کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کف خیابون(آگه میخواید بدونید معنی غریب یعنی چی بخونید)
۱۳:۵۱, ۵/دی/۹۶ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/دی/۹۶ ۰:۵۶ توسط علی املشی.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم....

شاید اسم کتاب کف خیابون به گوشتون خورده باشه یا اصلا خونده باشید و مطمئنا عده زیادی هم نخوندنش ...میخوام براتون داستانش رو بذارم...بذارید یکم بیشتر توضیح بدم.نویسنده این کتاب آقای حدادپور جهرمی هست...
ایشون یسری پرونده های وزارت اطلاعات به صورت کتاب نوشته( با تغیراتی که به شک ل داستان در آوردن)حالا اینکه چطور به این پرونده ها دسترسی داشتند رو کار ندارم...ولی قطعا برای افزایش بصیرت مردم نوشته شده..و بعد از خوندنش حتما خیلی از چیزا براتون روشن میشه...این روایت صد و یک قسمت هست...و چون کتابش رو به خاطر مسائل سیاسی سانسور کردن من مطالبش رو از خود کانالشون میذارم که کامله....و ازتون عاجزانه التماس دارم که بخونیدش...

????????????
بسم الله الرحمن الرحیم

«کف خیابون»

نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

#کف_خیابون_1

دلیل این همه حساسیت را میتونستم درک کنم. به قول قدیمیا: «بچه دیشب که نیستم!» میتونستم بفهمم که داره اتفاقاتی میفته که نمیشه چندان پرس و جو کرد. چون هنوز هیچی معلوم نبود و مدرک مستدلی در دست نبود و بولتن های خبری اداره هم خیلی کلی مینوشتند و نمیشد ازش چیز دندون گیری درآورد.

تا اینکه روز 8 فروردین 88 ... اولین روز کاری من در سال جدید... توی راه آیت الکرسی خوندم و یه کمی هم صدقه دادم ... رفتم اداره... بعد از دیده بوسی ها و سلام و علیک های معمولی، رفتم توی اتاقم و سیستمم را روشن کردم... نامه ای روی کارتابلم ظاهر شد که ازم خواسته شده بود، صبح شنبه راس ساعت 8 در جلسه ستادی اداره حتما شرکت کنم... بدون هیچ توضیحی!

به ساعتم نگاه کردم... ساعت 7:58 بود... ینی فقط دو دقیقه وقت داشتم تا سه طبقه برم بالا و بشینم رو به روی کسی که همیشه آنتایم هست و نمیشه باهاش شوخی کرد... فقط یادمه پاشدم کتم را برداشتم و حتی منتظر آسانسور هم نشدم و مثل جت خودمو به طبقه سوم رسوندم...

تا هماهنگ کردن و رفتم داخل، دیدم 6 نفر دیگه هم هستند و فقط من سه چهار دقیقه در روبوسی با همکاراها وقت تلف کردم و... حالا ولش کن... خلاصه تا نشستم، دیدم همشون دارن میخندن... خب شما جای من... وقتی نشستین توی جلسه ای که تا وارد شدی و نشستی، همه نگات کنن و خنده بکنن، چه حالی بهتون دست میده؟! با اینکه نه میدونین موضوع چیه و نه میدونین چجوری باید جمعش کرد؟!

گرفتم داشتن به چی میخندیدن! دقیقا از وقتی کارتابلم را چک کردم تا وقتی رسیدم پشت در اتاق جلسات رییس، هفتاشون داشتن از طریق مانیتور دوربین منو میدیدن و با هم شرط بندی میکردن ببینن میرسم یا نه؟! خداوکیلی بچه های ما را باش! فقط یکی از بچه ها تونسته بود درست حدس بزنه که من سر ساعت 8 و 20 ثانیه میرسم پشت اتاق جلسات!! اینم از شیوه شادی بچه های ما! خدا این شادی را ازشون نگیره! راستی اسم سازمانی همین کسی که درست حدس زده بود داوود هست و بچه اقلید فارس... یا بهتره بگم داوود بود...

خلاصه... وقتی جلسه به حالت جدی تر برگشت، رئیس شروع کرد به تشریح موضوع جلسه... بذارین یه کم از شیوه اداره کردن جلسات توسط این آقاهه واستون بگم یه کم کفتون ببره تا بعد... گفت:

«با سلام و صبح بخیر! خدا کنه سال خوبی داشته باشیم. جلسه را شروع میکنم.

موضوع: ابلاغ ماموریت!

زمان: 21 دقیقه که هر کدومتون 2 دقیقه برای سوالات جانبی فرصت دارین که با 7 دقیقه من میشه 21 دقیقه.»

بعدش هم شروع کرد به تشریح ابلاغ ماموریت های ما هفت نفر... گفت : «شما هفت نفر که از رده های درون و برون مرزی هستید، تمام ماموریت های سال 88 شما حداقل به مدت شش ماه کان لم یکن هست و باید به ابلاغ جدید عمل کنیم. فکر نکنین شما تنها و در استان فارس اینطوری هستید. بلکه طبق اولین ابلاغیه سال جاری، همه استان ها موظف به چینش در جدول ارسالی هستند و به استان های مختلف اعزام دارند.»

این ینی ماموریت ترکیه من پرید... خب الهی شکر... خیلی هم خوشم نمیومد برم ترکیه... ذاتا از ترکیه خوشم نمیاد... حالا اگر کشورهای عربی مثل عربستان و امارات و بحرین بود یه چیزی...

ادامه داد و گفت: «قرار شده نیروهای استان ها به خاطر اهمیت موضوع با استان های دیگر تبادل بشن و احکام ماموریت دریافت کنند.»
بعد دونه دونه اسم بچه ها را خوند و اسم شهر مدنظر برای ماموریتشون را بهشون گفت... تبریز... گرگان... قائم شهر... خمینی شهر... بندر عسلویه... زابل... تا رسید به من... گفت: «و محمد! تهران!»

بعدش دونه دونه ماموریتمون را تشریح کرد... تا رسید به من! گفت: «محمد تو باید بری تهران! حکم 4 ماهه برات تعیین شده. اگه تونستی زودتر تمومش کنی که هیچ! اما اگه تا چهار ماه تموم نشد تمدید میشه. مجرد و با میزان دسترسی 50 درصد با اداره کل...»
من فقط پرسیدم: «از کی شروع میشه! تاریخ و ساعت معرفیم کی هست؟»

نگاه به ساعت دیواری دفترش کرد و گفت: «ساعت 11 پرواز چارتر از شیراز به تهران دارن. بلیطش را از دفترم بگیر. به نام خودت صادر شده. تو همین پاشو برو! پاشو که دیرت میشه. بالاخره تا بری وسایلت را جمع کنی و بری فرودگاه، دیرت میشه ها!»

ادامه دارد...

کانال دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 5 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۷:۴۷, ۱۷/بهمن/۹۶ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/بهمن/۹۶ ۱۷:۴۸ توسط علی املشی.)
شماره ارسال: #41
آواتار
#کف_خیابون 94

وقتی به هوش اومدم، روی تخت بیمارستان بودم... خیلی ازم خون رفته بود اما الحمدلله تونسته بودن مانع از خونریزی شدیدش بشن. لبام خشک شده بود... یکی از پرستارها میخواست برام آب بیاره که دیدم یکی از بچه های واحد سیار، اومد کنار تختم... گفتم: «کو عفت؟ کو اون سه نفر؟ چی شدن؟!»

گفت: «قربان! عفت الان تحت الحفظ هست و داره مراحل درمانیش سپری میشه... اون دو سه نفر خیلی وضعشون بدتر هست... اما زنده هستند و دستگیر شدن ولی هنوز خبری از به هوش اومدن یا نیومدنشون ندارم!»

با لحن آرومتری گفتم: «مطمئن باشم که الان عفت دستگیر شده؟!»

گفت: «کاملا! حتی میتونید از همین جا توسط مونیتور رو به رو ببینیدش!»

رفت و مونیتور را روشن کرد... دیدم که عفت روی تخت خوابیده ... دستبند بهش زدن و دو سه تا از واحد خواهران اداره اطرافش هستند. این از عفت... کارم تقریبا باهاش تموم بود... بقیش سپردم به ستاد فرماندهی...

اما مشکلاتم که یکی و دو تا نبود... حدود دو ساعت بی جون و بی هوش روی تخت بودم و از بچه هام خبر نداشتم... فورا بیسیمم را گرفتم و تنظیمش کردم... اول ابوالفضل را گرفتم... گفتم: «ابوالفضل جان! اعلام موقعیت!»

ابوالفضل وسط شلوغی و درگیری گفت: «حاجی اوضاع خیلی بده... تعداد زیادی از مردم عادی زخمی و مجروح شدند... این زنها و دخترایی که با رامین تاجزاده بودن، پراکنده شدند... شاید اینجا حدودا دو برابر شد تعدادشون... به طرف پلیس حمله میکنند... بیشتر شکل نوعی تحریک برای واکنش نشون دادن پلیس... ضمنا رامین تاجزاده را گم کردم اما چند متری زهره هستم... دستور چیه؟!»

گفتم: «ابوالفضل جان! خسته نباشی... دستگیرش کن! تکرار میکنم: زهره را دستگیر کن... اون مایه شر هست... شرش از عفت بیشتر نباشه، کمتر هم نیست!»

ابوالفضل که معلوم بود صدامو درست نشنیده، بهم گفت: «شوخیت گرفته حاجی؟! مگه میشه اینجا کسیو دستگیر کرد؟! از بس خر تو خره!»

گفتم: «نمیدونم... یه کاریش بکن... احساس خیلی بدی بهش دارم...»

درگیر عبداللهی بودم... هیچ کس ازش خبر نداشت... حتی دوربین های شهری هم نتونسته بودند پیجش کنند!

تو همون موقعیت، ناگهان ابوالفضل با داد اومد پشت خطم و گفت: «حاجی... دارن میبرنش! دستگیرش کردند... ضد شورش ریخته و داره هر زن و مردی که به دستش برسه، دستگیر میکنه ... سوار ماشینون کردن! حاجی داره از دستم میپره... میرم دنبالش!»

گفتم: «ابوالفضل! حتی اگر لازم شد خودتو معرفی کن... لازم شد نامه و استعلام بزنند... لازم شد حتی باهاشون درگیر شو... اما زهره نباید دست نیرو انتظامی بیفته!»

دیگه هر کاری کردم نتونستم ابوالفضل را بگیرم... حتی نمیدونم جمله آخرمو شنید یا نه؟!

فورا رفتم رو خط عبداللهی... «اعلام وضعیت! اعلام موقعیت!»

اما هیچ خبری ازش نبود... نگرانش بودم... بیشتر نگرانش شدم...

دوباره ابوالفضل اومد پشت خط... گفت: «حاجی تو را به امام حسین یه کاری کن! اینا را خیلی با دسپاچگی دارن میبرن... گمش کنم دیگه معلوم نیست چی بشه ها!»

گفتم: «ابوالفضل برو دنبالشون! برو ببین کجا میبرنشون! مواظب باش کهریزک نبرن! تکرار میکنم: کهریزک نبرن!»

گفت: «رفتم... فعلا... یا حسین!»

دلم طاقت نمیاورد... از یه طرف، سوزش زیادی داشتم... اما معلوم بود که زخمم عمیق نبوده خدا را شکر... توان راه رفتن داشتم اما میدونستم که توان درگیری ندارم... درخواست کردم برم اتاق دوربین های شهری... از اون بیمارستان تا مرکز دوربین شهری اداره، خیلی راهی نبود... به رضایت خودم، با درد وحشتناکی که داشتم، مرخص شدم و سوار ماشین و رفتم اتاق دوربین!

در راه مدام، عبداللهی را میگرفتم اما خبری ازش نبود و هیچ عکس العملی ازش نداشتیم...

رسیدم اتاق دوربین... فورا گفتم برو موقعیت ابوالفضل... تصویر موقعیت ابوالفضل را میخوام... زود باشید لطفا...

بازم رفتم رو خط عبداللهی: «عبداللهی لطفا اعلام موقعیت! عبداللهی گفتم نرو ... گفتم تو نیروی عملیات نیستی... عبداللهی اعلام وضعیت!»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 95

عبداللهی بالاخره جواب داد... با حالت دسپاچگی گفت: «دارن میبرنش... دارن میبرنش... ندا خورد زمین... هیچیش نیست... کسی با یه زمین خوردن ساده و معمولی ازش اینقدر خون نمیریزه... دو نفر بالای سرش بودند ... همون دو نفر دارن سوارش میکنن... دو نفر هم فیلم برداری میکردن... الان دارن سوار ماشینش میکنن...»

گفتم: «عبداللهی لطفا آروم باش... با بچه های تقاطع کارگر هماهنگی میکنم... ماشینشون چیه؟ چند نفر سوار شدند؟!»

فورا گفت: «یه پیکان سفید... یه راننده... دو نفری که سوارش کردند... ندا... جمعا چهار نفر...»

گفتم: «باشه... آروم باش لطفا... میتونی یه زحمتی بکشی؟!»

گفت: «بفرمایید... برم دنبالش؟!»

گفتم: «نه... وقتی کسی در سطح ندای جاسوس آموزش دیده، وسط خیابون میخوره زمین و دو نفر هم میگی دوربین دستشون بوده، مشخصه که میخوان یه فتنه تازه برای نظام درست کنند! هر جا هستی یه کم از جمعیت فاصله بگیر تا بهت بگم!»

یک دقیقه طول کشید... صداش معلوم بود که هنوز نتونسته روی هیجان و ترسش غلبه کنه... البته ترس که نه... چون اگر میترسید، تا چند قدمی یه جاسوس وحشی آموزش دیده نمیرفت... گفت: «بفرمایید قربان! شرایطم بد نیست!»

گفتم: «احتمالا ندا کارش تمومه... دیگه مصرفی نداره که جلوی دوربین خودشون زمین میخوره و میگیرن دور و برش! هر چند به بچه های موقعیت کارگر جنوبی گفتم پیگیری کنند... شما فقط یه زحمتی برام بکش! من یکی از اون کسانی که دوربین داشتن و فیلم میگرفتن را میخوام! مفهومه؟!»

گفت: «دوربینو میخواید یا صاحب دوربینو؟!»

گفتم: «اگر هردوش باشه بهتره! فقط لطفا با حفظ احتیاط کامل!»

به شجاعت و جسارتش پی نبرده بودم...کلا نظرم دربارش عوض شد ... گفت: «تلاشمو میکنم... اما اینجا جوش دست اوناست... منو لطفا با یکی از بچه های خودمون لینک کنید تا به محض شکارش، تحویلش بدم!»

گفتم: «اون حله... الان جمعیتو میکشونن به طرف موقعیت خسروی... پلن 6... منتظر باش...»

هماهنگ کردم... همه جمعیتو که نمیشد... اما از یه جایی به بعد را کشوندیم تو موقعیتی که عبداللهی منتظر شکارش بود... دوربین اتاق دوربین داشت موقعیت عبداللهی را نشون میداد... دیدم عبداللهی چادرش نداشت... مثل کسایی که بیست سال تو کار عملیات هستند، روسریشو پیچید دور صورتش!! نمیدیدم تو دستش چیه؟ اما ... یهو دیدیدم رفت زیر یه سمند که همون نزدیکی بود... نمیدونستم نقشش چیه؟ اما ... چاره ای نبود...

صحنه ای دیدیم که خیلی برام تعجب آور بود... زن باشی و اهل ایذه و این همه حرفه ای؟!... الله اکبر... دیدم وسط فرار جمعیت... مثل تمساحی که یهو از آب میپره بیرون تا گاو وحشی که داره از کنار برکه رد میشه را شکار کنه... با دست چپش مچ پای یه نفری که داشت فرار میکرد را محکم گرفت... فکر کردم دارم فیلم جنگی فانتزی میبینم... یه کم غیر طبیعی به نظر میرسید اگر دوربین واقعی شهری نبود...

آره... چسبید به مچ پای یه نفر و محکم زدش زمین... جوری زدش زمین که حتی سه چهار نفر پشت سرش هم نتونستند کنترلشون موقع فرار حفظ کنند و ما دیدیدم که چهار پنج نفر محکم خوردند زمین!!

خب شتاب حرکت اون خیلی بود و از دست عبداللهی در رفت و یه متر اونطرف تر با صورت اومد زمین... اما عبداللهی مثل افعی از زیر ماشین پرید بیرون ... من که از هیجان، با وجود سوزش زیادی که در کمرم داشتم، از روی صندلیم بلند شده بودم و فقط میگفتم: الله اکبر... الله اکبر... و لا حول و لا قوه الا بالله... این چیکار میخواد بکنه؟!

دیدم عبداللهی با سرعت رفت طرف همونی که دوربین گردنش بود... خم شد و دو تا پاهای اون بدبخت را گرفت ... تا قبل از اینکه بخواد به خودش بیاد... عبداللهی پاهاشو گرفت و کشید و دوید به طرف فرعی 5 ... اون بیچاره همینجوری روی زمین کشیده میشد و فرصت هیچ ابتکاری نداشت... عبداللهی فقط میدوید و اونو میکشوند رو زمین!!

اون سه چهار نفری که با اون خورده بودند زمین... تا دیدن یه زن با صورت پوشیده... داره یکی را مثل گونی برنج روی زمین میکشونه و با خودش با سرعت میبره... وحشت کردن و فرار کردند!!!|

کسانی که باهاشون هماهنگ کرده بودند فورا به عبداللهی پیوستند و دوربینو با صاب دوربین برداشتند و آوردند...

بچه های موقعیت کارگر اومدن رو خطم... خدا شاهده حدس میزدم چی میخوان بگن... چون با هیچ محاسبه ای جور در نمیومد که ندا بدون هیچ دلیلی کله پا بشه!! بچه ها گفتن: «حاجی ندا را زدند... از زاویه نزدیک و پشت سر زدند... ماشین را هم ول کردن و در رفتن... الان جنازه ندا اینجاست... تو ماشین... دستور چیه؟!»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 96

همه به خون نیاز دارند... چه حق ... چه باطل... حق برای پیشبرد اهدافش... باطل هم برای پیشبرد اهدافش... اما باطل، به جون بی گناه و با گناه میفته... ولی حق، حاضره خودشو فدا کنه تا با خونش بقیه بیدار بشن!

بولتن محرمانه و موثق داشتیم... میدونستیم که شورشیا با خودشون گفته بودن: « ما نیاز به 72 نفر کشته داریم... به عدد شهدای کربلا... حتی اگر رژیم ایران این کارو نکنه، خودمون دست به کار میشیم...»

به این پروسه میگن «شهید سازی!» ... علاوه بر اینکه باعث لکه دار شدن اسم و قداست شهید و شهادت میشن، خیلی کار روانی میتونستن انجام بدن! همین کارو هم کردن... جوری که زیر نویس تمام شبکه های سلطنت طلب، فقط آمار از کشته و زخمی شدن مردم توسط نظام را مینوشت!! جالبه که دقیقا در همون ساعت، برنامه شبکه سه اسرائیل، خبر از کشته شدن ندا را مطرح میکنه و اونو نمادی از دانشجویان آزادی طلب و دموکراسی خواه معرفی میکنه! دقت کنین لطفا: «شبکه سه اسرائیل!!»

عبداللهی بیسیم زد و گفت: «قربان! نگران ابوالفضل هستم... کجاست؟!»

گفتم: «شما میتونی برگردی قرارگاه... اصلا به نظرم برو یه سر به 233 بزن... الان نمیدونم ابوالفضل کجاست... جواب نمیده... فکر کنم داره میره دنبال ون پلیس که زهره و بقیه زن ها را دستگیر کرده و داره میبره!»

دو سه بار رفتم رو خط ابوالفضل... جواب نمیداد... ولی خاموش هم نبود... معلوم بود که سوار موتوره و داره با سرعت و وسط جمعیت میره... اما باید جواب میداد...

وضعیت اون خیابونا خیلی به هم ریخته بود... همه مونیتورهایی که رو به روم بود، درگیری بود و خون و آتش و زد و خورد... یه جاهایی کار از دست نیروهای انتظامی و امنیتی داشت در میرفت... تعارف که نداریم... حتی کسانی که فریب خورده بودند هم به کمک شورشیا اومده بودن و بچه های بسیجی و مردم عادی و نیروهای نظامی و امنیتی را میزدند...

«ابوالفضل! ابوالفضل جان! اعلام وضعیت... اگه نمیتونی جوابم بدی اشکال نداره... اما فقط یه چیزی... علامتی... نشونه ای از علامت حیاتت بده! ابوالفضل تو را جان عزیزت یه چیزی بگو!»

عبداللهی اومد رو خطم: «قربان! امتداد 34 جنوبی انقلاب دارن ماشین ون نیرو انتظامی را آتیش میزنن! گفتین زهره سوار ون شده... مسیرش کجاست؟ نکنه این باشه؟!»

گفتم: «نه... مسیر اونا انقلاب نیست... دارن از موقعیت شهید پلارک میرن... فکر کنم دو سه دقیقه میرسن به میدون موقعیت فرعی پنج پلارک شمالی... تو به مسیرت ادامه بده و منتظر دستور باش!»

تا گفتم موقعیت فرعی پنج پلارک... تپش قلب گرفتم... فورا دوربین های اون منطقه را چک کردم... قیامت بود... حتی بچه های بسیج و نیرو انتظامی هم نتونسته بودن در اون منطقه دوام بیارن و چند تا مجروح داشتیم...

گفتم نکنه ابوالفضل خریت بکنه و بیاد موقعیت فرعی پنج... یا ابوالفضل العباس! ... فورا بیسیمو برداشتم... رفتم رو خط ابوالفضل: «ابوالفضل! با محاسبه من چند دقیقه دیگه میرسی وسط قتلگاه فرعی پنج... ابوالفضضضضضضضضل نرو... اونجا قتلگاهه! اونجا منتظر تو و امثال تو هستن!»

دوربینو متمرکز کردم وسط میدون... موقعیت فرعی پنجش... میدیدم که حدودا دویس سیصد نفر با سر و صورت پوشیده، با سنگ و چوب و قمه و شمشیر دارن حرکت میکنند و سر راهشون همه چیزو خراب میکنن و مثل قوم مغول پیش میرن!

هر چی چک کردم، نتونستم ون نیرو انتظامی را رصد کنم... به والله قسم گریم گرفته بود... همین حالا هم دارم با گریه تایپ میکنم... نمیخواستم شاهد اربا اربا شدن ابوالفضل بی خبر از همه جا باشم...

شورشیا کل خیابون های اطراف را بند آورده بودند... دو سه تا موتوری که میخواستن رد بشن، نتونستن و با وضعیت خیلی بدی از صحنه فرار کردند... اون طاغیا و یاغیا حتی به شیشه خونه ها و مغازه ها و ماشینای مردم و زن و بچه مردم هم رحم نمیکردن... حالا چه برسه به ابوالفضل....... یا ابالفضل العباس از دهنم نمیفتاد...

تا وقت مردنم هم یادم نمیره... دیدم که ابوالفضل ... بی خبر از همه جا... با سرعت... وارد خیابون اصلی شد... به اون جمعیت ... با اون همه چوب و سنگ و قمه و شمسیر برخورد کرد... نتونست خودشو کنترل کنه... تا میخواست وایسا و دور بزنه و برگرده... به شدن سر خورد و از پهلو به زمین خورد....

همه بچه های اتاق دوربین از سر جاشون بلند شده بودند... من فقط داد و بیداد میکردم و همه نیروهای اون منطقه را میخواستم با داد و فریاد در موقعیت ابوالفضل جمع کنم....

جو وحشتناکی بود... تا ابوالفضل به زمین خورد، مثل کفتار دویدن به طرف ابوالفضل... هنوز ابوالفضل از سر جاش بلند نشده بود که دو سه نفر با لگد افتادن به جون سر و صورت مثل ماهش... همینجوری زیادتر میشدن... من داشتم با دیدن اون صحنه ها میمردم... ابوالفضل وسط یه مشت کفتار ... یه مشت چوب و چماق به دست... با قمه و شمشیر...
ابوالفضل حتی فرصت نکرد از خودش دفاع کنه... فقط دست و پا میزد ... لا اله الا الله.

.. وسط اون جمعیت... دیدم... دیدم یه زنی پرید وسط ... دو سه نفرشون را از پشت سر زد و نقش بر زمین کرد... حتی چوب از دست یکیشون گرفت و محکم زد به صورتش و پرتش کرد اونطرف... پشتش به دوربین ما بود... من و بقیه با چشم گریه فقط نگاه صحنه میکردیم... نگا کف خیابونی که بچه هامون داشتند پر پر میشدند... اون زنه رفت به طرف ابوالفضل... دید دارن با چوب میان به طرف ابوالفضل... فرصت دفاع نداشت... خودشو انداخت روی سر ابوالفضل غرق خون کف خیابون کنار موتورش افتاده... سر ابوالفضل بی هوش را گرفت تو بغلش تا چوب و چماق بهش نخوره... اونا هم رحم نکردند و با چوب و چماق افتادن به جون اون زن... همینجوری که سر ابوالفضل تو بغلش بود و نمیذاشت ابوالفضل کتک بخوره... چرخید به طرف دوربین...... ای وااااااای من.... ای وااااای من.... ای واااای من.... اون زن 233 بود!!!

233 بود که داشت وسط یه مشت حرامی کفتار صفت، کتک میخورد و نمیذاشت ابوالفضل بی هوش غرق به خون بیشتر آسیب ببینه... سایه یه وحشی پشت سرش بود... پشت سر 233 ... با میلگرد... میلگرد سنگین....... دیگه نمیتونم ادامه بدم...

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

وقتتون بخیر
جسارتا خواهش میکنم کسانی که مریض احوالند و یا ناراحتی قلبی و بارداری دارند از خوندن این قسمت صرف نظر کنند.
این صرفا یک دلسوزی آگاهانه است و قصد بازارگرمی و... ندارم.
لطفا با وضو ...
تا چند دقیقه دیگر درخدمتم
باتشکر

#کف_خیابون 97

وقتی 233 داشت از جون و سر ابوالفضل محافظت میکرد تا ضربه مغزیش نکنند، اون طرف تر داشتن بنزین میریختند روی موتور ابوالفضل... موتور هم به 233 و ابوالفضل نزدیک بود... آتیشش زدند... خود موتور هم بنزین داشت... یه انفجار هم به خاطر باک موتور رخ داد... دود و آتش و سوختن و قتلگاه و یه زن و یه ابالفضل و عمود و میلگرد و چشمای نامحرم و ........ یاحسین...

میلگرد، حکم عمود آهنین میکنه... معمولا برای شکستن اجسام سفت و سخت هم استفاده نمیشه... چون میلگرد وقتی به چیزی برخورد بکنه... زبونم لال... ببخشید... ببخشید... اگه به چیزی برخورد بکنه، به صورت نامنظم متلاشی میکنه... جوری که بعدا نشه جمعش کرد... بعدا نشه حتی تیکه تیکه هاش را... اصطلاحا میگه میپکونه... میترکونه....

سایه یه وحشی عقده ای پشت سر 233 ... مادر دو تا بچه زبون بسته... بهترین نیروی زن کف خیابون گردان پیاده که تا حالا دیده بودم...

سایه ای که معلوم بود اومده کار را تموم کنه و بره... معلوم نبود چی خورده بود که اینجوری مست توحشش شده بود و میخواست به جون یه زن بیفته... زنی که در اون شرایط، خم شده بود و اجازه نمیداد که کسی به سر ابوالفضل ضربه ای بزنه...

سایه ای که وقتی به کفتارهای اطراف 233 و ابوالفضل رسید، ازش ترسیدن و واسش کوچه باز کردن که بیاد وسط قتلگاه و کار را تموم کنه... حتی خودشون هم از ژست و توحش اون سایه نامرد ترسیدند ... اما ... 233 نترسید و سر ابوالفضل را ول نکرد...

همه بچه ها داشتن با صدای بلند داد و بیداد میکردن و مادر را صدا میزدند... یا فاطمه زهرا... یا زینب کبری... کفتارهای دور و بر 233 و ابوالفضل یه کم با فاصله ایستاده بودن و تماشا میکردن... میون اون همه تماشاچی یه نفر نبود که بگه آخه نامرد، مگه زنی که سر یکی را توی آغوش گرفته که نکشیدش، گناهش چیه که الان باید با میلگرد آهنین سفت و سنگین تاوونش را پس بده؟!

داشتیم میدیدم... بعضی از بچه ها چشمشون را بستن تا نبینن... اما من دیدم... با چشم گریه دیدم... حتی اشکمو پاک کردم که درست ببینم... دیدم اون نامرد دستشو برد بالا... خیلی بالا برد... طوری که اطرافیان ترسیدن و خودشون را بیشتر عقب کشیدن... برد بالای بالا... وای مادر ... وای مادر... جوری شتابان و با سرعت و سنگینی خاصی روی بازوی 233 زد که دیگه 233 تعادلش بهم خورد و از پلو به زمین خورد... اما دست بردار نبود... بازم خودشو کشوند روی ابوالفضل بیهوش غرق به خون...

دیدند 233 دست از سر ابوالفضل برنداشت... اون نامرد میخواست کارو تموم کنه تا لابد جلوی رفیقاش سرزنش نکنند که حریف یه زن نشده! دوباره برد بالا... میدیم که 233 داره توی خون خودش و ابوالفضل دست و پا میزنه اما اجازه نزدیک شدن به ابوالفضل را به کسی نمیده...

اون نامرد... همینطور که میلگرد را بالا نگه داشته بود... چرخید و رفت به طرف جلوی اونا... ینی جوری که میخواست ابوالفضل جلوش باشه... اما 233 باهاش میچرخید و نمیذاشت اون نامرد بتونه ابوالفضل را به راحتی ببینه...

داشت دیرش میشد... چون دیدیم که از طرف دوربین های ضلع شرقی و غربی، بچه های ضد شورش و بسیجیا دارن معبر باز میکنن که بتونن به ابوالفضل و 233 برسن...

اون وحشی صفت... معطلش نکرد... لا اله الا الله... میلگرد را بالاتر برد... جوری که وقتی میخوان با تبر، هیزم سفت و سخت را تیکه تیکه کنند... دید سر و گردن 233 مزاحمشون هست تا ابوالفضل را نبینند... فقط اینو بگم و رد بشم........ سر و با گردن متلاشی کرد...

زدش... جلوی چشم همه زدش... زنی را زدن که حتی تروریست های انگلیسی و پاکستانی و قاتلین شهید شاهرودی هم نتونسته بودن یه تار مو ازش کم کنند... اما الان... وسط میدون... توی تهران... کف خیابون... غرق به خون... متلاشی... به هم ریخته...

شورشیا داشتن در میرفتن... چون صدای حیدر حیدر گردان ضد شورش و بسیجیا داشت میومد... میدونستن که حریف حیدری ها نمیشن... در رفتن...

میدیدم که وقتی میدون خلوت شد و بچه های خودمون رسیدن بالای سر 233 و ابوالفضل... تازه روضه از اونجا شروع شد... هاج و واج مونده بودن که چیکار کنند...

در حالی که افتاده بودم کف زمین اتاق دوربین... و همه داشتن دورم بال بال میزدن... نزدیک بیهوشی بودم... و خون زیادی ازم رفته بود ... اما درکشون میکردم... با چشمای نیمه باز میدیدم که بچه ها وقتی رسیدن بالای سر 233 و ابوالفضل، نمیدونستند از کجا شروع کنند... از کجا جمع کنند...

کف خیابون... جنازه نامنظم 233 ... یا حسین.........

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 98

نتونستم تحمل کنم... جون دادن که نه... کشتن یه زن مظلوم و شجاع... جلوی اون همه نامحرم... هیچ کاری هم از دستت بر نیاد... با میلگرد سنگین... چشمام دیگه بسته شد... نفهمیدم چی شد...

وقتی به هوش اومدم، علاوه بر خون زیادی که از کمر خودم رفته بود، غم بچه هام تو کف خیابون هم رو دل و سینم سنگینی میکرد... به زور نفس میکشیدم... چندان قادر به تکلم نبودم... به زور تونستم حرف بزنم... به کسی که بالای سرم بود به زور و بدبختی تونستم بگم: «بچه ها را آوردن؟! ابوالفضل... 233 ...»

با چشم گریه گفت: «نه قربان!»

گفتم: «چرا؟! الان که داره یه ساعت میگذره!»

با لکنت و ناراحتی گفت: «ابوالفضل را بردن بیمارستان همون نزدیکی... الحمدلله ضربه مغزی نشده...»

گفتم: «233 چی؟! چرا حرف نمیزنی؟!»

با هقهقه گفت: «حاجی! خدا صبرمون بده! روم سیاه... شرمنده... اما نشده هنوز جمعش کنن! بچه های اورژانس زیر بار نرفتن...»

شروع کردم به سر و صورتم زدم... همینجور خودمو میزدم... نمیتونست منو بگیره.... دست خودم نبود... وسط گریه هام می گفتم: «وااااااااااااااای.... واااااااااااای.... ینی هنوز جنازه اش کف خیابونه؟!»

گفت: «الان دیگه احتمالا جمعش کردن حاجی! حاجی خودتونو کنترل کنین... من از نیم ساعت قبلش خبر دارم... همون موقع همه بچه های بسیج و ضد شورش، دور تا دور 233 سی چهل تا حلقه انسانی زدند تا کسی ..... بهش نزدیک نشه!»

با گریه گفتم: «مگه دیگه میخواستن چی بر سرش بیارن؟! نامردااااااااا»

ابوالفضل، جون سالم به در برد... با فداکاری که 233 کرد... وقتی از بیسیمش شنیده بود که ابوالفضل تو دردسر افتاده و ممکنه نتونه زهره را کنترل کنه، راه افتاده بود و خودشو از روی گراهایی که ما به هم میدادیم به ابوالفضل رسونده بود... پرستار بیمارستانش میگفت حتی وقتی داشتن دنده هاش را معاینه میکردن، بیسیم از دستش نمیفتاده و مدام مراقب اوضاع ما بوده!

درباره این طور بچه هایی که جونشون میذارن کف دست برای اسلام و نظام و انقلاب... چی میشه گفت؟! چی باید گفت؟! ... حیفه بگیم خدا رحمتش کنه... فقط میشه گفت «خدا به برکت خون شهدای مظلوم سال های فتنه (دقت کنید به این کلمه: سالها...!) و شهدای مظلوم و گمنام امنیت، ما را ببخشه و بیامرزه!»

خودم اینجوری رو تخت... ابوالفضل بیهوش و رو تخت... 233 مظلوم هم که متلاشی... فقط مونده بود خانم عبداللهی!

بیسیم زدم و گفتم: «عبداللهی ! لطفا اعلام موقعیت!»

عبداللهی با صدای با صلابت اما پر از غم و غصه گفت: «قربان! تسلیت میگم... عفت و ندا و تا حدودی هم فائزه، با رشادت های شما و بقیه بچه ها جمع و جور شدند... اجازه میخوام... ینی دارم میرم که کار ابوالفضل و 233 را تموم کنم!»

گفتم: «شما هیچ جا نمیری! به والله اگر.....»

حرفام را قطع کرد و گفت: «قربان! لطفا قسم نخورید که مجبور میشید کفاره بدید... من تصمیمو گرفتم... حداکثر بعدش ... البته اگر جون سالم به در بردم... توبیخم کنید... به جرم سرپیچی از فرمان، اخراجم کنید... اما الان دارم میرم دنبال کار نیمه تموم ابوالفضل... کار نیمه تموم 233 مادر دو تا بچه ای که الان یتیم شدند!»

زبونم قفل شده بود... گفتم: «برنامت چیه؟!»

گفت: «برای برنامه ریزی یه کم دیره... رد ون زهره و اینا را گرفتم... متاسفانه حدس شما مثل همیشه درست بود... دارن اونا را میبرن کهریزک!! یادمه که فرمودید اگر اشتباهی در کهریزک رخ بده، پای آبروی همه وسطه! قربان! دارم خودمو تحویل نیرو انتظامی میدم... میخوام به عنوان شورشی و فتنه گر برم کهریزک! فقط اینطوریه که میتونیم به نقشه زهره و رامین پی ببریم! قربان! امری ندارین؟! الان وقتشه!»

گفتم: «میکرو باهات باشه! شاید خودمم اومدم!»

گفت: «جی پی و میکرو توی دندونمه! الان لینک شدم روی سیستم شما... حلال بفرمایید... خدانگهدار!»

عبداللهی را فرستادم تو دهن شیر... آرزو داشتم بمیرم... دوس داشتم مثل 233 باشم که حتی سردخونه ها هم در اون شرایط، مسئولیت نگهداریم را به عهده نگیرن!

پاشدم لباسمو پوشیدم... پلاک شاهرودی را برداشتم و انداختم گردنم... رفتم که جنازه 233 را تحویل بگیرم... باید کارهای تحویل و کفن و دفنش را انجام بدم...

خیلی کار داشتم... گوشیمو برداشتم... شماره شوهرش را پیدا کردم... باید اول برای شوهرش تماس میگرفتم... لحظات سختی بود... همش خدا خدا میکردم که بچه هاش گوشیو برندارن... من خبر یتیمی و بی عزیز شدن مردم بلد نیستم بدم... همین حالاش هم بلد نیستم...

آب دهنم نمیتونستم قورت بدم... لکنتم شدیدتر شده بود..

(داشت زنگ میخورد... ما با ولایت میمانیم... شور ما از عاشوراست...)

الو... سلام علیکم...

دلام... بفلمایید!

وای چه کوچولویی.... سلام... خوبی عزیزم؟!

آره... شما کی هسدی؟!

من دوست بابا جونتم... با بابایی کار داشتم... خونه است؟

نچ... نیسدش...لفته مامولیت! مامانمم لفته... نیستن...

ادامه دارد..
دلنوشته های یک طلبه

#کف_خیابون 99

هنوز جو آروم نشده بود... هر چند بچه های امنیتی و انتظامی تونسته بودند کنترل کنند اما بازم خیلی کار ریخته بود رو سرمون...

اولین کاری که کردم، این بود که با بچه هایی که از حسینیه تا کف خیابون وزارت کشور با اونایی بودند که از قم اومده بودن و برخورد کرده بودن و نذاشته بودن مشکل حادی از ناحیه اونا پیش بیاد، تماس گرفتم... گفتن از اون طرف، همه چیز در کنترله... مهره های اصلی که شعار و توهین علیه نظام و رهبری سر میدادند، با حکم دادگاه ویژه روحانیت برخورد کردند... بقیشون هم یا پراکنده شدند یا متواری هستند.

پرونده دفاتر بعضی بیوت آقایون هم که مشکلاتی از این دست مسائل داشتند، بخش دفتر روحانیت اداره قرار شد بررسی سفت و سختی بکنه تا به طور دقیق تر برای صدور حکم و پیگردهای قانونی آماده بشه!

به اداره سپردم که لحظه به لحظه حضور عبداللهی و مکالمات و شرایطش را رصد کنند تا مشکلی براش پیش نیاد... توسط میکرویی که تو دندونش بود، میشنیدم که داره با بقیه حرف میزنه و چی داره میگه...

بخاطر گستردگی کسانی که دستگیر شده بودند و به نحوی در تنش های کف خیابونی دست داشتند... و همچنین بخاطر تمرکز بازجویی ها... تصمیم گرفته بودند که همشون را در «کهریزک» جمع کنند! عبداللهی و بقیه دستگیر شده ها هم اونجا بودند و ظاهرا اون لحظه، تازه رسیده بودند...

اینا به کنار...

حتی برای کسانی که به چشم قصه و داستان به همه چیز نگاه میکنند، تصور صحنه ها و مسائل پیش آمده در حق بچه هایی که آروم و بی سر و صدا شکستند و خورد شدند و دم نزدند تا جو نظام و کشور بهم نخوره، دشواره... چه برسه به کسی که وسط صحنه است... یا داره از دوربین شهری همه چیزو میبینه... یا قراره گزارشش را برای مقام مافوق بنویسه...

فرصت چندانی ندارم... باید کم کم این گزارشو تمومش کنم... مخصوصا اینکه داره وارد فازهایی میشه که دستم بسته است و نمیتونم چیز خاصی درباره اش بگم... مثل همین مسئله کهریزک! ...

شوهر 233 را اون لحظه نتونستم پیدا کنم... رفتم سراغ ابوالفضل... در طول دو سه ساعتی که طول کشید برسم به بیمارستان، از حال و موقعیت عبداللهی بی خبرم نبودم و مدام چک میکردم...

وقتی رسیدم بالا سر ابوالفضل... بچه ها را از اتاق بیرون کردم... دوس نداشتم بشینم... وایسادم بالا سرش... دیدین وقتی یه بچه شیطون و بازیگوش خوابیده و غرق خواب هست، چقدر ناز و دلبرانه میخوابه؟! ... جوری که آدم دلش میخواد فقط وایسه تماشاش کنه و غرق لذت دیدنش بشه!

همینجوری که بالا سر ابوالفضل بودم... زل زده بودم به قیافه مثل ماهش... محاسن بلند و مشکی و براقش... بدن غرق به خونش... لب های چاک خوردش... پیشونی شکسته اش... فقط اون لحظات میتونستم نگاش کنم و چون بیدار نیست و بیهوش بود، میتونستم راحت اشک بریزم و ابوالفضل هم با چشمای مشکی و پر جذب و مردونش، چپ چپ نگام نکنه...

گوشم بردم کنار گوشش... گفتم:

«ابوالفضل... ابوالفضل جان... ابوالفضائل ادراه... ابو فاضل سازمان... میرزا ابوالفضل... نمیخوای پاشی و ببینی دست تنهام؟! باز خدا را شکر که این دفعه، ابوالفضل ما کنار نهر علقمه نموند... خدا را شکر که بازم میتونم روی رفاقتت و مردونگیت حساب کنم...

پاشو که عبداللهی را فرستادم عملیات... فرستادم پیش آخرین مهره شر پروندمون... عبداللهی را فرستادم وسط یه مشت خلافکار... به غیرتت برنمیخوره که مجبور شدم اونو بفرستم؟!... بالاخره اون زنه... تا من و تو باشیم، نباید بذاریم زن ها وارد عملیات بشن...

راستی... خدا صبرت بده داداش... بذار اینجوری بگم: خدا را شکر که این دفعه... ابوالفضل وسط معرکه... سرش تو بغل «خواهرش» بود... تو بغل خواهرش... خواهرت نذاشت ضربه مغزی بشی... ببخشید که منم زمین گیر بودم و ازت فاصله داشتم... اما خدا میخواست بهمون نشون بده که الحمدلله که زینب، پیش عباس و اباعبدالله نبود... وگرنه امروز، خوندن روضه زینب... در اون شرایط... لا اله الا الله...

ابوالفضل! من نمیتونم تو چشمات نگاه کنم و بهت بگم که خواهرت شهید شده! هر چند میدونم که صبر و تحمل شماها خوانوادتا خیلی زیاده... اما قربونت... لطفا جواب خواهرزاده هات را خودت بده! من دل گفتنشو ندارم...

میدونم همین روزا به هوش میایی... دکترت گفت احتمالا حتی ممکنه همین امروز هم بهوش بیایی... چون یکی داشتی که از سر و صورتت محافظت کنه... تا به هوش اومدی و سر پا شدی، منتظرت هستم...

بعدش چشمامو بستم و بوسش کردم... میخواستم برم که دلم نیومد... برگشتم و بازم پیشونیش را بوسیدم و رفتم...»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

#کف_خیابون 100

اتفاقاتی که در طول این پرونده افتاد، همه را انگشت به دهان کرد و باورمون نمیشد همه چیز به هم اینجوری خط و ربط پیدا کنه!

عفت و فائزه دستگیر شدند... خیانت های متعدد زنی موسوم به عفت، محرز بود... فائزه خیلی براش دست و پا زدند و از همون ساعات اولیه دستگیریش، از اکثر شبکه های ماهواره ای سلطنت طلب و بهایی، خبرش را در کنار خبر ندا اعلام میکردند و انگشت اتهام را به طرف نظام میگرفتند!

اما مسئله زهره ... خیلی پیچیده نبود... چون ما کسی مثل عبداللهی را فرستاده بودیم دنبالش... عبداللهی هم با نبوغ و سرعت عملی که داشت، تونسته بود از راز دختر شهیدی موسوم به «زهره» سر در بیاره!

طبق محاسبه و حدس ما، باید اونا را میبردن کهریزک! اولش هم بردن... ینی حدودا دو سه ساعت... اما بعدش منتقل شدند یه جای دیگه... حدودا صد نفر بیشتر نبودند... اما همه خانم هایی که دستگیر کرده بودند را بعد از دو سه ساعت به یه جای دیگه منتقل کردند... فیلم ها و گزارش مفصل عبداللهی و بقیه ماموران اونجا نشون میده که در طول اون دو سه ساعت، خانما حتی یه چک و لگد نخورده بودند! اما مردهایی که با قمه و شمشیر و چوب و چماق به جون مردم عادی کف خیابون افتاده بودن، حسابشون رسیده و یه حالگیری اساسی ازشون شده بوده!

مسئله اساسی که مورد ادعای یکی از نامزدهای انتخاباتی مبنی بر تجاوز و تعدی به خانم ها در زندان شده بود، کاملا تکذیب شده و حتی خود اون خانمهایی که بازداشت بودند، این ادعا را نکرده بودند! و هنوز کسی نمیدونه چرا اون نامزد غیر محترم انتخاباتی، با کدوم منبع و خبر مسخره ای، میخواسته اینجوری از نظام حالگیری کنه؟! جوری که فقط دو نفر حرفشو باور کردند: یکیش شیرین شیرین عقل... دومیش هم مرکز عفو بین الملل... که اون مرکز هم بخاطر گزارش غیر واقعی شیرین شیرین عقل چنین حرفی زده بود!

خانما اون دو سه ساعت، فقط بازداشت بودند... اونم در بند عمومی... هیچ خبر و اطلاع موثقی نمیگه که اونا بیشتر اونجا بودند و اتفاقی افتاده... مامور ما هم که اونجا بود... نه تنها مامور ما... بلکه مامور دیگر واحدها هم ... بعله... اونجا بودن و گزارش دقیق دادند که خبری از کتک و تجاوز و ... نبوده!

عبداللهی خیلی زحمت کشید و تونست جلوی یه فتنه اساسی را بگیره... در گزارشش اومده بود:

«من بین اون تعداد بودم... خود زن هایی که دستگیر شده بودن، اکثرشون جزو کسانی بودند که گول خورده بودند... کف خیابون شعار میدادن و توهین و افترا میبستند که موقع فرار و درگیری دستگیرشون کرده بودند...

اما اون وسط... حدود شش نفر بودند که بعدا فهمیدیم اونا با هم جزو کسانی بودند که توی خونه رامین تاجزاده دور هم جمع شده بودن... گل سر سبدشون «زهره» بود... وقتی رفتارشون را آنالیز میکردم، میفهمیدم که با نقشه و طرح قبلی خودشون را تحویل داده بودن! ینی اونا هر جای دیگه، به جز کهریزک هم بودند، بازم برنامشون عوض نمیشد و یه نقشه ثابت داشتند!

به زهره نزدیک شدم... دیدم عرق کرده و تنگی نفس داره... فکر کردند دکترم... بهش گفتم تنگی نفست سابقه داشته؟!

گفت: نه!

حدود نیم ساعت باهاش بودم و دورش میچرخیدم تا سر از کارش در بیارم... واقعا حالش خوب نبود... دو سه بار هم تهوع کرد...

نشانه های خاصی داشت... تهوع... عرق سرد و گرم... مژه های به هم پیوسته و پراکنده و چندین حالت زنانه... فقط نشانگر یه چیز بود... اونم خبر از «حاملگی» زهره میداد!

آره... زهره حامله بود... من فهمیدم... هر چند اون سه چهار نفر اطرافش تلاش میکردن که من نفهمم و مدام منو میپیچوندند اما من فهمیدم و بعدش هم حدس من اثبات شد!

ماجرا از این قرار بوده که چندین نفر دختر و زن باردار در جمع کسانی فرستاده بودند که کف خیابون قرار بوده جلوی نظام وایسن و شعار بدن و مخالفت کنند! اونا از این طریق، تلاش کردند اون بارداری ها را گردن نیرو انتظامی و زندان و زندان بان ها بندازن! با اینکه حقیقت یه چیز دیگه بود... میخواستند «زهره» را به عنوان نماد شخصی که دختر شهید هست و مخالف نظام هست و نظام بهش رحم نکرده و در زندان باردار شده، مطرح کنند و فتنه ای جدید بر فتنه های برنامه ریزی شده شان اضافه کنند! که الحمدلله این توطئه خنثی شد.»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

ان شاءالله فرداشب، قسمت آخر کف خیابون را خدمتتون تقدیم میکنم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱:۱۵, ۱۹/بهمن/۹۶
شماره ارسال: #42
آواتار
#کف_خیابون 101

دو هفته بعد...

داشتم برای جلسه ستاد آماده میشدم... باید ارائه گزارش میدادم... گزارش پرونده ای که خیلی لایه های پنهان داشت و من فقط به صورت گذرا به بعضی از مسائلش در این چند صفحه ای که خوندید اشاره کرده بودم.

ساعت 10 صبح جلسه داشتم... معاون وزیر و نماینده سپاه و سازمان و اداره خودمون هم بودند و قرار بود 10 نفر از کسانی مثل من که پرونده های گوناگون را پیگیری کرده بودند گزارششون را ارائه بدهند...

هنوز سر سجاده نماز صبح بودم... روزی که بعد از نماز صبحش، هفت بار ذکر «لا حول و لا قوه الا بالله» میگم، برکات اون روز و دل و جیگرم با بقیه روزها فرق میکنه و اصلا یه چیز دیگه میشه... همینطور که ذکر میگفتم، یاد بچه ها و وقایع پرونده کف خیابون بودم:

? «لا حول و لا قوه الا بالله» از عنایت خدا به خانم گلم... مادر بچه هام... از صبرش... از نگاه مهربونش... از لحظه ای که داشت بغضشو میخورد که ممکنه وداع آخرمون باشه... از اینکه باید چند ماه جواب بچه های بی بابا را بده... از تیکه های خوشمزه ای که بارم میکنه و...

? «لا حول و لا قوه الا بالله» از هوش و ذکاوت شهید شاهرودی که سر سفره اون بود که به جای اینکه بخوام پرونده را هشت ماه طولش بدم، حداکثر سر سه ماه جمع شد... به عنایت خودشون جمع شد... بالاخره خون رزمنده مظلوم، محترمه و پیش خدا عزیزه...

? «لا حول و لا قوه الا بالله» از افشین... از دل یه نوجوون که بخاطر کثافت کاری های مادر جاسوسش به خطا افتاده بود... از لحظه ای که داشته از سر غیرتش، رگشو توی دسشویی مسجد بغل گاراژ اوس جلال میزده... از غرور جراحت برداشته یه پسری که فکر میکرد همه چیز از اون بعد از ظهر شروع شده... نمیدونست که تن و بدن خواهر و مامانش، آلت و بازیچه دست کوروش ها و رامین های وطن فروشی شده که مدت ها قبل از خواهرش، مامانش را برای پادویی آماده کرده بودند... از نخ تسبیح خونشون که پوکید و الان هم اون مثلا اون نخ تسبیح، به 15 سال حبس و شلاق و... محکوم شده و خواهرش هم داره آب خنک میخوره! ... الان هم اون افشین شده یاز غار ابوالفضل خودمون!

? «لا حول و لا قوه الا بالله» از اینکه خدا به این گلی و خوبی، چه بنده های بدی میتونه داشته باشه... صبر خدا خیلی زیاده که یکی مثل عفت و فائزه و ندا و زهره روی زمینش باشند اما تحمل کنه تا اون وطن فروش های جاسوس، به دست بهترین بچه های گمنام امت آخرالزمان (مثل همین عبداللهی خودمون) مجازات بشن... خدا پدر بچه ها را بیامرزه که کوروش را بدبختش کردن و در باشگاه و مزون لعنتیش بستن و رامین تاجزاده و اعوان و انصارش هم به خاک سیاه و ذلت و دادگاه سپردند...

? پرونده های زیادی دیدم و شنیدم... اما در همه اونا به یکی از پر رمز و رازترین آیه های قرآن لحظه به لحظه ایمانم بیشتر میشه که فرموده: «هُوَ الَّذي أَخْرَجَ الَّذينَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ في‏ قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْديهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنينَ فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ»

? اوست آن كه كسانى از اهل كتاب را كه كفر ورزيدند براى اولين بار از خانه‏هايشان بيرون راند، با آنكه شما گمان نداشتيد كه آنان (با داشتن آن همه قدرت، به آسانى) بيرون روند و خودشان گمان مى‏كردند كه قلعه‏ها و حصارهايشان آنان را از قهر خدا مانع خواهد شد، امّا قهر خدا از جايى كه گمان نمى‏كردند بر آنان وارد شد و در دل‏هايشان ترس و وحشت افكند (به گونه‏اى كه) خانه‏هاى خود را با دست خويش و با دست مؤمنان خراب مى‏كردند، پس اى صاحبان بصيرت عبرت بگيريد... سوره حشر... آیه دوم!

? «لا حول و لا قوه الا بالله» از اون دو تا طلبه ای که پاک پاک بودند... مثل آب جاری... زلال زلال... حتی شگفتی و ظرافت حیله های الناز هم نتونست، گلالودشون کنه... یه گوشه حرم و حوزه نشستن و به درس و بحثشون مشغولن... چقدر دیدنی هستن و ثواب فرار از گناهشون، میشه آبروی شیعه و حوزه و اسلام!

? «لا حول و لا قوه الا بالله» از مملکتی که بخواد بمونه... و امام زمان ارواحنا فداه نخواد تنها حکومت شیعه در عالم، سقوط کنه و خط مقاومت شیعه به هم بخوره! به قول یه بزرگی: «حتی اگه مثل یه دیوار کج شده باشه و خطر سقوطش باشه!» ... حتی اگه دشمن، به اسم اسلام و روحانیت و خانواده شهدا و مردم طبقه متوسط و ضعیف و اقتصاد و... دام پهن کنه!

? «لا حول و لا قوه الا بالله» از «کف خیابون» ... از موتوری که سر میخوره... از ابوالفضلی که دوره میشه... از چوب و آهنی که بالا و پایین میشه... آخ... 233... از زنی که کتک میخوره... از بغلش که سر داداشش را محکم گرفته... از میلگردی که به سرش میزنن...

نه... بذار اینجوری بگم: سلام

به خون های جاری کف خیابون... سلام به دنده های شکسته و پهلوی ورم کرده... سلام به بازوی خورد شده... سلام به سر و گردن متلاشی شده... سلام به بچه هایی که حتی قبرشون هم باید مخفی باشه... چه برسه به خبر شهادتشون... برای اهل محل و فامیلشون!??

حلالم کنید اگر اذیتتون کردم...

والعاقبه للمتقین!

یازهرا?

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا