تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اگر طاقت دارید بیایید ببینید امامتان چه گفته است!!!!!!!!!!!!
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
حمیدبن مسلم گفته که شنیدم حسین (علیه السلام) در آن وقت مى گفت :
اَللَّهُمَّ اَمْسِکْ عَنْهُمْ فَطْرَ السَّماءِ وَامْنَعْهُمْ بَرَکاتِ الاَرْضِ ...

شیخ مفید رحمه اللّه فرموده که رجّاله حمله کردند از یمین و شمال بر کسانى که باقیمانده بودند با امام حسین (علیه السلام) پس ایشان را به قتل رسانیدند و باقى نماند با آن حضرت جز سه نفر یا چهارنفر.

سیدبن طاوس رحمه اللّه و دیگران فرموده اند که حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) فرمود: بیاورید براى من جامه اى که کسى در آن رغبت نکند که آن را در زیر جامه هایم بپوشم تا چون کشته شوم و جامه هایم را بیرون کنند آن جامه را کسى از تن من بیرون نکند.

پس جامه اى برایش حاضر کردند، چون کوچک بود و بر بدن مبارکش تنگ مى افتاد آن را نپوشید، فرمود این جامه اهل ذلّت است جامه ازاین گشادتر بیاورید. پس جامه وسیعتر آوردند آنگاه در پوشید .


و به روایت سید رحمه اللّه جامه کهنه آوردند حضرت چند موضع آن را پاره کرد تا از قیمت بیفتد و آن را در زیر جامه هاى خود پوشید، فَلَمّا قُتِلَ جَرَّدُوهُ مِنْهُ چون شهید شد آن کهنه جامه را نیز از تن شریفش بیرون آوردند.



شعر :
لباس کهنه بپوشید زیر پیرهنش
که تا برون نکند خصم بدمنش زتنش
لباس کهنه چه حاجت که زیر سُمّ ستور
تنى نماند که پوشند جامه یا کفنش



ان شا الله ادامه دارد ...
آقای تنهای نینوا سلام
بعد از هزار و چهارصد سال، با همه ی بی کسی و بی چیزی ام آمده ام تا بگویم:
دوستت دارم.
دوستت دارم آقای تنها و یکه نشین صحرای غربت.
حسین جانم
از کودکی به من گفته اند که آخرین شهید کربلا تو بوده ای، و داغ دیده ترین هم. از تو خواهشی دارم. می شود برای ما و این دل های هوایی، تو خود مصیبت خوان کربلا باشی؟
می شود از علی اکبرت، علی اصغرت، عون و جعفرت، مسلم و حر و زهیر و حبیبت، می شود از قاسم و عبدالله و محمد و قیس و هانی ات برایم بگویی؟
می شود از حارث و انیس و جراره و جنید و براره و جندب و جون و سعد و سلیمان و عبدالرحمن و عقبه و عمار و عمر و کردوس و مالک و نافع و نصر و وهب و مقسط بگویی؟

اصلا آقای من،
می شود از علمدار لشکرت، عباس بگویی؟
می شود تو خود مصیبت خوان باشی؟ آجرک الله.
آجرک الله یابن الزهرا.
با خودم می اندیشم در عزای این همه عزیز و مهربان چه کسی به تو تسلیت گفت؟ چه کسی تو را تسلی داد؟ تو که تسلی دهنده ی همه ای .
سردار بر دار
در این برهوت دلتنگی، در این فضای غریب، در کنار دریای همیشه بی تاب و شرمزده از روی تو، برای تو می نویسم. از تو، برای تو.

آقای خیمه های به آتش کشیده شده
تشنگی مان را، تشنگی رویت را، تشنگی روی خورشیدی ات را، عاجزانه به رخت می کشیم. به رخت می کشیم آقای همه زیبایی ها و تنهایی ها.
شنیده ام که کمتر دست رد به سینه ی کسی می زنی. و شاید هم اصلا نزنی. از تو می خواهم. ما را در کنار خود بپذیری، بابی انت و امی.
از تو می خواهم این تشنگی سیری ناپذیر را، با دستان عاشقانه ی گرم و مهر نوازت از ما بگیری و ما
را
با نوری از انوار معرفت و حب خود و پدرت و برادرانت و پسرانت سیراب گردانی.

آقای داغ دیده ی سربلند همه اعصار
خون من رنگین تر از خون شیعیان تو که نیست، کم رنگ تر هم نیست. تاریک تر هم نیست. من از کودکی با حب تو، حب ولایت تو، حب امامت تو، حب نوری از چهارده نور آسمانی بزرگ شده ام.
پس مرا در پناه خود گیر و دستان مهربانت را بر سر من یتیم خود قرار ده.
پدر همه ی شیعیان، پدر همه ی بچه های تشنه، پدر همه ی جوانان داغدار، مرا، ما را، همه ی ما عزاداران خود را دست گیر.
شیخ مفید رحمه اللّه فرموده که چون باقى نماند با آن حضرت احدى مگر سه نفر از اهلش یعنى از غلامانش ، رو کرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گردید، و آن سه نفر حمایت او مى کردند تا آن سه نفر شهید شدند و آن حضرت تنها ماند و از کثرت جراحت که بر سر و بدنش رسیده بود سنگین شده بود و با این حال شمشیر بر آن قوم کشیده وایشان را به یمین و شمال متفّرق مى نمود

شمر که خمیر مایه هر شر وبدى بود چون این بدید سواران را طلبید و امر کرد که در پشت پیادگان صف کشند و کمانداران را امر کرد که آن حضرت را تیر باران کنند، پس کمانداران آن مظلوم بى کس را هدف تیر نمودند و چندان تیر بر بدنش رسید که آن تیرها مانند خارِ خار پشت بر بدن مبارکش نمایان گردید.

این هنگام آن حضرت از جنگ باز ایستاد و لشکر نیز در مقابلش توقف نمودند، خواهرش زینب (علیه السلام) که چنین دید بر در خیمه آمد و عمر سعد را ندا کرد و فرمود:
وَیْحَکَ یا عُمَر اءَیُقْتَلُ اَبُو عَبْدِ اللّه وَ اَنْتَ تَنْظَرُ اِلَیْهِ!
عمر سعد جوابش نداد. و به روایت طبرى اشکش به صورت و ریش نحسش جارى گردید و صورت خود را از آن مخدره برگردانید پس جناب زینب (علیه السلام) رو به لشکر کرد و فرمود: واى بر شما آیا در میان شما مسلمانى نیست ؟ احدى او را جواب نداد .


سیدبن طاوس رحمه اللّه روایت کرده که چون از کثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت کارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تیر شده بود، این وقت صالح بن وهب المُزَنى وقت را غنیمت شمرده از کنار حضرت در آمد و با قوت تمام نیزه بر پهلوى مبارکش زد چنانکه از اسب در افتاد وروى مبارکش از طرف راست بر زمین آمد در این حال فرمود :



بِسْمِ اللّهِ وَبِاللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)



ان شا الله ادامه دارد ...
پس برخاست و ایستاد.

فَلَمّا خَلى سَرْجُ الْفَرَسِ مِنْ هَیْکَل الْوَحْى وَالتَّنْزیلِ وَ هَوى عَلَى الاَرْضِ عَرْشُ الْمَلِکِ الْجَلیل جَعَلَ یُقاتِلُ وَ هُوَ راجِلٌ قِتالاً اَقْعَدَ الْفَوارِسَ وَ اَرْعَدَ الْفَرائِصَ وَ اَذْهَلَ عُقُولَ فُرْسانِ الْعَرَبِ وَ اَطارَعَنِ الرُّؤُسِ الاَلْبابَ وَ اللُّبَبَ.


حضرت زینب (علیه السلام) که تمام توجّهش به سمت برادر بود چون این بدید از در خیمه بیرون دوید و فریاد برداشت که وااخاه و اسیّداهُ وا اهلبیتاهُ اى کاش آسمان خراب مى شد و برزمین مى افتاد و کاش کوهها از هم مى پاشید و بر روى بیابانها پراکنده مى شد.
راوى گفت : که شمربن ذى الجوشن لشکر خود را ندا در داد براى چه ایستاده اید وانتظار چه مى برید؟ چرا کار حسین را تمام نمى کنید؟


پس ‍ همگى بر آن حضرت از هر سو حمله کردند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان مبارکش زد، ابوایوب غَنَوى تیرى بر حلقوم شریفش زد و زُرْعَه بن شریک بر کف چپش زد و قطعش کرد و ظالمى دیگر بردوش مبارکش ‍ زخمى زد که آن حضرت به روى در افتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود که گاهى به مشقت زیاد برمى خاست ، طاقت نمى آورد و بر روى مى افتاد تا اینکه سِنان ملعون نیز به برگلوى مبارکش فروبرد پس ‍ بیرون آورده و فرو برد در استخوانهاى سینه اش و بر این هم اکتفا نکرد آنگاه کمان بگرفت وتیرى بر نحر شریف آن حضرت افکند که آن مظلوم در افتاد.

در روایت ابن شهر آشوب است که آن تیر بر سینه مبارکش رسید پس آن حضرت برزمین واقع شد،و خون مقدسّش را باکفهاى خود مى گرفت و مى ریخت بر سر خود چند مرتبه
پس عمر سعد گفت به مردى که در طرف راست او بود از اسب پیاده شو وبه سوى حسین رو و او را راحت کن . خَوْلى بن یزید چون این بشنید به سوى قتل آن حضرت سبقت کرد و دوید چون پیاده شد و خواست که سر مبارک آن حضرت را جدا کند رعد و لرزشى او را گرفت و نتوانست ؛ شمر به وى گفت خدا بازویت را پاره پاره گرداند چرا مى لرزى ؟
پس خود آن ملعون کافر،سر مقّدس آن مظلوم را جدا کرد
بجز حسین مرا ملجأ و پناهی نیست
در این عقیده یقین دارم اشتباهی نیست
ره نجات حسین است و دوستی حسین
بسوی حق بجز از این طریق راهی نیست

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

یا لثارات الحسین عليه السلام

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

[b]یا حجت بن الحسن عجل علی ظهورک

فرزندم! از من به شيعيانم سلام برسان و بگو[/b]
:

پدرم غريبانه به شهادت رسيد، بر او سوگوارى و گريه كنيد»

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه و لعنت علی اعدائهم اجمعین
یارَبَّ الحُسَینِ ، بِحَقِّ الحُسَینِ ، اشفِ صَدرَالحُسَینِ ، بظُهورِالحُجَّة..
در روایت طبرى است که هنگام شهادت جناب امام حسین (علیه السلام) هر که نزدیک او مى آمد سِنان بر او حمله مى کرد و او را دور مى نمود براى آنکه مبادا کس دیگر سر آن جناب را ببرد تا آنکه خود او سر را از تن جدا کرد وبه خَوْلى سپرد.

پس در این هنگام غبار سختى که سیاه و تاریک بود در هوا پیدا شد وبادى سرخ ورزیدن گرفت و چنان هوا تیره و تارشد که هیچ کس عین واثرى از دیگرى نمى دید، مردمان منتظر عذاب و مترّصد عقاب بودند تا اینکه پس از ساعتى هواروشن شد وظلمت مرتفع گردید.

ابن قولویه قمى رحمه اللّه روایت کرده است که حضرت صادق (علیه السلام) فرمود : در آن هنگامى که حضرت امام حسین (علیه السلام) شهید گشت ، لشکریان شخصى را نگریستند که صیحه و نعره مى زند گفتند : بس کن اى مرد!این همه ناله و فریاد براى چیست ؟ گفت : چگونه صیحه نزنم و فریاد نکنم و حال آنکه رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را مى بینم ایستاده گاهى نظر به سوى آسمان مى کند و زمانى حربگاه شما را نظاره مى فرماید، از آن مى ترسم که خدا را بخواند ونفرین کند و تمام اهل زمین را هلاک نماید و من هم در میان ایشان هلاک شوم .

بعضى از لشکر باهم گفتند که این مردى است دیوانه وسخن سفیهانه مى گوید، و گروهى دیگر که توّابون آنها راگویند از این کلام متنبّه شدند و گفتند به خدا قسم که ستمى بزرگ بر خویشتن کردیم و به جهت خشنودى پسر سُمیّه سیّد جوانان اهل بهشت را کشتیم و همان جا توبه کردند و بر ابن زیاد خروج کردند و واقع شد از امر ایشان آنچه واقع شد.
راوى گفت : فدایت شوم آن صیحه زننده چه کس بود؟ فرمود : ما او راجز جبرئیل ندانیم





ان شا الله ادامه دارد ...
(در روز عاشورا) چون كار بر حسين عليه السّلام سخت شد و تنهاى تنها ماند،
به خيمه‏ هاى برادرانش نگريست و آنها را خالى ديد
،
به خيمه‏ هاى فرزندان عقيل نگاه كرد و آنها را خالى ديد،
به خيمه‏ هاى اصحاب نگاه كرد و كسى را نديد
و فراوان مى‏ فرمود: لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه و لعنت علی اعدائهم اجمعین
اللهم صل علی محمد و آل محمد
راوى گفت : چون لشکر، آن حضرت را شهید کردند به جهت طمعِ رُبودن لباس ‍ او بر جَسَد مقدّس آن شهید مظلوم روى آوردند، پیراهن شریفش را اسحاق بن حَیْوَة حَضْرَمى برداشت و بر تن پوشید و مبروص شد و مُوى سر و رویش ریخت ، و در آن پیراهن زیاده از صد و ده سوراخ تیر و نیزه و شمشیر بود.

عِمامه آن حضرت را اَخْنَس بن مَرْثَد و به روایت دیگر جابربن یزید اَزْدى برداشت و بر سر بست دیوانه یا مجذوم شد. و نعلین مبارکش را اَسْوَد بن خالد ربود. و انگشتر آن حضرت را بحدل بن سلیم با انگشت مبارکش قطع کرد و ربود.
مختار به سزاى این کار دستها و پاهاى او را قطع نمود و گذاشت او را در خون خود بغلطید تا به جهنم واصل گردید. و قطیفه خز آن حضرت را قیس بن اشعث برد و از این جهت او را (قیس القطیفه ) نامیدند.
روایت شده که آن ملعون مجذوم شد و اهل بیت او از او کناره کردند و او را در مَزابل افکندند و هنوز زنده بود که سگها گوشتش را مى دریدند.


زره آن حضرت را عمر سعد برگرفت و وقتى که مختار او را بکشت آن زره را به قاتل او ابوعمره بخشید، و چنین مى نماید که آن حضرت را دو زره بوده زیرا گفته اند که زره دیگرش را مالک بن یسر ربود و دیوانه شد. و شمشیر آن حضرت را جُمَیْع بن الْخَلِق اءَوْدی ، و به قولى اَسْوَد بن حَنْظَله تَمیمى ، و به روایتى فَلافِس نَهْشَلى برداشت ، و این شمشیر غیر از ذوالفقار است زیرا که ذوالفقار یا امثال خُودْ از ذخایر نبوت و امامت مصون و محفوظ است .

مؤ لّف گوید: که در کتب مقاتل ذکرى از ربودن جامه و اسلحه سایر شهداء - رضى الله عنهم - نشده لکن آنچه به نظر مى رسد آن است که اَجلاف کوفه اِبقاء بر احدى نکردند و آنچه بر بدن آنها بود ربودند.





ان شا الله ادامه دارد ...
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
آدرس های مرجع