تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خنده و پند (بُهلول دانا)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
بسم الله
.
.
.
.
.
ابتدا کمی با ایشان آشنا شویم.
.
.
.
.
.
.
.
بُهلول..
.
این اسم را براي اشخاص بذله گو و در عین حال حق گو و حاضر جواب به کار می برند
.
بهلول معروف همان شخصی است که در زمان هارون الرشید میزیسته و از شاگرد هاي مخصوص امام جعفر صادق (ع) بوده و از محبان اهل بیت محسوب شده است و به روایتی برادر مادري هارون الرشید و به روایت دیگر از بستگان نزدیک هارون عباسی بوده است.و زندگانی اعیانی داشت قبل از آنکه خود را به دیوانگی بزند.
اسم اصلی او وهب بن عمرو است
.
دو روایت در مورد دلیل دیوانگی او هست.
اولی که ضعیف است.
اما دومی:
.
گویند چند تن از صاحبه و دوستان خاص امام (ع) که به مناسبت دوستی آن حضرت تحت تعقیب قرار گرفته بودند با مشورت همدیگر به خدمت امام (ع) رسیدند و کسب تکلیف نمودند . امام (ع) جواب آنها را با یک حرف تحجی ( کتبی یا شفاهی آن معلوم نیست) نمودار ساختند و آن فقط حرف "ج" بود که همگی دانستند که جایز نیست بیش از این سوال کنند .
پس هرکدام آن را طوري تعبیر کرده و از خدمت امام مرخص شدند .
یکی "ج" را جلاء وطن دانسته و دیگري جبال و از شهر خارج شدند
.
بهلول آن را جنون دانسته « ج »و خود را به دیوانگی زد و همگی از آن بلیه رفتند .
[/font].
.
.
.
.
.
.
.
حالا نوبت نقل داستان هایی از ایشان است.
در عین حال که خیلی شیرین است،خیلی هم پند آموز است...:
.
.
.
----------------------------------------------------------------------------------
.
.
بهلول و طعام خلیفه
.
آورده اند که هارون الرشید خوان طعامی براي بهلول فرستاد.
.
خادم خلیفه طعام را نزد بهلول آورد و پیش اوگذاشت و گفت این طعام مخصوص خلیفه است و براي تو فرستاده است تا بخوري .
[]بهلول طعام را پیش سگی که در آن خرابه بود گذاشت . خادم بانگ به او زد که چرا طعام خلیفه را پیش سگ گذاردي ؟
بهلول گفت: دم مزن اگر سگ بشنود این طعام از آن خلیفه است او هم نخواهد خورد .
.
.
.
.ادامه دارد ان شاء الله...
عطیه خلیفه به بهلول

روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید. بهلول وجه را گرفت و بعد از چند لحظه به خود خلیفه پس داد. هارون علت آن را سئوال نمود. بهلول جواب داد که من هر چه فکر کردم دیدم از خود خلیفه محتاج تر و فقیرتر کسی نیست این بود که من وجه را به خود خلیفه رد کردم. چون می بینم مامورین و گماشتگان تو در دکانها ایستاده و به ضرب تازیانه مالیات و باج و خراج از مردم می گیرند و در خزانه تو می ریزند و از این جهت دیدم که احتیاج تو از همه بیشتر است. لذا وجه را به شما برگرداندم.
(۱۳/اسفند/۹۰ ۱۱:۲۴)سید احمد نوشته است: [ -> ]عطیه خلیفه به بهلول

روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید. بهلول وجه را گرفت و بعد از چند لحظه به خود خلیفه پس داد. هارون علت آن را سئوال نمود. بهلول جواب داد که من هر چه فکر کردم دیدم از خود خلیفه محتاج تر و فقیرتر کسی نیست این بود که من وجه را به خود خلیفه رد کردم. چون می بینم مامورین و گماشتگان تو در دکانها ایستاده و به ضرب تازیانه مالیات و باج و خراج از مردم می گیرند و در خزانه تو می ریزند و از این جهت دیدم که احتیاج تو از همه بیشتر است. لذا وجه را به شما برگرداندم.


ممنون از میلاد عزیز به خاطر شروع این تاپیک زیبا.
و تشکر از سید احمد عزیز
یه سوال:
وقتی بهلول همچین متلک سنگینی به خلیفه گفت عکس العمل خلیفه چه بود؟؟؟؟ نداد ..... کنن؟؟؟Big GrinWink
بسم الله
.
.
.
.
من به شخصه این داستان رو خیلی دوست دارم:
.
.
بهلول و ابوحنيفه
.
.
در كتابها نقل شده كه بهلول روزى به مسجد آمد ديد ابوحنيفه دارد درس مى دهد، و در ميان صحبتهايش گفت : امام صادق (ع ) چيزهائى مى گويد كه من از كلام او تعجب مى كنم .
.
1- مى گويد خداوند تبارك و تعالى موجود است ولى نه در دنيا و نه در آخرت ديده نمى شود و آيا مى شود چيزى موجود باشد و ديده نشود اين نيست جز تناقض زيرا كه موجود بودن . ديده نشدن تناقض دارد.
.
2- مى گويد شيطان در آتش عذاب مى شود، با اينكه شيطان از آتش ‍ خلق شده ، پس چگونه چيزى عذاب مى شود با همان چيزى كه از آن آفريده شده .
.
3- باز امام صادق مى گويد هر كارى كه بندگان خدا انجام مى دهند خودشان آن را انجام مى دهند خدا انجام نمى دهد، با اين كه آيات دلالت دارد كه خدا همه كارها را انجام مى دهد.
.
.
بهلول هنگامى كه اين مطالب را از ابوحنيفه شنيد كلوخى برداشت و به مغز ابوحنيفه زد، در اين هنگام خون به ريش و صورت ابوحنيفه جارى شد.
ابوحنيفه به سرعت پيش خليفه رفت و از بهلول شكايت كرد، بهلول را حاضر كردند و از او علت اين عمل را جويا شدند،
.
بهلول به خليفه گفت : او مى گويد كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در سه مسئله اشتباه نموده .
1- ابوحنيفه خيال مى كند هيچ كارى فاعلى ندارد جز خداى متعال ، بنابر اين زخم سر او كار خدا است و من تقصيرى ندارم .
.
2- او مى گويد هر چيزى كه موجود است بايد ديده شود پس اين درد هم اكنون در سر او موجود است با اينكه احدى او را نمى بيند.
.
3- او از خاك خلق شده و اين كلوخ هم از خاك است و او خيال مى كند جنس همجنس خود را عذاب نمى كند و هيچ جنسى به جنس خود شكنجه نمى شود پس چرا او از اين كلوخ اظهار درد و سوزش ‍ مى كند.
.
خليفه وقتى كلام بهلول را شنيد به شگفت آمد و او را از دست ابوحنيفه آزاد نمود.
بسم الله
.
.
.
پند دادن بهلول به هارون
.
.
روزي بهلول بر هارون وارد شد . هارون گفت اي بهلول مرا پندي ده . بهلول گفت اي هارون اگر در بیابانی که هیچ آبی در آن نیست و تشنگی بر تو غلبه نماید و غریب به موت شوي ، آیا چه میدهی که تو را جرعه اي آب دهند که عطش خود را فرو نشانی ؟
گفت صد دینار طلا .
بهلول گفت: اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی ؟
گفت: نصف پادشاهی خود را می دهم .
بهلول گفت: پس از آنکه آب را آشامیدي ، اگر به مرض حبس الیوم مبتلا گردي و رفع آن نتوانی باز چه می دهی که کسی علاج آن درد را بنماید ؟
هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را
.
بهلول جواب داد : پس مغرور به این پادشاهی مباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خداي عزوجل نیکویی کنی ؟!
بسم الله
.
.

.
.
.
حمام رفتن بهلول و خلیفه
.
.
.
روزي خلیفه هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت .
خلیفه از روي شوخی از بهلول سوال نمود اگر من غلام بودم چند ارزش داشتم ؟
.
بهلول جواب داد: پنجاه دینار
.
خلیفه غضبناك شده گفت :
دیوانه تنها لنگی که به خود بسته ام پنجاه دینار ارزش دارد .
.
بهلول جواب داد: من هم فقط لنگ را قیمت کردم . و الا خلیفه قیمتی ندارد .
.
بسم الله
.
.
.
.
بهلول و غلامی که از تلاطم دریا می ترسید
.
.
آورده اند که یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و به عزم بصره در حرکت بودند و نیز در همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند . غلام از تلاطم دریا وحشت داشت و مدام گریه و زاري می نمود .
.
مسافران از گریه و زاري آن غلام به ستوه آمدند و از آن میان بهلول از صاحب غلام خواست تا اجازه دهد به طریقی آن غلام را ساکت نماید . بازرگان اجازه داد .
.
بهلول فوري امر نمود تا غلام را به دریا انداختند و چون نزدیک به هلاکت رسید او را بیرون آوردند . غلام از آن پس در گوشه اي ازکشتی ساکت و آرام نشست.
.
اهل کشتی از بهلول سوال نمودند در این عمل چه حکمت بود که غلام ساکت و آرام شد ؟
.
بهلول گفت :
این غلام قدر عافیت این کشتی را نمی دانست و چون به دریا افتاد فهمید که کشتی جاي امن و آرامی است.
.
بسم الله
.
.
.
.
بهشت بهلول
.
.
روزي بهلول نزدیک رودخانه لب جوبی نشسته بود و چون بیکار بود مانند بچه ها با گِل چند باغچه کوچک ساخته بود .
.
در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور می نمود .
چون به نزدیک بهلول رسید سوال نمود چه می کنی ؟
بهلول جواب داد بهشت می سازم .
زن هارون گفت : از این بهشت ها که ساخته اي می فروشی ؟
بهلول گفت : می فروشم .
زبیده گفت : چند دینار ؟
بهلول جواب داد صد دینار .
.
زن هارون می خواست از این راه کمکی به بهلول نموده باشد فوري به خادم گفت : صد دینار به بهلول بده خادم پول را به بهلول رد نمود .

بهلول گفت: قباله نمی خواهد ؟
زبیده گفت : بنویس و بیاور . .
این را بگفت و به راه خود رفت .
.
از آن طرف زبیده همان شب خواب دید که باغ بسیار عالی که مانند آن در بیداري ندیده بود و تمام عمارات و قصور آن با جواهرات هفت رنگ و با طرزي بسیار اعلا زینت یافته و جوي هاي آب روان با گل و ریحان و درخت هاي بسیار قشنگ و با خدمه و کنیز هاي ماه رو و همه آماده به خدمت به او عرض نمودند و قباله تنظیم شده به آب طلا به او دادند و گفتند این همان بهشت است که از بهلول خریدي .
.
زبیده چون از خواب بیدار شد خوشحال شد و خواب خود را به هارون گفت .
.
فرداي آن روز هارون عقب بهلول فرستاد . چون بهلول آمد به او گفت از تو می خواهم این صد دینار را از من بگیري و یکی از همان بهشت ها که به زبیده فروختی به من هم بفروشی ؟
.
.
بهلول قهقهه اي سر داد و گفت : زبیده نادیده خرید و تو شنیده می خواهی بخري ولی افسوس که به تو نخواهم فروخت .
.
.

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟ آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صداي پول را تحویل بگیر. آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است:«کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کن

شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد
:

مي خواهم از كوهي بلند بالا روم مي تواني نزديكترين را ه را به من نشان دهي؟
بهلول جواب داد:
نزديكترين و آسانترين راه : نرفتن بالاي كوه است




زاهدی گفت: روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش اینجا چه می کنی؟ [b]گفت: با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند، اگر از عقبی غافل شوم یادآوریم می کنند و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند.


[/b]
كسي بهلول را گفت: تا چند مي خواهي در جنون باشي ؟،لحظه اي بخود آي و راه عقل در

پيش
گير.بهلول گفت: اين روز ها بدنبال عقل رفتن خيلي جنون ميخواهد...!!!!!









[color=black dir=ltr]



[/color]
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع