کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 22 رای - 4.64 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
چی میشد اگه خدا . . .
۴:۳۷, ۳/آبان/۹۰
شماره ارسال: #1
آواتار

[تصویر: IranPixFa_Ir_2268-10.jpg]

الو ... الو... سلام .کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟
پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲:۱۷, ۵/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/شهریور/۹۱ ۲:۱۹ توسط سدرة المنتهی.)
شماره ارسال: #21
آواتار
نامه ای خدا:

در عشق اگر عذاب دنیا بکشی
با اشک دو دیده طرح دریا بکشی
تا خلوت من هزار فرصت باقیست
تنها نشدی که درد تنها بکشی





من خدا هستم ..امروز میخواهم تمام مشکلات تو را حل کنم ...اگر در زندگی در شرایطی قرار گرفتی که هیچ کاری از دستت بر نمی
امد..تلاش کن که این شرایط را از بین ببری و با مهربانی مشکلات
را درون جعبه ای قرار بده و انتظار بکش تا ببینی من هستم...!من
مشکلات تو را حل خواهم کرد اما نه در ان زمانی که تو می خواهی
بلکه در زمانی که خودم صلاح میدانم...پس از اینکه مشکلاتت را
درون این جعبه قرار دادی دیگر نگران چیزی نباش ..در عوض خودت
را مشغول کارهای لذت بخش و شادی اور زندگی کن....


آیا در زندگی فقط به درد هایت فکر می کنی ؟!

اگر در ترافیک گیر کردی نا امید نشو در دنیای که تو زندگی میکنی
انسانهایی وجود دارند که رانندگی برایشان یک رویای دست
نیافتنی است ....

ایا امروز در محل کار روز خسته کنند ه ای داشتی
؟به شخصی فکر کن که سالهاست از محل کارش اخراج شده
است!....

ایا از اینکه در رابطه ی عشقی موفق نبودی ناراحتی؟به
افرادی فکر کن که هیچگاه نتوانسته اند لذت عشق ورزیدن را درک
کنند و هیچ کسی عاشقشان نبوده است....

حسرت میخوری که چرا
از تعطیلات خوب استفاده نکردی؟به زنی فکر کن که در اتاق زیر پله
نشسته است و هفت روزه هفته دوازده ساعت در روز کار میکند تا
فقط غذای فرزندان خود را تامین کند.....

دردی را درون پا و کمرت
احساس میکنی؟به شخصی فکر کن که فلج است و ارزومند
فرصتی است تا بتواند چند قدم راه برود ....

خود را در ایینه نگاه
کردی و یک موی سفید پیدا کردی و ناراحتی؟به بیمار سرطانی که
تحت شیمی درمانی است فکر کن او ارزو دارد مویی نداشته باشد
اما سلامت باشد!....


خود را گیج و سر در گم یافته ای ؟به این می
اندیشی که زندگی اصلا برای چیست؟هدف من چیست؟شکر گذار
باش!کسانی هستند که انقدر عمر کوتاهی دارند که حتی فرصت
فکر کردن به این سوالات را هرگز پیدا نمیکنند....

خود را قربانی بد
اخلاقی و بد خلقی و بی توجهی دیگران یافته ای؟به یاد داشته
باش که همیشه اوضاع میتواند ازین بدتر باشد ....خوشحال باش که
تو مثل انها نیستی......

از درد ها گذر کن ، چیزهای والاتری از درد وجود دارند...



خود را باور کن ! گاه سخت ترین کار آن است که بتوانی خود را باور کنی ..تنها ترس های توست که به بندت میکشند....اگر تو خالق ان ترس هایی پس خود نیز میتوانی از خود برانیشان و فراموششان کنی...پس تسلیم نشو هرگز و هرگز! روحی درون تو گذاشته ام که به لمس ستارگان تواناست.....بر خود سخت نگیر تا ببینی که سختی ها چطور اسان میشوند...!

میخواهم بدانی با تمام وجود با تو هستم حتی اگر فراموشم کنی.......



Heart در پناه خدای مهربان Heart
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۲۱, ۶/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/شهریور/۹۱ ۱۵:۳۲ توسط حوریه سادات.)
شماره ارسال: #22
آواتار
خدا را ديده اي آيا؟!
و هنگامي كه ميفهمي دگر تنهاي تنهايي..
رفيقي همدمي ياري كنارت نيست..
و مي ترسي كه رازي با كسي گويي..
يكي بي آنكه حتي لب تو بگشايي، به آغوشي..
تو را گرم محبت مي كند با عشق..
گمانم ديده اي او را...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۱:۲۲, ۶/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۷/شهریور/۹۱ ۰:۳۲ توسط حوریه سادات.)
شماره ارسال: #23
آواتار
پيش از اينها فكر ميكردم خدا

خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او

هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش

سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

*****

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت....

*****

تازه فهميدم خدايم اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر

از رگ گردن به من نزديك تر….
قیصر امین پور
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۱:۳۰, ۶/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #24
آواتار

به نام خدايي كه هستي را با مرگ ، دوستي را بي رنگ ، زندگي را با رنگ ،‌عشق را رنگارنگ

رنگين كمان را هفت رنگ ، شاپرك را صد رنگ آفریده برای مان


بارها نوشتم و گفتم که آدم با داشتن این همه دوست و فامیل و خونواده بازم تنهاست

من بارها به این حد و مرز رسیدم که آخر این تنهائیها خداست

خدا همیشه با ماست ولی از ما خواسته هیچ وقت برایش شریکی قرار ندیم هر گاه گرفتار شدیم

باید بدونیم این ندای خداوند است: یا جایی از کارت لنگ می زند

به خودت و عالم و آدم بدو بیراه نگو!

ما آسایش و شادی را در زرق و برق دنیا گم کردیم نمیدونم نوشته ها را اگر می خوانی

چرا به حافظه نمی سپاری!

به نظر خودم من می گم ما خدا را پشت ویترین مغازه ها پشت ساختمانهای سر به فلک کشیده پشت

رؤیاهای واهی در شلوغی خیابانها در مجالس وو بریز و بپاشها در رنگ و لعابی که به خود و زندگی می دهیم

در مدلهای لباس و پرده و دکوراسیون خانه در زندگی های شلوغ پر از ساز و آواز گم می کنیم وای چه قدر صدا

زیاد است و صدای خدا به من نمی رسد آیا شده در ساعاتی که صدای روح بخش اذان بلند میشه در این

شلوغیها بشنوی که خدا تو را صدا می زنه! اگر در این شلوغی همه به این دل تو و اشک تو با دیده تمسخر

نگاه کنند این خداست که عاشقانه می گه گریه کن عزیزم من و صدا کن ...!

من دوست دارم صدات و بشنوم هر کجای این دنیا باشی!

حتی الان که من برای دل تو و دل خودم که دارم مینویسم ان برامون گریه میکنه ! بیا قدر خودمون رو بدونیم .

بدونیم که تنها خدا لایق عشق بازیهای ماست .

ببخش خدای من . که من از تمان کسای که در بهانه حضور دارند گنه کار ترینم ..و نیازمند ترین

خدایا دست خودت رو بده به من کارش دارم میخوام بهت قول بدم که اگه لیاقت عشق با تو بودن رو دارم

که می دونم ندارم روزی که واد بهانه میشم رو با تو آغاز کنم با جمله ای زیبا از تو...یا حتی فقط یک سلام



و چقدر زیباست که بهانه رو با علیکمـــــو ســــلام تو آغاز کنیم !!





خدایا پس همه عاشششقتتتیییییم
Heart
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱:۱۴, ۷/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۷/شهریور/۹۱ ۱:۲۳ توسط حوریه سادات.)
شماره ارسال: #25
آواتار
يك..جلوش تا بينهايت صفر ها!
يكى بود،
يكى نبود،
غير از خدا،
هيچ چى نبود.
هيچ كى نبود.
خدا تنها بود.
خدا مهربان بود.
خدا بينا بود،
خدا دوستدار زيبائى بود،
خدا دوستدار نيكى بود،
خدا دوستدار شايستگى بود،
خدا از سكوت بدش مى آمد،
خدا از سكون بدش مى آمد،
خدا از پوچى بدش مى آمد،
خدا از نيستى بدش مى آمد ...
خدا "آفريننده" بود،
مگر مى شه "نيافريند"؟
ناگهان ابرها را آفريد،
و در فضاى نيستى رها كرد.
ابرهائى از "ذره "ها،
هر ذره:
منظومه اى كوچك، نامش، اتم،
آفتابى در ميان،
و پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، پروانه وار، در گردش،
(كعبه اى، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
ابرها به حركت آمدند،
نيرومند، فروزان، پرچوش و خروش،
مثل دود،
مثل گرداب،
مثل آتش گردان،
اتمى بزرگ، نامش: منظومه،
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، پروانه وار، در گردش،
(كعبه اى، برگردش، پرستندگان، در طواف !
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
زندگى پديد آمد،
گياه ها:
از خزه هاى كوچك تا درختهاى بزرگ،
و حيوان ها:
از ميكروب ها، تا ماموت ها،
و در آخر، انسان:
بدها و خوب ها،
بدها، بدتر از همه بدها،
خوب ها ، خوب تر از همه خوب ها:
بدها مثل شيطان،
خوب ها، مثل خدا.
زندگى، يك "ذره جاندار" ، يك "تخم"،
تخم يك گياه:
در خاك سبز مى شود، سر مى زند، نمو مى كند،
نهال مى شود، جوان مى شود، شا° و برگ مى افشاند،
گل وميوه مى دهد، پير مى شود، خشك مى شود، مى ميرد،
خاك مى شود،
از او باز تخم مى ماند ، مثل روز اول.
تخم يك حيوان:
جنين، نوزاد، كودك، نوجوان، جوان، كامل، پير، مرگ، خاك.
از او باز تخم مى ماند، مثل روز اول.
زندگى هم دور مى زند:
تخم يك گياه، تخم يك حيوان،
از صبح تولد تا شب مرگ، تمام عمر، در جنب و جوش،
در تلاش، در حركت،
هر لحظه در جائى،
هر جا، در حالى،
هميشه و همه جا، در جستجوى لذت ، در پيرامون احتياج،
از تولد تا مرگ زندگى هم دور مى زند:
آفتابى در ميان
- احتياج -
در پيرامونش، زنده اى، زنده هائى، پروانه وار، در گردش،
از نيستى، تا نيستى
(كعبه اى، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
يكى بود، يكى نبود،
غير از خدا،
هيچ چى نبود ، هيچ كى نبود.
جهان آفريده شد:
ذره ها، منظومه ها، زنده ها ...
زمين ها و آسمان ها، ستاره ها و آفتاب ها، مشرق ها و مغرب ها،
گياهها و حيوانها، ديدنى ها ونديدنى ها،
هر كدام در حركت، در تلاش، با نظمى ثابت، در تغييرى دائم،
زندگى سر زده از مرگ، مرگ زاده زندگى، روز سر زده
از شب، شب زاده روز.
همه چيز در حركت، همه چيز دور زن:
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، در گردش،
از هيچ، تا هيچ
(كعبه اى در ميان، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه)
يكى نبود،
غير از خدا،
هيچ چى نبود،
هيچ كى نبود،
آفرينش پايان يافت و جهان بر پا شد ...
و زمين ها و آسمان ها، ستاره ها و آفتاب ها،
مشرق ها و مغرب ها، جاندارها و بيجان ها،
گياه ها و حيوان ها، ذره ها، و منظومه ها ...
همه با نظمى ثابت، در تغييرى دائم ، همه در حركت،
حركت هميشگى، هميشه در جستجو، در جستجوى
چيزى، دور زنان، به دور چيزى:
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، در گردش،
از نابودى، تا نابودى
( كعبه اى در ميان، بر گردش، پرستندگان، در طواف!
- از سنگ سياه تا سنگ سياه )
راستى! چرا تمام چيزهاى جهان شكل كره است؟
زمين، ستاره، خورشيد،
الكترون و پروتون،
هر مولكول، هر اتم،
هر ذره اى:
خشت بناى اين جهان
منظومه اى:
شهرى، دهى، از كشور بى سر و پايان جهان
چرا تمام حركت هاى جهان دايره اى است؟
زمين، ستاره، خورشيد،
هر مولكول، هر اتم،
هر ذره اى:
خشت بناى اين جهان
منظومه اى:
شهرى، دهى، از كشور بى سر و پايان جهان
هر زنده اى:
چه يك گياه، چه جانور
دور مى زند، دايره وار،
تمام چيزهاى جهان مى گردند، دايره وار:
آب، خاك،
شب، روز،
صبح، غروب،
هر ثانيه، هر دقيقه، هر ساعت،
هر هفته، هر ماه، هر فصل:
بهار، تابستان،
پائيز، زمستان،
هرسال!
يكى بود،
يكى نبود، غير از خدا هيچ چى نبود.
هيچ كى نبود،
زمين ها بود،
آسمان ها بود،
ستاره ها، خورشيدها،
مشرق ها، مغرب ها،
فضاى جهان بى آغاز، بى پايان،
و در اين گوشه،
آفتابى در ميان،
پيرامونش، ستاره اى، ستاره هائى، پروانه وار،
در گردش، و مجموعاً: يك "منظومه"
و در آن گوشه، يك منظومه ديگر،
و در گوشه ديگر، يكى ديگر،
و يكى ديگر
هفت تا، هفتاد تا، هفتصد تا، هفت هزار تا،
هفتصد هزارتا، هفت ميليون، هفتاد ميليون،
هفتصد ميليون، هفتصد هزار ميليون، هفت
ميليارد، هفتاد ميليارد، هفتصد ميليارد، هفت
هزار ميليارد، كسى چه ميداند چند ميليارد،
ميليارد، ميليارد ...!
چشمات را هم بذار و تو خيالت،
يك عدد "يك" روى كاغذ بنويس،
هر چقدر مى تونى ، جلوى يك، صفر بذار،
صفحه ات كه تمام شد، صفحه ديگر بگير،
كاغذت كه تمام شد، كاغذ ديگر بخر،
دواتت كه ته كشيد، دوات ديگر بيار،
جوهرت كه ته كشيد، جوهر ديگر بخر،
وقتى دستت خسته شد، از دوستت خواهش كن
كه او صفر بذاره،
دست او كه خسته شد، تو باز ادامه بده،
تو كه غذا مى خورى، او صفرها رو بذاره،
وقتى تو صفر می گذارى، او غذاشو بخوره،
شب كه ميشه، به نوبت بخوابين،
تو صفر بذار، او بخوابه،
وقتى كه بيدار شد، تو بخواب، او صفر بذاره
پير كه شدين، به بچه هاتون بگين، كارتونو دنبال كنن
شب و روز، بنشينند و صفر بگذارند،
تا آخر عمرشان،
همين جور دست به دست، پشت به پشت،
تا آخر روزگار
آخرهاى عمرتان،
وقتى ديگه پير شدين،
پير زمينگير شدين،
يك لخظه دست از كار بكشين:
صفرا تونه روى كاغذ بشمارين،
خودتونه توى آئينه ببينين،
روز اول فقط دو تا بچه بودين،
فقط بلد بودين كه صفر بذارين،
حالا دو تا پير زمينگير شدين،
فقط مى تونين صفر بشمارين،
چى شد؟
هيچى!
باز بچه شدين،
مثل روز اول شدين،
اون روزها، بزرگترها دلشون براتون مى سوخت،
نازتون مى كردن، پرستاريتون مى كردن، گاهى هم
مسخره تون مى كردن، و حالا كوچكترها،
چون حالا بچه تر شدين،
حالا بچه پيرين،
بچه ريش و پشم دارين،
هفتاد سال، هشتاد سال، نود سال و صد سال راه رفته ايد،
صد سال كار كرده ايد،
از سال ها و سال ها و سالهاى عمر گذر كرده ايد،
آخر كار رسيده ايد به اول!
باز بچه شده ايد:
روى سفيدتون، سياه
موى سياهتون، سفيد
قد سروتون، كمون
الف قامتتون، دور يك نقطه، يك پيچ
دور زده دايره وار و شده "نون".
سرتون خم شده روى پاهاتون،
گوشه اى نشسته گوله شده، زانو به بغل
سر يه زانو، مثل چى؟
مثل جنين!
مثل روز اول!
خاك بودين، خوراك شدين،
لقمه اى در دهان بابا،
لقمه اى در دهان مامان،
ذره اى تو دل مامان،
ذره اى تو پشت بابا ...
مامان و بابا با هم عروسى كردن،
آن ذره و اين ذره با هم يكى شدن،
آن " يكى"، "تو" شدى،
تو دل مامان
مثل يك تخم مرغ، تو دل مرغ،
با گرمى تن مامان، با خون بدن مامان ، تو زنده شدى،
تو بزرگ شدى، مثل يك تخم مرغ، زير پرهاى مرغ،
نه ماه گذشت، نه روز گذشت، نه ساعت گذشت،
مامان دردش گرفت،
"تخم مرغ را شكستى"
"يك هو، بيرون جستى"!
افتادى تو گهواره،
جشمات نمى ديد،
گوشات نمى شنيد،
پاهات نمى رفت،
دستات نمى گرفت،
مغزت كار نمى كرد،
هيچ چى نمى فهميدى،
هيچ كس را نمى شناختى،
تو گهواه افتاده بودى
فقط سه كار بلد بودى:
1- شير مكيدن، 2- زيرت شاشيدن، 3- گريه كردن!
صد سال گذشته،
چشمات نمى بينه، گوشات نمى شنوه، پاهات نميره،
دستات نمى گيره، مغرت ديگ كار نمی کنه.
هيچ چى را باز نمى فهمى ، هيچ كس را باز نمى شناسى،
تو بسترت افتاده اى،
فقط سه كار بلدى:
1-...، 2-...، 3-...!
بعد مى ميرى،
ميگذارنت تو دل زمين،
باز خاك مى شى،
از تو هيچى نمى مونه،
"تو" مى مونى،
آدميزاد دور مى زنه،
مثل زمين، مثل زمان، مثل بهار، مثل همه چيز:
آب، گل، درخت، زمين، ستاره، خورشيد، منظومه ها،
كهكشانها، همه جهان!
هيچ بودى، خاك بودى، دور زدى، هيچ شدى، خاك شدى.
از تو چيزى كه مى مونه:
كارى كه كردى مى مونه،
هر كارى كردى مى مونه،
... كارى اگر كردى، مى مونى،
حالا بشين، بچه ء پير،
شماره ء ستاره ها، منظومه ها به چند رسيد؟
"يك"، جلوش يك ميليون صفر؟
صد ميليون صفر؟ يك ميليارد؟ صد ميليارد...؟
نمى توانى بشمارى،
"يك"، جلوش صد متر صفر؟ يك كيلومتر؟ صد كيلومتر؟ صد فرسنگ؟
هر چى كه هست، ضربش كن در هر چه كه هست،
هر چه كه شد، باز ضرب كن در هر چه كه شد،
هى ضرب كن، هى ضرب كن، هى ضرب كن،
صفحه اگر تمام شد، صفحه ء ديگرى بگير،
كاغذ اگر تمام شد، كاغذ ديگرى بخر،
جوهر اگر تمام شد...
دستت اگر خسته شد...
خواب ... خوراك ... دوست، ادامه ... بچه ها ...،
شمارهء ستاره ها، منظومه ها، تمام چيزهاى جهان،
به چند رسيد؟
"يك"
جلو يك، صفر ها
هزار تا صفر؟
يك ميليون؟ يك ميليارد؟
صد كيلومتر؟ صد فرسنگ؟
از جلو "يك"، صف صفر، تا به كجا؟
آن سر شهر؟ آن سر كوه؟ تا دريا؟ تا صحرا؟ تا به افق؟
تا ... آن سر دنيا؟
ته دنيا؟
نه، نه، تا هميشه، تا همه جا،
تا هر جا كه جا باشه،
تا آن جائيكه تو بتونى بشمارى،
يا بتونى جلو "يك" صفر بذارى.
شمارهء جماد ها، نباتها،
پرنده ها، خزنده ها، چرنده ها، درنده ها،
آدم ها، فرشته ها،
زمين ها، آسمانها،
ستاره ها، خورشيد ها، ذره ها، منظومه ها،
ديده ها، نديده ها،
پست و بالا،
زشت و زيبا،
خوب و بد ها،
هر چه كه هست،
هر چه كه تو اين دنياست،
هر چى كه دنيا اسمشه،
همه جهان، همهء وجود، همه ش همينه!
معنى عالم همينه:
شمارهء تمام چيزهاى جهان،
چه آشكار و چه نهان،
چه در زمين، چه آسمان،
جمادها، نبات ها،
جانوران، آدميان،
ستاره ها، خورشيد ها، منظومه ها،
شمارهء تمام هستى همينه:
"يك"
جلوش،
تا بى نهايت -
صفر ها.
ببين:
فقط "يك" عدده،
ببين:
فقط "يك عدد"ه، به غير "يك"، هر چه كه هست،
چه ده، چه صد، هزار، هزار، چه ميليون، چه ميليارد،
چه بيشمار-
شماره نيست، هيچ نيست،
هستند، اما نيستند،
نيستند، اما هستند،
"صفر"ند! يعنى "خالى" اند،
"هيچ" اند،
"پوچ" اند،
بى"معنى"اند، يك "عدد" خشك و خالى هم نيستند،
"نيستند"!
زيرا، فقط "يك" عدده،
چونكه، فقط "يكعدد"ه،
اما همين "صفر"، جلو "يك" نشست ... !!؟؟
وقتى صفر ها، جلو "يك" مى نشينند،
"يك" را صد ها و ميليون ها و بيليون ها مى كنند،
اما صد ها و ميليون ها و بيليون ها،
فقط "يك"اند.
صد ها "يك"، ميليونها "يك"، بيليونها "يك" ...
زيرا،
فقط "يك" عدده،
دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه،
يعنى:
دو تا يك، سه تا يك، چهار تا يك، پنج تا يك، شش تا يك،
هفت تا يك، هشت تا يك، نه تا يك،
ده، يازده، دوازده، سيزده، چهارده، پانزده، شانزده،
هفده، هجده، نوزده، بيست،
سى و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود و صد ...
دويست و سيصد و چهارصد و پانصد و ششصد و هفتصد و
هشتصد و نه صد و هزار، ميليون و بيليون و تريليون ... و همه
فقط
"يك" است و بقيه صفر!
توى حساب:
فقط "يك" عدده،
تو اين عالم:
فقط "يكعدد"ه،
بقيه هر چه كه هست
صفر است،
همه صفرند،
هيچ اند،
پوچ اند،
خالى اند،
"صفر": يك دايرهء تو خالى،
دور مى زند،
و آخرش می رسد به اولش و ...
هيچ!
همين!
فقط ،
يك است و جلوش -تا بى نهايت- صفر ها،
صفر: خالى، پوچ، هيچ!
وقتى بخواد "خود"ش باشه،
تنها باشه،
وقتى بخواد فقط با صفر ها باشه.
اما وقتى جلو "يك" بشينه ... !؟
وقتى بخواد فقط براى "يك" باشه،
از پوچى و از تنهائى در بياد،
همنشين يك بشه!؟
تو بچه جان!
بچهء نه ساله، ده ساله!
كه هيچ بودى، خاك بودى، خوراك شدى،
هشتاد سال ديگر، نود سال ديگر، يك بچهء پير ميشى،
هيچ ميشى، خاك ميشى،
دور مى زنى،
دايره اى،
بى جهت، بى معنى، تو خالى:
باز از آخر، ميرسى، به اول،
مثل صفر،
وقتى براى خودت زندگى كنى،
وقتى بخواى فقط براى "خودت" باشى،
تنها باشى،
وقتى بخواى فقط با صفرها باشى،
عمر تو، مثل يك خط منحنى، روى خودت دور ميزنه،
مثل صفر،
باز از آخر، می رسى، به اول!
مى مونى، مى گندى،
مثل مرداب، مثل حوض،
بسته می شى، مثل دايره،
مثل "صفر"!
اما اگر جلو "يك" بشينى ...؟
اگر بخواى فقط براى "يك" باشى،
از پوچى و از تنهائى در بياى،
همنشين "يك" بشى ... !؟ بايد براى ديگران زندگى كنى
عمر تو، مثل يك خط افقى پيش می ره،
مثل راه،
مثل رود،
وقتى بخواهى از "خودت"، دور بشى،
از آخر، به آبادى می رسى، مثل راه
از آخر، می ريزى، به دريا، مثل رود
اما اگر جلو "يك" بنشينى،
اگر بخواى فقط براى "يك باشى،
از پوچى و از تنهائى در بياى،
همنشين "يك" بشى،
بايد براى ديگران بميرى،
عمر تو، مثل يك خط عمودى، بالا می ره،
مثل موج،
مثل طوفان،
مثل يك قلهء بلند مغرور،
تو تپه ها،
مثل درخت سرو آزاد،
تو خزه ها،
كه به روى خورشيد می رويه،
به آسمان قد مى كشه -
مثل يك انسان بزرگ، يك "شهيد"،
يك امام،
تو گرگ ها، تو روباه ها، تو موش ها، تو ميش ها،
كه "پا ميشه"، كه "می ايسته"،
بپا خيزى، بايستى،
تو صفر ها،
مثل "يك"!
بله،
فقط "يك" عدده،
زيرا:
فقط "يكعدد"ه،
شمارهء ستاره ها و ماه ها، ذره ها، منظومه ها،
زمين ها، آسمانها،
جماد ها، نباتها،
جانوران، آدميان،
ديده ها، نديده ها،
پست و بالا،
زشت و زيبا،
خوب و بد ها،
هر چى كه هست
هر چى كه توى اين دنياست
هر چى كه دنيا توش است
شماره ء تمام چيزهاى عالم،
"يك"،
جلوش تا
- بى نهايت -
صفر ها!
"يك"ى هست،
"يك"ى نيست،
غير از "خدا"،
هيچ كس نيست،
غير از "خدا"،
هيچ چيز نيست.

دكتر علي شريعتي
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱:۳۴, ۷/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #26
آواتار
واییییییییییی خیلی ممنونتم حوریه جان !! ببخش دیگه اعتباراتم خشک شده ! جای تشکر بسیار داره ، خیلی ممنونم ازتون.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۲۵, ۱۱/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/شهریور/۹۱ ۱۶:۲۷ توسط حوریه سادات.)
شماره ارسال: #27
آواتار
خدايا
من در كلبه فقيرانه خود چيزي را دارم
كه تو در عرش كبريايي خود نداري
من چون تويي دارم
و تو چون خودت نداري
امام زين العابدين(علیه السلام)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۴۱, ۱۱/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #28
آواتار
ببخشید میشه منبع این کلام رو بگید.
چون خیلی جاها این رو دیدم که رو دیوارو شیشه مغازه ها زده ولی بعضیا از افراد غربی نقل کردند.
ممنون میشم مدرکی در ارتباط با این کلام قرار بدید.

(۱۱/شهریور/۹۱ ۱۶:۲۵)hoorie نوشته است:  
خدايا
من در كلبه فقيرانه خود چيزي را دارم
كه تو در عرش كبريايي خود نداري
من چون تويي دارم
و تو چون خودت نداري
امام زين العابدين(علیه السلام)

امضای mahdy30na
بسم الله الرحمن الرحیم
ادع إلى سبيل ربك بالحكمة والموعظة الحسنة وجادلهم بالتي هي أحسن إن ربك هو أعلم بمن ضل عن سبيله وهو أعلم بالمهتدين

با حکمت و اندرز نيکو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشى که نيکوتر است، استدلال و مناظره کن! پروردگارت، از هر کسى بهتر می‏داند چه کسى از راه او گمراه شده است؛ و او به هدايت‏يافتگان داناتر است

Invite to the way of your Lord with wisdom and good instruction, and argue with them in a way that is best. Indeed, your Lord is most knowing of who has strayed from His way, and He is most knowing of who is [rightly] guided.
نحل 125
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۰:۰۲, ۱۲/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #29
آواتار
(۱۱/شهریور/۹۱ ۱۶:۴۱)mahdy30na نوشته است:  ببخشید میشه منبع این کلام رو بگید.
چون خیلی جاها این رو دیدم که رو دیوارو شیشه مغازه ها زده ولی بعضیا از افراد غربی نقل کردند.
ممنون میشم مدرکی در ارتباط با این کلام قرار بدید.



راستش منبعشو نميدونم،چند جا خوندم،يه پوسترم تو اتاقم هست كه پايينش نوشته امام زين العابدين.چند سال پيش هم اولين بار از روحاني مدرسمون شنيدم.در هر صورت از هر كسي هست به نظرم قشنگه و چون دوست داشتم اينجا هم قرار دادم تا دوستان استفاده كنن.منظورتونو از اينكه بعضيا از افراد غربي نقل كردند نفهميدم.مگه اشكال اين كلام چيه؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۰:۲۲, ۱۲/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #30
آواتار
سلام
دوست گرامی ممنون از پاسختون.
نه منظورم این هستش گوینده رو از مشاهیر غربی قید کردن مثلا ... . چون یادم نیست الان اسم نمیبرم.
کلام اگه از غیر معصوم نباشه کلام خوبی هست اما این رو باید توجه کرد که ذات ربوبی نیازی به هیچ نداره و این کمی جای تامل داره که (اگه امام فرمودند )منظورشون چی بود و اگر دیگران گفتن چرا خودشونو با خدا مقایسه کردن.
امید وارم از کنجکاوی من دلخور نشده باشید.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا