![]() |
|
کوچه ای بی مـــــاه ... - نسخه مناسب چاپ +- تالار گفتگوی بیداری اندیشه (http://forum.bidari-andishe.ir) +-- بخش: مهدویت (/forum-18.html) +--- بخش: قرارگاه منتظران (/forum-69.html) +---- بخش: مناسبت ها و دعوت ها (/forum-38.html) +---- موضوع: کوچه ای بی مـــــاه ... (/thread-39626.html) |
کوچه ای بی مـــــاه ... - آفتاب - ۱۶/تیر/۹۴ ۰:۱۹ ![]() ![]() . شب است و ستارگان ، چشم به تاریکی زمین دوخته اند ؛ جایی در کوچه پس کوچه های کوفه روشنایی خانه ای ، طعنه به ساکنان ملکوت میزند .
علی ـ بزرگمرد تاریخ عرب ـ از خواب بر می خیزد ، پا به حیاط خانه می گذارد ، چشم می دوزد به بلندای آسمان : بار خدایا ! کی می رسد آن ساعتی که محاسنم به خون سرم خضاب شود؟ مویه های علی به گوش دختر می رسد . دختر در آستانه در به زانو در می آید . آری ! امشب همان شب است ؛ شب موعود ، شب یتیمی عرب . ستارگان، چشم از این خانه بر نمی دارند . فرشتگان ، فوج در فوج به انتظار نشسته اند و خدا ملکوت خود را برای علی آذین بسته است . سحر نزدیک است ؛ هر بار ، علی پا به حیاط خانه گذاشته ، چشم به آسمان می دوزد، نماز می خواند ، مویه سر میدهد .
خداوندا ! تو را با علی چه پیمانی است که لحظه می شمارد ساعت دیدار را . ..
و علی عبا بر دوش ، پا به حیاط خانه می گذارد و عزم رفتن به مسجد دارد . اشک از دیدگان ملائک بر زمین می چکد .
علی به آستانه در می رسد . شالی که در کمر بسته به دستگیره درگیر می کند خم می شود . شال را دوباره دور کمر می بندد؛ زیر لب زمزمه می کند :
اشدد حیاز بمک للموت . . . هان ای فرزند ابوطالب ! کمر خویش را برای مرگ ببند ، چرا که مرگ در راه است و به دیدارت می آید و علی قدم در تاریکی کوچه میگذارد. ..... غم در سینه حجر بن عدی ـ یار با وفای مولا ـ چنگ می زند . به مسجد می رود تا به انتظار مولایش بنشیند . علی را که ببیند آرام خواهد گرفت . چشم می دوزد به جای خالی علی در محراب ، خیره می شود به در . ناگاه زمزمه ای شوم را می شنود : « آماده باش ! اکنون میرسد کارش را یکسره کن !» این صدای شوم اشعث است که از حنجره سیاهش خطاب به ابن ملجم ـ شقی ترین آدمیان ـ بیرون می آید . شعله های خشم به چشمان بی تاب حجر هجوم می آورد . برمی خیزد . میان سینه اش آشوب است. رو به سوی کوچه سحرگاهان علی میگذارد : «می بینمش ، نخواهم گذاشت پا به مسجد بگذارد . از همین کوچه خواهد آمد ، میدانم ».
به سمت خانه دختر علی می رود . میداند که علی آن شب را در خانه اوست . در میزند . بی تابی در چشمان دختر موج میزند . زانوان حجر به لرزه درمی آید . حجر سراسیمه در میان کوچه ها می دود . کوچه های کوفه سیاه تر از همیشه اند . گویی ماه سر به چاه برده که شب اینسان تاریک است . ظلمت از در و دیوار شهر می بارد و حجر به آستان مسجد میرسد . ندایی در فضا طنین انداز است : «فزت و رب الکعبه»
چیزی در درون حجر فرو می ریزد . حجر به کوچه سحرگاهان علی می اندیشد . علی آن شب را به آن کوچه پا نگذاشته بود . |