که مربوط به کم فروشی و رعایت عدل و انصاف در معامله بود.
تمام سکنه شهر بی انقطاع کار میکردند و ان شهر بی کار نداشت ! ریش سفید و امام جماعت بشوریه برای من حکایت کرد از روزی که سکنه ان شهر به یاد دارند درآنجا سرقت روی نداده ، و کسی دیگری را به قتل نرسانیده ، کسی در هنگام معامله یا مکالمه صدای خود را بلند نکرده است و بر سر ارث هیچ گاه اختلافی رخ نداده است. در این شهر هرگز زندان و قاضی و گزمه وجود نداشته است . شغل امام جماعت این شهر نیز زراعت بود و فقط هنگام اقامه نماز به شهر می آمد و بقیه روز مشغول زراعت بود. در این شهر زنان نیز چون مردان قران می خوانند و می نویسند . درهنگام خروج از بشرویه خواستم به ریش سفید انجا اسبی به هدیه بدهم اما او ان را نیز نپذرفت . در هنگام خروج از بشرویه فرمانی صادر کردم تا روزی که اعقاب من حکومت می کنند هیچ مس به هیچ بهانه ای بشرویه را مورد حمله قرار ندهد و انجا را دارالعلم و دارالامان اعلام کردم.
منبع


پاسخ به: روایتی خواندنی از زبان تیمورلنگ در مورد در 700 سال پیش ایران - رضا1357 - ۲۲/دی/۹۳ ۱۷:۲۹

به يزدان اگر ما خرد داشتيم
كجا اين سرانجام بد داشتيم؟