تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: جوانمرد
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3
40 روایت از آخرین جوان مردان، خصلتی که رو به موت است، خصلتی برای منتظران............(بر گرفته از کتاب جوانمرد نام دیگر تو، عرفان نظر آهاری)
روایت اول
عالِم،هر بامداد که بیدار می شود در جست و جوی علم است؛ می رود تا علمش را افزون کند.
زاهد هر بامداد که بلند می شود در جست وجوی زهد است؛ می رود تا زهدش را زیاد کند.
اما
اما جوانمرد هر بامداد که بر می خیزد در جست و جوی عشق است؛ می رود تا دلی را شاد کند.
روایت دوم
اگر گرسنه ای، تنها بر سفره ی جوانمرد بنشین، او نام تو را نخواهد پرسید.
اگر غریبی و گمشده، تنها بر سر سفره ی جوانمرد بنشین، او از ایمان تو نخواهد پرسید.
جوانمرد است که می گوید از نام و ایمان کسان نپرسید بی پرسشی، نان دهید و اوست که می گوید کسی که بر خوان خدا به جان ارزد، البته بر سفره ی جوانمرد به نان ارزد.
روایت سوم
گفتند: آن مرد ماهی گیر است، آن مرد از دریا ماهی می گیرد.
گفتند: آن مرد کشاورز است، آن مرد در زمین دانه می کارد.
جوانمرد گفت: چه نیکو که آن مرد ماهی گیر است و از دریا ماهی میگیرد و چه نیکو که آن مرد کشاورز است و در زمین دانه می کارد. اما نیکوتر، مردی است که از خشکی ماهی میگیرد و دانه اش را در دریا می کارد.
و نیکو تر از این دو کسی است که می تواند از آب، آتش بگیرد و از زمین، آسمان برداشت کند.
ممکن را به ممکن رساندن کار مردان است، اما کار جوان مردان آن است که ناممکن را ممکن سازند.
هزاران معجزه میان آسمان و زمین معطل است. دستی باید تا معجزه ها را فرو آورد.
و آن دست جوانمرد است.
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت چهارم
هر جا که می رفت، بهشت هم دنبال او می رفت. اما اومیگذشت و اعتنایی نمی کرد.
بهشت به خدا می گفت: خدایا ببین دیگران همه در آرزوی منند و من در آرزوی جوانمرد.
گذارش به هر جا می افتاد، دوزخ از آن حوالی می گریخت.
دوزخ می گفت: خدایا، ببین همه از من می ترسند و من از جوانمرد.
***********
خدا بهشت را در دست راست او گذاشت و دوزخ را در دست چپش. اما جوانمرد هر دو را به خدا باز گرداند و گفت: خدایا! نه به این امید دارم و نه از آن بیم. امیدم تنها به توست و بیمم تنها از تو.
بودنت بهشت است و نبودنت جهنم.
***********
پس خدا دستش را گرفت و از روی بهشت و از روی جهنم او را جهاندو گفت: ای جوانمرد، آن سو تر از بهشت و جهنم نیز جایی است که تنها خدا از آن با خبر است و آنان که سَر عبور از بهشت و جهنم را دارند.
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت پنجم
روزی مردی پرسید: نشان جوانمردی چیست؟ جوانمردا بگو تا ما هم مردی مان را جوانمردی کنیم!
جوانمرد گفت: کمترین نشان، آن است که اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو، تو آن یکی خودت را هم برداری و روی هزارتای برادرت بگذاری!
مرد گفت: وای بر ما که از مردی تا جوانمردی، هزارگان است و ما هنوز در گام نخستیم.
روایت ششم
شراره ای بر جامه ی مرد نانوا افتاده بود. بی تاب شده بود و تقلا می کرد تا خاموشش کند.
جوانمردی از آن حوالی می گذشت، نانوا و تقلایش را دید. آهی کشید و ایستاد و به درد گفت: افسوس! سالهاست که آتش خودخواهی و آتش حسد و آتش ریا در دلمان افتاده است و هیچ تقلا نمی کنیم که خاموشش کنیم.
این شراره جامه مان را خواهد سوخت.
آن آتش اما جانمان را می سوزاند؛ جانمان را و ایمانمان را.
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت هشتم
آن مرد طبیب بود و می گفت: جهان بیمارستانی است بی سر و سامان. هرکس بیماریی دارد و هر کس دوایی می خواهد.
هزاران هزار بیماری، افسوس، اما هزاران هزار دوا را چطور می توان یافت؟
***************************
جوانمرد اما می گفت: ما همه تنها یک بیماری داریم: خواب؛ و دوایی نیست، جز بیداری.
بیدار شویم تا جهان بیمار نباشد.
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت نهم
پاهای مسافر تاول زده بود و به دشواری قدم از قدم بر می داشت. می گفت: ببینید ای مردم، این پای تاول زده، پاداش گام زدن در راه خداست.
جوانمرد از آن حوالی می گذشت؛ به مسافر گفت: اما راه خدا را با پا نمی توان پیمود؛ این راهی است که تنها با دل می توان رفت. با دلت برو، آنقدر تا دلت تاول بزند.
**********************************
جوانمرد رفت، جوانمرد با دلش رفت و هیچ کس نمی دانست که او دلش تاول زده است.
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت دهم
میرفتند و می گفتند از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و هزاران گام.
جوانمرد اما برخاست و گفت: از اینجا تا خدا سه گام بیشتر نیست.
تعجب کردند و شوریدند و فریاد زدند و گفتند: عمری است می رویم و هنوز نرسیده ایم، چگونه است که تو میگویی سه گام بیشتر نیست؟
جوانمرد گفت: گام اول این است که بگویی خدا؛ و دیگر هیچ، گام دوم انس است و سومین گام سوختن.
و خود گفت: خدا. و انس گرفت و سوخت. آنها اما همچنان می رفتند و هم چنان می گفتند: از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و هزاران گام.
روایت یازدهم
از جوانمرد پرسیدند خدا را چگونه بشناسیم؟
گفت: از هر راهی می توان خدا را شناخت، اما هر شناختی را پیامدی است. شما تاب کدام پیامد را دارید؟
اگر خدا را با خِرد بشناسی، علمی با تو خواهد بود؛ اگر خدا را به ایمان بشناسی، آسایشی با تو خواهدبود و اگر خدا را به معرفت بشناسی، دردی با تو خواهد بود.
جوانمرد، اما خدا را به معرقت می شناسد، حتی به بهای گران درد!
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت دوازدهم
از میان این همه نصیب و این همه رزق که در جهان است، ای جوانمرد، تو چه چیز را برگزیده ای؟
-اندوه را.
- اندوه را! چرا ای جوانمرد؟
- اندوه را زیرا هرگز خدا را آنگونه که سزاوار او بود، یاد نکرده ام، و خدا بود که به من گفت: اگر به اندوه پیش من آیی شادت کنم و اگر با نیاز آیی، توانگرت. پس نیاز و اندوه را برگزیدم تا شادی و توانگری ارزانیم شود.
روایت سیزدهم
به جوانمرد گقتند: از این دنیا چه با خود ببریم که آنجا نباشد و چه به خدا پیشکش کنیم که نداشته باشد؟
جوانمرد گفت: هیچ چیز نیست که آنجا نباشد و اینجا باشد و هیچ چیز نیست که بتوان به خدا هدیه کرد.
اما از اینجا با خود نیستی ببرید و به خدا نیاز پیشکش کنید تا خدا به شما بی نیازی ببخشد و هستی هدیه تان دهد.
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت چهاردهم
ای جوانمرد جهان را دوست تر داری یا آخرت را؟
بهشت را دوست تر داری یا دنیا را؟ زندگی یا مرگ را؟
- در سرای دنیا زیر خاربنی با خداوند زندگی کردن را دوست تر دارم تا دربهشت، زیر درخت طوبی و بی خبر از او!
صفحه: 1 2 3
آدرس های مرجع