(۶/مرداد/۹۱ ۲:۱۱)omoridi نوشته است: [ -> ]حالا نماز شکسته را کامل بخونی چی میشه؟
یا اینکه روزه را بجای 29 روز 40 روز بگیری چی میشه؟
یا اصلا فراتر میریم اگر بجایی اینکه وضو بگیری هر دفعه غسل کنی چی میشه؟
اگر به خدا ایمان داشته باشی، دقت کن، ایمان نه اعتقاد، دیگه این مسایل به نظر خیلی پیش پا افتاده میشه. اصلا نیازی نیست که در اینباره فکر کنی.
مگر حدیث نیست، زمان ظهور امام زمان همه عالم دین میشند! این یعنی چی؟ یعنی همه به به تمام مسایل دینی واقف میشوند؟ یا اینکه این پر و بالهای الکی که به دین دادیم را کنار میزاریم و به اصل میرسیم. چقدر باید خودمون را درگیر ظواهر دین کنیم و از اصل اون غافل بشیم.
داستان مهمی در باب سحر و جادو و عرفان حقیقی و عرفان های دروغین!!!
این داستان حاوى مطالبى است كه براى جلوگيرى از به دام افتادن انسان در دست بعضى از افراد فاسد و منحرف بسيار مفيد است.
داستان مذكور از اين قرار بود كه شخصى به نام عبد الصمد همدانى در شرح حال خود مىنويسد: من در ايام جوانى خاطر خواه دختر عمويم شدم و هر چه از او خواستگارى كردم مرا رد كردند. و چون از عشق او مىسوختم فكر كردم به عراق بروم تا شايد در اثر دور شدن از او آرام بگيرم؛ لذا عازم عراق شده، به نجف اشرف رفتم.
آن زمان صحن مقدس امير المؤمنين عليه السلام اتاقهايى داشت كه طلبهها و اشخاص غريب در آنها ساكن مىشدند. اتاقى گرفته، در آن ساكن شدم. يك شب در اتاق خود نشسته بودم كه درويشى آمد و گفت: يا هو ! گفتم: بفرماييد.
درويش وارد اتاق شده، گفت: در پيشانى تو حقيقتى مىبينم. گفتم: چه مىبينى؟ گفت: تو به مقامات عالى مىرسى. سپس گفت: تو عاشق دختر عمويت هستى. آنگاه نام دختر عمو و عمويم را برده، اضافه كرد: چند روز است از تبريز حركت كردهاى، فلان شب رسيدى، بين راه با فلان و فلان برخورد كردى، خلاصه تمام گذشتهى مرا خبر داده و گفت: دختر عمويت را كه در فراقش مىسوزى امر مىكنم امشب نزد تو بيايد. با او حرف بزن و هر نشانهاى كه خواستى از او بگير. انگشترى را هم كه خودت به او دادهاى به تو مىدهد تا مطمئن شوى كه خود اوست، لكن حق ندارى به او دست بزنى. نيم ساعت نزد تو مىنشيند و مىرود.
درويش اين را گفت و رفت. من نيز در حالى كه احتمال مىدادم او از اولياى خدا باشد سخت مضطرب شده، به انتظار نشستم. ساعت دوازده شب بود كه دختر عمويم سراسيمه و نفس زنان وارد اتاق شد. گفتم: كجا بودى؟! گفت: تو مرا آوردى. آنگاه از هر كدام از نشانههايى كه بين ما بود از عمويم، از شهر تبريز و... سؤال كردم، همه را درست جواب داد و بعد از نيم ساعت گفت: من مأمورم اين انگشتر را به تو بدهم. انگشتر را داد و خدا حافظى كرد و رفت.
صبح فردا سر و كلهى درويش پيدا شده، گفت: هو! بنده كه با آن شواهد و قرائن به او اعتقاد پيدا كرده بودم گفتم: درويش! خوش آمدى. او وارد اتاق شده،
قضاياى ديشب را با خصوصيات آن دختر و صحبتها و سؤال و جوابها، همه را گفت، به طورى كه گويا اينجا بوده است. گفتم: درويش! به تو ايمان آوردم. گفت: شرط اين راه تسليم بودن است. سعى كن كه مخالفت نكنى! من تو را به مقامات عالى مىرسانم.
دستور اول اين است كه از امروز وضو نگيرى و با تيمم نماز بخوانى!
دقت كنيد همين يك دستور براى بطلان راه او كافى بوده است؛ زيرا حقايق در ضمن عمل كردن به وظايف شرعيه به دست مىآيد. آنها كه طريقت را در عرض شريعت قرار داده و خيال كردهاند طريقت راهى است و شريعت راهى ديگر، در مسيرى گام برداشتهاند كه دير يا زود نشانههاى بطلان راه آنان ظاهر خواهد شد.[/u]
خلاصه هر روز دستور تازهاى مىداد؛ امروز بدون وضو، فردا بدون تيمم، روز ديگر اگر جنب شدى غسل نبايد بكنى، حرم هم حق ندارى بروى، كمكم نماز هم نبايد بخوانى و مواظب باش مخالفت نكنى كه راه خطرناك است!
من نيز يكى دو روز غسل نكردم، حرم هم نرفتم، نماز هم نخواندم، [b]تا اينكه يك شب متوجه شدم دلم گرفته و قلبم سياه شده است. گفتم: خدايا ! دارم مىميرم چه كنم؟
اگر كسى قلبش زنده باشد خيلى زود آثار عمل ظلمانى يا نورانى را در خود احساس مىكند. راه خدا قلب را زنده مىكند و دل را آرامش مىدهد، در حالى كه در راه شيطان انسان هميشه مضطرب است. اگر خداى نكرده مؤمن در تشخيص خود دچار خطا شده، به راه نادرست گرفتار گردد
بهترين دليلش دل اوست كه آرام ندارد.
در ادامه مىنويسد: با خود گفتم: پدر اين مقام بسوزد! ما مقامات عاليه نخواستيم؛ لذا صبح زود برخاستم و به حمام رفته غسل كردم. سپس به حرم رفته، زيارت كردم و نماز و دعا خواندم و تصميم گرفتم درويش را فراموش نمايم.
نيمههاى شب در اتاق خود نشسته بودم كه ناگهان متوجه شدم قدرت مرموزى مرا از اتاق بيرون مىكشد. بىاختيار از اتاق خارج شدم. از صحن نيز بيرون آمده، به طرف وادى السلام نجف حركت كردم! اصلاً اختيارى از خود نداشتم. وارد وادى السلام شده، از پلههاى سردابى كه گاهى اموات را در آن مىگذاشتند پايين رفتم! ديدم درويش آنجا نشسته است. مقدارى استخوان جلوى خود جمع كرده، شمعى مقابل خود روشن نموده و با حال عصبانيت دارد به من فحش مىدهد كه هان! چرا مخالفت كردى؟ پدرت را در مىآورم! چنين و چنان مىكنم! خطاب به شمع مىكرد و اينها را مىگفت.
همينكه مرا ديد گفت: آمدى؟ گفتم: بلى، آمدم. گفت: ببين اينجا كجاست! اگر بخواهم سرت را جدا كنم مىتوانم؟ من كه تمام وجودم را ترس گرفته بود و به شدت مىلرزيدم، گفتم: بلى، مىتوانى. گفت: توبه كن و مواظب باش كه ديگر مخالفت نكنى. اين دفعه اگر مخالفت كنى تو را به اينجا آورده، سرت را مىبرم! گفتم: چشم، هر امرى كرديد اجرا مىكنم. بعد گفت: خوب برو. همينكه گفت: برو، گويا رها شدم و آن قدرت مرموزى كه مرا آورده بود آزادم كرد و با اختيار خود به اتاق باز گشته، خوابيدم.
مجددا صبح فردا به حمام رفته، غسل كردم. سپس به حرم رفته، ابتدا استغفار و توبهى جانانهاى نمودم. آنگاه عرض كردم: يا امير المؤمنين! اين درويش از علاقهى من به دختر عمويم سوء استفاده كرده و مرا به اين روز انداخته است. شما مرا از دست او نجات دهيد، من ديگر دختر عمويم را نمىخواهم.
شب نيز از ترس به اتاق نرفته، در همان ايوان مبارك خوابيدم و بحمد اللّه ديگر از درويش خبرى نشد.
[i]مفضّل از امام صادق عليه السلام در بارهى عشق سؤال كرد، فرمودند:
((قلوب خلت عن ذكر اللّه فأذاقها اللّه حبّ غيره.))(( دلهائى از ياد خدا تهى شدهاند و خدا محبّت غير خود را به آنها چشانده است.)) "بحار الانوار، ج 70، ص 158، ح 1"[/b]
البته
ممكن است اولياى خدا بر خلاف فهم يا سليقهى افراد دستورى بدهند و يا احيانا مانند طبيبى كه بيمار خود را از خوردن يك غذاى مقوى پرهيز مىدهد به خاطر رعايت مصالحى يك عمل مستحب را بگويند موقتا ترك كنيد، امّا هرگز خلاف واجبات و محرمات از آنها شنيده نخواهد شد[/u]، چرا كه :
[i]((حلال محمد حلال ابدا الى يوم القيامة و حرامه حرام ابدا الى يوم القيامة.))((حلال محمد صلوات الله علیه، حلال است تا روز قیامت و حرامش هم حرام است تا روز قیامت))" اصول كافى، ج 1، ص 58، كتاب فضل العلم، باب البدع و الرأى و المقائيس، ح 19"
و اين حكم براى هيچ مقامى استثنا نشده است.
(۶/مرداد/۹۱ ۲:۲۰)دوست خدا نوشته است: [ -> ] (۶/مرداد/۹۱ ۲:۱۱)omoridi نوشته است: [ -> ]اعلم تر کیه؟ کسیه که خودشون گفتند ایشون هستند، و ایشون کیه؟ ایشون ولایت فقیه است، پس تمام فتوی ها و صدور احکام فقط و فقط باید از سوی کسی باشه که نیابت از امام زمان داره و دیگران که حکم صادر میکنند، این صلاحیت را ندارند.
کساییکه با این مطلب هم مشکل دارند برند کتابهای درباره ولایت فقیه را مطالعه کنند.
اقای omoridi با این قسمت حرفتون کاملا موافقم بنظر بنده هم ما بیاد فقط یک مرجع داشته باشیم که احکام را بیان کند. نه اینکه این همه مرجع وجود داشته باشد
دوستان نظراتی میدهند که نه امام خمینی به آنها معتقد بوده است و نه مقام معظم رهبری!!!!!!!!!!!
(۶/مرداد/۹۱ ۲:۱۱)omoridi نوشته است: [ -> ]مگر حدیث نیست، زمان ظهور امام زمان همه عالم دین میشند! این یعنی چی؟ یعنی همه به به تمام مسایل دینی واقف میشوند؟ یا اینکه این پر و بالهای الکی که به دین دادیم را کنار میزاریم و به اصل میرسیم. چقدر باید خودمون را درگیر ظواهر دین کنیم و از اصل اون غافل بشیم.
لابد اینجا هم امام جواد علیه السلام نعوذاً بالله پرو بال الکی به دین خدا داده اند
روایت از امام رضا علیه السلام داریم که فقط نماز چهار هزار باب فقهی دارد
باب فقهی فراتر از مسئله ی فقهی است
(۵/دي/۹۰ ۰:۱۹)
Admirer نوشته است:
[/url]مگر خداوند همه ی ریز به ریز شرایطی که برای زندگی انسان به وجود میاد رو پیش بینی کرده؟؟؟
جزئی ترین مسائل هم در دین خدا حکم دارد
هر چیز را که فکرش را بکنید
اصلاً علت اینکه در روز غدیر خدا میفرماید الیوم اکملتم لکم دینکم هم به همین خاطر است
دین با وجود مفسر و تبیین کننده ی قرآن و احکام خدا که امام و ولی و حجت خداست کامل است
که در تمام موارد جزئ به جزئ حکم خدا را تبیین کند
هیچ مسئله ای تفویض به عقل نشده
عقل باید خودش به تک تک اصول دینش یعنی توحید و نبوت و معاد و امامت و عدل برسد و بعد از آن خود عقل پذیرفته که کمال و سعادتش در تبعیت محض از احکام و قوانین دین خداست که توسط ولی خدا تبیین و ابلاغ میشود
و بعد از ظهور و حاکمیت ولی اعظم این امر گسترده تر هم میشود چون فقه حکومتی هم شاملش میشود
یک مثال ساده
برای کسی که قصدش جدل نباشد روشنگر خواهد بود!
مناظره ی امام جواد علیه السلام با یحی بن اکثم!
در مجلسی که بنی عباس با اجازه مأمون برای آزمایش مقام علمی
امام جواد علیه السلام برگزار کرده بودند،
یحیی بن اکثم بزرگترین قاضی آن روزگار برای مناظره حضور داشت. امام جواد علیه السلام نیز در حالی که نُه سال بیشتر نداشت وارد مجلس شد و در جایگاه مخصوصی که به سفارش مأمون برایش درست کرده بودند نشست. گروههای مختلف مردم نیز در مجلس حضور داشتند.
در آن مجلس يحيي رو به مأمون كرد و گفت: «اجازه ميدهي سؤالي از اين جوان بنمايم؟»
مأمون گفت: «از خود او اجازه بگير.»
يحيي از امام جواد ـ عليهالسّلام ـ اجازه گرفت: امام فرمود: «هر چه خواهي بپرس.»
يحيي گفت: «دربارة شخصي كه مُحْرِم بوده و در آن حال حيواني را شكار كرده است چه ميگوئيد؟[2]»
امام جواد ـ عليهالسّلام ـ فرمود:
«آيا اين شخص، شكار را در حِلّ (خارج از محدودة حرم) كشته است يا در حرم؟
عالم به حرمت، شكار در حال احرام بوده يا جاهل؟
عمداً كشته يا به خطا،
آزاد بوده يا برده؟
صغير بوده يا كبير؟
براي اولين بار چنين كاري كرده يا براي چندمين بار؟
شكار او از پرندگان بوده يا غير پرنده؟
از حيوانات كوچك بوده يا بزرگ؟
باز هم از انجام چنين كاري اِبا ندارد يا از كردة خود پشيمان است؟
در شب شكار كرده يا در روز؟
در احرام عمره بوده يا در احرام حج؟!»
يحيي بن اكثم از اين همه فروع كه امام براي اين مسأله مطرح نمود، متحير شد و آثار ناتواني و زبوني در چهرهاش آشكار گرديد و زبانش به لكنت افتاد به طوري كه حضار مجلس ناتواني او را در مقابل آن حضرت نيك دريافتند.
مأمون گفت: «خداي را بر اين نعمت سپاسگزارم كه آنچه من انديشيده بودم همان شد.»
سپس به بستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت: «آيا اكنون آنچه را كه نميپذيرفتيد دانستيد؟!»
آنگاه پس از مذاكراتي كه در مجلس صورت گرفت، مردم پراكنده گشتند و جز نزديكان خليفه، كسي در مجلس نماند.
مأمون رو به امام جواد ـ عليهالسّلام ـ كرد و گفت: «قربانت گردم خوب است احكام هر يك را كه در مورد كشتن صيد در حال احرام مطرح گرديد، بيان كنيد تا استفاده كنيم.»
امام جواد ـ عليهالسّلام ـ فرمود:
«بلي،
اگر شخص مُحْرِم در حِلّ (خارج از احرام) شكار كند و شكار از پرندگان باشد، كفارهاش يك گوسفند است
و اگر در حرم بكشد كفارهاش دو برابر است؛
و اگر جوجة پرندهاي را در بيرون حرم بكشد، كفارهاش يك برّه است كه تازه از شير گرفته شده باشد،
و اگر آن را در حرم بكشد هم برّه و هم قيمت آن جوجه را بايد بدهد؛
و اگر شكار از حيوانات وحشي باشد، چنانچه گورخر باشد، كفارهاش يك گاو است و اگر شتر مرغ باشد كفارهاش يك شتر است و اگر آهو باشد كفارة آن يك گوسفند است
و اگر هر يك از اينها را در حرم بكشد كفارهاش دو برابر ميشود.
و اگر شخص مُحْرِم كاري بكند كه قرباني بر او واجب شود، اگر در احرام حج باشد بايد قرباني را در «مني» ذبح كند
و اگر در احرام عمره باشد بايد آن را در «مكّه» قرباني كند.
كفاره شكار براي عالم و جاهل به حكم، يكسان است؛ منتها در صورت عمد، (علاوه بر وجوب كفاره) گناه نيز كرده است، ولي در صورت خطا، گناه از او برداشته شده است.
كفارة شخص آزاد بر عهدة خود اوست و كفارة برده، بر عهدة صاحب اوست
و بر صغير، كفاره نيست ولي بر كبير، واجب است
و عذاب آخرت از كسي كه از كردهاش پشيمان است برداشته ميشود، ولي آنكه پشيمان نيست كيفر خواهد شد.»
مأمون گفت: «احسنت اي ابا جعفر! خدا به تو نيكي كند! حال خوب است شما نيز از يحيي بن اكثم سؤالي بكنيد، همان طور كه او از شما پرسيد.»
در اين هنگام ابوجعفر ـ عليهالسّلام ـ به يحيي فرمود: «بپرسم؟»
يحيي گفت: «اختيار با شماست فدايت شوم، اگر توانستم پاسخ ميگويم و گرنه از شما بهرهمند ميشوم.»
ابو جعفر ـ عليهالسّلام ـ فرمود:
«به من بگو در مورد مردي كه در بامداد به زني نگاه ميكند
و آنگاه حرام است،
و چون روز بالا ميآيد آن زن بر او حلال ميشود،
و چون ظهر ميشود باز بر او حرام ميشود،
و چون وقت عصر ميرسد بر او حلال ميگردد،
و چون آفتاب غروب ميكند بر او حرام ميشود،
و چون وقت عشاء ميشود بر او حلال ميگردد
و چون شب به نيمه ميرسد بر او حرام ميشود،
و به هنگام طلوع فجر بر وي حلال ميگردد؟
اين چگونه زني است و با چه چيز حلال و حرام ميشود؟»
يحيي گفت: «نه به خدا قسم؛ من به پاسخ اين پرسش راه نميبرم، و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نميدانم،اگر صلاح ميدانيد از جواب آن، ما را مطلع سازيد.»
ابو جعفر ـ عليهالسّلام ـ فرمود: «اين زن، كنيز مردي بوده است.
در بامدادان، مرد بيگانهاي به او نگاه ميكند و آنگاه حرام بود،
چون روز بالا ميآيد، كنيز را از صاحبش ميخرد و بر او حلال ميشود،
چون ظهر ميشود او را آزاد ميكند و بر او حرام ميگردد،
چون عصر فرا ميرسد او را به حبالة نكاح خود در ميآورد و بر او حلال ميشود،
به هنگام مغرب او را «ظهار» ميكند
[3] و بر او حرام ميشود،
موقع عشا كفارة ظهار ميدهد و مجدداً بر او حلال ميشود
چون نيمي از شب ميگذرد او را طلاق ميدهد و بر او حرام ميشود
و هنگام طلوع فجر رجوع ميكند و زن بر او حلال ميگردد.
[4]»
(۵/دي/۹۰ ۰:۱۹)
Admirer نوشته است: [url=http://forum.bidari-andishe.ir/post-77238.html#pid77238]فقط یک سری موارد کلی گفته شده که انسان با عقل خودش تطبیق میده و درستی عمل خودش رو تشخیص میده!!!!
یا حق
اینکه ما جاهل به احکام خدا هستیم معنایش این نیست که خدا در ریز به ریز موارد زندگی انسان حکم در دینش ندارد!!!!!!!
دین خدا و قوانین دین خدا و دستورات دین خدا ملاک است
خدا رضای خود را با دستورات دینش مشخص کرده
واگذار نکرده به تشخیص خودمان و میل و برداشت خودمان
اینکه یک معامله چگونه مورد رضای دین خداست
باید برود ببیند احکام معامله چیست
اینکه دستشویی رفتن چگونه مورد رضای خداست باید ببیند احکام دستشویی رفتن چیست
اینکه هر عملی را که میخواهد انجام دهد باید ببیند حکم و نظر خدا چیست و بر طبق آن عمل کند
معنای عمل بر طبق تقوا
عمل به دستورات و قوانین دین خداست
امیر المومنین ، امام العارفین سر سوزنی از عمل به احکام بسیار پر شاخ و برگ دین تختی نکرده است!!!!!!!!!!!!
[b]این که توهم کنیم که حقیقت معرفت خدا از راهی جز عمل به احکام بسیار پر شاخ و برگ دین در سرتاسر اعمال انسان از کوچکترین تا بزرگترین تصمیمها حاصل میشود
توهمی بیش نیست!!!!!!!
و انحرافی عظیم است!!!!!!!!
شما در هیچ حوضه ای به برداشت شخصی و نظر شخصی خودت نمیتوانی عمل کنی و بعد ادعا کنی بندگی خدا را میکنی
معنا و تجلی تحت ولایت خدا بودن یعنی عمل به دستورات و قوانین دین که شامل تمام افعال انسان میشود!!!!!!!!!!!!!!
آنها كه طريقت را در عرض شريعت قرار داده و خيال كردهاند طريقت راهى است و شريعت راهى ديگر، در مسيرى گام برداشتهاند كه دير يا زود نشانههاى بطلان راه آنان ظاهر خواهد شد.