کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 3.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
علیست! بی بها پیمانه می کند... (گزیده ی سخنان حضرت امیر)
۱۵:۲۶, ۱۷/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/مرداد/۹۳ ۱۵:۳۶ توسط مصباح.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم




" کَیلاً بِغَیر ثمن لَو کانَ لَه وعاء "
بی بها پیمانه می کنم، اگر کسی را ظرفی باشد....

خطبه 71

.
.
.
.


مرد را به جرمی آوردند. چشمش به مولا افتاد. از دوستان بود. از آن ها که هر روز دامن عبایش را می بوییدند. جرم، جرم است. شمشیر را بالا برد. دست مرد بر زمین افتاد؛ خون چکان. مرد آن را با دست دیگرش برداشت.

«ابن الکواء» دشمنی است در انتظار فرصت. جلو می آید. با نگاهی پر از رحم، پر از دل سوزی می پرسد: « دستت را که برید، مرد؟»

مرد که دست خون چکان خودش را با خویش به خانه می برد، بریده بریده در میان گریه می گوید:« دستم را شجاع مکی برید، با وفایی بزرگوار...»

-
دستت را بریده؛ تو باز به این نام ها او را می خوانی؟

- چرا نخوانم؟ چرا نگویم شجاع مکی؟ چرا نگویم بزرگوار با وفا؟
ابن الکواء! عشق او با گوشت و خونم آمیخته است.
(1)
.
.
.
.

من شیعه ی مردی هستم که دست را می بُرد، دل را می بَرد. من به شمشیرش بوسه می زنم حتی اگر لبه اش زبانم را ببرد؛ ولی انصافا این مرد آیا باور کردنی است!!


او معلم تکلیف های سخت، امتحان های شاق و جریمه های بزرگ است!!

رو به روی کتاب خطبه های او، ناگهان بزرگ می شویم. او ناگهان تمام شادی های حقیر کودکانه را می گیرد....
او پنهانی ترین لایه ها را هم زلال می خواهد. او کوچکی روح را جریمه می کند، حتی اگر هزار رکعت نماز همراه آورده باشی....

******************************


ان شاءالله در این تاپیک بخش هایی از سخنان حضرت از نهج البلاغه آورده می شود، تا ما هم ظرفمان را از آموزه های حضرت پر کنیم و آن ها را در زندگیمان عملی تر کنیم....


(1) : بحار الانوار، ج4، ص 281-282 و تفسیر فخر رازی ذیل آیه 9 سوره کهف
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۰:۴۱, ۱۹/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/اردیبهشت/۹۳ ۱۲:۰۱ توسط مصباح.)
شماره ارسال: #2
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم



تخففوا تلحقوا....
سبکبار شوید تا برسید...


چند سال پیش بود. اولین سفری که یکی دو شب را در دل طبیعت و در چادر خوابیدم. راهی دریاچه گهر بودم. همه وسایل سفر را باید در یک کوله پشتی جا می دادم... کیسه خواب، لباس گرم، خوراکی، قاشق و لیوان و بشقاب، چادر مسافرتی...

از آخرین نقطه‌ای که با ماشین رفتیم تا دریاچه، نزدیک به چهار الی پنچ ساعت پیاده‌روی کوهستانی داشت. بارهای سنگین را چهارپایان عزیز برامون برده بودند ولی زحمت کوله پشتی را باید خودمان می کشیدیم. وقتی قراره چند ساعت یک کوله را در مسیر کوهستانی حمل کنی آنوقت حسابی مراقب محتویاتش هستی. تا می توانی از وزنش کم می کنی و فقط لوازم ضروری را برمی‌داری.

یادمه به خاطر پرهیز از سنگینی بار، آب به اندازه کافی بر نداشته بودیم. توقف صبحانه‌مان خیلی طولانی شد و در مسیر به آفتاب خوردیم. اوایل نمی‌دونستیم که طول مسیر چقدره و جلوتر خبری از آب نیست. حس مباحثه در وجودمان حسابی گل کرده بود و خیلی جدی در خصوص مسائل مختلف صحبت کردیم.

دو سه ساعت گذشته بود و نزدیک به یازده ظهر باید زیر آفتاب مستقیم راه می رفتیم. ذخیره آب مان تمام شده بود و فقط یک بطری از آب کرم آلودی داشتیم که یکی از دوستان از چشمه‌ای در توقفگاه صبحانه پر کرده بود. صبر کردیم، صبر کردیم... ولی از یک جایی به بعد دیگر توان نداشتیم. تشنگی خیلی اذیت می‌کرد و ما هم اینقدر حرف زده بودیم که دهانمان خشک شده بود. آخر از همان آب خوردیم ولی آن هم برای رفع عطش کافی نبود. اگر می دانستیم آب بیشتر می آوردیم و یا کمتر حرف می زدیم... به مصیبتی رسیدیم به دریاچه... تازه آنجا بقیه افراد گروه را پیدا کردیم.

وقتی قرار باشه بری سفر، آن هم تنها و بدون امکانات رفاهی، باید خیلی مراقب کوله ات باشی... سنگین نباشه ولی احتیاجات اصلی را پاسخ بده... آنجا است که تازه قدر یک جرعه آب برایت مشخص می شه... ارزش این آبی که با یک اشاره در چند قدمی است وقتی مشخص می شه که در میان یک مسیر پر فراز و نشیب کوهستانی گیر کرده باشی و راهی به سمت عقب نداشته باشی... مجبوری عبور کنی، با تشنگی، با سنگینی بار...



وصایای حضرت علی (علیه السلام) به فرزندشان عجیب یاد سفر گهر را در خاطر زنده می کنه...

« و بدان، که در برابر تو گردنه‌‏اى است بس دشوار. کسى که بارش سبکتر باشد درگذر از آن، نیکو حال‏تر از کسى باشد که بارى گران بر دوش دارد. آنکه آهسته مى ‏رود، از آنکه شتاب مى‏ ورزد، بدحال‏تر بود. جاى فرود آمدن از آن گردنه یا بهشت است یا دوزخ. پس، پیش از فرود آمدنت، براى خود پیشروى فرست و منزلى مهیا کن. زیرا پس از مرگ، خشنود ساختن خداوند را وسیلتى نیست و راه بازگشت به دنیا بسته است...»

**************************************

«فَإِنَّ الْغَایَةَ أَمَامَکُمْ وَإِنَّ وَرَاءَکُمُ السَّاعَةَ تَحْدُوکُمْ تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا فَإِنَّمَا یُنْتَظَرُ بِأَوَّلِکُمْ آخِرُکُمْ» خطبه 21

دیر یا زود به منزل رسید که رستاخیز پیش رویتان است و ساربان مرگ بانگ «الرّحیل» سر داده و شما را به پیش می‏راند، سبکبار شوید تا برسید که ره‏سپردگان به انتظار آخرین مسافرند تا دادگاه بزرگ الهی حسابرسی بندگان را بیاغازد.



سیّد رضی گوید:


این خطبه را اگر با دیگر سخن‌های دنیا - جز خطبه خدا و پیامبر - بسنجند، بر همه فزونی کند و در عظمت پیشی گیرد و سرآمد شود، نگاه کنید به جمله تخففوا تلحقوا (سبکبار شوید تا برسید)، تا کنون سخنی کوتاه‏تر و پربارتر از این شنیده نشده است، چه ژرف کلمه‏ ای و چه ریشه‏ دار حکمتی !


یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۷:۴۳, ۲۰/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/اردیبهشت/۹۳ ۲۱:۰۳ توسط مصباح.)
شماره ارسال: #3
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم




یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم؟؟!!!

ای انسان چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور ساخته است؟؟!!!




سال ها پیش توی نشریه گل آقا داستانک طنزی خوندم درباره ی بچه ای که مدرسه نمی رفت و به زور می خواستن بفرستنش مدرسه. اون بچه بالاخره با هزار تطمیع و ترغیب رفت مدرسه. اولین روزی که از مدرسه برگشت، مادرش ازش پرسید: خب چه خبر؟ و اون بچه با ذوق دفتر مشقشو درآورد و نوشت: ا ا ا ا ا ا ا

پدرش از سرکار اومد و ازش پرسید چه خبر؟ دفترشو آورد و با ذوق پیشین نوشت: ا ا ا ا ا ا

و همین اتفاق برای سایر اعضای خانواده تکرار شد و در آخر اعلام کرد: من دیگه باسواد شدم و از فردا دیگه مدرسه نمی رم
!!!


نمی دونم الان هم اینطوری هست یا نه؟ اما موقعی که ما بچه بودیم، بعضی ها بودن تو جمع های بازی بچگانه که اصطلاحا قلدرتر بودن و حرف حرف اونا بود. این افراد تا مدرسه نرفته بودن قلدر بودن، اما پای درس و کلاس و این چیزها که پیش میومد حسابی بال و پرشون می ریخت.

فک
کنم این بچه از اوناش بوده که حسابی به خودشون و داشته هاشون و اینکه تو یه جمع کوچیک مقبولیتی دارن مغرورن و فک می کنن رو دستشون دستی نیست. در نتیجه مدرسه مال بچه سوسول هاست و ما بهش نیازی نداریم!

حالا بیا و بفهمون به طرف که هنوز چیزهایی هست که تو ازش بی خبری. دنیاهای دیگه ای هم وجود داره. حالا بیا تجربه کن، ضرر که نداره
!

چنان
از این دنیای جدید به وجد میاد که دقیقا وقتی که پاشو توش می ذاره فک می کنه اینجا اون جایی بود که باید بهش می رسیدم. خودشه، همینجا اتراق می کنیم... . جلو رفتن یادش میره و فک می کنه با سواد شده!


نمیدونه با « ا ا ا ا ا » میشه حروفی مثل الف، ط، ظ، ک، گ، ل، م رو هم نوشت. و این حروف در کلماتی استفاده می شن و اون کلمات در جملات و جملات در متن ها و داستان ها و شعر ها و هزار جای دیگه. نمی دونه بعد از کلاس اول کلاس دومی هست و سوم و همینطور برو بالا تا دبیرستان و دانشگاه و کارشناسی و ارشد و دکترا و بیشتر و بیشتر و بیشتر...

یه روز میبینه همون ا ا ا ا ا رو هم یادش رفته و فقط داره به یه روزی داشتنش افتخار می کنه.

شاید شانس یارش باشه و یه روز یه نفر حرفی از داشته هاش جلوش بزنه و اون لحظه اون دست از غرور و تعصبش برداره و فک کنه که باختم...


اما اگه شانس یارش نباشه؟؟؟


تو مسائل دیگه هم به این صورته : طرف خودشو دست بالا می گیره، فک می کنه کیه :

  • برای من افت دارد که ماشین مدل پایین سوار شوم.
  • فلانی باید از من عذرخواهی کنه.
  • من فلان کار را نمی‌کنم چون خوشم نمی‌آید.
  • من هر کاری دلم بخواهد می‌کنم.
  • هیچ کسی نمی‌تواند به من «تو» بگوید!



حالا فاجعه کجاست؟؟!!
این ادبیات تکبر و خودخواهانه‌ای که در رابطه با دیگر انسان‌ها داریم العیاذبالله در رابطه با خدا هم به کار ببریم!!
  • نماز نمی‌خوانم چون حال ندارم..
  • چه کسی می‌تواند من را اجبار کند که چه لباسی بپوشم و چه حجابی داشته باشم؟
  • من هرجوری که بخواهم حرف می‌زنم. هر جوری بخواهم رفتار می‌کنم.
  • و یا در رفتار و اعمال مسامحه می‌کنیم وظایف دینی خود را انجام نمی‌دهیم گویی فکر می‌کنیم که کسی نمی‌تواند ما را مجبور به کاری کند.

*********************************************

امام علی علیه السلام در بخشی از خطبه 223 نهج البلاغه به هنگام تلاوت آیه ی 6 سوره ی انفطار فرموده‌اند:


" یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم" : ...فتداو منْ داء الْفتْرة في قلْبك بعزيمةٍ، ومنْ كرىالْغفْلة في ناظرك بيقظةٍ، وكُنْ لله مُطيعاً، وبذكْره آنساً، وتمثّلْفي حال تولّيكعنْهُ إقْبالهُ عليْك، يدْعُوك إلى عفْوه، ويتغمّدُكبفضْله، وأنْت مُتولٍّ عنْهُ إلى غيْره.
فتعالى منْ قويٍّ ما أكْرمهُ! وتواضعْت منْ ضعيفٍ ما أجْرأك على معْصيته! وأنْت في كنف ستْره مُقيمٌ، وفي سعة فضْله متقلّبٌ، فلمْ يمْنعْك فضْلهُ، ولمْ يهْتكْ عنْك ستْرهُ...



ای انسان چه چیزی تو رابر گناه جرات بخشید و در برابر پروردگارت مغرور ساخته ؟ و بر نابودی خود علاقه مند ساخته ؟ آیا بیماری تو را درمان نیست و خواب زدگی تو بیداری ندارد ؟ چرا آنگونه که به دیگران رحم می کنی به خود رحم نمی کنی ؟ چه بسا که تو بیماری را می نگری که سخت ناتوان است و از روی دلسوزی برایش اشک می ریزی اما چه چیزی تو را بر بیماری روحت که همان گناهان است بی تفاوت کرده و از گریه بر حال خویشتن بازداشته است ؟ در حالی که هیچ چیزی برای تو عزیز تر از جانت نیست ؟ چگونه ترس از فرود آمدن عذاب الهی به سبب گناهانت به هنگام شب تو را بیدار نکرده است ؟ که در گناه غوطه ور و در پنجه قهر الهی مبتلا شده ای .



پس سستى دل را با استقامت درمان كن، و خواب زدگى چشمانت را با بيدارى از ميان بردار، و اطاعت خدا را بپذير، و با ياد خدا انس گير، و ياد آر كه تو از خدا روى گردانى و در همان لحظه او روى به تو دارد، و تو را به عفو خويش مى‏‌خواند، و با كرم خويش مى‏‌پوشاند در حالى كه تو از خدا بريده به غير او توجّه دارى پس چه نيرومند و بزرگوار است خدا و چه ناتوان و بى مقدارى تو، كه بر عصيان او جرأت دارى، در حالى كه تو را در پرتو نعمت خود قرار داده، و در سايه رحمت او آرميده‌‏اى، نه بخشش خود را از تو گرفته،و نه پرده اسرار تو را دريده است..


یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۰:۲۱, ۲۱/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/اردیبهشت/۹۳ ۱۶:۰۰ توسط مصباح.)
شماره ارسال: #4
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم




لَمْ یَقْنَعْ هَمّامٌ بِهذَا الْقَوْلِ حَتّى عَزَمَ عَلَیْهِ
قَسَمَت می دهم از رسم تقوا پیشگان بگو...



همام آمد. آدم گلی.
گفت: « حرف! تشنه ام».
حضرت گفت : « برو خوب باش! خدا با خوبان است.»
همام گفت: «نه! بیش از این! من تشنه ام. خوبان کی اند؟ چطورند؟»

حضرت می
توانست بگوید : « مومن اند، نماز می خوانند، روزه، صدقه، خمس...» مثل همه ی آن چه پیغمبران تاریخ گفته اند؛ ولی نگفت.

او که مثل همه نبود!!!

گفت:

«دنیا آن ها را می خواهد، نمی خواهندش! اسیرشان می کند، جانشان را می دهند تا آزاد شوند. اگر اجلی که خدا خواسته نبود، لحظه ای جانشان در کالبد نمی ماند؛ پر می کشید.
خوف مانند چوبی که می تراشند آن ها را می تراشد مردم می بینندشان. می گویند آن ها بیمارند و آن ها بیمار نیستند. می گویند دیوانه اند و آن ها دیوانه ی چیز بزرگی هستند.»

و باز گفت و گفت و گفت.
همام چون صاعقه زده ای بیهوش شد.
خشک شد!
مجسمه شد!
... و مرد!





پ.ن 1 : توضیح خطبه در این تاپیک آمده است
.

پ.ن 2 : پیشنهاد می کنم شرح مرحوم آیت الله خوشوقت (رحمة الله علیه) بر این خطبه رو بخونید(در قالب یک چند رسانه ای با عنوان "رسم تقوی پیشگان" منتشر شده)


یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۵۹, ۲۱/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/اردیبهشت/۹۳ ۱۶:۰۷ توسط مصباح.)
شماره ارسال: #5
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


من ابصر اليها اعمته...
كسى كه منتهى‏ آرزوى خود را دنيا قرار دهد كورش خواهد كرد....




وقتی نگاه انسان به نعمت هایی بیفتد که دیگران در اختیار دارند، ممکن است تحت تاثیر واقع شود که مثلا، دیگران چه خانه هایی، چه ماشین هایی، چه باغ هایی و... دارند، اما خودش در خانه ای محقر اجاره نشین است، ماشینی ندارد، باغی ندارد و ده ها مشکل دیگر سر راه اوست.

وقتی به این گونه نعمت ها و ظواهر زندگی خیره می شود هوس در او ایجاد می گردد. وقتی هوس ها تشدید شد به دنبال این می رود که خودش هم به آن ها دست رسی پیدا کند.


ابتدا با خود می گوید : از راه حلال آن ها را به دست می آورم. اما وقتی می بیند از راه حلال ممکن نیست به سراغ مشتبهات می رود و کلاه شرعی سر خودش می گذارد.

بعد که می بیند با آن ها هم کارش به جایی نمی رسد مجبور می شود برای رسیدن به خواسته هایش از در حرام وارد شود. مثلا، برای رسیدن به زندگی بهتر، تا می تواند قرض می کند، برای پرداخت آن ها تا جای که ممکن است چک و سفته می دهد، برای این که آبرویش نریزد قرض ربوی می کند یا خلف وعده می نماید و...

در نتیجه، به حرام مسلم آلوده می گردد. این مسیری است که افراد زیادی آن را پیموده اند. کسانی که چه بسا دستشان از همه چیز خالی بوده، اما در نتیجه همین هوس ها به ثروت های بادآورده دست پیدا کرده اند.


اگر انسان بخواهد به چنین گناهانی و چنان عواقب زشتی مبتلا نگردد، باید از ابتدا جلوی این سرچشمه گناه را سد کند. به ظاهر دنیا و مکنت دیگران خیره نشود، بلکه به صورت گذرا به این مسائل بنگرد. درست است که این ها زیور و زینت زندگی دنیوی است، ولی چشم دوختن به آن ها سبب محروم ماندن از زندگی بهتر و پایدار اخروی می گردد.

**************************************************


حضرت در خطبه 82 می فرمایند :

مَا أَصِفُ مِنْ دَارٍ أَوَّلُهَا عَنَاءٌ وَآخِرُهَا فَنَاءٌ! فِي حَلاَلِهَا حِسَابٌ، وَفِي حَرَامِهَا عِقَابٌ. مَنِ اسْتَغْنَى فِيهَا فُتِنَ، وَمَنِ افْتَقَرَ فِيهَا حَزِنَ، وَمَنْ سَاعَاهَا فَاتَتْهُ، وَمَنْ قَعَدَ عَنْهَا وَاتَتْهُ وَمَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ، وَمَنْ أَبْصَرَ إلَيْهَا أَعْمَتْهُ.

چگونه توصيف كنم سر منزلى را كه ابتداى آن سختى و مشقت است و پايان آن فنا و نيستى، در حلال آن حساب است و در حرامش عقاب، ثروتمندش فريب مى‏ خورد و فقير و گدايش محزون مى‏ گردد. چه بسيار كسانى كه به دنبالش بدوند و به آن نرسند و چه ‏بسيار كسانى كه رهايش سازند و به آنها روى آورد. هر كس با چشم بصيرت و عبرت به ‏آن بنگرد به او بصيرت و بينائى بخشد؟و آن كس كه چشمش به دنبال آن باشد و فريفته آن گردد از ديدن حقايق نابينايش كند!



سيد رضى مى ‏گويد :

اگر خوب در اين جمله امام(علیه السلام) «و من ابصر بها بصرته‏» (كسى كه با چشم بصيرت‏ به آن بنگرد بينايش كند) تأمل شود، در آن معنى شگفت‏ آور و مقصود ژرفى يافت‏ خواهد شد كه به پايانش نتوان رسيد، مخصوصا اگر جمله‏ «من ابصر اليها اعمته‏» (كسى كه منتهى‏ آرزوى خود را دنيا قرار دهد كورش خواهد كرد.) كنار جمله بالا گذارده شود، در اين صورت‏ به خوبى فرق واضحى بين آن دو يافت‏ خواهد شد، فرقى روشن، شگفت‏ انگيز و آشكار!



در حقيقت دو جمله بالا (من ابصر بها بصرته...) اشاره به يك‏ مسئله مهم از جهان بينى اسلامى مى ‏كند و آن اينكه:

دنيا و مواهب مادى اين‏ جهان اگر «وسيله‏» باشند (همان طور كه از جمله ‏«ابصر بها» استفاده مى‏ شود) باعث بصيرت و بينایى و نتيجه‏ هایى انسانى و مردمى است و اگر «هدف‏» نهایى ‏را دنيا تشكيل دهند باعث كوردلى و گمراهى خواهند شد. (آنچنان كه از جمله‏ «ابصر اليها» استفاده مى‏ شود) در حقيقت تفاوت ميان دنياى مذموم و ممدوح‏ همان چيزى است كه از «اليها» و «بها» استفاده مى‏ شود.



یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۰:۳۵, ۲۲/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/اردیبهشت/۹۳ ۰:۴۴ توسط مصباح.)
شماره ارسال: #6
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم




وما أقْرب الْيوْم مِنْ تباشِيرِغدٍ...
چه نزدیک است امروزِ ما به فردایی که سپیده ی آن آشکار است....




یادش به خیر! آن سال هایی که گذشت . سال هایی که من کودکی بودم بازیگوش . پیرزنی مسیحی همسایه ما بود . دلش که می گرفت، دمدمه های غروب، کنار پنجره می نشست و گلدان شکسته اش را آب می داد .
یک روز گفتم: «ننه ملیکا! گل ها کی گل می دهند؟!»
گفت: «هر وقت که او آمد!» .
گفتم: «کی؟!»
گفت: «نمی دانم ولی خواهد آمد!» .

خدا بیامرز، مادر بزرگم همیشه می خندید و می گفت: «من می دانم!» .


از آن سال ها بیشتر از این چیزی به یادم نمی آید . چند سال بعد ننه ملیکا مرد و چند سال بعد از آن هم خدا بیامرز، مادر بزرگم . یادم می آید که قرآن خواندن را پیش او یاد گرفتم و همینطور نهج البلاغه را که غروب ها برایم می خواند تا این که چند سال بعد پدر بزرگم نیز به سرای معبود شتافت و تمام سادگی ها و صداقت هایش را به جهان پاکی ها برد .


یادش بخیر! صندوقچه اش را که باز کردیم به جز چند تا مهر و جانماز و یک پارچه سبز که تا کرده بود، چیز دیگری نیافتیم . وقتی مادرم تای پارچه را باز کرد کاغذی وسطش بود . با چشمانی حیرت زده و با بهتی آمیخته با کنجکاوی به سرعت تای کاغذ را باز کردم . عرق سردی بر پیشانی ام نشست . پاهایم بی حس شد . انگار یک عمر غفلت و پشیمانی بر گرده ام آوار می شد . آری! خط خدا بیامرز مادر بزرگم بود . چهارده سالی می شد که از نوشته شدنش می گذشت . با خط مکتبی اش نوشته بود:

«قرآن و نهج البلاغه ام برای نوه ام - علی - تا شب های جمعه یادی از مادر بزرگ و ننه ملیکا بکند» .


قلبم به شدت می تپید . صورتم سرخ شده بود از شرم . به سرعت به طرف خانه قدیمی مادر بزرگ رفتم . همان طاقچه ای که مادر بزرگ همیشه قرآن و نهج البلاغه اش را روی آن می نهاد . همان خانه ای که در آن با ننه ملیکا بارها چای خورده بودیم . اتاق پر از گرد و غبار بود . غباری غلیظ طاقچه را پوشانده بود . دو استکان، یک گلاب پاش، یک سنیی چای و پارچه ای سبز که مادر بزرگ، قرآن و نهج البلاغه را لای آن می پیچید . پارچه را که باز کردم قرآن را ندیدم ولی نهج البلاغه هنوز همان طور که مادر بزرگ نهاده بود، سر جایش بود . اشک در چشمانم جمع شده بود . انگار تمام تنم از حسی گرم پر شده بود، از حسی گمشده، از حسی معصوم . همه چیز دور سرم می چرخید . بغض گلویم را گرفته بود . به یاد آن روزها افتادم که ننه ملیکا دلش می گرفت و می گفت:

«کسی خواهد آمد!» و گلدانش را آب می داد و مادر بزرگ مهربان می خندید .


آن روزها چیزی نمی فهمیدم . شاید نمی فهمیدم که ننه ملیکا چرا دلش می گیرد؟! چرا همیشه منتظر گل های گلدان است؟! چرا نمی دانست چه کسی خواهد آمد و چرا مادر بزرگ مهربان می خندید؟!



نهج البلاغه را که برداشتم از اتاق بیرون آمدم . آسمان آبی بود، درست پانزده سال پیش . امشب که برای چندمین بار نهج البلاغه را گشودم متوجه چیزی شدم . متوجه شدم که بعضی صفحه ها بیشتر تا خورده اند . بیشتر جرم گرفته اند و بیشتر ورق خورده اند . خوب نگاه کردم:


«خواهش نفسانی را به هدایت آسمانی باز گرداند و آن هنگامی است که (مردم) رستگاری را تابع هوی ساخته اند و رای آنان را پیرو قرآن کند و آن هنگامی است که قرآن را تابع رای خود کرده اند .» (خطبه 138)


«آگاه باشید که فردا - و که داند فردا که چه پیش آرد - فرمانروایی که از این طایفه (امویان) نیست، عاملان حکومت را به جرم کردار زشتشان بگیرد (و عذری از آنان نپذیرد) زمین گنجینه های خود را برون اندازد و کلیدهای خویش (از در آشتی تسلیم او سازد) پس روش عادلانه را به شما و آن چه از کتاب و سنت مرده است زنده فرماید .» (خطبه 138)


و در همین ادامه هست که حضرت اشاره به ظهور کسی دارد که خواهد آمد، آن هنگام که بیداد غوغا می کند . وقتی به آن سال ها برمی گردم، وقتی آن روزها را مرور می کنم، می فهمم که ننه ملیکا چرا دلش گرفته بود؟! چرا غروب گلدان ها را آب می داد؟! و برای چه از شهر و دیار خویش فرار کرده بود و همسایه ما شده بود . مسلمان نبود ولی ننه ملیکا مانده بود . از همه تعلقات آن جا رهیده بود . وقتی مادربزرگ می خندید شاید با زبان بی زبانی، دنباله همین خطبه بود:



«پس بر سنت پیامبر بمانید که برپاست و بر آثار (او) که هویداست و عهدی که زمانی بر آن نگذشته و نشانی که از پیامبر به جا مانده .» (خطبه 138)

انگار مادربزرگ مدام منتظر بود . منتظر کسی که بیاید و گل های گلدان ننه ملیکا را گلباران بکند . کسی که هر صبحگاه، گل های باغچه به او سلام کنند، صبح بخیر بگویند . کسی که بعد از هیاهوی رعد و برق، بعد از شبی باران خورده، برای گنجشک های مرده گریه می کند و شاخه های شکسته را دوباره سبز خواهد کرد و تمام علف ها و گل ها و پرنده ها را با نام کوچکشان صدا خواهد زد .


******************************************************


حضرت در خطبه ی 150 می فرمایند :


اءَخَذُوا یَمِینا وَ شِمَالاً ظَعْنا فِی مَسَالِكِ الْغَیِّ، وَ تَرْكا لِمَذَاهِبِ الرُّشْدِ، فَلاَ تَسْتَعْجِلُوا مَا هُوَ كَائِنٌ مُرْصَدٌ، وَ لاَ تَسْتَبْطِئُوا مَا یَجِی ءُ بِهِ الْغَدُ، فَكَمْ مِنْ مُسْتَعْجِلٍ بِمَا إِنْ اءَدْرَكَهُ وَدَّ اءَنَّهُ لَمْ یُدْرِكْهُ، وَ مَا اءَقْرَبَ الْیَوْمَ مِنْ تَبَاشِیرِ غَدٍ.
یَا قَوْمِ هَذَا إِبَّانُ وُرُودِ كُلِّ مَوْعُودٍ، وَ دُنُوُّ مِنْ طَلْعَةِ مَا لاَ تَعْرِفُونَ.


گاه به راست رفتند و گاه به چپ ، ولى ، راهشان راه ضلالت بود و دورى از طریق هدایت . پس ، آنچه را كه آمدنى است و انتظارش مى رود به شتاب مطلبید و هر چه را، كه فردا خواهد آورد، آمدنش را دیر مشمارید. بسا كسى كه چیزى را به شتاب مى طلبد و، چون به آن رسد، آرزو كند كه اى كاش هرگز نرسیده بود. چقدر امروز به سپیده فردا نزدیك است . اى مردم ، زمان فراز آمدن چیزهایى است كه شما را وعده داده اند. و نزدیك است كه فتنه اى را، كه نمى دانید چیست ، دیدار نماید.





اءَلاَ وَإِنَّ مَنْ اءَدْرَكَهَا مِنَّا یَسْرِی فِیهَا بِسِرَاجٍ مُنِیرٍ، وَ یَحْذُو فِیهَا عَلَى مِثَالِ الصَّالِحِینَ، لِیَحُلَّ فِیهَا رِبْقا وَ یُعْتِقَ فِیهَا رِقّا، وَ یَصْدَعَ شَعْبا، وَ یَشْعَبَ صَدْعا، فِی سُتْرَةٍ عَنِ النَّاسِ لاَ یُبْصِرُ الْقَائِفُ اءَثَرَهُ وَ لَوْ تَابَعَ نَظَرَهُ، ثُمَّ لَیُشْحَذَنَّ فِیهَا قَوْمٌ شَحْذَ الْقَیْنِ النَّصْلَ، تُجْلَى بِالتَّنْزِیلِ اءَبْصَارُهُمْ، وَ یُرْمَى بِالتَّفْسِیرِ فِی مَسَامِعِهِمْ، وَ یُغْبَقُونَ كَأْسَ الْحِكْمَةِ بَعْدَ الصَّبُوحِ.


بدانید، كه از ما هر كه آن را دریابد با چراغ روشنى كه در دست دارد، آن تاریكی ها را طى كند و پاى به جاى پاى صالحان نهد، تا بندهایى را كه بر گردنهاست بگشاید و اسیران را آزاد كند و جمعیت باطل را پریشان سازد و پراكندگان اهل صلاح را گرد آورد و این كارها پوشیده از مردم به انجام رساند. آنكه در پى یافتن نشان اوست ، هر چه به جستجویش كوشد، از او نشانى نیابد. پس گروهى در كشاكش آن فتنه ها بصیرت خویش را چنان صیقل دهند كه آهنگر تیغه شمشیر را. دیدگانش به نور قرآن جلا گیرد و تفسیر قرآن گوشهایشان را نوازش دهد و هر شامگاه و بامداد جامهاى حكمت نوشند.


یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۴:۱۵, ۲۲/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/اردیبهشت/۹۳ ۱۴:۳۴ توسط مصباح.)
شماره ارسال: #7
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم




رِجَالٌ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلَّذِينَ لاَ تَشْغَلُهُمْ عَنْهَا زِينَةُ مَتَاعٍ ...
مرداني كه خريد و فروش، آنان را از ياد خدا و برپايي نماز مشغول و سرگرم نسازد...




چهارشنبه صبح نماز صبحم قضا شد! ... صبح از شرمندگی روم نمی شد انگشترم رو دستم کنم و به امام مهربانم سلام کنم. اما هرطوری که بود به خودم دلداری دادم که، حتماً آقا به بزرگواری خودشون می بخشن و به دل نمی گیرن ... با پررویی تمام یه ببخشیدی گفتم و رفتم سر زندگیم ... ماجرای سلااااام مهتابی و خوب پیش رفتن اوضاع هم یه جورایی خاطرم رو جمع کرد که حتماً خدا به لطف خودش من رو بخشیده، وگرنه یک جوری گوشمالیم می داد که دیگه از این غلطها نکنم!
5 شنبه عصر یک مهمان بسیار عزیز داشتم. از صبح مشغول تمیزکاری و تدارک نهار و سور و سات پذیرایی بودم.

هنوز مهمانها نیامده بودند که اذان ظهر رو گفتند، اما نمی دونم چه کار مهمی دستم بود که نتونستم ولش کنم و برم نمازم رو بخونم. به خودم سپردم که حتماً نمازم رو قبل از اومدن مهمونها بخونم، چون می دونستم اگه بیان دیگه درگیر پذیرایی و گفت و گو می شم، و خیلی مشکله یه فرصتی جور کنم و بتونم برم نمازم رو بخونم ... اما باز هم سرم گرم شد و انگار کسی فکر نماز رو از ذهنم بیرون کرد ... و یک مرتبه به خودم اومدم و دیدم هوا تاریک شده و دارن اذان مغرب رو میگن و من هنوز نمازم رو نخونده ام...

دیگه حتم پیدا کردم یه خبرائیه ... از اوضاع هیچ طوری بوی خیر به مشام نمی رسید...

نمی گم قبلش عابد و زاهد بودم، اما هر چی که بود، نمازهام مرتب و به جا بود و تا جایی که ممکن بود، اول وقت ... اما مدتی بود که حس می کردم نمازهام یه مشکلی داره. تا این که کار به این فاجعه ها رسید! هرچی فکر می کردم نمی تونستم بفهمم این دیگه چه ماجرایی بود؟ ... حالا که این بارقه های امید زندگیم رو روشن کرده ... حالا که ادعام می شه که دارم نماز شب می خونم و حتی اگه شبی نتونم خودش رو بخونم، مقیدم که حتماً قضاش رو بعد از نماز ظهرم بخونم! ... حالا که گرمای لطف حضرت مادر (سلام الله علیها) رو دارم توی زندگیم احساس می کنم ... حالا که تازه دارم سر در میارم که حقیقتاً دنیا دست کیه ... آخه چرا حالاااااا؟


دیروز عصر دیگه داشتم از بغض خفه می شدم. سر در نمی اوردم مشکل از کجاست و باید چکار کنم. کنار پنجره نشسته بودم و به منظره دوردست اتوبان نگاه می کردم. به عبور ماشینهایی که در اونها آدمهایی بودند که مثل من اندوهگین نبودند.


عصر روز تعطیل بود و اونها یا در راه مهمانی بودند، یا پارک و گردش و تفریح! ... آدمهای شادی که شاید شنیدن آنچه من به خاطرش اینهمه اندوهگین بودم، برایشان تمسخرآور بود...

اما من خوب می دانستم که موضوع به این سادگیها نیست. می دانستم که این نمازهای قضا شده یک نشانه ست ... حس بدی داشتم. چیزی مثل یاس مطلق! ... و این حس منفور آنقدر وجودم رو فرا گرفته بود که حتی به سرم زد همه چیز رو رها کنم.
نمی تونم توصیف کنم که چه حال خرابی داشتم. و چقدر همه دنیا برایم تیره و تار بود ... حس می کردم تمام زحماتم به هدر رفته. اینکه تمام این مدت خیال می کرده ام که در راه درست قدم برمی دارم، ولی در واقع خدا چندان توجهی به من نداشت ... وگرنه نمازهایم اینطور تابلو قضا نمی شد!


و یک مرتبه چیزی در ذهنم جرقه زد و نفس در سینه ام حبس شد. راست نشستم و به جایی در افق خیره شدم! ... شیطان! ... شیطان! ... چرا زودتر به فکرم نرسیده بود که از کجا خورده ام!

یادم آمد که
" انما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوه و البغضاء ... و یصدّكم عن ذكر الله و عن الصّلوه" (شیطان دوست دارد که میان شما دشمنی و کینه ایجاد کند ... و شما را از یاد خدا و نماز دور نماید)

یعنی شیطان همیشه دنبال اینه که بین آدمها دشمنی و کینه بندازه و یکی از وسایلش برای این کار اینه که آدم رو از نماز خوندن دور کنه...

یادم آمد که اصلاً یکی از بزرگترین لذتهای شیطان ایجاد دلخوری و جدایی عاطفی بین همسران است. تا آنجا که در سوره بقره و در ماجرای فتنه ای که جنیان در زمان حضرت سلیمان (علیه السلام) به پا کردند، اولین هدف آنها از این فتنه، ایجاد جدایی بین همسران ذکر شده است: فَيَتَعَلَّمُونَ مِنهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بَينَ المَرءِ وَ زَوجِهِ...

خودم را جای شیاطین گذاشتم. شیاطینی که عادت داشتند توی این خانه ی همیشه نامرتب، مدام دلخوری و ناراحتی ببینند ... اما حالا می بینند نور محبت بین آدمهای این خانه در حال طلوع است. آن هم نوری که نه مثل آنچه روانشناسیهای غربی آدم را به آن هدایت می کنند، منشاء بشری داشته باشند و چیزی باشد در حد چراغ قوه یا فانوس!



... نور محبت در خانه ما از سرچشمه نور و حیات هستی منشا می گیرد: از محبت کسی که نور آسمانها و زمین است: الله نور و السماوات والارض ... و نور محبت کسانی که خود خدا محبت آنها را پاداش چیزی به عظمت عرضه ی کامترین هدایت به انسانها می داند.


پس طبیعی ست که سعی کنند این ارتباط را از ریشه بزنند! و مطمئنترین راه برای از ریشه زدن هدف این است که پایه اصلی آن را قطع کنند ... و پایه اصلی چیزی نیست جز نماز!

و اینکه نماز نخواندن تضمین شده ترین راه برای از دست دادن حمایت مهربانان عالم وجود است. همانطور که امام صادق (علیه السلام) فرمود: ان شفاعتا لا ینال مستخفا بالصلوه ( شفاعت ما به کسانی که نماز را کوچک می شمارند، نمی رسد)

و از همه وحشتناکتر اینکه اگر نماز انسان پذیرفته نشود، تمام تلاشها و اعمال دیگرش هم بیخود و بیجهت خواهد بود: اول ما یُحاسَب به العبد الصلوه. و ان قُبِلت، قُبِل ماسِواها و این رُدّت، رُدّ ماسواها.




اولین عملی از انسان که مورد محاسبه قرار میگیرد نماز است. اگر پذیرفته شد، بقیه اعمالش هم پذیرفته میشود و اگر رد شد، بقیه اعمالش هم رد می شود!
دیدم من هم اگر جای شیطان بودم، و کسی با کارهایش اینطور موی دماغم شده بود، همین کار را می کردم و تمام تلاشم را روی این متمرکز می کردم که او را از خوندن نماز دور کنم....
فکرهایم که تمام شد، دیگه غروب شده بود. دیگه خوب می دونستم باید از شر چه کسانی به خدا پناه ببرم ... دیگه می دونستم باید در این مسیر حواسم رو بیشتر جمع کنم ... که فقط سر و کارم با دیدنیها نیست، و باید مراقب موانع ایذایی اطرافم هم باشم! ... که کلی مین و سیم خاردار و تله های انفجاری در مسیر این جهاد کاشته شده، و من باید مثل یک تخریب چی ماهر از لابلاشون عبور کنم!

اونوقت بود که سرم را بالا گرفتم و جلوی چشم تمام آن دشمنان قسم خورده که در پشت پرده غیب سعی داشتند قلبهای من و همسرم را از هم دور کنند، نماز مغرب و عشایم را به همسرم اقتدا کردم ... و در قنوت آن از خدا خواستم، حالا که هر دو با هم سر تسلیم به آستان کبریائیش فرود آورده ایم، محبت الهی را بین قلبهایمان جاری کند ... و این محبت را از گزند هر وسواس خناسی دور نگه دارد...


**************************************************************

حضرت در خطبه 199 می فرمایند :


تَعَاهَدُوا أَمْرَ اَلصَّلاَةِ وَ حَافِظُوا عَلَيْهَا وَ اِسْتَكْثِرُوا مِنْهَا وَ تَقَرَّبُوا بِهَا فَإِنَّهَا كانَتْ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً أَ لاَ تَسْمَعُونَ إِلَى جَوَابِ أَهْلِ اَلنَّارِ حِينَ سُئِلُوا ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ اَلْمُصَلِّينَ وَ إِنَّهَا لَتَحُتُّ اَلذُّنُوبَ حَتَّ اَلْوَرَقِ وَ تُطْلِقُهَا إِطْلاَقَ اَلرِّبَقِ وَ شَبَّهَهَا رَسُولُ اَللَّهِ ص بِالْحَمَّةِ تَكُونُ عَلَى بَابِ اَلرَّجُلِ فَهُوَ يَغْتَسِلُ مِنْهَا فِي اَلْيَوْمِ وَ اَللَّيْلَةِ خَمْسَ مَرَّاتٍ فَمَا عَسَى أَنْ يَبْقَى عَلَيْهِ مِنَ اَلدَّرَنِ وَ قَدْ عَرَفَ حَقَّهَا

نماز را به پا داريد، محافظت آن را بر عهده گيريد، زياد به آن توجه كنيد و فراوان‏ نماز بخوانيد و به وسيله آن به خدا تقرب جوئيد، زيرا نماز«به عنوان فريضه واجب دراوقات مختلف شبانه روز بر مؤمنان مقرر شده است،»(سوره نساء-103.)مگر به پاسخ دوزخيان دربرابر اين پرسش كه‏«چه چيز شما را به دوزخ كشانيده است‏»گوش فرا نداده ‏ايد كه‏ مى‏ گويند«ما از نمازگزاران نبوديم...»(مدثر-42 و43.)
نماز گناهان را همچون برگهاى پائيزى مى‏ريزدو غل و زنجيرهاى معاصى را از گردنها مى ‏گشايد. پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)«نماز را به چشمه آب گرمى كه بر درب خانه كسى باشد و شبانه روزى پنج ‏بار خود را در آن شستشو دهد تشبيه كرده است‏»كه بدون ترديد چرك و آلودگى در بدن چنين كسى باقى نخواهد ماند!



رِجَالٌ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلَّذِينَ لاَ تَشْغَلُهُمْ عَنْهَا زِينَةُ مَتَاعٍ وَ لاَ قُرَّةُ عَيْنٍ مِنْ وَلَدٍ وَ لاَ مَالٍ يَقُولُ اَللَّهُ سُبْحَانَهُ رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللَّهِ وَ إِقامِ اَلصَّلاةِ وَ إِيتاءِ اَلزَّكاةِ وَ كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ ص نَصِباً بِالصَّلاَةِ بَعْدَ اَلتَّبْشِيرِ لَهُ بِالْجَنَّةِ لِقَوْلِ اَللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اِصْطَبِرْ عَلَيْها فَكَانَ يَأْمُرُ بِهَا أَهْلَهُ وَ يَصْبِرُ عَلَيْهَا نَفْسَهُ

گروهى از مؤمنان كه زينت و متاع اين جهان، و چشم روشنى آن يعنى فرزندان واموال آنان را به خود مشغول نداشته، حق نماز را خوب شناخته‏ اند،خداوند سبحان‏ مي گويد:«مردانى هستند كه تجارت و داد و ستد آنان را، از ياد خدا، و بر پا داشتن نماز و پرداخت زكات باز نمى‏ دارد»(نور-237)

رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بعد از بشارت به بهشت، خويش را در مورد نماز به تعب و مشقت‏ انداخته بود، زيرا خداوند به او فرموده بود:«خانواده خويش را به نماز فرمان ده، و در برابرآن شكيبا باش(طه-132.)
لذا آن حضرت در پى اهل بيت ‏خود را به نماز امر مى‏ كرد و خود نيز درانجام آن شكيبائى داشت.


یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۳:۱۰, ۲۵/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/اردیبهشت/۹۳ ۲۳:۱۵ توسط مصباح.)
شماره ارسال: #8
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم




الصَّبرَ الصَّبرَ
صبر پیشه کنید... صبر....




عون و جعفر را روی دست گرفته، پیش می آید. دو خط خون، ردیف جا پاهای مرد را می پوشانند؛ خط خون دو فرزند. حسین علیه السلام پیش می آید و نگاهش به خیمه زنان است و منتظر که زینب علیهاالسلام به ناله بیرون بیاید؛ ولی صحرا بدجوری ساکت است. از تمام درزهای خیمه زنان، انگار سکوت می تراود؛

نه مویه ای... نه شیونی... نه گلایه ای...هیچ!


کجاست زن؟ کجاست عشق فرزند؟ کجاست مادر با تمام مهر و عاطفه اش؟ این فرزندان پاره پاره از آن اویند و هیچ صدایی نمی آید. زن، نمی گرید؛ نمی نالد. از خیمه بیرون نمی آید و نمی گذارد کسی بگرید؛ بنالد.

سکوت... سکوتی که حتی از جنس صبر نیست؛ از جنس خالص عشق است. دو قربانی او، دو نتیجه هستی او، آن قدر حقیرتر از تمام وسعت عشقند که حتی برای دیدنشان بیرون نمی آید. مبادا حسین علیه السلام... .

حس، حسی فراتر، گرم تر و زیباتر از مادر بودن و زن بودن است که در این لحظه، او در خویش فرو برده است. این برادر عجیب، آن قدر فراتر از دوست داشتن است که عشق مادرانه را راحت می شود پیش پایش سر برید. آه، فقط خدا می داند که این روزها چقدر ما به هویتی چنین، به روحی چنین، به عشقی که ما را از این مرز بندی تنگ برهاند، نیاز داریم.

این روزها... این روزهای قحطی....

**********************************************************

حضرت در خطبه ی 176 طی شدیدترین تاکید بر استقامت می فرمایند :


«العَمَلَ العَمَلَ ثمَّ النهَايهَ النّهَايهَ وَ الاستقَامَهَ الاستقَامَهَ ثمَّ الصَّبرَ الصَّبرَ وَ الوَرَعَ الوَرَعَ إنَّ لَکم نهَايهً فَانتَهوا إلَي نهَايتکم وَ إنَّ لَکم عَلَماً فَاهتَدوا بعَلَمکم وَ إنّ الإسلَام غَايهً فَانتَهوا إلَي غَايته»




کار نيکو، کار نيکو، پس آن را به پايان برسانيد، آن را به پايان برسانيد، استوار باشيد، استوار باشيد، سپس شکيبائي گزينيد، شکيبائي گزينيد، بپرهيزيد، بپرهيزيد، شما را عاقبت و خاتمه اي هست، خود را به آن برسانيد، نيز برايتان پرچم و نشانه اي است، پس با اين پرچم هدايت يابيد. براي اسلام هدف و نتيجه اي در نظر گرفته شده، به آن برسيد.



از نظر دين اسلام، تکامل تنها در ايمان و انديشه نيست که جايگاه آن قلب يا مغز معرفي شود و بتوان آن را در گوشه اي از کليسا يا در کنج خلوتي و در ساعاتي خاص، به دست آورد- آن گونه که بعضي مکاتب مي پندارند- بلکه اين مسير علاوه بر ايمان و انديشه، در سايه سار عمل و حرکت به دست مي آيد. در سير به سوي سرچشمه هاي استعداد انساني، موانعي پيش روي مسافران کوي دوست قرار مي گيرد که برداشتنش محتاج«صبر» است. صبري که در اين مسير قرينِ«بصيرت» گردد و با هرگونه انگيزه ي منحرف کننده، مقابله کند.

اين سخن روشن مي کند که تفاوت دريافت صحيح از روايات با برداشت غلطِ نابصيران از صبر، از زمين تا آسمان است. عده اي صبر را تحمل رنج ها و مشکلات براي درجا زدن و غوطه وري در صفات پست غيرانساني معنا مي کنند، اما معنايي که نهج البلاغه از آن ياد مي کند، اين است که براي رسيدن به حق بايد در درياي بلا و مشکلات غوطه ور شد و موانع را کنار زد.


یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۳:۴۲, ۸/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #9
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم




* ضمن تبریک فرا رسیدن ماه شعبان، این پست هم برای شبای دعا و مناجات این ماه عزیز، تقدیم به شما :




اللیل فصافون اقدامهم تالین لاجزاء القرآن یرتلونها ترتیلا
شبها پاهای خود را برای عبادت جفت می کنند...



مشهور است كه مي‌گويند امام حسين(علیه السلام) به عباس بن علي (علیه السلام) فرموده است:
«اگر مي‌تواني، يك امشبي را از آنان مهلت بگير... خدا مي‌داند كه من چقدر نماز را، و كثرت دعا و استغفار را دوست مي‌دارم.»


مگر امام را به اين يك شب چه نيازي است كه اين چنين مي‌گويد؟ كيست كه اين راز را بر ما بگشايد؟...

صحاب عشق را رنجي عظيم در پيش است. پاي بر مسلخ عشق نهادن، گردن به تيغ جفا سپردن، با خون‌، كوير تشنه را سيراب كردن و... دم بر نياوردن! اگر ناشئه‌ي ليل نباشد، اين رنج عظيم را چگونه تاب مي‌توان آورد؟

يا ايها المزمل قم اليل... انا سنلقي عليك قولاً ثقيلآ.

رسول نيز آن قول ثقيل بر گرده‌ي قيام ليل نهاد. با اين‌همه، بار وحي بر آن جلوه‌ي اعظم خدا نيز سنگين مي‌نشست. سبح طويل روز ناشئه‌ي ليل مي‌خواهد، اگرنه، انسان را كجا آن طاقت است كه اين رنج عظيم را تحمل كند؟

اما چرا شب؟ و مگر در شب چه سري نهفته است كه در روز نيست و خراباتيان چگونه بر اين راز آگاهي يافته‌اند؟

شب سراپرده‌ي راز و حرم سر عرفاست و رمز آن را بر لوح آسمان شب نگاشته‌اند، اگر بتواني خواند.
جلوه‌ي ملكوتي ايمان‌، نور است و با اين چشم كه چشم اهل آسمان است، زمين آسمان ديگري است كه به مصابيح وجود مؤمنين زينت يافته است.

شب عرصه‌ي تجلاي روح عارف است، اگرچه روزها را مظهر غير است و خود مخفي است، و در اين صفت، عارف اختران را ماند.

خورشيد سرخ تاسوعا در افق نخلستان‌هاي كرانه‌ي فرات غروب كرده است و زمين ملتهب كربلا را به ستاره‌ي جدي سپرده و مؤذن آسماني اذن حضور داده است و دروازه‌هاي عالم قرب را گشوده... زمين از دل ذرات به آسمان پيوسته است و نسيمي خنك از جانب شمال وزيدن گرفته... و اصحاب، نماز گريه مي‌گزارند.

شب هرچه در خويش عميق‌تر مي‌شود، اختران را نيز جلوه‌اي بيشتر مي‌بخشد و اين، سرالاسرار شب‌زنده‌داران است. اگر ناشئه‌ي ليل نباشد، رنج عظيم روز را چگونه تاب آوريم؟


برگرفته شده از کتاب : فتح خون، شهید آوینی

*****************************************************


حضرت در خطبه ی 193می فرمایند :

«اما اللیل فصافون اقدامهم تالین لاجزاء القرآن یرتلونها ترتیلا یحزنون به انفسهم و یستثیرون به دواء دائهم فاذا مروا بایة فیها تشویق رکنوا الیها طمعا و تطلعت نفوسهم الیها شوقا و ظنوا انها نصب اعینهم، و اذا مروا بایة فیها تخویف اصغوا الیها مسامع قلوبهم و ظنوا ان زفیر جهنم و شهیقها فی اصول آذانهم، فهم حانون علی اوساطهم، مفترشون لجباههم و اکفهم و رکبهم و اطراف اقدامهم یطلبون الی الله تعالی فی فکاک رقابهم، و اما النهار فحلماء علماء ابرار اتقیاء»

شبها پاهای خود را برای عبادت جفت می کنند، آیات قرآن کریم را با آرامی و شمرده شمرده تلاوت می نمایند، با زمزمه آن آیات و دقت در معنی آنها غمی عارفانه در دل خود ایجاد می کنند و دوای دردهای خویش را بدین وسیله ظاهر می سازند، هر چه از زبان قرآن می شنوند مثل اینست که به چشم می بینند، هر گاه به آیه ای از آیات رحمت می رسند بدان طمع می بندند و قلبشان از شوق لبریز می گردد، چنین می نماید که نصب العین آنها است، و چون به آیه ای از آیات قهر و غضب می رسند بدان گوش فرا می دهند و مانند اینست که آهنگ بالا و پایین رفتن شعله های جهنم به گوششان می رسد، کمرها را به عبادت خم کرده پیشانیها و کف دستها و زانوها و سر انگشت پاها به خاک می سایند و از خداوند آزادی خویش را می طلبند، همین ها که چنین شب زنده داری می کنند و تا این حد روح شان به دنیای دیگر پیوسته است، روزها مردانی هستند اجتماعی، بردبار، دانا، نیک و پارسا.


و در نامه ی 45:

«طوبی لنفس ادت الی ربها فرضها و عرکت بجنبها بؤسها و هجرت فی اللیل غمضها حتی اذا غلب الکری علیها افترشت ارضها و توسدت کفها فی معشر اسهر عیونهم خوف معادهم و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم، و همهمت بذکر ربهم شفاههم و تقشعت بطول استغفارهم ذنوبهم، اولئک حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون»

چه خوشبخت و سعادتمند است آنکه فرائض پروردگار خویش را انجام می دهد و در سختی ها صبر داشته باشد و در شب با خواب آنقدر فاصله بگیرد که چرت بر او غلبه کند و زمین را فرش و دست خود را بالش خویش قرار دهد. خوشا به حال این افراد که در میان گروهی زندگی می کنند که از ترس قیامت چشم های آن ها به خواب نمی رود. از رختخواب ها بیرون آمده و لب های آنان با ذکر خدا در حال حرکت است. و بر اثر طولانی شدن استغفار آنان، گناهان آنان ریخته می شود. اینان حزب خدا هستند و فقط حزب خدا پیروز است.





از ديدگاه نهج البلاغه ، دنيای عبادت دنيای ديگری است ، دنيای عبادت‏ آكنده از لذت است ، لذتی كه با لذت دنيای سه بعدی مادی قابل مقايسه‏ نيست . دنيای عبادت پر از جوشش و جنبش و سير و سفر است.
اما سير و سفری كه " به مصر و عراق و شام " و يا هر شهر ديگر زمينی منتهی نمی ‏شود ، به شهری منتهی می‏ شود " كاو را نام نيست " دنيای عبادت شب و روز ندارد، زيرا همه روشنائی‏ است ، تيرگی و اندوه و كدورت ندارد ، يكسره صفا و خلوص است ، از نظر نهج البلاغه چه خوشبخت و سعادتمند است كسی كه به اين دنيا پاگذارد و نسيم جانبخش اين دنيا او را نوازش دهد ، آن كس كه به اين دنيا گام نهد ديگر اهميت نمی‏ دهد كه در دنيای ماده و جسم بر ديبا سر نهد يا بر خشت!


شب هنگام از خواب دوری می‏ گزيند و شب زنده داری می‏ نمايد ، آنگاه كه‏ سپاه خواب حمله می‏ آورد زمين را فرش و دست خود را بالش قرار می‏ دهد ، در گروهی است كه نگرانی روز بازگشت ، خواب از چشمان‏شان ربوده ، پهلوهاشان از خوابگاههاشان جا خالی می‏ كنند ، لبهاشان به ذكر پروردگارشان آهسته حركت می‏ كنند ، ابر مظلم گناههايشان بر اثر استغفارهای مداومشان پس می‏ رود . آنانند حزب خدا ، همانا آنانند رستگاران ! . . .

شب مردان خدا روز جهان افروز است ....






یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۳۷, ۱۲/مرداد/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/مرداد/۹۳ ۱۵:۴۹ توسط مصباح.)
شماره ارسال: #10
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم



نومٌ علی یقینٍ خیرٌ من صلاه فی شکِّ
خواب همراه یقین و ایمان، بهتر از نماز با شک است.




یک چهارم از شب گذشته بود که امیر مومنان علی(علیه السلام) از مسجد کوفه بیرون آمد و به سوی منزل رهسپار گردید. کمیل بن زیاد که از اصحاب خاص و مخلص آن حضرت بود، همراه آن حضرت حرکت می کرد، در راه به در خانه مردی رسیدند، صدای قرآن از خانه وی شنیدند.

او نیمه شب برخاسته بود و قرآن می خواند، علی(علیه السلام) و کمیل شنیدند او این آیه را با صدای دلنشین و پرسوز می خواند:


«امّن هو قانت آناء اللّیل ساجداً و قائماً یحذر الاخره و یرجو رحمه ربّه...؛
آیا کسی که در دل شب به اطاعت خدا و سجده و قیام به سر برد و از آخرت ترسان و به رحمت خدا امیدوار است، با کسی که با گناه و کفر زندگی می کند یکسان می باشد؟!»
(زمر- 9)



کمیل در دل خود آهی کشید. صدای دلنشین قرآن، آن هم در دل شب و از لبان یک انسان شب زنده دار، او را به نشاط آورد، ولی چیزی نگفت.

امام به کمیل توجه کرد و فرمود:
«صدای دلنشین این شخص تو را نفریبد، این قاری قرآن، ازاهل جهنم است که به زودی راز این مطلب را به تو خبر خواهم داد».

کمیل در حیرت و تعجب فرو رفت، از این رو که امام (علیه السلام )از فکر و نیّت او آگاه گشته و گواهی می دهد که آن قاری قرآن از اهل دوزخ است!!


************************************

مدتی از این جریان گذشت، تا این که ماجرای خوارج نهروان پیش آمد و آنها بر ضد علی (علیه السلام) اعلام جنگ کردند و در سرزمین نهروان، جنگ خونینی بین سپاه علی (علیه السلام) با سپاه خوارج درگرفت و همه خوارج ـ جز 9 نفر فراری ـ کشته شدند.



کمیل در جبهه همراه علی (علیه السلام) بود، علی (علیه السلام)در حالی که از شمشیرش خون می چکید، به کمیل رو کرد و فرمود: با من بیا.

سپس هر دو نفر به اتفاق هم کنار کشته ها و سرهای بریده که به زمین افتاده بود رفتند.

علی (علیه السلام) سرشمشیرش را بر سر کشته ها می نهاد، تا این که نوک شمشیر را بر سر همان قاری قرآن نهاد و فرمود:

ای کمیل امّن هو قانت آناء اللّیل... این سر همان شخصی است که نیمه شب این آیه قرآن را می خواند و تو را مجذوب ساخته بود.

کمیل امام را بوسید و از آرزوی جاهلانه خود استغفار کرد.

************************************

اینک به نهج البلاغه بنگریم:

امام علی( علیه السلام) شنید، مردی از خوارج «حَروُریّه» (منسوب به حروراء نزدیک نهروان) نماز شب خوانده و قرآن تلاوت می کند، فرمود:
«نومٌ علی یقینٍ خیرٌ من صلاه فی شکِّ؛
خواب همراه یقین و ایمان، بهتر از نماز با شک است».
(حکمت 97)



احتمال دارد که این گفته مربوط به همان قاری باشد که در جنگ نهروان به هلاکت رسید.

مقصود امام علی( علیه السلام ) از شك، آن شك و تردیدى است كه خوارج در امامت امام وقت داشتند كه خود اساس تعلیم عبادات و كیفیّت انجام آنها است، كه آگاهى بدان ركنى از اركان دین مى ‏باشد و شك و تردید در آن باعث عدم استفاده از آن و شكّ در بسیارى از نیازمندیها از قبیل علم توحید و اسرار عبادات و كیفیّت سلوك و اطاعت پروردگار است.

در اینجا گویا مقصود امام اینست که اگر این مرد به امامت من یقین داشت و در خواب بسر می برد بهتر از این بود که با شک در امامت من به نماز و قرآن بپردازد.



پ.ن : قضیه ی الان مظلومیت غزست با شیوخ نفت!!!



یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا