بسم الله الرحمن الرحیم
ویژگی چهارم انسان صاحب رسالت (که از همینجا هم میتوان متوجه شد که فلاسفه ، صرفا به واسطه فلسفشون نمی توانند صاحب رسالت باشند) اینست که صاحب رسالت به واسطه احساسات لطیف و پاکی که بر روح او وارد شده است با یک منطق مورد قبول فطرت انسان ها ، تمام موجودیت عاطفی انسان ها را به استخدام خودش در میاورد.
صاحب رسالت آنچنان عظمت شخصیتی پیدا کرده است که همین که راه می رود، مثل یک آهنربا تمام موجودیت شما را به طرف خودش جذب می کند. اصلا با تمام قلب و وجود شما سخن می گوید...
ائمه ما آنچنان بوده اند که دشمنانشان در مصیبت های اونها گریه می کرده اند! معاویه ابن ابوسفیان چقدر گریه کرده است در عظمت حضرت علی(علیه السلام)
وقتی یکی از دوستان امیرالمومنین در وصف شخصیت ایشان سخن می گوید ، معاویه اشک چشمش جاریست و با دستمال مشغول پاک کردن اشکهایش است و تصدیق می کند : آری ، علی(علیه السلام) همینگونه بود.
اصلا همین که دشمنان می ترسیدند که ائمه (علیه السلام) در میان مردم باشند و به روش های مختلف اونها رو از مردم دور نگه میداشتند یکی از دلایلش همین است که ائمه آنچنان لطافت روحی داشتند که بدون نیاز به هیچ سخنی، همین که مردم اونها رو می دیدند، تمام موجودیتشان به سمتشون گرایش پیدا می کرد.
شما الان کنار قبر مطهر حضرت رضا(علیه السلام) بروید، همین طور که ایستاده اید مثل اینست که یک مغناطیس بسیار قوی به اندازه کل هستی اینجا قرار گرفته و همه رو داره به سمت خودش جذب می کنه.
این جذبه از لوازم انسان صاحب رسالت است...
یک سری مثال هم زده شده که برای جلوگیری از طولانی شدن پست این بخش سخنرانی رو براتون آپلود کردم اگر خواستید گوش بدید
با این ویژگی صاحبان رسالت ایجاد جهش روحی می کردند.
ویژگی پنجم (که این هم خیلی مهم است) برخورداری از درک خواسته های اجتماع و قدرت نشان دادن راه های اشباع اونها است. یعنی کسی می تواند صاحب رسالت باشد که
اولا) خواسته های جامعه رو به خوبی درک کند.
ثانیا)بتواند راههایی که این خواسته ها رو تامین می کند در اختیار جامعه قرار دهد.
مثلا در جامعه یکی از نیازهای مهم مردم اقتصاد سالم است...مولا علی(علیه السلام) در نهج البلاغه می فرماید : من به عنوان اینکه خلیفه شما هستم ، شما چه یهودی باشید ، چه مسلمان باشید و چه مسیحی باشید ، سه حق اساسی بر گردن من دارید : 1- تامین آب شما 2-تامین نان شما 3-تامین مسکن شما
کسی که هیچ درک و شناختی از نیازهای انسان ها ندارد، نمی تواند صاحب رسالت باشد.
ویژگی ششم انسان صاحب رسالت اینست که او قدرت ایجاد تحول درونی و روحی در انسان ها را داراست. می تواند به راحتی انسان ها را از موقعیتی که هستند ، به موقعیتی که باید باشند جهش بدهد. چراکه آنها مظهر "مقلب القلوب" بودن خداوند هستند. و نه فقط برای یک انسان، بلکه برای یک جامعه!
یک مثالش امام کاظم (علیه السلام) که در زندان ، شبانه روز مشغول عبادت بودند.هرکس را که می ذاشتند زندانبان امام(علیه السلام) باشد پس از دو سه روزی شیعه می شد!
یا مثال دیگرش حضرت امام حسین (علیه السلام) ، که کسی نزد ایشان میاید و اظهار نیازمندی مالی می کند.حضرت برای اینکه او خجالت نکشد از لای در انقدر به وی پول می دهد که بتواند همه قرض هایش را ادا کند. اون شخص شروع می کند به گریه کردن و چشمش به دستان امام حسین(علیه السلام) است...بعد می گوید من نگرانم که چگونه این دستها میخواهد زیر خاک برود....
من و شما و اکثریت مردم هیچ شناختی از اهل بیت(علیه السلام) نداریم...کجا به درک شخصیت و وجود این بزرگواران می رسیم؟ هیچ آشنایی عمیقی با معارف اهل بیت نداریم.
حتی از زندگی و مسائل تاریخی و گفته هایشان هم جز مقدار ناچیزی هیچ نمی دانیم!
با این وجود اعلام کردند که در سال گذشته 14 میلیون نفر به زیارت امام رضا (علیه السلام) رفته اند!
از این 14 میلیون سوال بکنید که چقدر شخصیت حضرت رضا(علیه السلام) را می شناسند؟
پس از چه راهی ارتباط برقرار کرده اند با حضرت ثامن الحجج (ارواحنا له الفداه)
آیا غیر از راه فطرت و راه دل و راه دگرگونی های درونی که در شخصیت این بزرگواران وجود دارد است؟
حال به بخش سوم و سوال سومی می رسیم که مطرح کردیم: اینکه صاحبان رسالت چه هدفی را دنبال می کنند؟ هدف اصلی آنان چیست؟
برای یافتن پاسخ لازم است ابتدا یک نکته رو مطرح کنیم
برای انسان، دو موقعیت متصور است : یک موقعیتی که الان برای او است و یک موقعیتی که باید به آن برسد و عالی ترین آرمان است برای او که اگر به آن آرمان برسد تمام موجودیت او شکوفا و احیا خواهد شد! این موقعیت کجاست؟ "تحصیل شناخت ذات باری تعالی ..."
هدف انسان های صاحب رسالت ، انتقال دادن انسان هاست از اون موقعیتی که هستند به اون موقعیتی که باید به آن برسند.
و این کار فوق العاده مشکل است
میدانید چرا؟
چون مهم ترین مشکلی که در راه صاحبان رسالت وجود دارد اینست که شخصیت ما قالب گیری شده!
و انتقال یک انسان که تحت سیطره قالب هاست به موقعیتی که باید به آن برسد کار بسیار دشواریست
این قالب ها از کجا به وجود میاد؟؟
به محض اینکه ما به ماده و مادیات چسبیدیم تحت سیطره قالب ها درمیاییم!و شکستن این قالب ها کاریست که صاحبان رسالت از عهده آن برمیایند.
به همین دلیل است که همیشه در برابر انسان های صاحب رسالت موضع گیری میشود. و این موضع گیری ها از جانب کسانیست که در سیطره قالب ها گیر کرده اند
...........................................................................................................
بحث امشب رو با یک تمثیل زیبا از مولوی به اتمام می رسونیم...اگر تا اینجا هم نخوندید این رو از دست ندید.البته ممکنه برای بعضی تکراری باشه
یک روز مردی از مکانی عبور می کرده که می بینه یک بنده خدایی زیر درختی خوابیده و دهانش باز است. در همان لحظه یک مار داخل دهان اون فرد میشه. مرد عابر نگاه میکنه و از اسب پیاده میشه. به فکرش میرسه که اگر به اون مرد بگه در درون تو ماری وجود داره ، بنده خدا تحمل نمی کنه. و روح محدود و کوچک است و به دلیل همین کوچکی روح ممکنه ذکر حقیقت موجب وحشت او بشه و اتفاق بدتری بیوفته
پس مرد رو بیدار میکنه و بعد از بیدار شدن به او میگه بدو! اون فرد ناراحت میشه و میگه به چه حقی من رو بیدار کردی و تازه بعد از بیدار شدن به من میگی بدوم؟؟!
{حال به این نکته هم توجه داشته باشید که قدم به قدم این مراحل برای رسول اکرم هم به صورت خیلی وسیع تری اتفاق افتاده است!}
مرد بیدار شده گفت من نمی دوم! مرد عابر گفت اگر ندوی با این شلاق شما رو تادیب خواهم کرد.
{در اینجا فکر کنید به حدودی که خداوند وضع کرده و قوانینی که خداوند وضع کرده است که برای اصلاح خودمان است ولی به دلیل کوچکی روح نمی دانیم و نمی فهمیم!حتی گاهی بلاهایی که در طول زندگی برای ما پیش میاید هم دلیلش اصلاح درون ماست...}
خلاصه اون مرد شروع می کنه به دویدن. به یک سربالایی می رسن. عابر بهش گفت : ازین سربالایی هم برو بالا... مرد بهش گفت آخه فلان فلان شده تو از خواب بیدارمون کردی، شلاق هم که می خواهی بزنی ، این همه راه هم منو دواندی و حالا مجبورم میکنی از اینجا بالا برم؟
گفت اگر ندوی با این شلاق می زنم توی سرت! باید بدوی...
بعدش رسیدن به درختی که میوه های گندیده داشت...گفت اینها رو هم باید بخوری
طرف گفت : آخه پدرت خوب، مادرت خوب! چرا دست از سر ما بر نمی داری؟ بذار زندگیمونو بکنیم...
خلاصه میوه های گندیده را هم می خورد. بعد یکمرتبه حالش بهم خورد و مار هم بیرون افتاد
مرد شوک زده شد! و عابر به او گفت : عزیز من ازونجا تا الان جرئت نداشتم به تو بگم چه ماری در وجود تو هست!
در ادامه زیارت جامعه کبیره در جایی که این تعبیر آمده : " و منتهی الحلم" بیشتر توضیح می دهیم که چرا ائمه (علیه السلام) انتهای حلم رو درمورد ما به کار می برند تا ما آدم شویم.گاهی شصت سال با یک انسان مدارا می کنند تا رسالتشون انجام شود...