تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: زنان نمونه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
ایشاع


ایشاع , همسر حضرت زکریا, مادر حضرت یحیى و خاله حضرت مریم است . وى , زنى صالح , نجیب , صابر, خاشع و خداترس بود. ایشان 98 سال سن داشت که همسرش زکریا, رو به درگاه خداوند کرد و گفت :پروردگارا! اسـتـخـوانـم سـست شده و شعله پیرى تمام سرم را فراگرفته است و من از بستگانم بعد از خود بیمناکم و همسرم نازااست , تو به قدرتت جانشینى به من ببخش که وارث من و آل یعقوب باشد. خـداونـد نـیز دعایش را مستجاب کرد و ایشاع را براى آوردن فرزند, اصلاح کرد و یحیى را به آنان بخشید و علت این کار را این گونه بیان فرمود:

انهم کانوا یسارعون فیالخیرات و یدعوننا رغبا و رهبا و کـانـوا لـنـا خاشعین
چرا که این خانواده در نیکى ها و کارهاى خیر, سرعت مى گرفتند و به خاطرعشق (به رحمت ) و ترس (از عذاب ) ما را مى خواندند و براى ما خاشع بودند.

زکـریـا و ایـشـاع , هـرگـز گـرفـتار غفلت ها و غرورهایى که هنگام وصول به نعمت , دامن افراد کم ظرفیت و ضعیف الایمان را مى گیرد, نمى شدند.
در هـمـه حـال نـیـازمـندان را فراموش نمى کردند, در حال نیاز و بى نیازى , فقر و غنا, بیمارى و سـلامـت , همواره متوجه خدا بودند و همین باعث شد که ایشاع در سن98 سالگى حامله شود و در شکم خود فرزندى را پرورش دهد که قبل از تولد با مادر سخن بگوید و آن گاه که حضرت مریم بر ایـشـاع وارد مـى شـود, فرزند در رحم سجده کند و پس از تولد نیز مورد لطف خداى مهربان قرار گیرد و به وى مقام نبوت داده شود. هـمـین براى ایشاع بس که هم همسر پیامبر(زکریا) بود و هم در دامان پاک او فرزندى زاهد به نام یـحـیـى پرورش یافت که برنامه هاى الهى زکریا راتعقیب کرد و کارهاى تبلیغى پدرش را به اتمام رساند.
بکاره هلالیه


بکاره هلالیه , از بانوان شجاع و قهرمانى است که شهامت و سخنورى او زبانزد همگان بوده است . ایـن شـیـر زن بـى بـاک , در جنگ صفین به جانبدارى از حضرت امیرالمومنین على (علیه السلام) و بر ضد مـعـاویه بن ابوسفیان , خطبه هاى آتشینى ایراد مى کرد ومردم را قهرمانانه به جهاد و استقامت در نبرد علیه کفار دعوت مى کرد و با شمشیر زبان , دل هاى دشمنان زبون را به لرزه مى انداخت . پس از شهادت حضرت على (علیه السلام) , روزى گذربکاره به دربار معاویه افتاد, به داخل رفته , سلام کرد.

معاویه پاسخ او را به گرمى گفت و به وى اجازه نشستن داد. عـمروعاص , مروان بن حکم , سعید و دیگران که پیروان معاویه بودند, با دیدن بکاره هلالیه , به یاد شکست سخت خود در جنگ صفین افتادند, لذاوقت را مناسب دیدند که با یادآورى اقدامات بکاره در جنگ صفین , معاویه را تحریک کنند. ابتدا مروان رو به معاویه کرد و گفت : مى دانى این زن کیست ؟و همان کسى است که در جنگ صفین مى گفت : اى زید! شمشیر خود را از زیر خاک بیرون بکش و علیه دشمن سرکش نبردکن !

عـمـروعـاص گـفت : این همان کسى است که مى گفت : اى پسر هند منحرف شده اى و عمرو و سعید , تو را به گمراهى کشانیدند. سـعید گفت : این زن , همان است که در جنگ صفین , اشعار شورانگیز مى خواند و مى گفت : اى کاش بمیرم و کسى از بنى امیه را بر بالاى منبر نبینم که آل پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را مورد سرزنش قرار دهد.

در این هنگام سکوتى بر مجلس حکم فرما شد. بکاره که دیگر بسیار پیر و ناتوان شده و بر عصایى تکیه کرده بود, گفت : اى معاویه ! سگهایت مرا دوره کرده اند و هر یک به نوبت پارس کردند. به خدا سوگند! فـرد مـورد نـظـر آنـان مـن بـودم و گـفـتار حق را هرگز تکذیب نمى کنم و حال , هر کارى که مى خواهى بکن , زیرا پس از شهادت مولى امیرالمومنین (علیه السلام)زندگى دیگر هیچ ارزشى ندارد.
بنت الهدى


شهیده بنت الهدى صدر,فرزند علامه سید حیدر صدر و خواهر شهید آیت اللّه سیدمحمد باقر صدر است . وى تـحصیلات خود را در زمینه ادبیات , اصول فقه و علم حدیث , در نجف اشرف و نزد برادرانش , سـیـد اسـمـاعیل و سید محمد باقر, فراگرفت و با مطالعه در مباحث فقهى , اخلاقى و تفسیر, به درجه اجتهاد نائل آمد. بـنـت الهدى با سلاح علم و قلم , براى هدایت زنان عراق تلاش جدیدى آغاز کرد و پرچمدار حرکت اسلامى بانوان در عراق شد. وى هـمـچـنـیـن با تحت نظر گرفتن مدارس مختلف در شهرهاى کاظمین و بغداد, در تربیت دختران مسلمان , نقش بسزایى داشت . یـکـى از خواهران مجاهد عراقى مى گوید:

بنت الهدى , آگاهى را در میان زنان بالا برد, حجاب را رواج داد و باعث شد تا دیدگاه هاى جامعه درباره زن و دیدگاه هاى زنان درباره اسلام تغییر کند. در مـاه رجـب سـال 1399 هـجـرى قمرى , که شهید آیت اللّه صدر توسط رژیم عراق دستگیر شد, بـنـت الـهـدى , بـا سـخنان پرشور و حماسى خود,مردم را به قیام فراخواند و باعث شروع حرکتى انقلابى در عراق شد. حـرکـت قـدرتـمـندانه بنت الهدى , برادر را از زندان آزاد کرد, ولى طولى نکشید که دیگر بار در بـیـسـتـم جمادى الاولى سال 1400 هجرى قمرى ,بنت الهدى و برادرش , آیت اللّه سید محمد باقر صـدر, تـوسـط عـمـال رژیـم عـفـلـقى و خونخوار عراق دستگیر شدند و دژخیمان بعثى , آنها را باشدیدترین شکنجه ها, تهدیدکردند. ارعاب مزدوران , در وجود بنت الهدى اثرى نگذاشت . او همچنان راست قامت در برابر آنان ایستادگى مى کرد. رژیـم از صـبـر بـنـت الـهـدى عـصـبـانى شد و وى را در روز 23 جمادى الاولى - سه روز پس از دستگیرى - به شهادت رساند.
بونا


نمرود به وسیله آزر که منجم مخصوص وى بود, اطلاع پیداکرد که درآینده کودکى متولد مى شود و بعدها نمرود را به هلاکت مى رساند. ازاین رو تعداد زیادى از نوکران خود را مامور کشتن کودکان تازه به دنیا آمده کرد.
در چـنـیـن بـحـرانـى ,بونا, مادر فداکار حضرت ابراهیم خلیل (علیه السلام) باتلاشى بى نظیر خود را دور از جاسوسان نمرود نگهداشت . هـنـگام زایمان نیز به بهانه قاعدگى *در آن زمان رسم بود زنان قاعده از شهر بیرون مى رفتند*از شـهـر خـارج شد و کنار کوهى در بیابان , غارى پیدا کرد, به میان غار رفت و در همان جا فرزندش ابراهیم متولدشد. ایـن مادر خستگى ناپذیر, تا سیزده سال و دور از چشم جاسوسان , گاهى در نیمه هاى شب و گاه صبح زود, خود را به غار مى رساند و با فرزندصالحش دیدار مى کرد. امدادهاى غیبى به کمک بونا مى شتافتند و یارى خداوند که برخاسته از معنویت بونا بود, فرزندش را حفظ مى کرد, تا این که ابراهیم سیزده ساله شدو با ترتیب خاصى وارد شهر شد. کم کم مبارزه فرزند صالح بونا با بت پرستان آغازشد و روزبه روز بر اوج مبارزات ابراهیم افزوده شد.
جمیله


جمیله , فرزند عبداللّه , دخترى مسلمان و با ایمان بود. وى در خانواده اى که از مخالفان اسلام بودند, زندگى مى کرد. حنظله , فرزند ابوعامر, که خانواده او نیز مخالف قرآن و اسلام بودند, به خواستگارى جمیله آمد و بنا شد مراسم عروسى آنها برپا شود. حنظله , جوانى مسلمان و متقى بود و چون شنید در شب عروسى آنان , پیامبر گرامى اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بـه هـمراه عده اى از مسلمانان , از شهر خارج مى شوند تا در جنگ احد شرکت کنند, خدمت رسول خـدا رسـیـد و گـفـت :
امـشب , شب عروسى من است و عده اى هم براى مراسم عروسى دعوت شده اند, اگر اجازه مى فرمایید من فردا صبح زود خود را به شما برسانم ؟حضرت محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند:مانعى ندارد. تو امشب را بمان و صبح زود خودت را به جبهه برسان ! در هـمان شب , جمیله در خواب دید که درهاى آسمان باز شد و حنظله به آسمان رفت , لذا یقین پیداکرد که شوهرش شهید مى شود. صبح زود, عروس و داماد از خواب بیدار شدند. حنظله قبل از آن که غسل جنابت کند, لباس جنگ خود را پوشید, اسلحه اش را برداشت و خواست با همسرش خداحافظى کند که جمیله از وى درخواست کرد تا کمى صبر کند. حنظله به خواسته او پاسخ مثبت داد. جـمـیله چند نفر از همسایگان را صدا زد و گفت :
شما شاهد باشید که حنظله همسر من است و اگر خداوند فرزندى به من عنایت فرمود, ازاوست ! حنظله در حضور گواهان , سخن جمیله را تصدیق کرد و به سوى میدان شتافت . وقتى که به جبهه رسید, حمله شروع شده بود, بى درنگ شمشیر را از غلاف بیرون کشید و نبردى سنگین بر علیه ابوسفیان آغاز کرد و در همان لحظات , با نیزه کافرى به زمین افتاد و شربت شیرین شهادت نوشید. پیامبر اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بر بالین او حاضر شده , برایش اشک ریختندو فرمودند: مى بینم که فرشتگان , با آب هاى بهشتى که در ظرف هاى طلایى است ,حنظله را غسل مى دهند! جنگ احد به پایان رسید و مسلمانان به مدینه بازگشتند, ولى جمیله , تنها و غریب مانده بود. همه فامیل او را سرزنش مى کردند! امـا ایـمـان جـمـیله , او را چون کوه ثابت قدم کرده بود و جمیله دلاورانه در برابر فامیل مقاومت مى کرد.
پـس از مدتى , خداوند به جمیله فرزندى داد که نام او را عبداللّه گذاشت و در تربیت وى زحمت زیادى کشید, تا این که عبداللّه بزرگ شد و ازقاریان قرآن گردید. پـس از شـهـادت امـام حـسـیـن (علیه السلام) و مـاجراى حره , که یزید لشکرى براى سرکوبى مردم مدینه فـرسـتـاده بـود, عـبداللّه پرچم نبرد با یزید را به دست گرفت و دستورداد شهر را سنگربندى و با اسلحه از مدینه پاسدارى کنند. در ایـن نـبـرد خـونین , عبداللّه و هشت فرزند قهرمان وى به شهادت رسیدند و بدینسان جمیله , لیاقت مادر شهیدشدن را نیز یافت و افتخارى برافتخارات دیروزش افزون شد.
حدیثه


حدیثه , بانویى از اهل سودان بود. وى , زنى نیکوکار, داراى بینش اسلامى , پارسا, پاکدامن , و والاترین زن زمان خود بود. راویـان , او را که مادر امام حسن عسکرى (علیه السلام) است , از زنان عارفه و صالحه برشمرده اند و آورده اند کـه پـس از شهادت امام یازدهم (علیه السلام), وى پناهگاه ونقطه اتکاى شیعیان در آن مقطع زمانى بسیار بحرانى و پراضطراب بود. احمدبن ابراهیم مى گوید: من در سال 262هجرى , یعنى هفت سال پس از ولادت امام زمان (علیه السلام) به حـضـور حـکـیـمـه دخـتـر امـام جـواد(علیه السلام) رسیدم و گفتم :تکلیف مردم در زمان غیبت حضرت صاحب الامر(علیه السلام) چیست ؟کیمه خاتون پاسخ داد: به مادر امام حسن عسکرى (علیه السلام) مراجعه کنند!

امـام هادى (علیه السلام), با درودى عطرآگین , همسر خود را مى ستایند و منزلت والاى آن بانوى نمونه را چنین بیان مى کنند:

سلیل (حدیثه) مسلول من الافات والعاهات والارجاس والادناس ,
حدیثه , دور از هرآفت , پلیدى و آلودگى است .

حدیثه , وصیت کرد که پس از رحلتش , وى را در کنار قبر امام هادى (علیه السلام) به خاک بسپارند. در هـنـگـام دفن آن مادر پاک , جعفر کذاب , ممانعت مى کرد که امام زمان (علیه السلام) از پس پرده غیبت , ظاهر شدند, مانع را دفع کردند و حضرت حدیثه درهمان محلى که وصیت کرده بود, دفن شد.
حروریه


حـروریـه , زن شـجاع , مومن و فهمیده اى بود که علیه حجاج بن یوسف ثقفى مبارزه مى کرد و در برابر ظلم و ستم وى که از خون آشام ترین حکام قرن خود بود, ایستادگى مى کرد. روزى حجاج دستورداد تا حروریه را احضارکردند. همین که بر حجاج بن یوسف واردشد, به او گفت : اى حروریه !. یادت هست که در لشکر پسر زبیر, سربازان را بر ضد من تحریک مى کردى تا مرا بکشند؟

حروریه پاسخ داد: بله !. کاملا به یاد دارم و به آن افتخار هم مى کنم . حجاج که برخلاف انتظار, با شهامت و رک گویى این زن مواجه شده بود, تعجب کرد. رو به وزیران خود که در آن جلسه بودند, کرد و گفت : به عقیده شما درباره این زن گستاخ چه حکمى صادر کنیم ؟نان گفتند: ما معتقدیم که باید گردن این زن اخلالگر, زده شود!. حروریه لبخندى زد و آنان را به باد مسخره گرفت !. حجاج که به شدت خشمگین شده بود, رو به حروریه کرد و پرسید: چرا خندیدى حـروریـه گـفـت :

خنده من براى این بود که دیدم وزراى برادرت فرعون , از وزیران تو عاقل تر و داناتر بودند. حجاج گفت : چطورحروریه گفت : براى این که هنگام مشورت فرعون با آنان درباره قتل موسى (علیه السلام) وزیران گفتند: ارجـه واخـاه , کار او و برادرش را به تاخیرانداز, صبر کن , اگر تصمیم گرفتى و او را کشتى و بعد پـشیمان شدى , دیگر ندامت سودى ندارد, اما وزیران تو, از تو مى خواهند که زودتر فرمان قتل مرا صادر کنى !!. آیا این خنده ندارد؟. سخنان منطقى حروریه , حجاج سخت دل را رام کرد و او را واداشت تا آزادش کند.
حره


حره , دختر حلیمه سعدیه و از دوستداران حضرت على (علیه السلام) است . وى , روزى بر حجاج بن یوسف ثقفى واردشد. حجاج از نوع نشستن وى , فهمید که او از بزرگان است . رو به حره کرد و از او پرسید: شما حره , دختر حلیمه هستى؟حره گفت : آرى . حجاج گفت : مدت هاست که انتظار دیدارت را داشتم .

به من گزارش داده اند که تو على را از ابوبکر و عمر و عثمان برتر مى دانى؟حره گفت : دروغ گفته اند, چون عقیده من در این باره بالاتر از این حرف هاست . من على (علیه السلام) را نه بر اصحاب , بلکه بر کسانى که افضل از آنها هستند, ترجیح مى دهم . حجاج گفت : سخنان خود را روشن بگو, از چه کسانى دیگر او را برتر مى دانى؟. حـره ادامـه داد: آنـهـا بـسـیـارنـد, مانند حضرت آدم , نوح , لوط, ابراهیم , داود, سلیمان , موسى و عیسى بن مریم (علیه السلام). حجاج که از این سخنان تعجب کرده بود, گفت : واى بر تو!. اگر براى ادعاى خود, دلیل اقامه نکنى , با این شمشیر سر از تنت جدا خواهم کرد. حـره جـواب داد: فـضـیـلـت او را خداوند عطا کرده است و دلیل و برهان بر گفته ام این است که خداوند در قرآن , درباره آدم , مى گوید: آدم نافرمانى وترک اولى کرد, پس گمراه شد. و در حق على (علیه السلام) مى فرماید: کوشش و سعى على (علیه السلام) در راه ما قابل تشکر و تمجید است .
حجاج بى اختیار گفت : آفرین بر تو اى حره !. حالا بگو ببینم , به چه دلیل على را بر نوح و لوط ترجیح مى دهى؟حـره پـاسـخ داد: قـرآن مى فرماید: خداوند براى کافران , زن نوح و زن لوط را مثال آورد که تحت فـرمـان دو بنده صالح ما بودند و به آنها خیانت کردند وآن دو شخص نتوانستند آن زنان را از قهر خـدا برهانند و حکم شد آن دو زن را با دوزخیان به آتش درافکنید, اما همسر على (علیه السلام) فاطمه (سلام الله علیها) که خداوند با خشنودى او خشنود و با خشم او, خشمگین مى شود. حجاج گفت :
آفرین !. حال بگو ببینم , به چه دلیل على را برتر از ابراهیم مى دانى ؟حره لب به سخن گشود: خداوند در قرآن کریم از گفته ابراهیم چنین حکایت مى کند. چون ابراهیم گفت : پروردگارا!. به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده مى کنى , خداوند فرمود: مگر باور ندارى؟گـفـت : چـرا, لیکن مى خواهم با مشاهده آن , دلم آرام بگیرد , اما مولایم امیرمومنان گفت : اگر تمام پرده هاى آسمان ها و زمین کنار برود, بر یقین من افزوده نخواهدشد. حجاج گفت : آفرین بر تو اى حره !. چرا او را بر موسى ترجیح مى دهى؟
حـره گفت : به گفته خداوند, موسى از شهر مصر با ترس و نگرانى از دشمن به جانب شهر مدینه بـیـرون رفت , ولى على بن ابیطالب درلیله المبیت جاى پیغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) خوابید و در بستر رسول اکرم آرمید و جان خود را فداى آن حضرت کرد, بدون آن که ترس و وحشتى او را فراگیرد. حجاج گفت : مرحبا!. حالا بگو بدانم چرا او را بر داود ترجیح مى دهى؟حره گفت : خداوند او را برتر دانسته است . در کـتـابـش مـى فـرمـایـد: اى داود مـا تو را خلیفه در زمین قرار دادیم , پس میان مردم به حق قـضـاوت کـن و از هـوا پـیـروى نکن تا تو را از راه خداگمراه کند112, ولى على (علیه السلام) فرمود: از من بـپـرسید از مطالب فوق عرش , از من سوال کنید درباره زیر عرش , سوال کنید از من قبل از آن که مرا ازدست بدهید. و نـیز روز فتح خیبر, به حضور پیامبراکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رسید, رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به حاضرین فرمود: بهترین شما, داناترین شما و بهترین قضاوت کننده على است . حجاج گفت : آفرین , چرا او را از سلیمان برتر مى دانى حره پاسخ داد: سلیمان به خداوند عرض کرد: پروردگارا!. به من ملکى عطاکن که بعد از من سزاوار کسى نباشد, ولى على (علیه السلام) فرمود: اى دنیا!. من تو را سه طلاقه کردم , دیگر حق رجوع به من را ندارى . حجاج گفت : احسنت !. چرا على را از عیسى بالاتر مى دانى ؟حـره پـاسـخ گـفـت : خـداوند بزرگ درباره عیسى (علیه السلام) گفته است : یاد کن آن گاه که خداوند به عـیـسـى بـن مـریـم مـى گـویـد: آیا تو به مردم گفتى که من و مادرم رادو معبود غیر از خدا انتخاب کنید؟و مى گوید: خدایا!. تو منزهى , من حق ندارم آنچه را که شایسته من نیست بگویم , اگر چنین سخنى را گفته باشم تو مى دانى , تو از آنچه در روح و جان من است آگاهى و من از آنچه در ذات تو است آگاه نیستم , زیرا تو با خبر از تمام اسرار و پنهانى ها هستى . عـیسى , قضاوت درباره کسانى که او را خدا دانستند, به قیامت واگذاشت , اما على (علیه السلام), کسانى را که درباره او غلو کردند و قائل به خدایى وى شدند, محاکمه کرد و به قتل رسانید. حجاج او را تحسین کرد و گفت : خوب پاسخ گفتى , وگرنه تو را مجازات مى کردم !
حکیمه


حـکیمه , دختر امام محمد تقى (علیه السلام) و همسر ابوالحسن محدث (از نواده هاى امام سجاد(علیه السلام) از بانوان عابد, دانشمند و داراى مقام بلند معنوى وعرفانى است .
این بانوى فاضل و جلیل القدر, در خدمت ائمه بود و سمت مادرى براى امام زمان (علیه السلام) داشت . وى کـه حـامل اسرار اهل بیت (علیه السلام) بود پس از وفات امام حسن عسکرى (علیه السلام), واسطه و سفیر حضرت مهدى (علیه السلام) شد و مردم به واسطه او, حوائج ومسائل خود را برطرف و حل مى کردند.
حـکـیـمـه نـقـش بـسزایى در معرفى حضرت حجه بن الحسن (علیه السلام) به مردم زمان خود داشت و به تـحقیق , مسلمان هاى پس از آن زمان نیز از احادیث آن بانوى محدثه , بهره ها برده اند و در شناخت مهدى موعود, گام هاى بلندى به جلو برداشته اند. مـحـمـدبـن قـاسـم عـلوى مى گوید: من با گروهى از علویان به حضور سیده حکیمه رسیدیم , همین که چشمش به ما افتاد, فرمود: آمده اید که از میلادحجه بن الحسن (علیه السلام) سئوال کنیدآن حضرت دیشب نزد من بود و آمدن شما را به من خبر داد.و پس از آن , داستان ازدواج نرجس با امام حسن عسکرى (علیه السلام) و مراحل ولادت امام زمان (علیه السلام) را براى من و همراهانم شرح داد. حکیمه در سال 274 هجرى وفات یافت و در مقبره امام جواد(علیه السلام) و امام حسن عسکرى (علیه السلام) در سامرا به خاک سپرده شد.
حلیمه سعدیه


حلیمه سعدیه , دختر ابى ذویب و از قبیله سعدبن بکر است . چـهـارماه از تولد حضرت محمدبن عبداللّه گذشته بود که دایگان قبیله بنى سعد به مکه آمدند, حلیمه نیز به همراه آنان بود. عـظـمـت خـاندان بنى هاشم و شخصیت مردى مانند عبدالمطلب که جود, احسان , نیکوکارى و دسـتـگـیـرى او از مـستمندان , زبانزد خاص و عام بود,سبب مى شد که دایگان براى شیردادن به پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بر یکدیگر پیشى بگیرند, اما نوزاد قریش , پستان هیچ کدام از زنان شیرده را نگرفت . سرانجام , حلیمه سعدیه آمد و پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) پستان او را مکید. در این لحظه وجد و سرور, خاندان عبدالمطلب را فراگرفت . عبدالمطلب , رو به حلیمه کرد و گفت :از کدام قبیله هستى ؟ از قبیله بنى سعد هستم . اسمت چیست ؟حلیمه . عبدالمطلب , از اسم و نام قبیله او بسیار خوشحال شد و گفت : آفرین , آفرین !. دو خوى پسندیده و دو خصلت شایسته , یکى سعادت و خوشبختى و دیگرى حلم و بردبارى . از وقـتى که پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم), دایگى حلیمه سعدیه را پذیرفتند, الطاف الهى سراسر زندگى آن بانو را فراگرفت : سینه بى شیر او پر از شیر شد و دارایى وگله اش رو به فراوانى گذاشت .
خودش مى گوید: آن گاه که من پرورش نوزاد آمنه را متکفل شدم , در حضور مادرش خواستم او را شـیـر دهـم , پـستان چپ خود را که داراى شیر بوددر دهان او گذاشتم , ولى کودک به پستان راست من بیشتر متمایل بود. اما من از روزى که بچه دار شده بودم , شیرى در پستان راست خود ندیده بودم . اصرار نوزاد, مرا بر آن داشت که پستان راست بى شیر خود را در دهان او بگذارم . هـمـانـدم که کودک شروع به مکیدن کرد, رگ هاى خشک آن پر از شیر شد و این پیشامد موجب تعجب همه حاضرین شد. حـلـیـمـه سـعدیه , پنج سال از پیامبر گرامى اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) محافظت کرد و در تربیت و پرورش وى کوشید. پس از آن , حضرتش را به آمنه بازگرداند. بـعـد از ظـهـور اسـلام , حـلـیـمـه بـه اتفاق شوهر خود, حارث بن عبدالهزى , به مکه آمدند و به رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)ایمان آوردند. پیغمبر خاتم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) تا پایان عمر, از دوران زندگى در قبیله سعدبن بکر یاد مى کردند و از حلیمه و فـرزنـدانـش قدردانى مى کردند و به زبان عربى فصیحى که در آن دوران , در خانه حلیمه سعدیه آموخته بودند, افتخار مى کردند. در جنگ حنین , حلیمه به نزد پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)آمد. آن حـضرت به احترام وى از جا برخاستند, رداى خود را پهن کردند و حلیمه سعدیه را روى رداى خود نشاندند.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
آدرس های مرجع