من در ادامه بحث مبسوط و شیرین علامه طباطبایی رو در مورد کوروش میارم.
علامه بسیار دقیق تمام گزینه های مورد احتمالی رو بررسی می کنند و با صفات ذوالقرنین که در قرآن آمده مطابقت میدهد ...
و در آخر نزدیک ترین فرد به ذوالقرنین رو کوروش می داند
لازم به ذکر است ممکن است بگویید حضرت علامه ممکن است اشتباه کرده باشید....
در جواب:
1. اولا حضرت علامه همیشه بیشترین تحقیق رو در مورد مسائل میکردند و یکی از بزرگترین فلاسفه و عالمان دینی معاصر بوده اند ... مسلما من به صحبت های علامه اعتماد بیشتری دارم تا یک عده آدم که منابع غیر معتبر میارند و سفسطه می کنند
2.
اگر هم علامه اشتباه کرده باشد تنها کسی که در حد و اندازه علامه باشد می تواند اشتباه علامه رو بگیرد ... کسی مثل آیت الله جوادی آملی ... وگرنه در طول تاریخ افراد زیاد بوده اند که حد خودشون رو نمیدونستند و قلم فرسایی های زیادی کرده اند ... در صورتی که یک هزارم علامه ها معلومات نداشته اند ونتوانسته اند با جامعیت و دقت به مسائل بپردازند
و اما بعد ....
جلد 13 .... صفحه 522 گفتارى پيرامون داستان ذو القرنين بحثى قرآنى و تاريخى در چند فصل
1- داستان ذو القرنين در قرآن
قرآن كريم متعرض اسم او و تاريخ زندگى و ولادت و نسب و ساير مشخصاتش نشده
.البته اين رسم قرآن كريم در همه موارد است كه در هيچ يك از قصص گذشتگان به جزئيات نمىپردازد. در خصوص ذو القرنين هم اكتفاء به ذكر سفرهاى سهگانه او كرده، اول رحلتش به مغرب تا آنجا كه به محل فرو رفتن خورشيد رسيده و ديده است كه آفتاب در" عَيْنٍ حَمِئَةٍ" و يا" حاميه" فرو مىرود، و در آن محل به قومى برخورده است. و رحلت دومش از مغرب به طرف مشرق بوده، تا آنجا كه به محل طلوع خورشيد رسيده، و در آنجا به قومى برخورده كه خداوند ميان آنان و آفتاب ساتر و حاجبى قرار نداده. و رحلت سومش تا به موضع بين السدين بوده، و در آنجا به مردمى برخورده كه به هيچ وجه حرف و كلام نمىفهميدند و چون از شر ياجوج و ماجوج شكايت كردند، و پيشنهاد كردند كه هزينهاى در اختيارش بگذارند و او بر ايشان ديوارى بكشد، تا مانع نفوذ ياجوج و ماجوج در بلاد آنان باشد. او نيز پذيرفته و وعده داده سدى بسازد كه ما فوق آنچه آنها آرزويش را مىكنند بوده باشد، ولى از قبول هزينه خوددارى كرده است و تنها از ايشان نيروى انسانى خواسته است. آن گاه از همه خصوصيات بناى سد تنها اشارهاى به رجال و قطعههاى آهن و دمهاى كوره و قطر نموده است اين آن چيزى است كه قرآن كريم از اين داستان آورده، و از آنچه آورده چند خصوصيت و جهت جوهرى داستان استفاده مىشود: عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ
" اول اينكه صاحب اين داستان قبل از اينكه داستانش در قرآن نازل شود بلكه حتى در زمان زندگىاش ذو القرنين ناميده مىشده، و اين نكته از سياق داستان يعنى جمله" يَسْئَلُونَ و" قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ" و" قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ" به خوبى استفاده مىشود، (از جمله اول برمىآيد كه در عصر رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) قبل از نزول اين قصه چنين اسمى بر سر زبانها بوده، كه از آن جناب داستانش را پرسيدهاند. و از دو جمله بعدى به خوبى معلوم مىشود كه اسمش همين بوده كه با آن خطابش كردهاند).خصوصيت دوم اينكه او مردى مؤمن به خدا و روز جزاء و متدين به دين حق بوده كه بنا بر نقل قرآن كريم گفته است:" هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا" و نيز گفته:" أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذاباً نُكْراً وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ..." گذشته از اينكه آيه" قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً" كه خداوند اختيار تام به او مىدهد، خود شاهد بر مزيد كرامت و مقام دينى او مىباشد، و مىفهماند كه او به وحى و يا الهام و يا به وسيله پيغمبرى از پيغمبران تاييد مىشده، و او را كمك مىكرده
خصوصيت سوم اينكه او از كسانى بوده كه خداوند خير دنيا و آخرت را برايش جمع كرده بود. اما خير دنيا، براى اينكه سلطنتى به او داده بود كه توانست با آن به مغرب و مشرق آفتاب برود، و هيچ چيز جلوگيرش نشود بلكه تمامى اسباب مسخر و زبون او باشند. و اما آخرت، براى اينكه او بسط عدالت و اقامه حق در بشر نموده به صلح و عفو و رفق و كرامت نفس و گستردن خير و دفع شر در ميان بشر سلوك كرد، كه همه اينها از آيه" إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً" استفاده مىشود. علاوه بر آنچه كه از سياق داستان بر مىآيد كه چگونه خداوند نيروى جسمانى و روحانى به او ارزانى داشته است
جهت چهارم اينكه به جماعتى ستمكار در مغرب برخورد و آنان را عذاب نمود
جهت پنجم اينكه سدى كه بنا كرده در غير مغرب و مشرق آفتاب بوده، چون بعد از آنكه به مشرق آفتاب رسيده پيروى سببى كرده تا به ميان دو كوه رسيده است، و از مشخصات سد او علاوه بر اينكه گفتيم در مشرق و مغرب عالم نبوده اين است كه ميان دو كوه ساخته شده، و اين دو كوه را كه چون دو ديوار بودهاند به صورت يك ديوار ممتد در آورده است. و در سدى كه ساخته پارههاى آهن و قطر به كار رفته، و قطعا در تنگنايى بوده كه آن تنگنا رابط ميان دو قسمت مسكونى زمين بوده است
2- داستان ذو القرنين و سد و ياجوج و ماجوج از نظر تاريخ
قدماى از مورخين هيچ يك در اخبار خود پادشاهى را كه نامش ذو القرنين و يا شبيه به آن باشد اسم نبردهاند. و نيز اقوامى به نام ياجوج و ماجوج و سدى كه منسوب به ذو القرنين باشد نام نبردهاند. بله به بعضى از پادشاهان حمير از اهل يمن اشعارى نسبت دادهاند كه به عنوان مباهات نسبت خود را ذكر كرده و يكى از پدران خود را كه سمت پادشاهى" تبع" داشته را به نام ذو القرنين اسم برده و در سرودههايش اين را نيز سروده كه او به مغرب و مشرق عالم سفر كرد و سد ياجوج و ماجوج را بنا نمود، كه به زودى در فصول آينده مقدارى از آن اشعار به نظر خواننده خواهد رسيد- ان شاء اللَّه.
و نيز ذكر ياجوج و ماجوج در مواضعى از كتب عهد عتيق آمده. از آن جمله در اصحاح دهم از سفر تكوين تورات:" اينان فرزندان دودمان نوحاند: سام و حام و يافث كه بعد از طوفان براى هر يك فرزندانى شد، فرزندان يافث عبارت بودند از جومر و ماجوج و ماداى و باوان و نوبال و ماشك و نبراس".
و در كتاب حزقيال اصحاح سى و هشتم آمده:" خطاب كلام رب به من شد كه مىگفت: اى فرزند آدم روى خود متوجه جوج سرزمين ماجوج رئيس روش ماشك و نوبال، كن، و نبوت خود را اعلام بدار و بگو آقا و سيد و رب اين چنين گفته: اى جوج رئيس روش ماشك و نوبال، عليه تو برخاستم، تو را برمىگردانم و دهنههايى در دو فك تو مىكنم، و تو و همه لشگرت را چه پياده و چه سواره بيرون مىسازم، در حالى كه همه آنان فاخرترين لباس بر تن داشته باشند، و جماعتى عظيم و با سپر باشند همهشان شمشيرها به دست داشته باشند، فارس و كوش و فوط با ايشان باشد كه همه با سپر و كلاهخود باشند، و جومر و همه لشگرش و خانواده نوجرمه از اواخر شمال با همه لشگرش شعبههاى كثيرى با تو باشند".
مىگويد:" به همين جهت اى پسر آدم بايد ادعاى پيغمبرى كنى و به جوج بگويى سيد رب امروز در نزديكى سكناى شعب اسرائيل در حالى كه در امن هستند چنين گفته: آيا نمىدانى و از محلت از بالاى شمال مىآيى".
و در اصحاح سى و نهم داستان سابق را دنبال نموده مىگويد:" و تو اى پسر آدم براى جوج ادعاى پيغمبرى كن و بگو سيد رب اينچنين گفته: اينك من عليه توام اى جوج اى رئيس روش ماشك و نوبال و اردك و اقودك، و تو را از بالاهاى شمال بالا مىبرم، و به كوههاى اسرائيل مىآورم، و كمانت را از دست چپت و تيرهايت را از دست راستت مىزنم، كه بر كوههاى اسرائيل بيفتى، و همه لشگريان و شعوبى كه با تو هستند بيفتند، آيا مىخواهى خوراك مرغان كاشر از هر نوع و وحشىهاى بيابان شوى؟ بر روى زمين بيفتى؟ چون من به كلام سيد رب سخن گفتم، و آتشى بر ماجوج و بر ساكنين در جزائر ايمن مىفرستم، آن وقت
است كه مىدانند منم رب ...".
و در خواب يوحنا در اصحاح بيستم مىگويد:" فرشتهاى ديدم كه از آسمان نازل مىشد و با او است كليد جهنم و سلسله و زنجير بزرگى بر دست دارد، پس مىگيرد اژدهاى زنده قديمى را كه همان ابليس و شيطان باشد، و او را هزار سال زنجير مىكند، و به جهنمش مىاندازد و درب جهنم را به رويش بسته قفل مىكند، تا ديگر امتهاى بعدى را گمراه نكند، و بعد از تمام شدن هزار سال البته بايد آزاد شود، و مدت اندكى رها گردد".
آن گاه مىگويد:" پس وقتى هزار سال تمام شد شيطان از زندانش آزاد گشته بيرون مىشود، تا امتها را كه در چهار گوشه زمينند جوج و ماجوج همه را براى جنگ جمع كند در حالى كه عددشان مانند ريگ دريا باشد، پس بر پهناى گيتى سوار شوند و لشگرگاه قديسين را احاطه كنند و نيز مدينه محبوبه را محاصره نمايند، آن وقت آتشى از ناحيه خدا از آسمان نازل شود و همهشان را بخورد، و ابليس هم كه گمراهشان مىكرد در درياچه آتش و كبريت بيفتد، و با وحشى و پيغمبر دروغگو بباشد، و به زودى شب و روز عذاب شود تا ابد الآبدين".
از اين قسمت كه نقل شده استفاده مىشود كه" ماجوج" و يا" جوج و ماجوج" امتى و يا امتهايى عظيم بودهاند، و در قسمتهاى بالاى شمال آسيا از آبادىهاى آن روز زمين مىزيستهاند، و مردمانى جنگجو و معروف به جنگ و غارت بودهاند.
اينجاست كه ذهن آدمى حدس قريبى مىزند، و آن اين است كه ذو القرنين يكى از ملوك بزرگ باشد كه راه را بر اين امتهاى مفسد در زمين سد كرده است، و حتما بايد سدى كه او زده فاصل ميان دو منطقه شمالى و جنوبى آسيا باشد، مانند ديوار چين و يا سد باب الأبواب و يا سد داريال و يا غير آنها.
تاريخ امم آن روز جهان هم اتفاق دارد بر اينكه ناحيه شمال شرقى از آسيا كه ناحيه احداب و بلنديهاى شمال چين باشد موطن و محل زندگى امتى بسيار بزرگ و وحشى بوده امتى كه مدام رو به زيادى نهاده جمعيتشان فشردهتر مىشد، و اين امت همواره بر امتهاى مجاور خود مانند چين حمله مىبردند، و چه بسا در همانجا زاد و ولد كرده به سوى بلاد آسياى وسطى و خاورميانه سرازير مىشدند، و چه بسا كه در اين كوهها به شمال اروپا نيز رخنه مىكردند. بعضى از ايشان طوائفى بودند كه در همان سرزمينهايى كه غارت كردند سكونت نموده متوطن مىشدند، كه اغلب سكنه اروپاى شمالى از آنهايند، و در آنجا تمدنى به وجود آورده، و به زراعت و صنعت مىپرداختند. و بعضى ديگر برگشته به همان غارتگرى خود ادامه مىدادند
بعضى از مورخين گفتهاند كه ياجوج و ماجوج امتهايى بودهاند كه در قسمت شمالى آسيا از تبت و چين گرفته تا اقيانوس منجمد شمالى و از ناحيه غرب تا بلاد تركستان زندگى مىكردند اين قول را از كتاب" فاكهة الخلفاء و تهذيب الاخلاق" ابن مسكويه، و رسائل اخوان الصفاء، نقل كردهاند.
و همين خود مؤيد آن احتمالى است كه قبلا تقويتش كرديم، كه سد مورد بحث يكى از سدهاى موجود در شمال آسيا فاصل ميان شمال و جنوب است.
3-ذو القرنين كيست و سدش كجا است؟
مورخين و ارباب تفسير در اين باره اقوالى بر حسب اختلاف نظريهشان در تطبيق داستان دارند:
الف- به بعضى از مورخين نسبت مىدهند كه گفتهاند:
سد مذكور در قرآن همان ديوار چين است[/b]. آن ديوار طولانى ميان چين و مغولستان حائل شده، و يكى از پادشاهان چين به نام" شينهوانكتى" آن را بنا نهاده، تا جلو هجومهاى مغول را به چين بگيرد. طول اين ديوار سه هزار كيلومتر و عرض آن 9 متر و ارتفاعش پانزده متر است، كه همه با سنگ چيده شده، و در سال 264 قبل از ميلاد شروع و پس از ده و يا بيست سال خاتمه يافته است، پس ذو القرنين همين پادشاه بوده.
و ليكن اين مورخين توجه نكردهاند كه اوصاف و مشخصاتى كه قرآن براى ذو القرنين ذكر كرده و سدى كه قرآن بنايش را به او نسبت داده با اين پادشاه و اين ديوار چين تطبيق نمىكند، چون در باره اين پادشاه نيامده كه به مغرب اقصى سفر كرده باشد، و سدى كه قرآن ذكر كرده ميان دو كوه واقع شده و در آن قطعههاى آهن و قطر، يعنى مس مذاب به كار رفته، و ديوار بزرگ چين كه سه هزار كيلومتر است از كوه و زمين همين طور، هر دو مىگذرد و ميان دو كوه واقع نشده است، و ديوار چين با سنگ ساخته شده و در آن آهن و قطرى به كارى نرفته.
__________________________________________________
(1) اين نظريه از كتاب" كيهان شناخت" تاليف حسن بن قطان مروزى طبيب و منجم متوفى سنه 548 ه- نقل شده، و در آن اسم آن پادشاه را" بلينس" و نيز اسكندر دانسته.
(2) اين اقوام به طورى كه گفتهاند: در اصطلاح غربىها" سيت" ناميده مىشدند، كه نامى از ايشان در بعضى از سنگنبشتههاى زمان داريوش نيز آمده، ولى در نزد يونانىها" ميگاك" ناميده شدهاند
ب- به بعضى ديگرى از مورخين نسبت دادهاند كه گفتهاند: آنكه سد مذكور را ساخته يكى از ملوك آشور «1» بوده كه در حوالى قرن هفتم قبل از ميلاد مورد هجوم اقوام" سيت" «2» قرار مىگرفته، و اين اقوام از تنگناى كوههاى قفقاز تا ارمنستان آن گاه ناحيه غربى ايران هجوم مىآوردند، و چه بسا به خود آشور و پايتختش" نينوا" هم مىرسيدند، و آن را محاصره نموده دست به قتل و غارت و بردهگيرى مىزدند، بناچار پادشاه آن ديار براى جلوگيرى از آنها سدى ساخت كه گويا مراد از آن سد" باب الأبواب" باشد كه تعمير و يا ترميم آن را به كسرى انوشيروان يكى از ملوك فارس نسبت مىدهند. اين گفته آن مورخين است و ليكن همه گفتگو در اين است كه آيا با قرآن مطابق است يا خير؟ج- صاحب روح المعانى نوشته: بعضىها گفتهاند او، يعنى ذو القرنين، اسمش فريدون بن اثفيان بن جمشيد پنجمين پادشاه پيشدادى ايران زمين بوده، و پادشاهى عادل و مطيع خدا بوده. و در كتاب صور الاقاليم ابى زيد بلخى آمده كه او مؤيد به وحى بوده و در عموم تواريخ آمده كه او همه زمين را به تصرف در آورده ميان فرزندانش تقسيم كرد، قسمتى را به ايرج داد و آن عراق و هند و حجاز بود، و همو او را صاحب تاج سلطنت كرد، قسمت ديگر زمين يعنى روم و ديار مصر و مغرب را به پسر ديگرش سلم داد، و چين و ترك و شرق را به پسر سومش تور بخشيد، و براى هر يك قانونى وضع كرد كه با آن حكم براند، و اين قوانين سهگانه را به زبان عربى سياست ناميدند، چون اصلش" سى ايسا" يعنى سه قانون بوده.و وجه تسميهاش به ذو القرنين" صاحب دو قرن" اين بوده كه او دو طرف دنيا را مالك شد، و يا در طول ايام سلطنت خود مالك آن گرديد، چون سلطنت او به طورى كه در روضة الصفا آمده پانصد سال طول كشيد، و يا از اين جهت بوده كه شجاعت و قهر او همه ملوك دنيا را تحت الشعاع قرار داد «1». اشكال اين گفتار اين است كه تاريخ بدان اعتراف ندارد.
د- بعضى ديگر گفتهاند:
ذو القرنين همان اسكندر مقدونى است كه در زبانها مشهور است، و سد اسكندر هم نظير يك مثلى شده، كه هميشه بر سر زبانها هست. و بر اين معنا رواياتى هم آمده، مانند روايتى كه در قرب الاسناد «2» از موسى بن جعفر (علیه السلام) نقل شده، و روايت عقبة بن عامر «3» از رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، و روايت وهب بن منبه «4» كه هر دو در الدر المنثور نقل شده.و بعضى از قدماى مفسرين از صحابه و تابعين، مانند معاذ بن جبل- به نقل __________________________________________________ (1) روح المعانى، ج 16، ص 25. (2) قرب الاسناد. (3 و 4) الدر المنثور، ج 4، ص 293
مجمع البيان «1»- و قتاده- به نقل الدر المنثور «2» نيز همين قول را اختيار كردهاند. و بو على سينا هم وقتى اسكندر مقدونى را وصف مىكند او را به نام اسكندر ذو القرنين مىنامد، فخر رازى هم در تفسير كبير خود «3» بر اين نظريه اصرار و پافشارى دارد.
و خلاصه آنچه گفته اين است كه: قرآن دلالت مىكند بر اينكه سلطنت اين مرد تا اقصى نقاط مغرب، و اقصاى مشرق و جهت شمال گسترش يافته، و اين در حقيقت همان معموره آن روز زمين است، و مثل چنين پادشاهى بايد نامش جاودانه در زمين بماند، و پادشاهى كه چنين سهمى از شهرت دارا باشد همان اسكندر است و بس.
چون او بعد از مرگ پدرش همه ملوك روم و مغرب را برچيده و بر همه آن سرزمينها مسلط شد، و تا آنجا پيشروى كرد كه درياى سبز و سپس مصر را هم بگرفت. آن گاه در مصر به بناى شهر اسكندريه پرداخت، پس وارد شام شد، و از آنجا به قصد سركوبى بنى اسرائيل به طرف بيت المقدس رفت، و در قربانگاه (مذبح) آنجا قربانى كرد، پس متوجه جانب ارمينيه و باب الأبواب گرديد، عراقيها و قبطىها و بربر خاضعش شدند، و بر ايران مستولى گرديد، و قصد هند و چين نموده با امتهاى خيلى دور جنگ كرد، سپس به سوى خراسان بازگشت و شهرهاى بسيارى ساخت، سپس به عراق بازگشته در شهر" زور" و يا روميه مدائن از دنيا برفت، و مدت سلطنتش دوازده سال بود.
خوب، وقتى در قرآن ثابت شده كه ذو القرنين بيشتر آبادىهاى زمين را مالك شد، و در تاريخ هم به ثبوت رسيد كه كسى كه چنين نشانهاى داشته باشد اسكندر بوده، ديگر جاى شك باقى نمىماند كه ذو القرنين همان اسكندر مقدونى است «4».
اشكالى كه در اين قول است اين است كه:"
اولا اينكه گفت" پادشاهى كه بيشتر آبادىهاى زمين را مالك شده باشد تنها اسكندر مقدونى است" قبول نداريم، زيرا چنين ادعايى در تاريخ مسلم نيست، زيرا تاريخ، سلاطين ديگرى را سراغ مىدهد كه ملكش اگر بيشتر از ملك مقدونى نبوده كمتر هم نبوده است.
__________________________________________________
(1) مجمع البيان، ج 4، ص 199.
(2) الدر المنثور، ج 4، ص 242.
(3) تفسير كبير، ج 21، ص 165.
(4) تفسير فخر رازى، ج 21، ص 165
و ثانيا اوصافى كه قرآن براى ذو القرنين برشمرده تاريخ براى اسكندر مسلم نمىداند، و بلكه آنها را انكار مىكند.
مثلا قرآن كريم چنين مىفرمايد كه" ذو القرنين مردى مؤمن به خدا و روز جزا بوده و خلاصه دين توحيد داشته" در حالى كه اسكندر مردى وثنى و از صابئىها بوده، هم چنان كه قربانى كردنش براى مشترى، خود شاهد آن است.
[/b]
و نيز قرآن كريم فرموده" ذو القرنين يكى از بندگان صالح خدا بوده و به عدل و رفق مدارا مىكرده" و تاريخ براى اسكندر خلاف اين را نوشته است.
و ثالثا در هيچ يك از تواريخ آنان نيامده كه اسكندر مقدونى سدى به نام سد ياجوج و ماجوج به آن اوصافى كه قرآن ذكر فرموده ساخته باشد.
و در كتاب" البداية و النهايه" در باره ذو القرنين گفته: اسحاق بن بشر از سعيد بن بشير از قتاده نقل كرده كه اسكندر همان ذو القرنين است، و پدرش اولين قيصر روم بوده، و از دودمان سام بن نوح بوده است. و اما ذو القرنين دوم اسكندر پسر فيلبس بوده است. (آن گاه نسب او را به عيص بن اسحاق بن ابراهيم مىرساند و مىگويد

او مقدونى يونانى مصرى بوده، و آن كسى بوده كه شهر اسكندريه را ساخته، و تاريخ بنايش تاريخ رايج روم گشته، و از اسكندر ذو القرنين به مدت بس طولانى متاخر بوده.
و دومى نزديك سيصد سال قبل از مسيح بوده، و ارسطاطاليس حكيم وزيرش بوده، و همان كسى بوده كه دارا پسر دارا را كشته، و ملوك فارس را ذليل، و سرزمينشان را لگدكوب نموده است.
در دنباله كلامش مىگويد: اين مطالب را بدان جهت خاطرنشان كرديم كه بيشتر مردم گمان كردهاند كه اين دو اسم يك مسمى داشته، و ذو القرنين و مقدونى يكى بوده، و همان كه قرآن اسم مىبرد همان كسى بوده كه ارسطاطاليس وزارتش را داشته است، و از همين راه به خطاهاى بسيارى دچار شدهاند. آرى اسكندر اول، مردى مؤمن و صالح و پادشاهى عادل بوده و وزيرش حضرت خضر بوده است، كه به طورى كه قبلا بيان كرديم خود يكى از انبياء بوده. و اما دومى مردى مشرك و وزيرش مردى فيلسوف بوده، و ميان دو عصر آنها نزديك دو هزار سال فاصله بوده است، پس اين كجا و آن كجا؟ نه بهم شبيهند، و نه با هم برابر، مگر كسى بسيار كودن باشد كه ميان اين دو اشتباه كند «1».
__________________________________________________
(1) البدايه و النهايه، ط بيروت، ج 2، ص 105
در اين كلام به كلامى كه سابقا از فخر رازى نقل كرديم كنايه مىزند و ليكن خواننده عزيز اگر در آن كلام دقت نمايد سپس به كتاب او آنجا كه سرگذشت ذو القرنين را بيان مىكند مراجعه نمايد، خواهد ديد كه اين آقا هم خطايى كه مرتكب شده كمتر از خطاى فخر رازى نيست، براى اينكه در تاريخ اثرى از پادشاهى ديده نمىشود كه دو هزار سال قبل از مسيح بوده، و سيصد سال در زمين و در اقصى نقاط مغرب تا اقصاى مشرق و جهت شمال سلطنت كرده باشد، و سدى ساخته باشد و مردى مؤمن صالح و بلكه پيغمبر بوده و وزيرش خضر بوده باشد و در طلب آب حيات به ظلمات رفته باشد، حال چه اينكه اسمش اسكندر باشد و يا غير آن.
ه- جمعى از مورخين از قبيل اصمعى در" تاريخ عرب قبل از اسلام" و ابن هشام در كتاب" سيره" و" تيجان" و ابو ريحان بيرونى در" آثار الباقيه" و نشوان بن سعيد در كتاب" شمس العلوم" و ...- به طورى كه از آنها نقل شده- گفتهاند كه ذو القرنين يكى از تبابعه اذواى يمن «1» و يكى از ملوك حمير بوده كه در يمن سلطنت مىكرده.
آن گاه در اسم او اختلاف كردهاند، يكى گفته: مصعب بن عبد اللَّه بوده، و يكى گفته صعب بن ذى المرائد اول تبابعهاش دانسته، و اين همان كسى بوده كه در محلى به نام" بئر سبع" به نفع ابراهيم (علیه السلام) حكم كرد. يكى ديگر گفته: تبع الاقرن و اسمش حسان بوده. اصمعى گفته وى اسعد الكامل چهارمين تبايعه و فرزند حسان الاقرن، ملقب به ملكى كرب دوم بوده، و او فرزند ملك تبع اول بوده است. بعضى هم گفتهاند نامش" شمر يرعش" بوده است.
البته در برخى از اشعار حميرىها و بعضى از شعراى جاهليت نامى از ذو القرنين به عنوان يكى از مفاخر برده شده. از آن جمله در كتاب" البداية و النهاية" نقل شده كه ابن هشام اين شعر اعشى را خوانده و انشاد كرده است:
و الصعب ذو القرنين اصبح ثاويا بالجنوفى جدث اشم مقيما «1»
و در بحث روايتى سابق گذشت كه عثمان بن ابى الحاضر براى ابن عباس اين اشعار را انشاد كرد:
قد كان ذو القرنين جدى مسلما ملكا تدين له الملوك و تحشد
و دو بيت ديگر كه ترجمهاش نيز گذشت.
مقريزى در كتاب" الخطط" خود مىگويد: بدان كه تحقيق علماى اخبار به اينجا منتهى شده كه ذو القرنين كه قرآن كريم نامش را برده و فرموده:" وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ ..."
مردى عرب بوده كه در اشعار عرب نامش بسيار آمده است، و اسم اصلىاش صعب بن ذى مرائد فرزند حارث رائش، فرزند همال ذى سدد، فرزند عاد ذى منح، فرزند عار ملطاط، فرزند سكسك، فرزند وائل، فرزند حمير، فرزند سبا، فرزند يشجب، فرزند يعرب، فرزند قحطان، فرزند هود، فرزند عابر، فرزند شالح، فرزند ارفخشد، فرزند سام، فرزند نوح بوده است.
و او پادشاهى از ملوك حمير است كه همه از عرب عاربه «2» بودند و عرب عرباء هم ناميده شدهاند. و ذو القرنين تبعى بوده صاحب تاج، و چون به سلطنت رسيد نخست تجبر پيشه كرده و سرانجام براى خدا تواضع كرده با خضر رفيق شد. و كسى كه خيال كرده ذو القرنين همان اسكندر پسر فيلبس است اشتباه كرده، براى اينكه كلمه" ذو" عربى است و ذو القرنين از لقبهاى عرب براى پادشاهان يمن است، و اسكندر لفظى است رومى و يونانى.
ابو جعفر طبرى گفته: خضر در ايام فريدون پسر ضحاك بوده البته اين نظريه عموم علماى اهل كتاب است، ولى بعضى گفتهاند در ايام موسى بن عمران، و بعضى ديگر گفتهاند در مقدمه لشگر ذو القرنين بزرگ كه در زمان ابراهيم خليل (علیه السلام) بوده قرار داشته است. و اين خضر در سفرهايش با ذو القرنين به چشمه حيات برخورده و از آن نوشيده است، و به ذو القرنين اطلاع نداده. از همراهان ذو القرنين نيز كسى خبردار نشد، در نتيجه تنها خضر جاودان شد، و او به عقيده علماى اهل كتاب همين الآن نيز زنده است.
ولى ديگران گفتهاند: ذو القرنينى كه در عهد ابراهيم (علیه السلام) بوده همان فريدون پسر ضحاك بوده، و خضر در مقدمه لشگر او بوده است.
ابو محمد عبد الملك بن هشام در كتاب تيجان كه در معرفت ملوك زمان نوشته بعد از
__________________________________________________
(1) صعب ذو القرنين سرانجام در محل جنو در قبر خوابيد در حالى كه قبرش ظاهر است.
(2) عرب قبل از حضرت اسماعيل را، عرب عاربه گويند، و به اسماعيل و فرزندانش عرب مستعربه اطلاق مىشود
ذكر حسب و نسب ذو القرنين گفته است: وى تبعى بوده داراى تاج. در آغاز سلطنت ستمگرى كرد و در آخر تواضع پيشه گرفت، و در بيت المقدس به خضر برخورده با او به مشارق زمين و مغارب آن سفر كرد و همانطور كه خداى تعالى فرموده همه رقم اسباب سلطنت برايش فراهم شد و سد ياجوج و ماجوج را بنا نهاد و در آخر در عراق از دنيا رفت.
و اما اسكندر، يونانى بوده و او را اسكندر مقدونى مىگفتند، و" مجدونى" اش نيز خواندهاند، از ابن عباس پرسيدند ذو القرنين از چه نژاد و آب خاكى بوده؟ گفت: از حمير بود و نامش صعب بن ذى مرائد بوده، و او همان است كه خدايش در زمين مكنت داده و از هر سببى به وى ارزانى داشت، و او به دو قرن آفتاب و به رأس زمين رسيد و سدى بر ياجوج و ماجوج ساخت.
بعضى به او گفتند: پس اسكندر چه كسى بوده؟ گفت: او مردى حكيم و صالح از اهل روم بود كه بر ساحل دريا در آفريقا منارى ساخت و سرزمين روم را گرفته به درياى عرب آمد و در آن ديار آثار بسيارى از كارگاهها و شهرها بنا نهاد.
از كعب الاحبار پرسيدند كه ذو القرنين كه بوده؟ گفت: قول صحيح نزد ما كه از احبار و اسلاف خود شنيدهايم اين است كه وى از قبيله و نژاد حمير بوده و نامش صعب بن ذى مرائد بوده، و اما اسكندر از يونان و از دودمان عيصو فرزند اسحاق بن ابراهيم خليل (علیه السلام) بوده. و رجال اسكندر، زمان مسيح را درك كردند كه از جمله ايشان جالينوس و ارسطاطاليس بودهاند. و همدانى در كتاب انساب گفته: كهلان بن سبا صاحب فرزندى شد به نام زيد، و زيد پدر عريب و مالك و غالب و عميكرب بوده است. هيثم گفته: عميكرب فرزند سبا برادر حمير و كهلان بود. عميكرب صاحب دو فرزند به نام ابو مالك فدرحا و مهيليل گرديد و غالب داراى فرزندى به نام جنادة بن غالب شد كه بعد از مهيليل بن عميكرب بن سبا سلطنت يافت. و عريب صاحب فرزندى به نام عمرو شد و عمرو هم داراى زيد و هم يسع گشت كه ابا الصعب كنيه داشت. و اين ابا الصعب همان ذو القرنين اول است، و همو است مساح و بناء كه در فن مساحت و بنائى استاد بود و نعمان بن بشير در باره او مىگويد:
فمن ذا يعادونا من الناس معشرا كراما فذو القرنين منا و حاتم «1»
__________________________________________________
(1) اين كيانند كه از ميان مردم با ما دشمنى مىكنند با اينكه ما گروهى بزرگواريم و ذو القرنين و حاتم از ماست
و نيز در اين باره است كه حارثى مىگويد:
سموا لنا واحدا منكم فنعرفه فى الجاهلية لاسم الملك محتملا
كالتابعين و ذى القرنين يقبله اهل الحجى فاحق القول ما قبلا
و در اين باره ابن ابى ذئب خزاعى مىگويد:
و منا الذى بالخافقين تغربا و اصعد فى كل البلاد و صوبا
فقد نال قرن الشمس شرقا و مغربا و فى ردم ياجوج بنى ثم نصبا
و ذلك ذو القرنين تفخر حمير بعسكر قيل ليس يحصى فيحسبا
همدانى سپس مىگويد: (علماى همدان مىگويند: ذو القرنين اسمش صعب بن مالك بن حارث الاعلى فرزند ربيعة بن الحيار بن مالك، و در باره ذو القرنين گفتههاى زيادى هست «1».
و اين كلامى است جامع، و از آن استفاده مىشود كه اولا لقب ذو القرنين مختص به شخص مورد بحث نبوده بلكه پادشاهانى چند از ملوك حمير به اين نام ملقب بودهاند، ذو القرنين اول، و ذو القرنينهاى ديگر.
و ثانيا ذو القرنين اول آن كسى بوده كه سد ياجوج و ماجوج را قبل از اسكندر مقدونى به چند قرن بنا نهاده و معاصر با ابراهيم خليل (علیه السلام) و يا بعد از او بوده- و مقتضاى آنچه ابن هشام آورده كه وى خضر را در بيت المقدس زيارت كرده همين است كه وى بعد از او بود، چون بيت المقدس چند قرن بعد از حضرت ابراهيم (علیه السلام) و در زمان داوود و سليمان ساخته شد- پس به هر حال ذو القرنين هم قبل از اسكندر بوده. علاوه بر اينكه تاريخ حمير تاريخى مبهم است.
بنا بر آنچه مقريزى آورده گفتار در دو جهت باقى مىماند.
يكى اينكه اين ذو القرنين كه تبع حميرى است سدى كه ساخته در كجا است؟.
دوم اينكه آن امت مفسد در زمين كه سد براى جلوگيرى از فساد آنها ساخته شده چه امتى بودهاند؟ و آيا اين سد يكى از همان سدهاى ساخته شده در يمن، و يا پيرامون يمن، از قبيل سد مارب است يا نه؟ چون سدهايى كه در آن نواحى ساخته شده به منظور ذخيره ساختن آب براى آشاميدن، و يا زراعت بوده است، نه براى جلوگيرى از كسى. علاوه بر اينكه در هيچ يك آنها قطعههاى آهن و مس گداخته به كار نرفته، در حالى كه قرآن سد ذو القرنين را اينچنين معرفى نموده
__________________________________________________
(1) الخطط
و آيا در يمن و حوالى آن امتى بوده كه بر مردم هجوم برده باشند، با اينكه همسايگان يمن غير از امثال قبط و آشور و كلدان و ... كسى نبوده، و آنها نيز همه ملتهايى متمدن بودهاند؟.
يكى از بزرگان و محققين معاصر «1» ما اين قول را تاييد كرده، و آن را چنين توجيه مىكند: ذو القرنين مذكور در قرآن صدها سال قبل از اسكندر مقدونى بوده، پس او اين نيست، بلكه اين يكى از ملوك صالح، از پيروان اذواء از ملوك يمن بوده، و از عادت اين قوم اين بوده كه خود را با كلمه" ذى" لقب مىدادند، مثلا مىگفتند: ذى همدان، و يا ذى غمدان، و يا ذى المنار، و ذى الاذغار و ذى يزن و امثال آن.
و اين ذو القرنين مردى مسلمان، موحد، عادل، نيكو سيرت، قوى، و داراى هيبت و شوكت بوده، و با لشگرى بسيار انبوه به طرف مغرب رفته، نخست بر مصر و سپس بر ما بعد آن مستولى شده، و آن گاه هم چنان در كناره درياى سفيد به سير خود ادامه داده تا به ساحل اقيانوس غربى رسيده، و در آنجا آفتاب را ديده كه در عينى حمئة و يا حاميه فرو مىرود.
سپس از آنجا رو به مشرق نهاده، و در مسير خود آفريقا را بنا نهاده. مردى بوده بسيار حريص و خبره در بنائى و عمارت. و هم چنان سير خود را ادامه داده تا به شبه جزيره و صحراهاى آسياى وسطى رسيده، و از آنجا به تركستان، و ديوار چين برخورده، و در آنجا قومى را يافته كه خدا ميان آنان و آفتاب ساترى قرار نداده بود.
سپس به طرف شمال متمايل و منحرف گشته، تا به مدار السرطان رسيده، و شايد همانجا باشد كه بر سر زبانها افتاده كه وى به ظلمات راه يافته است. اهل اين ديار از وى درخواست كردهاند كه برايشان سدى بسازد تا از رخنه ياجوج و ماجوج در بلادشان ايمن شوند، چون يمنىها- و مخصوصا ذو القرنين- معروف به تخصص در ساختن سد بودهاند، لذا ذو القرنين براى آنان سدى بنا نهاده است.
حال اگر محل اين سد همان محل ديوار چين باشد، كه فاصله ميان چين و مغول است، ناگزير بايد بگوئيم قسمتى از آن ديوار بوده كه خراب شده، و وى آن را ساخته است، و اگر اصل ديوار چنين نباشد، چون اصل آن را بعضى از ملوك چين قبل اين تاريخ ساخته بودهاند كه ديگر اشكالى باقى نمىماند. و به طورى كه مىگويند از جمله بناهايى كه
__________________________________________________
(1) علامه سيد هبة الدين شهرستانى
ذو القرنين كه اسم اصليش" شمر يرعش" بود ساخته شهر سمرقند بوده است.
اين احتمال كه وى پادشاهى عربى زبان بوده تاييد شده به اينكه مىبينيم اعراب از رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از وى پرسش نموده و قرآن كريم، داستانش را براى تذكر و عبرتگيرى آورده است، زيرا اگر از نژاد عرب نبود جهت نداشت از ميان همه ملوك عالم تنها او را ذكر كند. پس چون اعراب نسبت به نژاد خود تعصب مىورزيدند سرگذشت او در آنان مؤثرتر بوده، چون ملوك روم و عجم و چين از امتهاى دورى بودهاند كه اعراب خيلى به شنيدن تاريخشان و عبرتگيرى از سرگذشتشان علاقمند نبودند، به همين جهت مىبينيم كه در سراسر قرآن اسمى از آن ملوك به ميان نيامده است. اين بود خلاصه كلام شهرستانى «1».
اشكالى كه به گفته وى باقى مىماند اين است كه ديوار چين نمىتواند سد ذو القرنين باشد، براى اينكه ذو القرنين به اعتراف خود او قرنها قبل از اسكندر بوده، و ديوار چين در حدود نيم قرن بعد از اسكندر ساخته شده، و اما سدهاى ديگرى كه غير از ديوار بزرگ چين در آن نواحى هست هيچ يك از آهن و مس ساخته نشده و همه با سنگ است.
صاحب تفسير جواهر بعد از ذكر مقدمهاى بيانى آورده كه خلاصهاش اين است كه:
با كمك سنگنبشتهها و آثار باستانى از خرابههاى يمن به دست آمده كه در اين سرزمين سه دولت حكومت كرده است: يكى دولت معين بود كه پايتختش قرناء بوده، و علماء تخمين زدهاند كه آثار اين دولت از قرن چهاردهم قبل از ميلاد آغاز و در قرن هفتم و يا هشتم قبل از ميلاد خاتمه يافته است، و از ملوك اين دولت به شانزده پادشاه مثل" اب يدع" و" أب يدع ينيع" دست يافتهاند.
دولت سبا كه از قحطانيان بوده اول اذواء بوده و سپس اقيال. و از همه برجستهتر سبا بوده كه صاحب قصر صرواح در قسمت شرقى صنعا است، كه بر همه ملوك اين دولت غلبه يافته است. اين سلسله از سال 850 ق م تا سال 115 ق م در آن نواحى سلطنت داشتهاند، و معروف از ملوك آنان بيست و هفت پادشاه بوده كه پانزده نفر آنان لقب" مكرب" داشتهاند مانند مكرب" يثعمر" و مكرب" ذمرعلى" و دوازده نفر ايشان تنها لقب ملك داشتهاند مانند ملك" ذرح" و ملك" يريم ايمن".
و سوم سلسله حميريها كه دو طبقه بودهاند اول ملوك سبا و ريدان كه از سال 115 ق م تا سال 275 ب م سلطنت كردهاند. اينها تنها ملوك بودهاند. طبقه دوم ملوك سبا و ريدان
و حضرموت و غير آن كه چهارده نفر از اين سلسله سلطنت كردهاند، و بيشترشان تبع بودهاند اول آنان" شمر يرعش" و دوم" ذو القرنين" و سوم" عمرو" شوهر بلقيس «1» بود كه آخرشان منتهى به ذى جدن مىشود و آغاز سلطنت اين سلسله از سال 275 م شروع شده در سال 525 خاتمه يافته است.
[سخن صاحب تفسير" جواهر" در اثبات اينكه ذو القرنين، كورش، پادشاه هخامنشى ايران، و ياجوج و ماجوج، اقوام مغول بودهاند]
آن گاه صاحب جواهر مىگويد: پيشوند" ذى" در لقب ملوك يمن اضافه شده، و هيچ ملوك ديگرى از قبيل ملوك روم سراغ نداريم كه اين كلمه در لقبشان اضافه شده باشد، به همين دليل است كه مىگوئيم ذو القرنين از ملوك يمن بوده، و قبل از شخص مورد بحث اشخاص ديگرى نيز در يمن ملقب به ذو القرنين بودهاند، و ليكن آيا اين همان ذو القرنين مذكور در قرآن باشد يا نه قابل بحث است.
اعتقاد ما اين است كه: نه، براى اينكه ملوك يمن قريب العهد با ما بودهاند و از آنها چنين خاطراتى نقل نشده مگر در رواياتى كه نقالهاى قهوهخانه با آنها سر و كار دارند، مثل اينكه" شمر يرعش" به بلاد عراق و فارس و خراسان و صغد سفر كرده و شهرى به نام سمرقند بنا نهاده كه اصلش" شمركند" بوده و اسعد ابو كرب در آذربايجان جنگ كرده، و حسان پسرش را به صغد فرستاده و يعفر پسر ديگرش را به روم و برادر زادهاش را به فارس روانه ساخته، و اينكه بعد از جنگ او با چين از حميريها عدهاى در چين باقى ماندند كه هم اكنون در آنجا هستند.
ابن خلدون و ديگران اين اخبار را تكذيب كردهاند، و آن را مبالغه دانسته و با ادله جغرافيايى و تاريخى رد نمودهاند.
پس مىتوان گفت كه ذو القرنين از امت عرب بوده و ليكن در تاريخى قبل از تاريخ معروف مىزيسته است. اين بود خلاصه كلام صاحب جواهر «2».
آخرین کاندیدای ذوالقرنین
و- و بعضى ديگر گفتهاند:
ذو القرنين همان كورش يكى از ملوك هخامنشى در فارس است كه در سالهاى" 539- 560 ق م" مىزيسته و همو بوده كه امپراطورى ايرانى را تاسيس و ميان دو مملكت فارس و ماد را جمع نمود. بابل را مسخر كرد و به يهود اجازه مراجعت از بابل به اورشليم را صادر كرد، و در بناى هيكل كمكها كرد و
مصر را به تسخير خود درآورد، آن گاه به سوى يونان حركت نموده بر مردم آنجا نيز مسلط شد و به طرف مغرب رهسپار گرديده آن گاه رو به سوى مشرق نهاد و تا اقصى نقطه مشرق پيش رفت.
اين قول را يكى از علماى نزديك به عصر «1» ما ذكر كرده و يكى از محققين هند «2» در ايضاح و تقريب آن سخت كوشيده است. اجمال مطلب اينكه: آنچه قرآن از وصف ذو القرنين آورده با اين پادشاه عظيم تطبيق مىشود،
زيرا اگر ذو القرنين مذكور در قرآن مردى مؤمن به خدا و به دين توحيد بوده كورش نيز بوده، و اگر او پادشاهى عادل و رعيتپرور و داراى سيره رفق و رأفت و احسان بوده اين نيز بوده و اگر او نسبت به ستمگران و دشمنان مردى سياستمدار بوده اين نيز بوده و اگر خدا به او از هر چيزى سببى داده به اين نيز داده، و اگر ميان دين و عقل و فضائل اخلاقى وعده و عده و ثروت و شوكت و انقياد اسباب براى او جمع كرده براى اين نيز جمع كرده بود.
و همانطور كه قرآن كريم فرموده كورش نيز سفرى به سوى مغرب كرده حتى بر ليديا و پيرامون آن نيز مستولى شده و بار ديگر به سوى مشرق سفر كرده تا به مطلع آفتاب برسيد، و در آنجا مردمى ديد صحرانشين و وحشى كه در بيابانها زندگى مىكردند. و نيز همين كورش سدى بنا كرده كه به طورى كه شواهد نشان مىدهد سد بنا شده در تنگه داريال ميان كوههاى قفقاز و نزديكيهاى شهر تفليس است. اين اجمال آن چيزى است كه مولانا ابو الكلام آزاد گفته است كه اينك تفصيل آن از نظر شما خواننده مىگذرد.
اما مساله ايمانش به خدا و روز جزا:
دليل بر اين معنا كتاب عزرا (اصحاح 1) و كتاب دانيال (اصحاح 6) و كتاب اشعياء (اصحاح 44 و 45) از كتب عهد عتيق است كه در آنها از كورش تجليل و تقديس كرده و حتى در كتاب اشعياء او را" راعى رب" (رعيتدار خدا) ناميده و در اصحاح چهل و پنج چنين گفته است:" (پروردگار به مسيح خود در باره كورش چنين مىگويد) آن كسى است كه من دستش را گرفتم تا كمرگاه دشمن را خرد كند تا برابر او دربهاى دو لنگهاى را باز خواهم كرد كه دروازهها بسته نگردد، من پيشاپيشت رفته پشتهها را هموار مىسازم، و دربهاى برنجى را شكسته، و بندهاى آهنين را پاره پاره مىنمايم، خزينههاى ظلمت و دفينههاى مستور را به تو مىدهم تا بدانى من كه تو را به اسمت مىخوانم خداوند اسرائيلم به تو لقب دادم و تو مرا نمىشناسى".
و اگر هم از وحى بودن اين نوشتهها صرفنظر كنيم بارى يهود با آن تعصبى كه به مذهب خود دارد هرگز يك مرد مشرك مجوسى و يا وثنى را (اگر كورش يكى از دو مذهب را داشته) مسيح پروردگار و هدايت شده او و مؤيد به تاييد او و راعى رب نمیخواند.[/b]
__________________________________________________
(1) سر احمد خان هندى.
(2) مولانا ابو الكلام آزاد
علاوه بر اينكه نقوش و نوشتههاى با خط ميخى كه از عهد داريوش كبير به دست آمده كه هشت سال بعد از او نوشته شده- گوياى اين حقيقت است كه او مردى موحد بوده و نه مشرك، و معقول نيست در اين مدت كوتاه وضع كورش دگرگونه ضبط شود.
[u]و اما فضائل نفسانى او:[/b]
گذشته از ايمانش به خدا، كافى است باز هم به آنچه از اخبار و سيره او و به اخبار و سيره طاغيان جبار كه با او به جنگ برخاستهاند مراجعه كنيم و ببينيم وقتى بر ملوك" ماد" و" ليديا" و" بابل" و" مصر" و ياغيان بدوى در اطراف" بكتريا" كه همان بلخ باشد و غير ايشان ظفر مىيافته با آنان چه معامله مىكرده، در اين صورت خواهيم ديد كه بر هر قومى ظفر پيدا مىكرده از مجرمين ايشان گذشت و عفو مىنموده و بزرگان و كريمان هر قومى را اكرام و ضعفاى ايشان را ترحم مىنموده و مفسدين و خائنين آنان را سياست مىنموده.
كتب عهد قديم و يهود هم كه او را به نهايت درجه تعظيم نموده بدين جهت بوده كه ايشان را از اسارت حكومت بابل نجات داده و به بلادشان برگردانيده و براى تجديد بناى هيكل هزينه كافى در اختيارشان گذاشته، و نفائس گرانبهايى كه از هيكل به غارت برده بودند و در خزينههاى ملوك بابل نگهدارى مىشده به ايشان برگردانيده،
و همين خود مؤيد ديگرى است براى اين احتمال كه كورش همان ذو القرنين باشد، براى اينكه به طورى كه اخبار شهادت مىدهد پرسش كنندگان از رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از داستان ذو القرنين يهود بودهاند.
[b]علاوه بر اين مورخين قديم يونان مانند" هردوت" و ديگران نيز جز به مروت و فتوت و سخاوت و كرم و گذشت و قلت حرص و داشتن رحمت و رأفت، او را نستودهاند، و او را به بهترين وجهى ثنا و ستايش كردهاند.
[/b]
و اما اينكه چرا كورش را ذو القرنين گفتهاند:
هر چند تواريخ از دليلى كه جوابگوى اين سؤال باشد خالى است ليكن مجسمه سنگى كه اخيرا در مشهد مرغاب در جنوب ايران از او كشف شده جاى هيچ ترديدى نمىگذارد كه همو ذو القرنين بوده، و وجه تسميهاش اين است كه در اين مجسمهها دو شاخ ديده مىشود كه هر دو در وسط سر او در آمده يكى از آن دو به طرف جلو و يكى ديگر به طرف عقب خم شده، و اين با گفتار قدماى مورخين كه در وجه تسميه او به اين اسم گفتهاند تاج و يا كلاه خودى داشته كه داراى دو شاخ بوده درست تطبيق مىكند
در كتاب دانيال «1» هم خوابى كه وى براى كورش نقل كرده را به صورت قوچى كه دو شاخ داشته ديده است.
در آن كتاب چنين آمده: در سال سوم از سلطنت" بيلشاصر" پادشاه، براى من كه دانيال هستم بعد از آن رؤيا كه بار اول ديدم رؤيايى دست داد كه گويا من در" شوشن" هستم يعنى در آن قصرى كه در ولايت عيلام است مىباشم و در خواب مىبينم كه من در كنار نهر" اولاى" هستم چشم خود را به طرف بالا گشودم ناگهان قوچى ديدم كه دو شاخ دارد و در كنار نهر ايستاده و دو شاخش بلند است اما يكى از ديگرى بلندتر است كه در عقب قرار دارد. قوچ را ديدم به طرف مغرب و شمال و جنوب حمله مىكند، و هيچ حيوانى در برابرش مقاومت نمىآورد و راه فرارى از دست او نداشت و او هر چه دلش مىخواهد مىكند و بزرگ مىشود. در اين بين كه من مشغول فكر بودم ديدم نر بزى از طرف مغرب نمايان شد همه ناحيه مغرب را پشت سر گذاشت و پاهايش از زمين بريده است، و اين حيوان تنها يك شاخ دارد كه ميان دو چشمش قرار دارد. آمد تا رسيد به قوچى كه گفتم دو شاخ داشت و در كنار نهر بود سپس با شدت و نيروى هر چه بيشتر دويده، خود را به قوچ رسانيد با او در آويخت و او را زد و هر دو شاخش را شكست، و ديگر تاب و توانى براى قوچ نماند، بى اختيار در برابر نر بز ايستاد. نر بز قوچ را به زمين زد و او را لگدمال كرد، و آن حيوان نمىتوانست از دست او بگريزد، و نر بز بسيار بزرگ شد.
آن گاه مىگويد: جبرئيل را ديدم و او رؤياى مرا تعبير كرده به طورى كه قوچ داراى دو شاخ با كورش و دو شاخش با دو مملكت فارس و ماد منطبق شد و نر بز كه داراى يك شاخ بود با اسكندر مقدونى منطبق شد.
و اما سير كورش به طرف مغرب و مشرق: اما سيرش به طرف مغرب همان سفرى بود كه براى سركوبى و دفع" ليديا" كرد كه با لشگرش به طرف كورش مىآمد، و آمدنش به ظلم و طغيان و بدون هيچ عذر و مجوزى بود. كورش به طرف او لشگر كشيد و او را فرارى داد، و تا پايتخت كشورش تعقيبش كرد، و پايتختش را فتح نموده او را اسير نمود، و در آخر او و ساير ياورانش را عفو نموده اكرام و احسانشان كرد با اينكه حق داشت كه سياستشان كند و به كلى نابودشان سازد.
و انطباق اين داستان با آيه شريفه" حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ
__________________________________________________
(1) كتاب دانيال، اصحاح هشتم، 1- 9
كه شايد ساحل غربى آسياى صغير باشد- وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً" از اين رواست كه گفتيم حمل