۲۹/آذر/۹۱, ۱۲:۲۹
مطلب شماره 4:
در زندگی حضرت حسین(علیه السلام) ،هم همینطور ....
حضرت وقتی نامه ها براشون اومد و امر الهی بر این قرار گرفت که ایشون به کربلا بروند....
ایشون نتیجه این جنگ رو می دونستن که شهادت و اسارت و .... است...
اما عمل به تکلیف کردند....
مطلب شماره ی5:
و اما داستان پیرو مدعی و حضرت امام صادق (علیه السلام) بدون شرح! که کاملا واضحه :
همگی اینها دلالت بر این دارند که ما باید در کارها توکل کنیم به خدا. به این معنی که نتیجه ی کار با خداست و ممکن است طبق میل و خواسته ی شما نباشد ، شما حتی اگر از عاقبت ناخوش آیند کار آگاه باشید هم باید به تکلیف عمل کنید و راضی به رضای خدا باشید.
در چنین مرتبه ای ، خود تشخیص دادن هم تکلیف امری مهم است!
تکلیف محور بودن به این معنی نیست که اصلا هیچ توجهی نباید به نتیجه داشت. بلکه به معنی اصالت دادن به تکلیف است به طوری که گاهی خود نتیجه کار در تشخیص تکلیف کمک میکند. به عنوان مثال اگر کار خیری را به دو صورت بتوانید انجام دهید و علم به این داشته باشید که یکی از صورت ها بیشتر از دیگری ، گره از کار خلق باز میکند و از هر نظر بهتر است طبیعی است که همان صورت را انتخاب میکنید!
در زندگی حضرت حسین(علیه السلام) ،هم همینطور ....
حضرت وقتی نامه ها براشون اومد و امر الهی بر این قرار گرفت که ایشون به کربلا بروند....
ایشون نتیجه این جنگ رو می دونستن که شهادت و اسارت و .... است...
اما عمل به تکلیف کردند....
نقل قول:از زمان هلاکت معاویه که در رجب اتفاق افتاد امام علیه السلام از مدینه به سمت مکه حرکت کردند. علت این امر ببیعت خواستن یزید از امام حسین علیه السلام بود و امام از این امر امتناع کرده و به سوی مکه حرکت کردند رفتن به سوی مکه خود نیز حکمتی دارد . از آنجا که مکه محل حضور حاجیان از سراسر شبه جزیره عرب و حتی برخی کشورهای دیگر بود بهترین مکان برای آگاه کردن مردم از حکومت سفیانیان بود.
علت دیگر این بود که مکه حرمت داشت و ریختن خون در سرزمین امن الهی شایسته نبود. البته حرمت این مکان از طرف یزید نگه داشته نشد و حکم به قتل امام علیه السلام را در مکه در صورتی که بیعت نکنند داده بود.
البته یزید به عمرسعد ابی وقاص اعلام کرده بود که در مکه اگر امام حسین علیه السلام مبارزه ای را آغاز کرد با ایشان به جنگ برخیزد و امام برای حفظ حرمت حرم امن الهی در روز ۸ ذی الحجه یا روز ترویه از مکه خارج شدند.
زمانی که کوفیان از خروج امام از مدینه آگاه شدند جلسه ای را در منزل سلیمان بن صرد خزاعی تشکیل دادند و متوفق شدند تا امام را به کوفه دعوت کنند و به رهبری ایشان به جنگ با حکومت بپردازند.
نامه های کوفیان به سمت مدینه سرازیر شد . امام مسلم بن عقیل پسر عموی خویش را خواندند و او را از ماجرا آگاه کردند و ایشان را برای آگاه کردن امام از تصمیم نهایی کوفیان به همراه جواب نامه های انها به سمت کوفه راهی کردند.
همزمام امام برای دعوت از بزرگان بصره به انان نامه ای ارسال کردند و از یزید بن مسعود نهلشی و منذربن جارود عبدی دعوت به همکاری کردند.
این دو بزرگ قبایل خود بودند و پس از هماهنگی با قبایل خود تصمیم به یاری امام گرفتند و نامه ای به امام نوشتند که : « به نام خداوند بخشنده مهربان, و امام بعد, ….. قبیله بنی سعد به دعوت تو پاسخ مثبت داد سر به فرمان تو داده و من با پیام تو چون باران صبحگاهی غبار کدورت را از دل ها برذم و تاریکی جهالتشان را به لطف بارقه عنایت تو روشن کردم.»
وقتی امام نامه را خواندفرمود : « خداوند تو را از هراس در امان دارد….»
اما وقتی یزید بن مسعود آماده حرکت به سوی امام حسین علیه السلام بود خبر شهادت آن حضرت را شنید و بسیار ناراحت شد.
منبع
حرکت امام حسین علیه السلام از مکه معظمه به سمت کوفه
امام حسین علیه السلام در سوم ماه شعبان سال شصتم هجری به مکه وارد شده بودند و در بقیه آن ماه و ماه رمضان و شوال و ذی القعده در مکه حضور داشتند. در این مدت جمعی از شیعیان حجاز و بصره نزد ایشان جمع شدند و چون ماه ذی الحجه رسید حضرت احرام به حج بستند. روز هشتم ذى الحجة ، روز ترویه ، عمرو بن سعید بن العاص با جماعت بسیاری به بهانه حج به مکه آمدند اما در واقع از جانب یزید مأمور بودند آن حضرت را گرفته نزد یزید برند یا ایشان را به قتل برسانند. پس امام به جهت حفظ جان خویش و حریم کعبه از یک سو و به انجام رساندن رسالت خود از سوى دیگر، با تبدیل حج خود به عمره به سوى کوفه حرکت کرده و ضمن خطبه اى بعد از حمد و سپاس الهى و درود بر رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:
مرگ را بر انسان همچو گردنبند بر گردن دختران مقدر نموده اند؛ چقدر مشتاق دیدار اجداد خود، چون شوق یعقوب به دیدار یوسف هستم ! براى من شهادتگاهى را برگزیده اند؛ گویا گرگ هاى دشت نواویس و کربلا را مى بینم که بند بند پیکرم را جدا کرده و مشک ها و شکمبه هاى خالى خود را از آن انباشته مى کنند.
از تقدیر الهى گریزى نیست؛ خشنودى خدا، خرسندى ما خاندان پیامبر است ؛ بر بلاى او شکیباییم که خداوند پاداش صبر پیشگان را براى ما عطا مى کند. ذریه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از او جدا نخواهد شد؛ چشم حضرت در حریم قدس الهى ، به دیدارشان روشن شده و وعده خویش را در حقشان وفا مى نماید.
کسى که جانش را در راه ما بذل کرده و آماده دیدار خداوند متعال است ، باید با ما سفر آغاز کند، به امید خداوند، صبح رهسپاریم.
از حضرت امام صادق(علیه السلام) نیز چنین روایت شده: در شبی از حضرت سیدالشهداء علیه السلام عازم بود که صباح آن از مکه بیرون رود محمد بن حنفیه به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد ای برادر همانا اهل کوفه کسانی هستند که دانسته چگونه با پدر و برادر تو مکر نمودند من میترسم که با شما نیز چنین کنند، پس اگر رأی شریفت قرار گیرد که در مکه بمانی که حرم خدا است عزیز و مکرم خواهی بود و کسی معترض جناب تو نخواهد شد، حضرت فرمود ای برادر من میترسم که یزید مرا در مکه ناگهان شهید گرداند و به این سبب حرمت این خانه محترم ضایع گردد. محمد گفت اگر چنین است پس به جانب یمن برو یا متوجه بادیه شو که کسی بر تو دست نیابد، حضرت فرمود که در این باب فکری کنم. چون هنگام سحر شد حضرت از مکه حرکت فرمود، چون خبر به محمد رسید بیتابانه آمد و مهار ناقة آن حضرت را گرفت عرض کرد ای برادر به من وعده نکردی در آن عرضی که دیشب کردم تأمل کنی فرمود بلی، عرض کرد پس چه باعث شد شما را که به این شتاب از مکه بیرون روی فرمود که چون از نزدم رفتی پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد من آمد و فرمود که ای حسین بیرون رو همانا خدا خواسته که ترا کشته راه خود ببیند، محمد گفت:
اِنّآ للهِ وَ اِنّا اِلّیهِ راجِعُونَ به عزم شهادت میروی پس چرا این زنها را با خود میبری فرمود که خدا خواسته آنها را اسیر ببیند پس محمد با دل بریان و دیده گریان آن حضرت را وداع کرده برگشت.
بسیاری حضرت را سفارش کردند نرود، اما ایشان وظیفهی الهی خویش را قیام در برابر خلیفهی ستمکاری چون یزید می دید و ذلت پذیرش بیعت آن فاسق و فاجر آشکار را نمی پذیرفت، نامه های اهل کوفه مکان قیام او را مشخص می کرد.
به منطقه اى به نام صفاح رسید و فرزدق را دید و درباره مردم کوفه سؤال کرد و فرزدق گفت:
دل هایشان با شما و شمشیرهایشان با بنى امیه است.و سپس در محل حاجر جواب نامه مسلم بن عقیل را نوشته و با قیس بن مسهر به کوفه فرستاد:
بسم الله الرحمن الرحیم
از: حسین بن على
به : برادران مؤمن و مسلمانش
سلام بر شما!
خدا را سپاس که معبود حقى جز او نیست . اما بعد؛ نامه مسلم بن عقیل به دستم رسید و خبر از اجتماع و عزم شما براى یارى و حق خواهى ما مى داد؛ از خداوند مسئلت دارم که احسانش را براى همه ما مرحمت فرموده و شما را بر این همت والا برترین پاداش را عطا فرماید. من روز سه شنبه ، هشتم ذى الحجة ، از مکه به سوى کوفه رهسپار شدم و به محض ورود فرستادهام بر شما، در امور خود شتاب کنید؛ به امید الهى، همین روزها بر شما وارد مى شوم.
سبب نوشتن این نامه آن بود که مسلم(علیه السلام) بیست و هفت روز پیش از شهادت خود نامهای به آن حضرت نوشته بود و اظهار اطاعت و انقیاد اهل کوفه را اعلام کرده بود، و جمعی از اهل کوفه نیز نامهها به آن حضرت نوشته بودند که در اینجا صدهزار شمشیر برای نصرت تو مهیا گردیده است خود را به شیعیان خود برسان.
سپس حضرت مسیر را ادامه داد و به منطقه اى به نام زرود رسید، درین جا بود که زهیر بن قین به امام حسین پیوست و در همین مکان بود که خبر شهادت مسلم و هانى به حضرت رسید ابا عبد الله خبر مرگ مسلم را که شنید،چشم هایش پر از اشک شد ولى فورا این آیه را تلاوت کرد: «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا » (احزاب/23) ؛ از مؤمنان مردانی هستند که به پیمانی که با خدا بسته بودند وفا کردند، بعضی بر سر پیمان خویش جان باختند و بعضی چشم به راهند و هیچ پیمان خوددگرگون نکرده اند
و ضمن طلب رحمت براى آندو، گریه فرمود و اهل کاروان، مخصوصا زنان شیون و زارى نمودند. ابا عبد الله رو کرد به فرزندان عقیل و فرمود: اولاد عقیل! شما یک مسلم دادید کافى است، از بنى عقیل یک مسلم کافى است، شما اگر مىخواهید برگردید، بر گردید. عرض کردند:ی ا ابا عبد الله! یابن رسول الله! ما تا حالا که مسلمى را شهید نداده بودیم در رکاب تو بودیم، حالا که طلبکار خون مسلم هستیم رها کنیم؟ ابدا، ما هم در خدمت شما خواهیم بود تا همان سرنوشتى که نصیب مسلم شد نصیب ما هم بشود. (مجموعه آثار شهید مطهری/ج17/ص328)
کاروان در ادامه مسیرش به منزلگاه زباله رسید و خبر شهادت قیس بن مسهر نیز در این منزل به حضرت رسید و امام حسین علیه السلام در اینجا و فرصت هاى دیگر به دست آمده ، همراهانش را آگاه مى ساخت که این سفر شهادت است چراکه خبر شهادت مسلم، هانی و ... رسیده بود و حضرت فرمودند به تحقیق که شیعیان دست از یاری ما برداشتهاند پس هر که میخواهد از ما جدا شود بر او حرجی نیست پس جمعی که برای طمع مال و غنیمت و راحت و عزت دنیا با ایشان همراه شده بودند متفرق گردیدند و اهل بیت و خویشان آن حضرت و جمعی که از روی یقین و ایمان همراهشان بودند ماندند. سرانجام به منطقهاى به نام شراف رسیدند و حضرت از جوانان خواست تا آب زیادى بردارند و از این محل دور نشده بودند که سپاهیان حر را دیدند، که آثار تشنگی در چهره شان نمایان بود، حضرت فرمان داد همه سپاه دشمن و حتی اسبانشان را سیراب کنند، حر مأموریت داشت از امام جدا نشود تا او را در کوفه نزد ابن زیاد ببرد و در هر حال مانع برگشت امام به مدینه شود. پس قرار شد به جانب راهی دیگر روند که نه به کوفه و نه به مدینه منتهی شود تا طبق قول مشهور روز دوم محرم به کربلا رسیدند. در همین جا بود که نامهی ابن زیاد به حر رسید که در آن فرمان داده بود کار را بر حسین تنگ گیر و او را در محلی بی آب و آبادانی نگهدار. و کربلا چنین مکانی بود.
منبع: تبیان
مطلب شماره ی5:
و اما داستان پیرو مدعی و حضرت امام صادق (علیه السلام) بدون شرح! که کاملا واضحه :
نقل قول:ماءمون رقّى - كه يكى از دوستان امام جعفر صادق عليه السلام است - حكايت نمايد:
در منزل آن حضرت بودم ، كه شخصى به نام سهل بن حسن خراسانى وارد شد و سلام كرد و پس از آن كه نشست ، با حالت اعتراض به حضرت اظهار داشت :
ياابن رسول اللّه ! شما بيش از حدّ عطوفت و مهربانى داريد، شما اهل بيت امامت و ولايت هستيد، چه چيز مانع شده است كه قيام نمى كنيد و حقّ خود را از غاصبين و ظالمين باز پس نمى گيريد، با اين كه بيش از يك صد هزار شمشير زن آماده جهاد و فداكارى در ركاب شما هستند؟!
امام صادق عليه السلام فرمود: آرام باش ، خدا حقّ تو را نگه دارد و سپس به يكى از پيش خدمتان خود فرمود: تنور را آتش كن .
همين كه آتش تنور روشن شد و شعله هاى آتش زبانه كشيد، امام عليه السلام به آن شخص خراسانى خطاب نمود: برخيز و برو داخل تنور آتش بنشين .
سهل خراسانى گفت : اى سرور و مولايم ! مرا در آتش ، عذاب مگردان ، و مرا مورد عفو و بخشش خويش قرار بده ، خداوند شما را مورد رحمت واسعه خويش قرار دهد.
در همين لحظات شخص ديگرى به نام هارون مكّى - در حالى كه كفش هاى خود را به دست گرفته بود - وارد شد و سلام كرد.
حضرت امام صادق سلام اللّه عليه ، پس از جواب سلام ، به او فرمود: اى هارون ! كفش هايت را زمين بگذار و حركت كن برو درون تنور آتش و بنشين .
هارون مكّى كفش هاى خود را بر زمين نهاد و بدون چون و چرا و بهانه اى ، داخل تنور رفت و در ميان شعله هاى آتش نشست .
آن گاه امام عليه السلام با سهل خراسانى مشغول مذاكره و صحبت شد و پيرامون وضعيّت فرهنگى ، اقتصادى ، اجتماعى و ديگر جوانب شهر و مردم خراسان مطالبى را مطرح نمود مثل آن كه مدّت ها در خراسان بوده و تازه از آن جا آمده است .
پس از گذشت ساعتى ، حضرت فرمود: اى سهل ! بلند شو، برو ببين در تنور چه خبر است .
همين كه سهل كنار تنور آمد، ديد هارون مكّى چهار زانو روى آتش ها نشسته است ، پس از آن امام عليه السلام به هارون اشاره نمود و فرمود: بلند شو بيا؛ و هارون هم از تنور بيرون آمد.
بعد از آن ، حضرت خطاب به سهل خراسانى كرد و اظهار داشت : در خراسان شما چند نفر مخلص مانند اين شخص - هارون كه مطيع ما مى باشد - پيدا مى شود؟
سهل پاسخ داد: هيچ ، نه به خدا سوگند! حتّى يك نفر هم اين چنين وجود ندارد.
امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: اى سهل ! ما خود مى دانيم كه در چه زمانى خروج و قيام نمائيم ؛ و آن زمان موقعى خواهد بود، كه حدّاقلّ پنج نفر هم دست ، مطيع و مخلص ما يافت شوند، در ضمن بدان كه ما خود آگاه به تمام آن مسائل بوده و هستيم .
منبع: بحارالا نوار: ج 47، ص 123، ح 176، به نقل از مناقب ابن شهرآشوب .
همگی اینها دلالت بر این دارند که ما باید در کارها توکل کنیم به خدا. به این معنی که نتیجه ی کار با خداست و ممکن است طبق میل و خواسته ی شما نباشد ، شما حتی اگر از عاقبت ناخوش آیند کار آگاه باشید هم باید به تکلیف عمل کنید و راضی به رضای خدا باشید.
در چنین مرتبه ای ، خود تشخیص دادن هم تکلیف امری مهم است!
تکلیف محور بودن به این معنی نیست که اصلا هیچ توجهی نباید به نتیجه داشت. بلکه به معنی اصالت دادن به تکلیف است به طوری که گاهی خود نتیجه کار در تشخیص تکلیف کمک میکند. به عنوان مثال اگر کار خیری را به دو صورت بتوانید انجام دهید و علم به این داشته باشید که یکی از صورت ها بیشتر از دیگری ، گره از کار خلق باز میکند و از هر نظر بهتر است طبیعی است که همان صورت را انتخاب میکنید!

