تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: جانشینی بعد از پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)مباحثه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3
(۹/شهریور/۹۱ ۲۳:۵۹)mohammade نوشته است: [ -> ]
حضرت علي س در نهج البلاغه مي‌فرمايد:
«فإنما الشورى للمهاجرين و الأنصار، فإن اجتمعوا علی رجل وسموه إماماً كان ذلك لله رضی فإن خرج من أمرهم خارج بطن أو بدعة ردوه إلی ما خرج منه فإن أبی قاتلوه علی اتباعه غير سبيل الـمومنين و ولاه الله ما تولی»(
نگاه نهج البلاغه ص 446 چاپ بيروت يا مكتوب ششم ص 848 چاپ 848 چاپ ايران. ترجمه محمد علي انصاري.[/font]).
«شورا در امر خلافت مختص مهاجرين و انصار است. هرگاه مهاجرين و انصار بر شخصي اتفاق كردند و او را امير و پيشوا ناميدند، مورد رضايت خداست. اگر كسي از طريق طعن يا احداث بدعت از راي مهاجرين و انصار مخالفت نمايد او را به اطاعت باز گردانيد، اگر سركشي كرد او را به قتل برسانيد».
اين سخن امام عليه السّلام روش استدلال و مناظره بر أساس باورهاى دشمن است، زيرا معاويه به ولايت و امامت امام على عليه السّلام و نصب الهى و ابلاغ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اعتقاد ندارد و تنها در شعارهاى خود، بيعت مردم و شوراى مسلمين را مطرح مى‏كند.
امام در استدلال با معاويه ناچار معيارهاى مورد قبول او را طرح مى‏فرمايد كه اگر بيعت را قبول دارى مردم با من بيعت كردند و اگر شورا را قبول دارى، شوراى مهاجر و انصار مرا برگزيدند، ديگر چه بهانه‏اى مى‏توانى داشته باشى؟!
در صورتيكه امام عليه السّلام باور و اعتقادات خود را نسبت به امامت و رهبرى عترت در خطبه 1 و 2 و 144 و 97 و 120 و 93 مشروحا بيان داشت.

حالا پسر جان تو اگه واقعاً نهج البلاغه رو قبول داری چرا در این خطبه ها که صراحتاً از نصب الهی خود به عنوان جانشین پیامبر مولی سخن گفته منبع نمیاری؟

آقاجان یه دقه به جای کپی پیست های بی امان حاضر با من دو کلمه مناظره کنی؟

چشماتو باز کن پستها و جوابهارو بخون
(۱۰/شهریور/۹۱ ۰:۰۳)علی 110 نوشته است: [ -> ]
(۹/شهریور/۹۱ ۲۳:۵۹)mohammade نوشته است: [ -> ][font=Tahoma]
از آنجايي كه خلافت در نزد اهل سنت بنا بر اهل شورا و اهل علم و اخلاص است و تمامي خلفاي راشدين با راي اهل علم بر سر كار آمدند، لازم است تا دلايل اين امر مهم مطرح گردد( ).


خوب چرا باید یک شخص کلامش را با دروغ شروع کند؟
خلیفه ی دوم بدون مشورت و نظر اهل علم مستقیم توسط خود خلیفه ی اول منصوب شد
آثارش در منابع خود اهل سنت موجود است!
و اتفاقاً جمع کثیری از اهل علم مخالف جدی این انتخاب بودند! بر طبق منابع خود اهل سنت!
تو پستهایی که در جواب برات مینویسند رو نمیخونی؟
چرا منکر منابع خودتون هستی؟
تو چرا جواب منو ندادی توی اون پست
به دروغ نوشتی همه ی خلفا با اهل شورا و اتفاق آرا انتخاب شدند که کذب محضی است که مخالف منابع خود شماست
خلیفه ی دوم رو خود خلیفه ی اول مشخص میکنه و بسیاری از اهل علم هم مخالف بودند که به زور سرنیزه ی حکومت مخالفت ها را جمع کردند

به جای اینکه همینطور تاپیک ایجاد کنی
وایسا مردونه توی یه تاپیک با من مناظره کن
دوست من ایه بالا همه چیزو ثابت میکنه که خلافت وجانشینی از طریق شورا صورت میگیرد .
در صورتیکه معنی ایه هم نوشته شده اما باز هم داری عقیده خواننده این مطلبو منحرف میکنی .
و خلافت حضرت عمر هم که حضرت علی هم با ایشان بیعت کردن و در حضور چندین صحابه صورت گرفته.
من نمیدونم شما چرا نمیخواهید حقیقتو قبول کنید ؟

علی 110 گفته:

تو چرا جواب منو ندادی توی اون پست
به دروغ نوشتی همه ی خلفا با اهل شورا و اتفاق آرا انتخاب شدند که کذب محضی است که مخالف منابع خود شماست
من نمیدونم شما همینطور که معلوم میشه نهج البلاغه را هم قبول ندارید.من میخوام تو چند منبع از ما رو معرفی کن که این مطلبو ثابت نکنه.

شیعیان می گویند طبق نص صریح امام علی جانشین رسول خدا بود ( اگر چه هنوز هم بدنبال نص صریح می گردند و چیزی پیدا نکردند)


امام ابوبکر چه چیزی داشته که باعث شده اصحاب اینگونه نص رسول را به فراموشی بسپارند

پس یا

1.مردم پیامبر را قبول نداشتند که اظهر من الشمس هست که اینطور نبوده.

2.نمی دانستند پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) علی(علیه السلام) را بعد از خودشان برای خلافت معرفی کرده

3- میدانستند امر بعد از رسول بدست شورا است و بخاطر ان در سقیفه جمع شدند

یا هر احتمالی که شما انرا درست میدانید بازگو کنید تا ما هم بدانیم
انتصاب خلیفه‌ دوم توسط خلیفه ی اول بر طبق منابع اهل سنت

عمر از تیره‌ بنی عدی بود. طایفه‌ مزبور یكی از تیره‌های قریش بود. مادرش حَنْتَمَه دختر هاشم بن مغیره از تیره‌ بنی مخزوم بود. این تیره نیز از طایفه‌ی قریش و در جاهلیت از همپیمانان بنی امیه به شمار می‌رفت. عمر بر خلاف ابوبكر، از كسانی بود كه سالها پس از بعثت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به آن حضرت ایمان آورد. بسیاری از مصادر، اسلام او را در سال ششم بعثت می‌دانند. این در حالی است كه مسعودی، اسلام او را چهار سال قبل از هجرت، یعنی سال نهم بعثت می‌داند.[1]

عمر در دوران مدینه، در حوادث و جنگ‌ها حضور داشت گرچه تاریخ خاطره ویژه‌ای از وی به یادگار ندارد. زمانی كه دختر او حفصه به عقد رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ درآمد، رفت و شد وی با رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بیشتر شد. در این زمینه، وی با ابوبكر موقعیت مشابهی داشت. گذشت كه عمر و ابوبكر از كسانی بودند كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ میان آنان پیوند برادری بست.[2]

آنان در تمام دوران حیات رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ قرین یكدیگر بودند و در جریان تحولات سقیفه همه جا مواضع یكسانی داشتند. اصرار عمر در پایدار ساختن خلافتِ ابوبكر سبب شد تا امام علی ـ علیه السّلام ـ او را متهم كرد كه به خاطر آینده خود تلاش می‌كند.[3] این امر برای دیگران نیز قابل درك بود.


زمانی كه ابوبكر عهد خلافت عمر را به دست او سپرد تا بر مردم بخواند، شخصی در راه از او پرسید: در این نامه چیست؟ عمر گفت: نمی‌دانم، اما من اولین كسی هستم كه از آن اطاعت می‌كنم! آن شخص گفت: اما من می‌دانم كه در آن چیست، أمَّرْتَهُ عام أوّل و أمّرك العام؛ سال نخست، تو او را به خلافت گماردی و اكنون او تو را به خلافت می‌گمارد.[4]

این حكایت نشان آن است كه مردم از پیوند سیاسی این دو نفر آگاه بوده‌اند. به نظر می‌رسد موفقیت این دو نسب به یكدیگر و جایگاه برتر عمر در طول خلافتِ دو سال و سه ماه ابوبكر، برای همه این امر را قابل قبول ساخته بود كه این دو نفر، در واقع، یك نفر هستند، بدین معنی كه بطور طبیعی، خلافت عمر ادامه خلافت ابوبكر بوده و حكومت آنان یك «خلافت» واحد به شمار می‌آید.

قیس بن ابی حازم می‌گوید: عمر را در مسجد دیدم كه چوب نخلی در دست داشت و مردم را می‌نشاند، در همان حال غلام ابوبكر كه نامش «شدید» بود آمد و نوشته‌ای را از ابوبكر برای مردم خواند، پس از آن بود كه عمر را بر منبر دیدم.[5]

این سخن درستی است كه، اگر عمر نبود ابوبكر به خلافت نمی‌رسید.[6]

زمانی كه ابوبكر قصد داشت تا خالد بن سعید را به فرماندهی سپاهی بگمارد، عمر موفق شد او را از تصمیمش منصرف كند، زیرا خالد تنها سه ماه پس از سقیفه با ابوبكر بیعت كرد.[7]

ابوبكر می‌گفت كه بیش از همه عمر را دوست دارد.[8]

عمر خطاب به ابن عباس گفت: اگر عقیده ابوبكر به من نبود، شاید برای شما نیز سهمی می‌گذاشت، در آن صورت نیز قوم شما (قریش)، چشم دیدن شما را نداشت.[9]


همین باور ابوبكر بود كه او را واداشت تا ضمن «عهدی» عمر را به جانشینی خود «منصوب» كند. او در ضمن صحبت خود گفت: چون از به وجود آمدن فتنه می‌ترسید، عمر را به جانشینی خود گماشت.[10]


پیش از آنكه ابوبكر، عمر را بر این كار بگمارد، درباره‌ این كار خود، از عبدالرحمان بن عوف مشورت خواست، او با تمجید از وی، عمر را فردی عصبانی خواند.
ابوبكر گفت: او در مقایسه با رقیق القلب بودن من چنین می‌نماید، اگر سركار بیاید آرام خواهد بود. طرف دوم مشورت ابوبكر، عثمان درباره‌ی عمر گفت: باطن او بهتر از ظاهر اوست.[11]


این تمامی مشورت ابوبكر برای نصب عمر است كه تواریخ از آن یاد كرده‌اند، آن هم تنها با عثمان و عبدالرحمن بن عوف چهره‌های اشرافی قریش.


عثمان كه در تمام دوره‌ی بیماری ابوبكر ملازم او بود، از طرف وی مكلف به نوشتن عهدنامه‌ی جانشینی عمر شد. با نوشتن آغاز عهد، ابوبكر به حالت اغماء رفت و عثمان كه تكلیف خود را می‌دانست تا به آخر عهد را نوشته و نام عمر را در آن درج كرد. ابوبكر پس از به هوش آمدن از وی خواست تا آنچه را نوشته بخواند و او چنین كرد و ابوبكر نوشته‌ی او را تأیید نمود.[12]


به دنبال این امر طلحه بر ابوبكر وارد شده و گفت: تو شاهد بودی كه عمر در كنار تو و با بودن تو چگونه برخورد می‌كند، در آن صورت وقتی بدون تو باشد معلوم نیست چه خواهد كرد. ابوبكر از اعتراض وی برآشفت.[13]


در نقلی دیگر آمده كه مردم ابوبكر را به دلیل آن كه شخصی بد خلق را بر آنان مسلط كرده به وی اعتراض كردند.[14]


به روایت ابن عبدالبر، ابوبكر از مُعَیْقب الرّوسی پرسید: نظر مردم درباره‌ی تعیین عمر توسط من چیست؟ او گفت: برخی راضی و كسانی ناراضی‌اند. ابوبكر گفت: آیا راضی‌ها بیشترند یا ناراضی؟ او گفت: ناراضی‌ها بیشترند. ابوبكر پاسخ داد: چهره‌ی حق، در ابتدا بد منظر است، اما عاقبت با آن است.[15]


عمر خود در اولین خطبه‌اش گفت: آگاه است كه مردم از روی كار آمدن او كراهت دارند.[16]


به روایت ابن قتیبه، مسلمانان شام با شنیدن خبر مرگ ابوبكر، از روی كار آمدن احتمالی عمر، ‌اظهار نگرانی كرده و گفتند: اگر عمر بر سر كار آید «صاحب» ما نیست و ما او را از خلافت خلع خواهیم كرد.[17] به نظر می‌رسد، ابوبكر هیچ گونه مشورت جدی در انتخاب عمر نكرده است.[18]


ابوبكر خود بر این باور بود كه بسیاری از مهاجران در اندیشه‌ی خلافت هستند. او خطاب به عبدالرحمان بن عوف می‌گفت: از همان آغاز خلافتش بسیاری از مهاجرین طمع خلافت داشته‌اند.[19]


وی هنگام مرگ، عمر را از مهاجرین و طمع آنان برای خلافت پرهیز داد.[20]


با تعیین عمر توسط ابوبكر، اصل «استخلاف» به صورت یك اصل مشروع در فقه سیاسی سنی درآمد، در حالی كه به تصریح منابع سنی، چنین اقدامی، هیچگونه پیشینه‌ای در سیره‌ی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نداشته است.

حكومت استخلافی در یكی از دو ركن حكومت موروثی با آن مشترك است. در حكومت موروثی، ركن اول استخلاف و ركن دوم جهات ارثی و خانوادگی است.

ركن اول آن در سیره‌ی خلیفه‌ی نخست صورت شرعی به خود گرفت و همانگونه كه محمد رشید رضا یادآور شده این امر زمینه‌ی موروثی شدن خلافت را در دوره‌ی امویان فراهم كرد.[21]


پس از نوشتن عهد خلافت عمر توسط ابوبكر، عملاً عمر به خلافت منصوب شده بود. در این صورت، بیعت مردم، نمی‌توانست عامل خلیفه شدن عمر باشد.

نهایت، اعلام موافقت مردم بود كه نبایست آن را بدین معنا بدانیم كه اگر موافقت نمی‌كردند او خلیفه نمی‌شد، بلكه همانگونه كه گذشت، این، نوعی رضایت و اظهار وفاداری در فرمانبرداری از خلیفه بود. شگفت آنكه عمر خود بر این باور بود كه انتخاب ابوبكر «فلته» و ناگهانی بوده در حالی كه حكومت باید با مشورت مؤمنین باشد، اما اكنون تنها با یك عهد نامه بر سر كار آمد. عمر در حالی كه از انتخاب ابوبكر ناخواسته انتقاد می‌كرد، درباره‌ نحو روی كار آمدن خود سخنی نگفت.


[1] . مروج الذهب، ج2، ص321.
[2] . تاریخ جرجان، سهمی، ص96.
[3] . انساب الاشراف، ج1، ص587؛ شرح نهج البلاغه، ج6، ص11؛ انس بن مالك می‌گوید: دیدم (روز سقیفه) كه عمر به زور ابوبكر را روانه‌ی منبر كرد، نكـ : المصنف، عبدالرزاق، ج5، ص438.
[4] . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص174. یكبار كه ابوبكر زمینی به كسی واگذار كرده و سندی برای وی نوشته بود، عمر آن را گرفته و از بین برد. حیاه الصحابه، ج2، ص47. جالب این كه آنان را «عْمَریْن» یعنی دو عمر می‌خوانند.
[5] . السنه، ابوبكر خلال، ص277.
[6] . الامامه و السیاسه، ج1، ص38؛ ابن ابی الحدید می‌نویسد: هو (عمر) الذی شیّد بیعه ابی‌بكر، و رقم المخالفین فیها و كسر سیف زبیر... و دفع صدر مقداد... و لو لاه لم یثبت لابی‌بكر امره و لاقامت له قائمه. شرح نهج البلاغه، ج1، ص174.
[7] . المصنف، عبدالرزاق، ج5، ص254.
[8] . غریب الحدیث، ج2، ص222؛ نثر الدر، ج2، ص17؛ الفائق فی غریب الحدیث، ج3، ص333؛ ادب المفرد، بخاری، ص29.
[9] . نثر الدر، ج2، ص28.
[10] . طبقات الكبری، ج3، ص200.
[11] . تاریخ الطبری، ج3، ص428؛ طبقات الكبری، ج3، ص199: سریرته خیر من علانیته.
[12] . تاریخ الطبری، ج3، ص429؛ شرح نهج البلاغه، ج1، صص163ـ165؛ نثر الدر، ج2، صص15، 23؛ الكامل فی التاریخ، ج2، ص425؛ حیاه الصحابه، ج2، ص26؛ طبقات الكبری، ج3، ص200.
[13] . تاریخ الطبری، ج3، ص433. عایشه نیز از اعتراض «فلان و فلان» یاد می‌كند: طبقات الكبری، ج3، ص274. به ابوبكر گفتند: آن زمان كه «سلطنت» نداشت با ما برخورد تند داشت وای اگر سلطنت یابد: المصنف، عبدالرزاق، ج5، ص449. دیگران نیز از «زبان و عصای» او شكایت داشتند؛ الامامه و السیاسه، ج1،‌ص38. علی ـ علیه السّلام ـ نیز از معترضان به ابوبكر بوده است: طبقات، ج3، ص274؛ حیاه الصحابه، ج2، ص26.
[14] . السنه، ابوبكر خلال، ص275.
[15] . بهجه المجالس، ج1، ص579 و درباره‌ی اعتراضات دیگر نكـ: معرفه ‌الصحابه، ج1، ص183؛ الفتوح، ج1، ص152؛ الفائق فی غریب الحدیث، ج1، صص100ـ99.
[16] . نثر الدر، ج2، ص61. او در همین خطبه از خدا خواست تا او را «نرم خو» كند؛ طبقات الكبری، ج3، ص274.
[17] . الامامه و السیاسه، ج1، ص38.
[18] . دكتر خیر الدین سوی می‌نویسد: ابوبكر قبل از انتخاب عمر با صحابه مشورت كرد (تطور الفكر السیاسی، ص40). چنین اظهار نظری با واقعیات تاریخی تطبیق نكرده و جز مشورت با ابن عوف و عثمان چیزی نمی‌شناسیم. البته از مخالفت‌ها آگاهی‌های بیشتری داریم. دكتر فاروق نبهان هم ادعا كرده است كه كار ابوبكر با مشورت مؤمنین بوده است (نظام الحكم فی الاسلام، ص93).
[19] . نثر الدر، ج2، ص16.
[20] . همان، ج2، ص22.
[21] . الخلافه و الامامه العظمی. به نقل از: اندیشه‌ی سیاسی در اسلام معاصر، ص150؛ پیش از رشید رضا، مروان بن حكم نیز برای موروثی شدن خلافت، به عمل ابوبكر استناد كرده است!
رسول جعفريان ـ تاريخ سياسي اسلام (تاريخ خلفا)، ص68
اما در مورد اینکه گفتید حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه ، سیدنا عمر فاروق را بعد از خود جانشین نمود و حکومت را به او داد ... چنانکه در محل دیگری گفتم این قول نیز باطل و از افسانه های شیعیان است:
اصل داستان چنین است : زمانی که حضرت ابوبکر صدیق در بستر بیماری قرار گرفتند ، بزرگان اصحاب از مهاجرین و انصار نزد ایشان آمدند و فرمودند: «یا خلیفه رسول خدا بعد از خود چه کسی را به عنوان جانشین معرفی می کنی» و حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه خطاب به ایشان فرمودند: «خود بین خود ، شور کنید و شخصی را انتخاب کنید و آن شخص را به من نیز ابلاغ کنید تا من نیز به عنوان فردی از مسلمین نظر خود را بگویم»
بزرگان صحابه نیز رفتند و بین خود به شور نشستند اما نتیجه ای نگرفتند یعنی بر شخص واحدی جمع نشدند و به اتفاق نرسیدند ... پس دوباره نزد حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه آمدند و گفتند که بر کسی متفق نشدیم شما خود شخصی را پیشنهاد کنید و هر که را معرفی کردید ما اگر راضی بودیم که به اختیار با او بیعت می کنیم و اگر راضی نبودیم باز هم بیعت خواهیم کرد ... یعنی ای ابوبکر حرف حرف تو ، هر چه گفتی سمعنا و اطعنا! چه به اختیار و چه به اکراه
حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه نیز همان لحظه نفرمودند که رای من عمر بن خطاب است!! بلکه گفتند، فرصت دهید و در این حین با بزرگان صحابه به مشورت پرداخت و رای آنها را در مورد حضرت عمر جویا شد که همه نظر مساعد دادند الا اینکه کسانی می گفتند : «عمر تند خو است» که حضرت ابوبکر میگفت: « چون من نرم بودم عمر در دوران من تند بود اما بعد از من درست می شود و...» به هر حال بعد از مشورت بسیار ایشان حضرت عمر را معرفی کردند و مردم نیز بیعت کردند. (نقل به مضمون)
(۱۰/شهریور/۹۱ ۰:۵۸)mohammade نوشته است: [ -> ]
شیعیان می گویند طبق نص صریح امام علی جانشین رسول خدا بود ( اگر چه هنوز هم بدنبال نص صریح می گردند و چیزی پیدا نکردند)


ذکر میکنم احادیثی را از پیامبر اکرم که در آنها تصریح شده است به جانشینی امیرالمومنین علی علیه السلام
حدیث یوم الدار
حدیث غدیر
حدیث منزلت
و....
به عنوان نمونه از منابع خود اهل سنت آن هم از معتبر ترینشان به قول خودشان حدیث منزلت را نقل میکنم:
[اين فرموده به «حديث منزلت» معروف است‏] [صحيح بخارى‏] در كتاب «آغاز آفرينش» در باب مناقب حضرت على عليه السّلام، به سند خود، از «ابراهيم بن سعد» از پدرش روايت كرده كه گفت: رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله خطاب به حضرت على عليه السّلام فرمود: آيا خرسند نيستى از اينكه منزلت تو در نزد من، مساوى با منزلت هارون عليه السّلام در نزد موسى عليه السّلام باشد؟
مؤلف گويد: «مسلم» هم اين حديث را در «صحيح» خود، در باب فضايل صحابه در بخش فضايل حضرت على بن ابيطالب عليه السّلام، آورده است و «ابن ماجه» در [صحيح ص 12]، «احمد حنبل» در [مسند 1/ 174]، «ابو داوود طيالسى» در [مسند خود 1/ 28]، «ابو نعيم» در [حلية 7/ 194] و «نسائى» در [خصايص ص 15 و 16] به دو طريق، روايت كرده‏اند.

شما سند های خودتان را می گویید افسانه؟؟؟
(۱۰/شهریور/۹۱ ۱:۲۱)mohammade نوشته است: [ -> ]
اما در مورد اینکه گفتید حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه ، سیدنا عمر فاروق را بعد از خود جانشین نمود و حکومت را به او داد ... چنانکه در محل دیگری گفتم این قول نیز باطل و از افسانه های شیعیان است:


به جای بی سند بافتن بافتنی ما برای جناب عالی از منابع خودتون داریم حکایت منصوب کردن خلیفه ی دوم توسی خلیفه ی اول رو نقل میکنیم
نکنه منابع اهل سنت جزو افسانه های شیعیان است؟
این لیست منابع اهل سنت است که مسئله ی انتصاب خلیفه ی دوم توسط خلیفه ی اول توش ذکر شده:


[1] . مروج الذهب، ج2، ص321.
[2] . تاریخ جرجان، سهمی، ص96.
[3] . انساب الاشراف، ج1، ص587؛ شرح نهج البلاغه، ج6، ص11؛ انس بن مالك می‌گوید: دیدم (روز سقیفه) كه عمر به زور ابوبكر را روانه‌ی منبر كرد، نكـ : المصنف، عبدالرزاق، ج5، ص438.
[4] . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص174. یكبار كه ابوبكر زمینی به كسی واگذار كرده و سندی برای وی نوشته بود، عمر آن را گرفته و از بین برد. حیاه الصحابه، ج2، ص47. جالب این كه آنان را «عْمَریْن» یعنی دو عمر می‌خوانند.
[5] . السنه، ابوبكر خلال، ص277.
[6] . الامامه و السیاسه، ج1، ص38؛ ابن ابی الحدید می‌نویسد: هو (عمر) الذی شیّد بیعه ابی‌بكر، و رقم المخالفین فیها و كسر سیف زبیر... و دفع صدر مقداد... و لو لاه لم یثبت لابی‌بكر امره و لاقامت له قائمه. شرح نهج البلاغه، ج1، ص174.
[7] . المصنف، عبدالرزاق، ج5، ص254.
[8] . غریب الحدیث، ج2، ص222؛ نثر الدر، ج2، ص17؛ الفائق فی غریب الحدیث، ج3، ص333؛ ادب المفرد، بخاری، ص29.
[9] . نثر الدر، ج2، ص28.
[10] . طبقات الكبری، ج3، ص200.
[11] . تاریخ الطبری، ج3، ص428؛ طبقات الكبری، ج3، ص199: سریرته خیر من علانیته.
[12] . تاریخ الطبری، ج3، ص429؛ شرح نهج البلاغه، ج1، صص163ـ165؛ نثر الدر، ج2، صص15، 23؛ الكامل فی التاریخ، ج2، ص425؛ حیاه الصحابه، ج2، ص26؛ طبقات الكبری، ج3، ص200.
[13] . تاریخ الطبری، ج3، ص433. عایشه نیز از اعتراض «فلان و فلان» یاد می‌كند: طبقات الكبری، ج3، ص274. به ابوبكر گفتند: آن زمان كه «سلطنت» نداشت با ما برخورد تند داشت وای اگر سلطنت یابد: المصنف، عبدالرزاق، ج5، ص449. دیگران نیز از «زبان و عصای» او شكایت داشتند؛ الامامه و السیاسه، ج1،‌ص38. علی ـ علیه السّلام ـ نیز از معترضان به ابوبكر بوده است: طبقات، ج3، ص274؛ حیاه الصحابه، ج2، ص26.
[14] . السنه، ابوبكر خلال، ص275.
[15] . بهجه المجالس، ج1، ص579 و درباره‌ی اعتراضات دیگر نكـ: معرفه ‌الصحابه، ج1، ص183؛ الفتوح، ج1، ص152؛ الفائق فی غریب الحدیث، ج1، صص100ـ99.
[16] . نثر الدر، ج2، ص61. او در همین خطبه از خدا خواست تا او را «نرم خو» كند؛ طبقات الكبری، ج3، ص274.
[17] . الامامه و السیاسه، ج1، ص38.
[18] . دكتر خیر الدین سوی می‌نویسد: ابوبكر قبل از انتخاب عمر با صحابه مشورت كرد (تطور الفكر السیاسی، ص40). چنین اظهار نظری با واقعیات تاریخی تطبیق نكرده و جز مشورت با ابن عوف و عثمان چیزی نمی‌شناسیم. البته از مخالفت‌ها آگاهی‌های بیشتری داریم. دكتر فاروق نبهان هم ادعا كرده است كه كار ابوبكر با مشورت مؤمنین بوده است (نظام الحكم فی الاسلام، ص93).
[19] . نثر الدر، ج2، ص16.
[20] . همان، ج2، ص22.
[21] . الخلافه و الامامه العظمی. به نقل از: اندیشه‌ی سیاسی در اسلام معاصر، ص150؛ پیش از رشید رضا، مروان بن حكم نیز برای موروثی شدن خلافت، به عمل ابوبكر استناد كرده است!
رسول جعفريان ـ تاريخ سياسي اسلام (تاريخ خلفا)، ص68
خلافت علی (علیه السلام) در منابع اهل سنت:


الف) خلافت امام علی (علیه السلام) همراه با نبوت پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ابلاغ شد:

پس از آنکه رسول اکرم رسالت خود را ابلاغ کرد، به حاضرین فرمود:

« فأیّکم یؤازرنی علی هدا الأمر علی أن یکون أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم. »
ترجمه: کدام یک از شما من را در امر رسال کمک میکنید تا برادر و وصی و خلیفه ی من باشد؟

پس از آنکه کسی غیر از علی (علیه السلام) جواب مثبت نداد، رسول اکرم با اشاره به حضرت علی (علیه السلام) فرمود:

« أنّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم. فاسمعو له و أطیعو »
ترجمه: بدرستی که علی برادر من و وصی من و خلیفه من است. از او حرفشنوی داشته باشید و از او اطاعت کنید.

(تاریخ طبری، ج2، ص63، ذکرالخبر عما کان من امر نبی الله / الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج1، ص166 / تاریخ ابن عساکر، ج1، در شرح حال امام علی (علیه السلام) / تاریخ ابن کثیر، ج2، ص222 / شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج3، ص263)


ب) در جریان جنگ تبوک:

« انّه لا ینبغی أن أذهب إلّا و أنت خلیفی »
ترجمه: سزاوار نیست که من از میان مردم بروم، مگر آنکه تو خلیفه ی من باشی.

(مسنداحمدبن حنبل، ج1، ص331 / المعجم الکبیر طبرانی، ج12، ص99 / مجمع الزوائد هیثمی، ج9، ص120 / المستدرک علی الصحیحین، ج4، ص105 / البدایه و النهایه، ج11، ص44)

وقتی پیامبر این حرف را به مولا زد، و او را خلیفه ی مردم قرار داد، یعنی میتوان احتمال شهادت رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را هم در جنگ داد. که اگر شهید میشد، علی (علیه السلام) خلیفه بود.


ج) باز هم تصریح به خلافت:

« من و علی از یک نور آفریده شدیم قبل از خلقت آدم به 14000 سال. پس از خلقت آدم آن نور را خداوند در صلب آدم قرار داد. پس پیوسته با هم یکی بودیم، تا اینکه در صلب عبدالمطلب از هم جدا شدیم. پس من در نبوت، و علی در خلافت قرار گرفت. »

(الفردوس دیلمی،ج2، ص191، ح2952، باب الخاء)

تاریخ طبری:
[تصویر: 48715648620585901672.gif]

الکامل فی التاریخ ابن اثیر:

[تصویر: 76872708795403218694.gif]

[تصویر: 67366608076612403356.gif]

[تصویر: 12359041480728808923.gif]
(۱۰/شهریور/۹۱ ۱:۲۱)mohammade نوشته است: [ -> ]
اما در مورد اینکه گفتید حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه ، سیدنا عمر فاروق را بعد از خود جانشین نمود و حکومت را به او داد ... چنانکه در محل دیگری گفتم این قول نیز باطل و از افسانه های شیعیان است:
اصل داستان چنین است : زمانی که حضرت ابوبکر صدیق در بستر بیماری قرار گرفتند ، بزرگان اصحاب از مهاجرین و انصار نزد ایشان آمدند و فرمودند: «یا خلیفه رسول خدا بعد از خود چه کسی را به عنوان جانشین معرفی می کنی» و حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه خطاب به ایشان فرمودند: «خود بین خود ، شور کنید و شخصی را انتخاب کنید و آن شخص را به من نیز ابلاغ کنید تا من نیز به عنوان فردی از مسلمین نظر خود را بگویم»
بزرگان صحابه نیز رفتند و بین خود به شور نشستند اما نتیجه ای نگرفتند یعنی بر شخص واحدی جمع نشدند و به اتفاق نرسیدند ... پس دوباره نزد حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه آمدند و گفتند که بر کسی متفق نشدیم شما خود شخصی را پیشنهاد کنید و هر که را معرفی کردید ما اگر راضی بودیم که به اختیار با او بیعت می کنیم و اگر راضی نبودیم باز هم بیعت خواهیم کرد ... یعنی ای ابوبکر حرف حرف تو ، هر چه گفتی سمعنا و اطعنا! چه به اختیار و چه به اکراه
حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه نیز همان لحظه نفرمودند که رای من عمر بن خطاب است!! بلکه گفتند، فرصت دهید و در این حین با بزرگان صحابه به مشورت پرداخت و رای آنها را در مورد حضرت عمر جویا شد که همه نظر مساعد دادند الا اینکه کسانی می گفتند : «عمر تند خو است» که حضرت ابوبکر میگفت: « چون من نرم بودم عمر در دوران من تند بود اما بعد از من درست می شود و...» به هر حال بعد از مشورت بسیار ایشان حضرت عمر را معرفی کردند و مردم نیز بیعت کردند. (نقل به مضمون)


خوب
مدارک این انشا را بفرمایید چیست ؟


مدارکی را که از کتب معتبر اهل سنت اوردیم چگونه رد میکنید ؟

خودتان هم که به مخالفت اصحاب اذعان دارید . ببینید اش چقدر شور است که شما هم فهمیدید

پس با توجه به دلایل اراءه شده خلافت عمر غیر قانونی و خلاف سنت رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) میباشد

اگر بحثی هست بفرمایید تا بپردازیم به جناب ابوبکر . ببینیم دلیل خلافت ایشان از نظر شما چیست .

یا حق

لطفا موضوع فقط خلافت عمر باشد
نقل قول:از آنجايي كه خلافت در نزد اهل سنت بنا بر اهل شورا و اهل علم و اخلاص است و تمامي خلفاي راشدين با راي اهل علم بر سر كار آمدند، لازم است تا دلايل اين امر مهم مطرح گردد( ).
1- چون اسلام انتخاب خليفه و حاكم بر سرنوشت ملت را به مسلمين اهل شورا و اهل علم و اخلاص واگذار نموده است. به همين دليل رسول الله ص تصريح نفرمودند، كه چه كسي جانشين وي و سرپرست امور مسلمين گردد.
2- چرا پيامبر بعد از خود جانشيني تعيين نكردند.
اولاً: اگر جانشين تعيين مي‌شد در حكم نبي بود كه از طرف خداوند تعيين شده است در حالي كه محمدص خاتم پيامبران بود.
ثانياً: اگر اين سنت از طرف خداوند انجام مي‌گرفت سرانجام به حكومت ظالمان منجر مي‌گرديد و مردم از حق خويش محروم مي‌شدند و سرانجام مسئوليت اين امر به عهده خدا مي‌بود.
3- مسعودي مورخ شيعي نقل كرده است كه مردم به حضرت علي بعد از اينكه ضربه خورده بود گفتند: آيا كسي را به جانشيني خود تعيين نمي‌كني؟ گفت: نه. همان طور كه پيغمبر خدا آنها را به خودشان وا گذاشت من نيز به خودشان وا مي‌گذارم( [font=B Zar]مسعودي مروج الذهب (فارسي) ص774 انتشارات علمي و فرهنگي 1378- البدايه و نهايه ج8 ص402. ).

Big Grin
خوب با همین دلایلی که اوردید و ما هم فرض میکنیم درست است چگونه حکومت موروثی جناب ابوبکر را در تحمیل عمر به ملت اسلامی توجیه میکنید ؟!!!!!!!!!!!!!!!
اگر دین ندارید ازاده باشید ؟
چرا جعل میکنید اخه ؟ خجالت بکشید
یعنی مخاطبین وهابیت انقدر بیسواد هستند که حتی نمیروند نهج البلاغه رو هم ببینند ؟

البته همیشه در بحث با وهابی ها نود درصد منابعشان جعلی است و از کتبی که نمیتوان به ان ها دسترسی داشت برای نشان دادن جعلیاتشان
برادر خوب بی اندیش ببین با جعلیات میخواهی حق را ثابت کنی ؟



نقل قول:- در روايتي از حضرت علي نقل شده است كه فرمودند: اگر رسول خدا مرا به جانشيني خود بر مي‌گزيد من از جنگ دست بر نمي‌داشتم تا حق خود را بگيرم. نيز مي‌فرمايند: به خدا سوگند اگر من تنها با دشمن روبرو شوم و جمعيت آنها به قدري باشد كه همه روي زمين را پر كند باكي نداشتم و نمي‌هراسم( نهج البلاغه صبحي صالح، نامه 62 )






نامه ‌(62): كه نامه آن حضرت به مردم مصر مى‏باشد كه توسط مالك اشتر رحمة الله عليه، موقعى كه او را فرمانرواى مصر كرد، فرستاد.


أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم ) نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ مُهَيْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِينَ فَلَمَّا مَضَى (عليه‏السلام)تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ فَوَاللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي وَ لَا يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِي إِلَّا انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ يُبَايِعُونَهُ فَأَمْسَكْتُ يَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَيْنِ مُحَمَّدٍ ( صلى‏الله‏عليه‏وآله‏)...


پس از ياد خدا و درود، خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه عليه و آله را فرستاد تا بيم دهنده جهانيان،و گواه پيامبران پيش از خود باشد. آنگاه كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به سوى خدا رفت، مسلمانان پس از وى در كار حكومت با يكديگر درگير شدند. سوگند به خدا نه در فكرم مى‏گذشت، و نه در خاطرم مى‏آمد كه عرب خلافت را پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از اهل بيت او بگرداند، يا مرا پس از وى از عهده دار شدن حكومت باز دارد، مرا به درد و فریاد نیاورد مگر شتافتن مردم به سوى فلان شخص بود كه با او بيعت كردند. من دست از بیعت كشيدم، تا آنجا كه ديدم گروهى از اسلام باز گشته، مى‏خواهند دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را نابود سازند. پس ترسیدم اگر اسلام و مسلمانان را یاری نکنم رخنه ای در دین یا ویرانی در ان خواهم دید که مصیبت ان بر من بزرگتر از محروم شدن از حکومت بر شماست ....پس در میان بلوا و اشوب قیام کردم تا انکه باطل نابود شد و از بین رفت و دین استوار و پا برجا گردید



نهج البلاغه صبحي صالح، ص451، نامه62.


ابن ابى الحديد نيز در ترجمه لغات همين نامه نهج البلاغه، بر امتناع نمودن امام عليه السلام از بيعت با ابو بكر تصريح نموده است، وى در ترجمه و شرح لغات اين نامه آورده است:



قوله : فأمسكت يدي ، أي امتنعت عن بيعته ، حتى رأيت راجعة الناس.


فرمايش امام عليه السلام که فرموده اند: من دست باز كشيدم، يعنى اينکه از بيعت نمودن امتناع نمودم تا اينکه ديدم که مردم از دين بر مى‌گردند.

إ
بن أبي‌الحديد المدائني المعتزلي، ابوحامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 17، ص 87، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

ابن ابى الحديد در شرح خطبه 172 و 217 از نهج البلاغه هم اين كلمات امام عليه السلام را آورده است.

إبن أبي‌الحديد المدائني المعتزلي، ابوحامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 6، ص95؛ ج17 ص 151، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

و ابن قتيبه دينورى نيز همين مطلب را آورده است:

الدينوري، ابومحمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج1، ص 126، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م.



بزودی بقیه جعلیاتشون رو هم نشون میدیم .
ان شا الله

3
نقل قول:- مسعودي مورخ شيعي نقل كرده است كه مردم به حضرت علي بعد از اينكه ضربه خورده بود گفتند: آيا كسي را به جانشيني خود تعيين نمي‌كني؟ گفت: نه. همان طور كه پيغمبر خدا آنها را به خودشان وا گذاشت من نيز به خودشان وا مي‌گذارم( [font=B Zar]مسعودي مروج الذهب (فارسي) ص774 انتشارات علمي و فرهنگي 1378- البدايه و نهايه ج8 ص402. ).

۱ـ مسعودی مورخی مجهول المذهب است و بدایه و نهایه هم مربوط به عالم سنی دمشقی است

این حدیث نیز اعتباری ندارد . فقط با شیعه نشان دادن او میخواستید ...

در ضمن نشان میدهید در همین حدیث هم که انتصاب عمر خلاف سنت پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و علی (علیه السلام) است


صفحه: 1 2 3
آدرس های مرجع