کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 4.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
✿ در خـانه عُـلمـا . .
۱۲:۵۷, ۶/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/تیر/۹۲ ۱۶:۳۲ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #1
آواتار
به نام خدا
[تصویر: %D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D...%D8%A7.png]


خانه " آقا " نزدیک خانه ماست؛ دری دارد که به حیاط پر درخت و غرق در آواز گنجشک ها باز می شود.
وسط حیاط هم یک حوض آبی رنگ است که چند گل شمعدانی دور آن چیده شده است.
خانه اگر چه قدیمی است، اما بوی تازگی میدهد؛بوی بهار و مهربانی!

بیایید در خانه علما، درست زندگی کردن را بیاموزیم.
این است نمونه بارز یک سبک زندگی دینی . .



برگرفته از کتاب بیژن شهرامی







ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۲:۰۳, ۱۷/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/آذر/۹۲ ۲۲:۰۴ توسط Tolou.)
شماره ارسال: #21
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

امروز بعد از چندین روز رفتم سراغ گلهام.. آبشون میدادم اما رسیدگی به خاک و... یه چند وقتی بود به تعویق افتاده بود...
یک ساعتی وقت برد...
احساس کردم با زبان بی زبانی از دستم شکایت میکننن..BlushBlush
کلی ناراحت شدم...
یاد این ارسال افتادم...
(۱۵/تیر/۹۲ ۱۵:۱۱)حسن عزتي نوشته است:  ۞ گُـلدان


روشن بودن چراغ خانه سید * قدری نگرانم می کند.

آخر چند روزی است به زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها)رفته اند و خانه نیستند.

به همین خاطر با پدرم به خانه شان می رویم تا ببینیم خودشان هستند یا نه.

زنگ می زنیم. در باز می شود و مثل همیشه اول سرو کله عصای سید پیدا می شود و بعد خودش !

او بدون اینکه بپرسد چکار داریم، با اصرار ما را به داخل می برد و بعد از پذیرایی، توضیح می دهد چرا زود بر گشته اند.

او می گوید: " یادمان رفت کلید خانه را به شما یا یکی دیگر از آشنایان بسپاریم.

برای همین ترسیدیم این زبان بسته ها (گلدان ها) در این گرمای تابستان خشک شوند. آخر این ها هم حقی بر گردن ما دارند! "




* آیت الله قاضی طباطبایی


یکی به خاطر گلهاش از سفرش دست میکشه و یکی...
خدا منو ببخشهSad

امضای Tolou
کیست که به خدا اعتماد کرد
و
پشیمان شد؟
...


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۰:۱۲, ۲۱/آذر/۹۲
شماره ارسال: #22
آواتار
نقل قول:۞ گُـلدان


روشن بودن چراغ خانه سید * قدری نگرانم می کند. ...
من هم توی خونه چندتایی گل دارم
الان با خوندن موضع بالا خدا رو شکر میکنم که حس مشابهی دارم

امضای danabash
به امید روزی که ما هم سرباز امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشیم.
انشاالله
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۴۱, ۲۵/آذر/۹۲
شماره ارسال: #23
آواتار
۞ اجــــازه . .


حاج آقا * می خواهد به مسجد برود و ما منتظر می مانیم تا آماده بشود.

در این مدت به کتاب هایی که در قفسه های دور تا دور اتاق چیده شده است،نگاهی می اندازم.

قرآن،نهج البلاغه، صحیفه سجادیه، تفسیر نور و چند کتاب دیگر را که پدرم در کتابخانه کوچکش دارد برایم آشنا هستند، ولی خواندن اسم بعضی از کتاب ها برایم سخت است.

حاج آقا عصا زنان حرکت می کند. از اتاق خارج می شویم، اما او به حیاط نرسیده،به اتاق دیگری می رود تا بنا به گفته پدرم از پدر سالمندش اجازه بگیرد!

با خودم می اندیشم آدم پیر هم بشود، باز باید به بزرگ تر ها احترام بگذارد.


* حجت الاسلام و المسلمین کوثری(مداح امام ره )

حجت الاسلام چهل اخترانی:

آقای کوثری شوهر عمه ما بود و با وجود آنکه پیرمرد شده بود موقع رفتن به خدمت امام هم از پدرش که با آنها زندگی می کرد به رسم ادب اجازه می گرفت.

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۳:۰۹, ۱۸/دی/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/دی/۹۲ ۲۳:۱۵ توسط NARJES.)
شماره ارسال: #24
آواتار
ندیدم در طول زندگی امام به خانم بگویند در را ببندید.
بارها و بارها می دیدم که خانم می امدند و کنار اقا می نشستند ولی اقا خودشان بلند می شدند و در را می بستند و حتی وقتی بلند می شدند به من هم نمیگفتند که در را ببندم.
یک روز به اقا گفتم خانم که داخل اتاق می ایدند همان موقع به ایشان بگویید در را ببندند.
گفتند:"من حق ندارم به ایشان امر کنم"
حتی به صورت خواهش هم چیزی از خانم نمی خواستند.


خانم زهرا مصطفوی (دختر امام)

فرزند آیت الله العظمی بهجت درباره رفتار نیک و شایسته پدر بزرگوارشان با همسرشان این گونه می فرماید:



گاه که مثلا کدورتی کوچک پیش می آمد و آقا شب به اتاق خودشان می رفت وقتی صبح می شد و می آمد به مادر می گفتند :

خسته نباشید و از حال و احوال ایشان می پرسید! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده گاهی فکر می کردم شاید ایشان فراموش می کردند که شب چه اتفاقی افتاده ولی وقتی از 50 یا 60 سال پیش سخن به میان می آمد کاملا جزء جزء آن را تعریف می کردند و این یعنی این که ایشان فراموشکار نیستند بلکه روح بلندشان اجازه نمی داد هیچ کدورتی را به دل بگیرند.



بسیار اتفاق می افتاد که مادر سخنانی به پدر می گفت که اشتباه بود ، ایشان آن قدر صبوری می کردند که ما ناراحت می شدیم ، یکبار به مادر گفتم شما مثلا در این مورد اشتباه کرده اید و دلایل آن را ذکر کردم وقتی خدمت آقا رسیدم ایشان فرمودند:

«که نباید می گفتید» یعنی حاضر نبودند کوچکترین اصطکاکی در روابط خانوادگی ایجاد شود ، گاه نیز برای ایشان وسائلی را می گرفتند و به عنوان هدیه می دادند ، به بچه ها هم سفارش می کردند که همواره با مادر باید مدارا کرد و نباید به هیچ وجه با تندی پاسخ شان را داد

امضای NARJES
[تصویر: 62359037342452177806.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۰۲, ۶/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #25
آواتار
۞ سفارش شهید


قار قار کلاغی که روی کاج بلند حیاط خانه آقا * نشسته و اذان خروس پر حنایی که لبه حوض ایستاده است،شنیده می شود.

دلم می خواهد بایستم و قدری بیشتر گوش دهم، ولی دلم نمی آید پدرم را تنها بگذارم.

به همین خاطر به همراه او بالا میرویم و خدمت آقا می رسیم.

بعد از سلام و احوالپرسی، بزرگ تر ها مشغول صحبت می شوند و من هم ضمن انتظار کشیدن برای سرد شدن چایی،

به عکس فرزند شهید خانواده خیره می شوم.

تا به حال چند بار نوشته زیر عکس را خوانده ام، اما باز هم آن را می خوانم:

اگر شهید شدم، حاضر نیستم کسی نماز اول وقت خود را به خاطر تشییع من به عقب بیندازد !!!

با خود می اندیشم آقا چه فرزند خوبی داشته است.


* آیت الله محمد باقر محمدی عراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۲:۵۰, ۳/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #26
آواتار

۞ ظـرف . .



آقا * مارا بالا می فرستد و در حالی که ظرفی در دست دارد، آهسته از پله ها پایین می آید تا به حیاط پر از برف برسد.

در اتاق روی میز کوچکی، تعدادی کتاب است.

لای یکی از کتاب ها هم عینک گرد اوست که نشان می دهد تا صفحه چند را خوانده است.

چند لحظه نمی گذرد که آقا بر می گردد.اندکی بعد صدای جیک جیک تعداد زیادی گنجشک فکر و خیالم را به حیاط می کشاند.

به همین خاطر خود را به پنجره بخار گرفته اتاق می رسانم تاببینم در حیاط چه خبر است.

متوجه می شوم توی ظرفی که آقا با خود به حیاط می برد،چه بوده است . .


* آیت الله محمد هادی معرفت رحمه الله



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۳:۰۲, ۲۷/دی/۹۳
شماره ارسال: #27
آواتار
.
۞
چشم درد


پدرم، دوست چشم پزشک خود را آورده تا چشمان آقا * را معاینه کند.

پزشک که قیافه آرام و آشنایی دارد،کیف چرمی سیاه رنگش را باز میکند و وسایلش را بیرون می آورد و چشم ها را معاینه می کند،

سپس مشغول نوشتن نسخه می شود و می گوید: " گریه برای چشمانتان خوب نیست، توصیه می کنم مدتی گریه نکنید. "

نمی دانم آقا بعد از لبخندی که به لب آورد ، چه جوابی می دهد، اما فکر می کنم پاسخش نـه باشد.

آخر صبح که به اینجا می آمدیم،پدر به مادرم می گفت: نمی دانم حاج آقا را چطور راضی کنیم که مدتی به چشمانش استراحت بدهد.

مرتب می گوید: من چشمانم را برای گریه کردن بر حسین (علیه السلام) می خواهم، نه چیز دیگری!



* آیت الله محمد باقر محمدی عراقی رحمـة الله

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا