کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ترس از مرگ
۱۰:۰۴, ۱۳/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #1

با سلام به همه دوستان گرامي

قبل از اينكه مطلبي رو شروع كنم از مديران بخش تقضا ميكنم در صورت تكراري بودن موضوع و بيربط بودن آن به اين بخش ، اول بنده را عفو بفرمايند بعد هر كاري صلاح ميدانند انجام دهند.

در دوران تحصيل قرار بود براي واحدي به نامه مقاله نويسي ، تحقيقي را به استادمون ارائه بديم. كه من موضوع ترس از مرگ را انتخاب كردم و با اينكه اكثر صفحات تحقيقم كپي پيست از اينترنت بود ولي نمره كامل را دريافت كردمAngelBlush

اما چيزي كه جالبه اينه كه تا اون موقع من واقعا ديد خاصي به مرگ نداشتم و حتي اصلا از مردن نميترسيدم و اين جمله كه مرگ حقه ملكه ذهنم بود و اون رو به عنوان جزئي جدا نشدني و حتمي در زندگيم پذيرفته بودم. حتي هميشه حديثي را كه در كتاب معارف اسلامي دبيرستان اونو ياد گرفته بودم با خودم زمزمه ميكردم كه اگر ميخواهيد به آرامش برسيد به مرگ زياد فكر كنيد.
به خودم ميگفتم اين دنيا اينقدر پر ازنيرنگ و رياست كه مردن واقعا نعمتيه كه به آدم آرامش ميده و ميفهمه كه يه روزي از اين همه مشكلات و ناملايمتي ها خلاص ميشه.
ولي وقتي بعضي از علل ترس از مرگ را از ديد مردم نگاه كردم حس كردم كه من اشتباه ميكردم.مرگ ترسناكتر از اوني بود كه من با ديد بچه گانه خودم دركش كرده بودم. ترس از ناشناخته بودنش، ترس از تنهايي بعد از مرگ، ترس از اعمال و گناهان و از چيزي كه بالاترين امتياز را به خودش اختصاص داده بود ترس از چگونه مردن بود !!! موضوعي كه هيچ وقت بهش فكر نميكردم.
حالا دوست دارم نظر شما عزيزان را در اين خصوص بدونم و هم اينكه اگر از مرگ ميترسيد علتش چيه؟ به نظر شما من اون موقع درست فكر ميكردم يا الان؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۰:۲۶, ۱۴/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #11
آواتار
چکار کنم از مرگ بترسم؟ خیلی از خدا اینو خواستم راهشو باید یاد بگیرم، نمیدونم دارم کلافه میشم از بس که باید یه کاری کنم بترسم اما نمیشه...
خواهشا راهنماییم کنید
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۰:۳۸, ۱۴/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #12
آواتار
(۱۴/مرداد/۹۰ ۰:۲۶)هدهد نوشته است:  چکار کنم از مرگ بترسم؟ خیلی از خدا اینو خواستم راهشو باید یاد بگیرم، نمیدونم دارم کلافه میشم از بس که باید یه کاری کنم بترسم اما نمیشه...
خواهشا راهنماییم کنید
الان شما از مرگ نمی ترسید یا می ترسید
نفهمیدم از بترسم منظورتون چیه؟
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱:۰۹, ۱۴/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #13
آواتار
از مرگ ترس داریم چون که شیفته ی دنیا شده ایم وبه
ان دل بسته ایم زندگی و علاقه به مادیات از موارد ترس از
مرگ هستش .

یادمه یکبار یه جایی خوندم :

پیوسته مرگ را در گوش خود بخوانید پیش از آنکه در گوش شما بخوانند!

امام علی (علیه السلام)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۳۸, ۱۴/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #14
آواتار
نمی ترسم...شاید چون خیلی جدیش نمیگیرم، نمیدونم چرا ولی نمی ترسم...میدونم بده بگید چیکار کنم؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۷:۱۰, ۱۴/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #15
آواتار
ترس از این که با این کارایی که میکنم چه بلایی قراره سرم بیاد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲:۴۴, ۱۵/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #16
آواتار
به عنوان كسي كه كه تا حالا دوبار مرگ رو جلوي چشمام ديدم ميگم.

مرگ آدم در كمتر از ثانيه اي فرا ميرسه.

بدون خبر و بدون هشدار

من خودم يك بار تصادف كردم و تا پاي مرگ رفتم حتي از اون تونل مخصوص هم رد شدمهمه چيز در كمتر از يك لحظه اتفاق افتاد.باور كنيد كه حتي از توضيحش هم عاجزم اينقدر توي شوك بودم كه باورم نمي شد اين اتفاق براي من افتاده باشه.

توي اون حالت به اين فكر ميكردم كه خدايا يه بار ديگه منو به زندگي برگردون تا جبران كنم.

مرگ غير قابل توصيفه اما واقعا خيلي نزديك تر از اون چيزيه كه انسان تصورش رو ميكنه.

اين جمله دكترم هيچ وقت يادم نميره كه بهم گفت كسي كه از زير عمل مغز جون سالم به در ببره حالا حالاها عزرائيل سراغش نمياد.


اما تقريبا 4 سال بعد از اين حرف دكتر يك بار ديگه و سر سفره شام يه تيكه استخون راه گلوم رو بست و دوباره دنيا رو جلوي چشمام تيره كرد.
بيچاره پدر و مادرم اون شب به خدا رسيدن.
همه چيز در كمتر از ثانيه اتفاق افتاد.


و حالا من مانده ام و كوله بار گناه و صداي پاي فرشته مرگ كه هر روز نزديك تر ميشه.
مرگ ،واژه ي غريبيه و به همون اندازه قريب
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۱۳, ۱۷/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #17

(۱۴/مرداد/۹۰ ۱۵:۳۸)هدهد نوشته است:  نمی ترسم...شاید چون خیلی جدیش نمیگیرم، نمیدونم چرا ولی نمی ترسم...میدونم بده بگید چیکار کنم؟

نترسیدن از مرگ خیلی خوبه دوست عزیز ولی به شرط اینکه باعث غفلت نشه.
گاهی ، بعضی از آدما خودشون رو آنقدر بیگناه فرض میکنن که از مردن نمیترسن یا بهتره بگیم که از لحاظ حساب و کتاب خیالشون راحته.
ولی بسیار تصور بی جاییه و نوعی غفلت در اعمال هست.
به نظر من بخشی از این ترس به ترس از خدا برمیگرده.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۲:۴۵, ۱۷/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #18
آواتار
به شدت میترسم..و میدونم همین جاست پیشم...اما...
یاد امتحانات مدرسه و دانشگاه میفتم
گاهی درس میخونیم و مطمئنیم امتحان عالی میدیم
گاهی برگه امتحان رو مینویسیم و سر جلسه مطمئنیم جوابا درسته
گاهی بعد از دادن برگه امتحان از جواب های نوشته شدمون مطمئنیم و انتظار نمره کامل داریم
اما ..............برگه امتحان تصحیح شد و بعد نگاه میکنیم ای داد بیداد...درس رو افتادیم......
امان از روزی که همین روزهاست..همین نزدیکی......
و امان از اطمینان به اعمالم....تازه اگر عمل نیک وپسندیده ای باشه..اگه!!!
گاهی گاهی فکر میکنیم به درس مسلطیم اما...اما سر جلسه ی امتحان هیچ چیزی یادمون نمیاد...ما میمونیم و برگه ی خالی...:s:s:s

.........
برای دل گرمی خودمون نگیم میریم اونجا فریاد میزنیم امام حسین ...فاطمه الزهرا و.....!!
باید اینو بدونیم زبونی که باهاش غیبت کردیم در اون دنیا باهات همراهی نمیکنه که معصومین رو صدا بزنی...اون زبون فقط به شکایت از خودت باز میشه!!
.................
من تا حالا یه نفر فوت شده هم ندیدم(خدا نکنه که ببینم)تا حالا تشییع جنازه کسی شرکت نکردم...پا به قبرستون واسه تشییع نزاشتم....(دلش رو ندارم)ترسی که من دارم خیلی بده....:s
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱:۲۵, ۱۸/مرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/مرداد/۹۰ ۱:۳۹ توسط janali.)
شماره ارسال: #19
آواتار
دو سال پیش درگیر هواهای نفسانیم بودم، غافل بودم، و هیچ موقع مرگ رو انتظار نداشتم، به خیال خودم آدم بدی نبودم، اما...

ماه رمضون که تموم شد زیاد نگذشته بود---که یه دفعه---بدون خبر قبلی---پریتونیت کردم

اصلاً انتظارشو نداشتم---درد وحشتناکی بود---دکترا میگفتن پریتونیت بدترین و سختترین و وحشتناکترین درداست.

افتاده بودم رو زمین بچه های خوابگامون، کِشون کِشون منو بردن---من داد میزدم و حیرون بودن---این درد چنان مهلک بود که از اعماق درونم بدون در نظر گرفتن غرورم، فریاد میزدم---عَربَدِه میزدم---خدارو فریاد میزدم---خدا رو التماس میکردم

نمیدونم چی شد که اینجوری شد---آخه خودم رو گناهکار نمیدونستم

درکِش واسم سخت بود---میگفتم خدایا چرا من، مگه چکار کردم!!!

مشکل، چکار کردن هام نبود، بلکه چکار نکردن هام بود. اینو همون موقع درک کردم

درد چنان غریب و مهلک بود که آرزوی مرگ کردن بهترین دعاها بود---از مردن نمیترسیدم---چرا باید میترسیدم---اما بشدت نگران بودم---در حالی که فریاد میزدم، با خودم خلوت کرده بودم---به گذشتم فکر میکردم---خودمو مرتکب گناه نمیدونستم---اما نگران بودم

به خودم گفتم الان که بمیرم چی دارم به خدا بگم---از چه چیزی میتونستم دفاع کنم---چون من چیزی همراه خودم نداشتم---توشه ام خالی خالی بود---همون لحظه یاد مزرعه ام افتادم---همون مزرعه ای که ائمه مون گفته بودن روش کار کنید---اما مزرعه من حتی شخم هم نخورده بود

از مرگ نمیترسیدم---اما خجالت میکشیدم با خدا روبرو بشم---آخه به خدا چی میتونستم بگم

به خودم میگفتم الان که بمیرم خدا بخواد منو حساب کتاب کنه، بگم چی دارم؟---بگم چی برداشت کردم---هیچی نداشتم---چون هیچ نکاشته بودم---و همونطور که فریاد میزدم افسوس میخوردم

از مرگ نمیترسیدم---اما نگران بودم

اونجا بود که به معنای خسران پی بردم

اما ...

درحالی که دیگه تقریباً خودمو مرده فرض میکردم، خدا به من نوید فرصت داد...
فرصت دوباره برای زندگی
فرصت دوباره برای جبران---نه برای کردن هام، بلکه برای نکردن هام
و اینطور بود که زندگی من وارد فاز جدیدی شد

و اگر الان چیزی دارم به لطف خداست
و هرآنچه که ندارم مدیون بی لیاقتی خودم میدونم

کاش که این نگرانی رو فراموش نکنم
خدایا مارا به راه راست هدایت کن
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا