کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مرا بکشید ولی چادرم را برندارید"شهیدطیبه واعظی"
۱۳:۵۷, ۱۰/اردیبهشت/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/خرداد/۹۴ ۱۱:۳۸ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #1
آواتار
هو المحبوب

سلام خدمت تمامی همسنگران خوبم

این مبحث بیشتر تلنگر و هشدار است به من و سایر بانوانی که حجاب را ارزش می دانند و این هدیه الهی را ارج می نهند. . .

بـــــانو ...

روزهای عجیبی است !

زمانه الک برداشته و سخت درحال الک کردن است!!

لحظه ای هم صبر نمی کند !

یک روز چــــــادر را الک کرد

و امروز دارد چادری ها را الک می کند!

بانــــــوی چــــادری

دانه های الک زمانه ، ریـــــــز است

مبادا حیا و عفت و نجابت الک شود
و تو بمانی و چادرت ...
وظیفه هر مرد و زن مسلمان است که مراقب باشد

مراقب باشیم که او می بیند . . .

هشدار خداوند بر اعمالمان را از یاد نبریم،چرا که فرمود:

الم یعلم بان الله یری؟!
الگو های حجاب من ،شیر زنانی هستند که با عفتشان، روز های امن امروز ما را رقم زدند و با شجاعتشان تندیس حیا را بر دیوار جامعه اسلامی کوبیدند
سال ۹۴ در بسیج به نام «شهید طیبه واعظی» شیرزنی از خمینی شهر اصفهان نام گذاری شده است
.
[تصویر: do.php?imgf=99_d5e80.jpg]
ان‌شاء‌الله بتوانیم این شهید قهرمان را که همراه با همسر و دیگر اعضای خانواده، برای روشنگری و مبارزه با ظلم و ستم رژیم شاهنشاهی و برقراری حکومت اسلامی در زیر شکنجه‌های رژیم شاه جانش را تقدیم کرد بهتر بشناسیم .

جا دارد پژواک فریاد تاریخی این شهید که هنگام دستگیری با بدن مجروح خطاب به مأموران ساواک فریاد زد:

«مرا بکشید ولی چادرم را برندارید»در فضای کشور طنین انداز شود . .


افوض امری الی الله،ان الله بصیر بالعباد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۶:۳۱, ۲۵/اردیبهشت/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/خرداد/۹۴ ۲۱:۲۲ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #11
آواتار
خاطرات/ به عشق امام خمینی روزه می گیرم

زمانی که امام خمینی در تبعید بود پدر طیبه که یک روحانی مبارز بود و درجریان فعالیت های سیاسی قرار داشت به همین دلیل طیبه که هنوز به سن تکلیف نرسیده بود تصمیم گرفت روزه بگیرد آنهم تنها 15 روز به این صورت که می گفت: هشت روز را برای سلامتی آقای خمینی روزه می گیرم و هفت روز را برای سلامتی پدرم.
[تصویر: v1ddddul.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۴۶, ۲۷/اردیبهشت/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/خرداد/۹۴ ۲۱:۲۴ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #12
آواتار
خاطرات/ قالیبافی شبانه برای امام خمینی

آن وقت ها مدرسه دخترانه در قم کم بود. مدرسه از خانه ما خیلی دور بود. هفت سالش که شد برای آموزش قرآن و یادگیری دعا و ... اقدام کردیم. قرآن را یاد گرفت و قرائتش کامل شد. وضع مالی ما خوب نبود. البته همه روحانیون زیر فشار بودند. پدرش، نماز و روزه استیجاری می خواند. طیبه هم قالی می بافت و می گفت: مزد قالیبافی روزم را برای جهیزیه ام بگذارید و مزد قالیبافی شبم برای آقای خمینی، زیرا می خواهم زمانی که به ایران بازگشت پیش پایش گوسفند قربانی کنم.نماز مغرب و عشا را که می خواند، می رفت پشت دار قالی و تا ساعت ۱۲ کار می کرد و شب به او چهار تومان می دادند.از این پول به ما هم می داد. هر چه پول به او می دادیم، یک قران و ۱۰ شاهی جمع می کرد و باقی را خرج فقرا می کرد. از آن دختر ها نبود که خرج خودش کند.
[تصویر: emam3.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۹:۰۱, ۲۹/اردیبهشت/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/اردیبهشت/۹۴ ۹:۰۲ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #13
آواتار
خاطرات/ لباس های کهنه را بیشتر دوست دارم

روز عید بود. یک دست لباس سرخ و سبز برای‌ او خریده بودیم. رفت بیرون و آمد. لباس را درآورد و کنارگذاشت.گفتم: همه لباس نو پوشیده اند، تو چرا لباست را در آوردی؟ گفت: اگر من این لباس را بپوشم، آن بچه ها که فقیر هستند و بابا و مامان ندارند،غصه می خورند و کسی‌ برای‌ آن ها لباس نمی‌ خرد. من دلم نمی‌ آید این لباس را بپوشم بنابراین لباس های کهنه را بیشتر دوست دارم.
[تصویر: 9b2puf8w.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۱۷, ۳۰/اردیبهشت/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/اردیبهشت/۹۴ ۱۵:۱۷ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #14
آواتار
خاطرات/ جشن عروسی که با مولودی خوانی آغاز شد

چهارده ساله بود که عروس خاله اش شد.جوان های فامیل قصد داشتند برایشان ساز و آواز راه بیاندازند اما همسرش ابراهیم جعفریان گفت: اگر گوش کنید من بخوانم شما نیز دم بگیرید و شروع به خواندن کرد: یا دائم الفضل علی البریه، یا باسط الیدین بالعطیه، صل علی محمد و آل محمد.و این چنین زندگی سراسر ساده و بی آلایش خود را آغاز کردند.
[تصویر: e-t.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۰:۵۹, ۳۱/اردیبهشت/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/خرداد/۹۴ ۱۰:۳۷ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #15
آواتار
خاطرات/ بخشیدن جهیزیه به فقرا چند ماه پس از ازدواج

هنوز چند ماهی از عروسی شان نگذشته بود که طیبه گفت مادرجان می خواهم از جهیزیه ام به خانواده های فقیر ببخشم آیا اجازه می دهی.به او گفتم این اموال توست و هرچه بخواهی می توانی انجام دهی.او نیز جهیزیه اش را به فقرا بخشید و همواره با مزد قالی بافی اش برای جوانان جهیزیه تهیه می کرد و یا برای کودکان لوازم التحریر می خرید.
[تصویر: 10-5%20%20%20vaezi%20-%20Copy.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۲:۵۹, ۱/خرداد/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۷/خرداد/۹۴ ۱۸:۳۰ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #16
آواتار
خاطرات/ صورتش کبود شد

وقتی فرزندش دو ماهه بود همسرش توسط ساواک تحت تعقیب قرارگفت تا اینکه روزی به منزل آنان آمده و به جستجو پرداختند، طیبه نیز هر چه از اعلامیه های امام خمینی در منزل داشتند را داخل قنداق کودک مخفی کرده و او را در آغوش می گیرد، مزدوران هرچه می گردند چیزی پیدا نمی کنند تا اینکه از شدت عصبانیت با طیبه بحثشان شده و با ضربه ای صورتش را کبود می کنند، این کبودی تا مدتها از صورتش محو نمی شد.
[تصویر: image1519.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۹:۰۸, ۲/خرداد/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/خرداد/۹۴ ۱۰:۳۵ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #17
آواتار
خاطرات/ هجرت و درخواست از مادر برای شهادت

بعداز سال 1353 با جدایی گروه مهدیون از سازمان مجاهدین خلق، ابراهیم از طیبه سوال می کند که آیا حاضر است زندگی مخفیانه را آغاز کند که اونیز همراه همسرش شده و زندگی مخفیانه را آغاز می کنند.بعداز مدتی به وسیله واسطه ای مطلع شدم می توام طیبه را درامامزاده ای ببینم، وقتی به آنجا رفتم زنی را دیدم که چادری رنگ و رو رفته به سر دارد و به طرف من می آید، وقتی نزدیکتر شد دیدم طیبه است. نوه ام مهدی را در آغوش گرفتم. تنها حرفی که طیبه به من زد این بود که مادرجان دعا کن شهید شوم.
[تصویر: farhangnews_123264-347600-1429721630%20-%20Copy.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۰:۲۰, ۳/خرداد/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/خرداد/۹۴ ۱۰:۳۴ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #18
آواتار
خاطرات/ آدم باید اسلام را زنده کند

نامه نوشته بود که : مادرجان راضی نباش که ما برگردیم، دعا کن شهید شویم. انگاربرگشتیم و 10 کیلو هم گوشت خوردیم، چه فایده؟ آدم باید اسلام را زنده کند.
[تصویر: vaezi---Copy%20(2).jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۰:۱۹, ۵/خرداد/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/خرداد/۹۴ ۱۹:۳۷ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #19
آواتار
خاطرات/ مرا بِکُشید اما چادرم را برندارید

صاحب خانه اش گفته بود:" طیبه که به خانه ما آمد ، ما سرمان برهنه بود ، بی حجاب بودیم .این قدر پند و نصیحت کرد و از قران و دعا گفت که ما دیگر یک تار موی مان را نگذاشتیم پیدا شود".به ساواک که گرفته بودش و دستبند زده بود به دست هایش، گفته بود :" مرا بکشید ولی چادرم را برندارید" .
[تصویر: ftxj_%D8%B7%DB%8C%D8%A8%D9%87_%D9%88%D8%...B%8C_3.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۴۰, ۶/خرداد/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/خرداد/۹۴ ۱۸:۴۱ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #20
آواتار
خاطرات/ پرچمی که نام شهدا روی آن بود

خانم جعفریان درباره شهادت عروس و پسرش می گو ید: «خبر شهادتشان را در روزنامه زده بودند که توسط یکی از فامیل که در تهران زندگی می کرد. بدست ما رسید» ساواک منزلمان را محاصره کرده بود و اجازه نمی داد. برایشان مراسم بگیریم.»چند شب قبل از این که خبردار شوم که بچّه هایم به شهادت رسیده و در بهشت زهرا به خاک سپرده شده اند. خواب دیدم. رفتم سر قبر حاج آقا رحیم ارباب، نشسته بودم. دیدم یک دسته از مردم به طرف قبر حاج آقا ارباب می آیند و یک پرچم در دستشان است. وقتی کنار قبر رسیدند. دیدم اسم بچّه هایم روی پرچم نوشته شده است. آنها پرچم را روی سرم انداختند طوری که من کاملاً زیر پرچم قرارگرفتم.بیدار که شدم به همسرم گفتم: «بچّه ها شهید شدند » همسرم گفت: «خانم این چه حرفیه می زنی؟ فال بد نزن؟ »گفتم:«همین که گفتم، بچّه ها شهید شدند» چیزی طول نکشید که باخبر شدیم آنها به شهادت رسیدند.یک روزکه بهشت زهرا سر مزارشان نشسته بودم. چند نفر آمدند و یک پرچم که اسم بچّه هایم روی آن نوشته شده بود را. روی قبرشان انداختند.
[تصویر: v1ddddul.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا