تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: زنان نمونه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
حمامه


حـمـامـه , مـادر بـلال حـبشى , در آغاز پیدایش اسلام , به این آیین الهى گروید و همواره به جرم ایمانش , مانند سایر مسلمانان شکنجه مى شد. روزى امـیـه بـن خـلـف که بلال را سخت شکنجه مى داد, به بلال گفت : تعجب مى کنم راجع به مادرت حمامه , آیا دلت براى او نمى سوزد که دربیابان سوزان شکنجه مى شودبلال آهى پردرد کشید و گفت : آه مادرم ! چقدر شیرین است . پایدارى و استقامت او در راه اسلام چقدر لذت بخش است ! شـمـا او را شـکـنـجه مى دهید, ولى نمى دانید که هر اندازه جسم او را شکنجه مى دهید, روحش بانشاط و شاداب تر مى شود!. او احساس درد در راه اسلام را بهترین لذت براى خود مى داند.
حمنه


پـس از جـنـگ احـد, زنـان سـراغ از کـشـتـه شـدگـان و شـهدا مى گرفتند, ولى کسى خبر از کشته شدگان میدان جنگ نمى داد, لذا نزد حضرت محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)رفتند. پیامبر گرامى اسلام(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) یکایک آنان را از حال شهدا باخبر ساخت تا نوبت به حمنه رسید.
حضرت فرمودند: حمنه ! برادرت عبداللّه در راه خدا شهید شد.
حمنه گفت : انا للّه وانا الیه راجعون خداوند او را رحمت کند و از گناهانش درگذرد.
حضرت فرمودند:دایى گرامیت حمزه نیز در راه خدا شهیدشد.
حمنه جواب داد: انا للّه وانا الیه راجعون خداوند رحمتش کند و از گناهانش درگذرد.
حضرت فرمودند:همسرت مصعب نیز در راه خدا به شهادت رسید.
حمنه پاسخ داد: چه جنگ سختى بود!حضرت فرمودند: مردان را در دل زنان , مقام و منزلتى است , و زن ها خود را از آنان جدا نمى دانند.
آن گاه فرمودند: چرا درباره مصعب سخنى گفتى که درباره عبداللّه و حمزه نگفتى ؟حمنه گفت : به یاد یتیمى فرزندانش افتادم !
خدیجه


حضرت خدیجه دختر خویلد, زنى پاکدامن و عفیف بود و از بازرگانان قریش به حساب مى آمد. وى به دنبال مرد امینى مى گشت که زمام تجارت او را بر عهده بگیرد. امانت دارى محمدبن عبداللّه در میان مردم شهرت داشت از ایـن رو, خدیجه به دنبال پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرستاد و گفت : چیزى که مرا شیفته تو کرده راستگویى , امانتدارى و اخلاق پسندیده تو است و من حاضرم دو برابر آنچه به دیگران مى دادم به تو بدهم و دو غلام خود را نیز همراه تو بفرستم که در تمام مراحل فرمانبردار تو باشند.
نبى گرامى اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نیز دعوت خدیجه را پذیرفتند و کاروان قریش به حرکت درآمد. سفر بازرگانى پرسودى بود. پس از تجارت , کاروان به مکه بازگشت و پیامبر گزارش سفر را براى خدیجه تشریح کرد. چـیـزى نـگذشت که میسره غلام خدیجه نیز واردشد و آنچه را در این سفر دیده بود موبه مو براى مولایش تعریف کرد و گفت : امین در بصرى , به منظور استراحت , زیر سایه درختى نشست . در آن هـنـگـام , چشم راهبى به امین افتاد و از من نام او را پرسید و سپس چنین گفت : این مرد, همان پیامبرى است که در تورات و انجیل , درباره اوبشارت هاى فراوانى خوانده ام !. حـضرت خدیجه ى پس از این سخنان , علاقه مفرطى به محمد , که سرچشمه آن از معنویت وى سرچشمه مى گرفت , در خود احساس مى کند. و پس از آن در عالم رویا مى بیند که خورشید, بالاى مکه چرخ خورد و کم کم پایین آمد و در خانه او فرودآمد. دخـتـر خـویلد, خوابش را براى عموزاده خود ورقه بن نوفل که از دانایان عرب بود, نقل مى کند و عموزاده اش مى گوید: تو با مرد بزرگى ازدواج خواهى کرد که شهرت او عالم گیر خواهدشد.
خـدیـجـه به این ازدواج تمایل پیدا مى کند, لذا نفیسه , دختر علیه را که از زنان قریش و دوستان نزدیکش بود, مامور ابلاغ این پیام به محمدبن عبداللّه مى کند. فرستاده خدیجه به پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مى گوید: محمد!. چرا شبستان زندگى خود را با چراغ همسر روشن نمى کنى هرگاه من تو را به زیبایى و ثروت , شرافت و عزت دعوت کنم مى پذیرى پیغمبر فرمودند: منظورت کیست نفیسه , خدیجه را معرفى مى کند. پـیـغـمـبـر مى فرمایند: آیا خدیجه به این کار راضى مى شود, با این که وضع زندگى من با او فرق زیادى دارد؟
نفیسه مى گوید: اختیار او به دست من است و من او را حاضر مى کنم . پس از آن , پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) با عموهاى بزرگوار خود, جریان را در میان نهادند. مجلس باشکوهى تشکیل و عقد نکاح پیغمبر و خدیجه جارى شد. بـعـد از ازدواج آن دو, الفت , محبت و معنویتى میانشان پدیدآمد که خدیجه تمام ثروت خود را در اختیار محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) گذاشت . آن گاه که پیامبر به رسالت مبعوث شد, اولین زنى که به محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ایمان آورد, خدیجه بود. خـدیـجـه بـه هـمـراه هـمـسـرش و على بن ابیطالب (علیه السلام) به مسجدالحرام مى رفت و در آن جا به پیغمبراکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) اقتدا مى کرد و با ایشان نمازمى خواند. این حرکت , نشانه شجاعت , راست قامتى و ایمان خدیجه است . در چنان شرایطى که تمام دشمنان اسلام علیه پیغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) قدبرافراشته اند, او با یک دنیا تعبد, به کنار کعبه مى آید و به نماز مى ایستد و عملا با تمام بت ها و طاغوت ها مبارزه مى کند. در زمـانـى کـه مـشـرکین و کفار, با سخت ترین شکنجه ها تلاش مى کردند تا راه نفوذ اسلام را در سـطـح عربستان , سدکنند و بارها در مسیرمسجدالحرام تا خانه , به پیامبر سنگ مى زدند ,خدیجه گاه سپرى بود که سنگ ها را بر جان مى خرید تا کمتر به دست و پاى پیغمبر آسیبى برسد. حـضـرت خـدیـجه , علاوه بر همسرى رسول خدا, لیاقت مادرى فاطمه (سلام الله علیها) را دارد که با عنوان ام الائمه , ارزش هاى شکل گرفته در زمان پیامبرى محمدبن عبداللّه (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را تا انتهاى دنیا, حفظ و پاسدارى مى کند. ارزش هـایـى کـه بـدون حـمـایـت خـدیـجه پدیدار نمى شد و آن بانوى گرامى , با دلدارى دادن هـمـسـرش , بذل تمامى ثروتش و با شجاعت و شهامتش , به پیامبر قدرتى مى داد که با دلگرمى به ترویج اسلام بپردازد و از آزار دشمنان نهراسد. ایـن واقـعـیت در سال دهم بعثت , عیان تر شد و آن زمانى بود که خدیجه , پیامبر را تنها گذاشت , کوله بار سفر را بست و به سوى معشوق شتافت . پـیـامبر گرامى اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بعد از این واقعه , جنازه حضرت خدیجه را در مکانى به نام حجون , در مکه دفن کردند. قـبـل از دفـن , خود به میان قبر رفتند و جنازه را در آن نهادند و با دست مبارک خود بر آن خاک ریختند.
خدیجه میرشک



خدیجه میر شکار, همسر حبیب شریفى و اهل بستان است . پس از شروع جنگ تحمیلى عراق علیه ایران , چند روزى در بستان به رزمندگان کمک مى کند. آنگاه که بستان تهدید مى شود, وى به همراه پدر و مادرش به سوسنگرد مى آید. اما دل او در بستان جا مانده است . همان جا که شوهر و برادرش با عشقى وصف ناپذیر در پى دفع تجاوز خصمند. چند روز در انتظار همسرش که پاسدار وطن است , مى سوزد. جنگ به سوسنگرد هم کشیده شده است .
بـالاخـره حبیب از راه مى رسد و خبر از محاصره سوسنگرد مى دهد و به خدیجه مى گوید: امشب شهر را ترک مى کنیم , توهم با ما مى آیى !. قبل از طلوع آفتاب , با ماشینى به راه مى افتند. حبیب اسلحه اى به خدیجه مى دهد تا در برابر خطرات احتمالى از خود دفاع کند. نگاه خدیجه بر نفربرى خیره مى شود. روى آن تیربارى تعبیه شده بود. او از همسرش مى پرسد: آیا این نفربر از اهواز رسیده است ؟ در هـمـین هنگام تیر بار, ماشین حبیب را به رگبار مى بندد, حبیب و خدیجه مجروح مى شوند و در پى آن , هر دو اسیرانى هستند که اشغالگران بعثى , آنها را تشنه و نیمه جان در کنار جاده , برروى خاک انداخته اند. پـس از سـاعـاتى , آمبولانس عراقى از راه مى رسد و آن دو میهمان سوار آمبولانس مى شوند, ولى خبرى از مداوا نیست . یک شب , به همان حال باقى مى مانند تا به بیمارستان مى رسند. در آن جا به خدیجه , خون وصل مى کنند,اما او تحمل ندارد که خون کفار به بدنش وارد شود. تلاش مى کند تا آن را قطع کند. ولى فریاد وحشیانه افسر عراقى , مانعى براى کار اوست .
افسر بعثى با عصبانیت به خدیجه مى گوید: احمق !. چکار مى کنى خدیجه که چشمانش را بسته تا آن مزدور را نبیند, مى گوید: خون عراقى نمى خواهم !. و او مى گوید:تو را با همین خون تا این ساعت زنده نگه داشته ایم . چهارده روز به همین صورت مى گذرد. مداوا فقط سطحى است . هـیـچ عـمـل کاملى بر جراحت خدیجه انجام نمى گیرد و با همان حالت وى را به سلول انفرادى بغداد مى برند. پس از سه ماه , خدیجه وارد اردوگاه موصل مى شود. هشت ماه میهمان اردوگاه است .
شـکـنجه هاى شدید عراقى ها, توشه پذیرایى از خدیجه میرشکار است و صبر خدیجه در برابر همه مشقت ها, کمر دژخیمان را مى شکند. بـعـد از سـپـرى شدن دوران اسارت در اردوگاه موصل , خدیجه چهار ماه در زندان رمادیه بسر مـى بـرد تـا این که امداد الهى به کمکش مى رسد وتوسط نیروهاى صلیب سرخ آزاد شده , به ایران برمى گردد.
خلاده


خـداونـد به حضرت داود(علیه السلام) وحى کرد که به خلاده دختر اوس , مژده بهشت بده و او را آگاه کن که همنشین تو در بهشت است . داود(علیه السلام) بـه درب مـنزل او رفت و در را کوبید, خلاده در را بازکرد و تا چشمش به داود(علیه السلام) افتاد, وى را شناخت و گفت : آیادرباره من چیزى نازل شده است که به این جا آمده اى؟ داود(علیه السلام) گفت :آرى ! عرض کرد:آن چیست؟ فرمود:آن وحى الهى است ! خلاده گفت :آن زن من نیستم , شاید زنى همنام من باشد.

من در خود چیزى نمى بینم که درباره ام وحى شود. ممکن است اشتباهى شده باشد؟ داود(علیه السلام) گفت :کمى از زندگیت برایم تعریف کن , شاید معما حل شود. خـلاده گـفـت :هـر دردى بـه مـن مى رسید, صبر مى کردم و چنان تسلیم خداوند بودم که از او نخواستم آن درد را برگرداند تا خودش به رضاى خود آن را شفا مى بخشید. من هرگز عوضى به جاى آن صبر نخواستم و همواره شاکر خداوند بودم . داود(علیه السلام) گفت : به همین جهت به این مقام رسیده اى !
خـنـساء


خـنـساء, دختر عمروبن شرید سلمى , از زنان انصار و جزء شاعران مشهور عهد خلیفه دوم است که بـشـار درباره اش مى گوید: زنى تا کنون بدون نقص ادبى شعر نگفته است , مگر خنساء که بالاتر از شعراى مرد است . پیامبر گرامى اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نیز شعر خنساء را مى ستود و از وى به عنوان شاعرترین مردم , یاد مى کرد. پـس از ظـهـور اسـلام ,خـنساء به خاطر نبوغ فکریش , به پروردگار بزرگ ایمان آورد و در جنگ قادسیه به همراه چهار تن از فرزندان خود شرکت جست .وى , در شب اول حمله , فرزندان خویش را فرا خواند و به آنها گفت : فرزندانم ! شما با رغبت مسلمان شده اید و به اختیار خود هجرت کرده اید. به خداى یکتا سوگند! شـمـا فـرزنـدان زنـى هـسـتـید که هرگز به پدر شما خیانت نکرده است و دایى تان را سرافکنده نساخته است . هیچگاه صدمه اى به شخصیت شما وارد نساخته و حسب و نسب شما را تغییر نداده است . شما مى دانید که خداوند در جنگ با این کافران , براى مجاهدان راه خدا, چه اجر و پاداش عظیمى قرار داده است .

بدانید که سراى باقى بهتر از دنیاى فانى است . خداوند مى فرماید:
یا ایها الذین آمنوا اصبروا وصابروا و رابطوا و اتقوااللّه لعلکم تفلحون .
اي کساني که ايمان آورده ايددر برابر مشکلات و هوسها استقامت کنيد و در برابر دشمنان نيز پايدار باشيد و از مرزهاي خود، مراقبت کنيد و از خدا بترسيد، باشد که رستگار شويد.
فرزندانم ! فردا, هنگامى که صبح شد, با آگاهى و بصیرت کامل و با استعانت از خداوند و استمداد از او, براى غلبه بر دشمن و پیروزى به سوى دشمنانتان حمله برید.

اگـر تـنـور جـنـگ داغ و آتـش آن شـعـله ور شد, آهنگ میدان رزم کنید و در حالى که لشکر در گرماگرم نبرد است , سران و رهبران آنان را از پاى درآورید. به دنبال سخنان دلنشین مادر, فرزندان براى نبرد حرکت کردند. جـنـگ سختى درگرفت و سرانجام چهار فرزند دلاور خنساء, در راه هدف خویش جان باختند و شربت شیرین شهادت نوشیدند. خـنـسـاء بـا شـنیدن خبر عروج عارفانه فرزندانش , گفت :خداى را سپاسگزارم که مرا به شهادت فرزندانم شرف بخشید. امیدوارم که خداوند مرا در بهشت رحمت خود با آنها همنشین سازد .
خوله


بعد از رحلت رسول گرامى اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) جنگ بزرگى بین مسلمانان و رومیان درگرفت . در ایـن نبرد,ضراربن ازور یکى از سربازانى بود که دلاورانه بر دشمنان اسلام مى تاخت و قهرمانانه مى جنگید. نبرد جانانه ضرار ادامه داشت تا این که وى به اسارت رومیان درآمد. طـولـى نـکـشـید که مسلمانان , شاهد رزم سواره اى شدند که چون آتشى سوزان به جان رومیان افتاده و همه صحنه کارزار با ورود او پر از گردوغبارشد و طنین فریادهاى او همه جا را پرکرد. سواره که به جز چشمانش , تمام بدن خود را غرق در زره و ساز و برگ جنگى کرده بود, گستاخانه پیش مى تاخت . بـدنش پر از خون شده بود, ولى خستگى نمى شناخت و همچنان سربازان دشمن را مى کشت و به حملات قهرمانانه اش ادامه مى داد. همه مسلمانان دلشان مى خواست که این سواره ناشناس و قهرمان کم بدیل را بشناسند. تـا این که خالدبن ولید, فرمانده سپاه اسلام , نزد او رفت و گفت : تا چه مدت مى خواهى خود را در پوشش مخفى کنى و بى نام و نشان بجنگى ؟
خودت را معرفى کن , تا تو را بشناسیم !. رزمـنـده گـفـت :مـن شـرم دارم کـه خود را معرفى کنم , زیرا کارى که شایسته من است انجام نداده ام ! خالد پرسید:تو کیستى؟و پاسخ داد:من , خوله , خواهر ضراربن ازور هستم . نمى دانم با برادرم چه کرده اند آمده ام تا او را از چنگال رومیان نجات دهم . دیـگر بار خوله به قلب دشمن یورش برد و به حملات کوبنده خود ادامه داد تا سرانجام برادرش را یافت و وى را از چنگال دشمن نجات داد.
دخترحرث بن عبدالمطلب


روزى معاویه با عمروعاص و مروان بن حکم نشسته بودند. دختر حرث بن عبدالمطلب که سن زیادى از او گذشته بود بر آنان واردشد. معاویه از وى سوال کرد: شما در چه شرایطى به سر مى برید؟و پاسخ داد:ما در زندگى خود با هیات حاکمه اى روبرو هستیم که کفران نعمت کرده اند و نسبت به ما بدرفتارى مى کنند. شـمـا ظـالـمـانـه بـر مـا حـکـومـت مى کنید, در صورتى که سند ولایت شما, که خویشاوندى با رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است , به نام ماست . مـا به پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از شما نزدیک تریم , ولى متاسفانه در حکومت شما, همانند بنى اسرائیل در میان آل فرعون به سر مى بریم ! آن گاه در خاتمه گفت :پایان امر ما بهشت و پایان کار شما دوزخ است !
عمروعاص که در مجلس نشسته بود, ناراحت شد و به آن بانوى عالمه اهانت کرد. وى در جواب عمروعاص گفت :تو آلودگى نژادى دارى ! عده زیادى داعیه پدرى تو را داشتند و بالاخره تو را به عاص ملحق کردند. تو با این سابقه ات , حق سخن گفتن با مرا ندارى ! بعد از عمروعاص , مروان به وى اعتراض کرد. آن بانو, جواب تلخى هم به او داد. سپس رو به معاویه کرد و گفت :سوگند به خدا ! تو آنها را بر ما چیره کردى وگرنه آنان چنین گستاخى نمى کردند! معاویه به آن بانو گفت :آیا حاجتى ندارى که برآورده سازم؟ او گفت :من از تو حاجتى نمى خواهم . و از دربار معاویه بیرون آمد. معاویه پس از رفتن دختر حرث بن عبدالمطلب , روبه درباریان کرد و گفت :اگر تک تک شما با او سخن مى گفتید, وى بدون تکرار و توقف , همه شما را ساکت مى کرد.
دختر شهید


پس از این که خبر شایعه شهادت پیغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)در جنگ احد به مدینه رسید, زنان مدینه با ناراحتى از خانه ها بیرون ریختند و سراسیمه به سوى احدشتافتند. در مسیر راه , جوانى را دیدند که از جبهه جنگ برمى گردد. یکى از زنان از وى پرسید: از پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)چه خبر دارى ؟ جـوان ,زن را شـنـاخـت و چـون مى دانست پیغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) سالم هستند به جاى پاسخ به سوال وى , گفت :
اى خواهر! پدر شما کشته شده است ! زن انصارى تکان ملایمى خورد و پس از لحظه اى تامل بازپرسید:از پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) چه خبر دارى؟جوان گفت : اى خواهر! برادر شما هم کشته شده است ! زن تـکانى خورد و ناراحت شد, ولى اندیشه شهادت پیغمبر اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) چنان او را کلافه کرده بود که از فکر پدر و برادر منصرف شد و سوال کرد:از تو مى پرسم از پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) چه خبر دارى؟آیا آن حضرت سالم هستندجوان در جواب زن انصارى گفت :اى خواهر! شوهر شما نیز کشته شده است! زن این بار با خشم و ناراحتى فریاد زد:من نمى خواهم بدانم چه کسانى از بستگانم شهید شده اند, خواهشمندم از حال پیامبر گرامى اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)برایم بگو!! جوان گفت :پیغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در کمال سلامتى است! ناگهان از این خبر مسرت بخش , صورت زن انصارى شکفت و با حالتى روحانى گفت : پس قربانى ما به هدر نرفته است!
دیلم


هـنـگامى که امام حسین (علیه السلام) از مکه به جانب عراق در حرکت بودند, زهیربن قین نیز با آن حضرت هم مسیر شده بود, اما در همه این مدت تردیدداشت که آیا با حسین بن على روبرو بشود یانه؟و از طرفى مى دانست که حضرت ابى عبداللّه الحسین (علیه السلام) فرزند پیغمبر است و حق بزرگى بر این امت دارد و از طرفى دیگر او با حضرت على (علیه السلام)میانه خوبى نداشت . به همین جهت مى ترسید که با آن حضرت روبرو شود و امام از وى تقاضایى کنند و او در انجام آن قصور ورزد. بالاخره در یکى از منازل بین راه,اجبارا با امام حسین (علیه السلام) بر سر یک چاه آب فرودآمد. حضرت ابى عبداللّه (علیه السلام) کسى به جانب زهیربن قین فرستادند تا او را به نزد امام دعوت کند. و قـتـى کـه فـرسـتـاده امام حسین (علیه السلام) به جایگاه زهیر رسید, وى و اقوام و قبیله اش در خیمه اى مشغول صرف غذا بودند. فرستاده امام روبه زهیربن قین کرد و گفت :اى زهیر! دعوت حسین (علیه السلام) را بپذیر!. زهـیـر بـا شنیدن این پیام , رنگ از رخسارش پرید, ترس و وحشت سراپاى وجود او و قومش را در برگرفت و گفت :آنچه نمى خواستم شد! او زن صالحه و مومنه اى به نام دیلم داشت .
دیلم متوجه قضیه شد, نزد زهیر آمد و با یک ملامت عجیبى فریادزد: زهیر! خجالت نمى کشى؟سر پیغمبر خدا, فرزند زهرا, تو را به سوى خود مى خواند و تو از رفتن , امتناع مى ورزى؟ تردید به خود راه نده , بلکه باید افتخار کنى که میروى,بلند شو!. این سخنان در وجود زهیر کارگر افتاد, بلند شد و به جانب خیمه گاه امام حسین (علیه السلام) حرکت کرد. وى پس از مدتى که در خدمت امام بود, با چهره اى خوشحال و خندان بازگشت و مشغول وصیت شد! پس خودش را مجهز کرد و گفت :من رفتم !در این هنگام همسرش دامان زهیر را گرفت و گفت :زهیر! تورفتى , اما به یک مقام رفیع نایل شدى , زیرا امام حسین (علیه السلام) از تو شفاعت خواهدکرد. مـن امروز دامان تو را مى گیرم که در قیامت جدحسین (علیه السلام) و مادر حسین (علیه السلام), هم از من شفاعت کنند .
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
آدرس های مرجع