بسته به هر نوع آدم تجربه ها متفاوت است. یکسری ها با اصول روانشاسانه رام می شوند. بعضی ها تحت تاثیر رفتارهای خاص و یا موعظه تغییر رفتار پیدا می کنند. به هر حال به خود انسان و ساختار وجودی اش بستگی دارد که چگونه بتواند از شر اعتیاد به گیم خلاص شود. اگر انسان هنوز عقلش تعطیل نشده باشد و کمی وجدانش بیدار و آگاه باشد، احتمال
برق گرفتگی برایش وجود دارد. یک موقع هم انسان کمی دلش بوی خاصی می دهد. یکهو خدا آنچنان او را از گیم یا هر
بت دیگرش، جدایش می کند که خودش هم باورش نمی شود. این مطلب را در جایی دیگری برای خلاص شدن از شر گیم نوشته بودم. البته چون آنجا کمی محیطش فرق داشت کلی تر حرف زدم. اما شما کلمه بت را با گیم جایگزین کنید و مطلب را بخوانید. گرچه اگر بت را واقعا یک بت (بت = جام برتر فوتبال، جنس مخالف، شغل و پول، ماشین اسپرت و...) بدانیم هم باز جواب می دهد. البته این نوشته بیشتر شامل حال بچه مثبت هایی که هنوز گرفتار گیم هستند می شود. برای آدم های 3 محور تعطیل را نمی دانم که چه کنیم
برق گرفتگی:
سلام
1) ابتدا داری زندگی خودت را می کنی. با چارچوبها و ویژگی های خودش.
2) در این بین یک چیزی داری که برایت جذاب است. اگر خسته و کوفته باشی حتی ، اگر مطلبی در رابطه با آن بشنوی یا ببینی گل از گلت می شکفت. در قبال آن همیشه حریص و با ولع هستی. یک "بت" داری که از "بت" بودنش بی اطلاع هستی. (وجدان ناآگاه ولو بیدار)
3) اگر نگویم "همه" باید بگویم "اکثر" مردم، یک زمانی، یک جایی دچار نوعی برق گرفتگی هرچند سطحی و زودگذر! می شوند. بتشان که هیچ کل زندگی و معنایش لنگ در هوا می شود. علتش مهم نیست. برای هرکس یک چیز است: ماه رمضان است یا روز عرفه، یا عزیزت را به خاک می سپاری، یا می نشینی خیلی فکر و خیال می کنی و فلسفه می بافی، یا کتابی فیلمی چیزی می بینی کف می کنی، یا اتفاق شگرفی برایت می افتد ، یا خوابی می بینی، یا استادی پیری مرشدی چیزی به تورت می خورد(شاید هم تو به تورش می خوری؟!). یا افق های آمالی و آرزوییت، سقف های رویایی که برای خود تصور کرده بودی را فتح می کنی. ( ساده اش این می شود که هر کاری می خواستی بکنی می کنی و می بینی نه خیر! خبری نشد؟! این همه فکر می کردی که فلان چیز چه خفن است اگر کسبش یا تجربه اش می کردی وقتی به آن رسیدی : همچین چیز خاصی هم نبود. «گویی بت هایت، عروسانی هستند که فقط تا دم حجله ارزش و قرب دارند. و به محض اینکه نقاب از سر باز کنند چیزی برای عرضه ندارند و شاید تهوع آور؟! » به قول یکی از رفقا تنها چیزی که ازش حال می بره آدم ، مقدمه چینی و تلاش برای رسیدن به اون چیزیه که همیشه آرزوی رسیدن به اون رو داشتی! ) و خلاصه برقی انسان را می گیرد که چه شد و چه گذشت و چه کردیم؟! انگشت به دهان حیرت می گیرد که حکایت انسان در این زندگی عجب حکایت غریبی است. زندگی را گنگ و شاید پوچ؟! می انگارد.
4) عده زیادی از مردم بعد از این وقفه یا به قول خودمان اینترآپت، زندگی را از سر می گیرند... تباه کردن خویشتن را در پای بتشان و یا شاید هم بت جدید؟! ادامه می یابد.
5) عده ای هم جماعت جوگیر فریادها سرمی گیرند که باید چه ها بکنیم و ... و شروع می کنند به انواع مختلفی از حرکات! اما قانون را که یادتان هست؟ برق گرفتگی گذری است! (حالا چه منفی اش مثل مرحله 4 و چه مثبت اش مثل همین!). این می شود که بعد از مدتی آدم شل می کند و وا می دهد! علت برق گرفتگی چون "زایل" یا "عادی" می شود. چون آن شوق و محرک دیگر مثل سابق نیست، حرکاتش مثل جسدی بی روح است. کارش را می کند ولی نمی داند چرا؟!
6) یک قانون دیگر هم بود: بت ها کمی شیرین و چسبنده هستند! خوب یک چیز خوشگل موشگلی داشتند (حداقل از نظر ما) که بت شدند دیگر. مگرنه بقال کچل سر کوچه مان هم بت می شد دیگر! خوب کمی چشمک و عشوه، یا بروز یک اتفاق! شیرینی بتت را به یادت می آورد یا اصلا یک بت جدید؟! در نتیجه آدم های بند 5 کم کم دیگه بله!
7) حالا چه طور می شه؟! یک سیکل به سادگی زیر:
آنطور که زندگی می کنی نمی خواهی ، گرفتار روزمرگی هستی اما در قبال وجدان "آگاه"(بواسطه سوابق برق گرفتگی به سطحی از آگاهی رسیده ای) و "بیدار" حرفی نداری و شرمنده خودت هستی. خودت را سرزنش می کنی. اما
آنطورکه می خواهی هم زندگی نمی کنی. آخر حس و حال نداری؟! چسبیدی. غل و زنجیری. بعد بعضی موقع ها باز برق می گیرتت یکم باز میری بعد دوباره شل می کنی و وا می دی. هی شل کن سفت کن می کنی. دستاوردت هم فقط پوست کلفتی است بدون اینکه چیز دیگری رو کسب کنی. تا زمانی که شیرینی بتت و علایق و غل و زنجیرهایت در اعماق وجودت ریشه دارند دل به توسعه پایدار وجودت نبد.
جایی که می توانی عمل کن. جایی که نمی توان طلب!
توی این شب جمعه بخواه که اون چیز میزهایی که ریشه داده توی اون ته مه هات، رو قطع کنند.