تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطراتي شنیدنی از مقام معظم رهبري
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4
چند روز پس از خواستگاري خانواده بزرگوار حضرت آيت الله خامنه اي از دختر بنده، خدمت مقام معظم رهبري رسيدم. ايشان فرمودند: آقاي دكتر! اگر خدا بخواهد با هم خويشاوند مي شويم.
عرض كردم چطور؟ فرمودند
: آقا مجتبي و دختر خانم شما ظاهراً يكديگر را پسنديده اند و در گفتگو به نتيجه رسيده اند. حالا نظر شما چيست؟ عرض كردم: آقا اختيار ما هم دست شماست!
آقا فرمودند
: شما و همسرتان استاد دانشگاه هستيد و زندگي شما با زندگي ما متفاوت است. تمام زندگي ما غير از كتاب هايم، يك وانت لوازم كهنه است. خانه ما هم دو اتاق اندروني دارد و يك اتاق بيروني كه مسئولان مي آيند و با من ديدار مي كنند. من پولي براي خريد خانه ندارم.
خانه اي اجاره كرده ايم كه قرار است، در يك طبقه آن آقا مصطفي و در طبقه ديگر آقا مجتبي زندگي كنند
. ما زندگي معمولي داريم و شما زندگي خوبي داريد، مثل ما زندگي نكرده ايد.
آيا دختر شما حاضر است با اين وجود زندگي كند!
زيبايي و دقت سخن رهبر معظم انقلاب براي من بسيار جالب بود.
موضوع را به دخترم گفتم و او با روي باز استقبال كرد


غلامعلي حداد عادل(نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي)



گوش دادن به درد دل یک مغازه دار
شب بود كه متوجه ايستادن يك پيكان شديم. يكي از اهالي فرياد زد براي سلامتي آقا صلوات بفرستيد ما كه در مغازه حضور داشتيم از روي كنجكاوي بيرون آمديم متوجه شديم مقام معظم رهبري از آن ماشين پياده شدند. دور آقا را گرفتيم، ايشان پس از سلام و احوال پرسي تشريف آوردند و در مغازه نشستند. آقا پس از گوش دادن به درد دل صاحب مغازه و يكي دو نفر از دوستان فرمودند كه ما براي ديدار خانواده شهيدي آمده ايم. خداحافظي كردند و تشريف بردند. صاحب مغازه كه چندان مذهبي نبود و حتي گاه و بي گاه در مورد آقا حرفهايي مي زد، باورش نمي شد كه آقا به مغازه ايشان بيايند، بعدها متوجه شديم آمدن آقا به مغازه ايشان موضوعيتي داشته و اين عمل، صاحب مغازه را از رفتار خود پشيمان كرده است و امروز يكي از علاقه مندان واقعي آقا مي باشد.
به نقل یکی از بسیجیان تهران
سال 1372، برادر اين جانب در يكي از ميادين شهر يزد، منكري را مشاهده مي كند و مرتكبين خلاف را نهي از منكر مي كند. جوانان خلافكار به شدت او را كتك مي زنند. ايشان راهي بيمارستان مي شود و ضاربين هم فرار مي كنند. مسئولين شهر نيز هيچگونه واكنشي نشان نمي دهند، شايد دو روز از اين قضيه مي گذشت كه يك دفعه عده اي از مسئولين براي ملاقات به بيمارستان آمدند و همه همت خود را صرف پيدا كردن ضاربين كردند.
بعد ها متوجه شديم، جريان كتك خوردن برادرم در روزنامه جمهوري اسلامي درج شده بود و مقام معظم رهبري هنگام مطالعه روزنامه ها به اين خبر كه مي رسند، دور آن خط مي كشند و از مسئولين مي خواهند كه سريع پيگيري شود.
در نتيجه ضاربين دستگير مي شوند و اين اقدام زمينه ساز يك راهپيمايي در حمايت از ارزش هاي اسلامي در شهر يزد مي شود.
حجت الاسلام والمسلمين آقاي علي ابوترابي(عضوهيئت علمي مؤسسه آموزشي وپژوهشي امام خميني) ره قم
در ديداري كه مقام معظم رهبري از جانبازان شهر مقدس قم داشتند، از اولين نفري كه مقابل در مستقر بود شروع به معانقه و روبوسي نمودند. هر يك از آنان دست خلف صالح حضرت امام ( ره )را مي بوسيدند و بر صورت و چشمان خود مي ماليدند. گاهي گريه مي كردند و دست به گردن معظم له مي انداختند
. از آنجا كه برخي از عزيزان جانباز روي چرخهاي خود نشسته بودند، ايشان به حالت خميده باقي مي ماندندو صحبتهاي آنان را گوش مي دادند.
يكي از جانبازان عرض كرد: آقا من تقاضا دارم كه انگشترتان را يادگاري به من بدهيد. مقام معظم رهبري بلافاصله انگشتر خود را در آوردند و به ايشان دادند. جانباز ديگري عباي رهبر را براي تبرك درخواست كرد. معظم له عباي خود را برداشتند و به آن جانباز عطا فرمودند. جانباز ويلچري ديگري عرض كرد: آقا من مي خواهم براي نجات از فشار قبر پيراهن شما را همراه كفنم داشته باشم. مقام معظم رهبري به حالت مزاح فرمودند: اينجا كه نمي شود پيراهن را از تن درآورد وقتي به محل اسقرارم رفتم، آن را براي شما خواهم فرستاد.
ديدار طولاني و صميمانه جانبازان كه تمام شد، آقا به محل اقامت خود بازگشتند و پيراهن را توسط بنده براي آن جانباز فرستادند. اين در حالي بود كه جمعيت جانبازان از مدرسه فيضيه متفرق نشده بودند
حجت الاسلام و المسلمين ذالنوري (فرمانده تيپ مستقل 83(امام صادق)(ع )


به نام خدا

وارد اتاق ملاقات مقام معظم رهبری شدم تا با مرادم دیداری تازه کنم. در گوشه اتاق نشسته و منتظر قدوم مبارک آقا بودم، در همین هنگام پیرمردی روستائی با لباس های مندرس و شلواری کرباسی و کوتاه وارد شد و کنار من نشت و با لهجه خراسانی گفت:
« حاج آقا کجاست؟»
متوجه او نشدم، باز تکرار کرد، گفتم: مقام معظم رهبری را میگوئی؟
گفت: بله، حاج آقا کی می آید؟
گفتم: همینجا بنشین، الان تشریف می آورند.
انتظار به پایان رسید، مقام معظم رهبری وارد اتاق شدند. با ورود آقا به اتاق، پیرمرد سراسیمه به سوی آقا رفت.
باب گفتگو باز شد.
یاد روزهای خراسان بخیر! غرق در دیدار شده بودم...
بزرگترین شخصیت انقلاب، با یک روستائی ساده، چه صمیمانه میگوید و می شنود!

(علی شیرازی، پرتوی از خورشید، ص112)


در يكي از سفرهاي مقام معظم رهبري به استان مازندران ، آقا وارد منطقه محرومي به نام :
<< ارس ما خوست << شدند. معظم له وقتي براي بازديد به مدرسه اي وارد مي شوند، مشاهده مي كنند كه تمام ميز و صند لي ها نو است آقا احتمال مي دهند اين كارها تشريفاتي است و براي ورود معظم له اين كارها انجام گرفته است.
مقام معظم رهبري با تيزبيني و ذكاوتي كه دارند از بچه ها سؤال كردند كه به من بگوييد اين ميز و صند لي ها را چه زماني براي شما آورده اند
. يكي از بچه هاي كلاس جواب داد: آقا همين ديروز اين ها را آورده اند. آقا نگاه عتاب آلودي به آن مسؤول انداختند و فرمودند
: ضرورت ندارد به خاطر مسؤوليني كه خودشان نسبت به مشكلات واقفند، بخواهيد صحنه سازي كنيد.
سردار باقر زاد-همسؤول كميته جستجوي مفقودين {تهران}








هنگامى که قرار بود امام(رحمة الله علیه) تشریف بیاورند و ما در دانشگاه تهران تحصن داشتیم، جمعى از رفقاى نزدیکى که با هم کار مى‌کردیم و همه‌شان در طول مدت انقلاب، نام و نشانهایى پیدا کردند و بعضى از آنها هم به شهادت رسیدند – مثل شهید بهشتى، شهید مطهرى، شهید باهنر، برادر عزیزمان آقاى هاشمى، مرحوم ربانى شیرازى، مرحوم ربانى املشى – با هم مى‌نشستیم و در مورد قضایاى گوناگون مشورت مى‌کردیم. گفتیم که امام، دو سه روز دیگر یا مثلاً فردا وارد تهران مى‌شوند و ما آمادگى لازم را نداریم. بیاییم سازماندهى کنیم که وقتى ایشان آمدند و مراجعات زیاد شد و کارها از همه طرف به این‌جا ارجاع گردید، معطل نمانیم. صحبت دولت هم در میان نبود.
ما عضو شوراى انقلاب بودیم و بعضى هم در آن وقت، این موضوع را نمى‌دانستند و حتّى بعضى از رفقا – مثل مرحوم ربانى شیرازى یا مرحوم ربانى املشى – نمى‌دانستند که ما چند نفر، عضو شوراى انقلاب هم هستیم. ما با هم کار مى‌کردیم و صحبتِ دولت هم در میان نبود؛ صحبتِ همان بیت امام بود که وقتى ایشان وارد مى‌شوند، مسؤولیتهایى پیش خواهد آمد. گفتیم بنشینیم براى این موضوع، یک سازماندهى بکنیم. ساعتى را در عصر یک روز معیّن کردیم و رفتیم در اطاقى نشستیم. صحبت از تقسیم مسؤولیتها شد و در آن‌جا گفتم که مسؤولیت من این باشد که چاى بدهم! همه تعجب کردند. یعنى چه؟ چاى؟ گفتم: بله، من چاى درست کردن را خوب بلدم. با گفتن این پیشنهاد، جلسه حالى پیدا کرد. مى‌شود آدم بگوید که مثلاً قسمت دفتر مراجعات، به عهده‌ى من باشد. تنافس و تعارض که نیست. ما مى‌خواهیم این مجموعه را با همدیگر اداره کنیم؛ هر جایش هم که قرار گرفتیم، اگر توانستیم کارِ آن‌جا را انجام بدهیم، خوب است.
این، روحیه‌ى من بوده است. البته، آن حرفى که در آن‌جا زدم، مى‌دانستم که کسى من را براى چاى ریختن معیّن نخواهد کرد و نمى‌گذارند که من در آن‌جا بنشینم و چاى بریزم؛ اما واقعاً اگر کار به این‌جا مى‌رسید که بگویند درست کردن چاى به عهده‌ى شماست، مى‌رفتم عبایم را کنار مى‌گذاشتم و آستینهایم را بالا مى‌زدم و چاى درست مى‌کردم. این پیشنهاد، نه تنها براى این بود که چیزى گفته باشم؛ واقعاً براى این کار آماده بودم.
بیانات در مراسم تودیع کارکنان نهاد ریاست جمهورى‌ ۱۳۶۸/۰۵/۱۸

وقتي در ايرانشهر سيل آمد، خانه هاي بسياري از مردم خراب شد.
ما از طريق كرمان براي كمك رساني به ايرانشهر رفتيم.
وقتي به آن جا رسيديم پرسيديم: مسئوليت كارها را چه كسي به عهده دارد؟ گفتند:آن سيدي كه داخل سيل است.نزديكتر رفتم، سيد رشيدي (آيت الله خامنه اي)
را ديدم كه يك كيسه آرد به دوش گرفته، پاچه هاي شلوارش را بالا زده است تا آب نگيرد و به كساني كه دچار سيل شده اند كمك مي كند
. پس از سلام و احوال پرسي،به او گفتم:چه چيز نياز است؟ فرمودند: همه چيز نياز است، ولي الآن كمك هاي نقدي بهتر است.
سريع به رفسنجان آمديم و در مساجد پول جمع كرده، به ايرانشهر برگشته و خدمت حضرت آيت الله خامنه اي رسيديم. ايشان فرمودند:
الآن وقت خوبي است، آقايان همه جمع هستند، خوب است ببينيم با اين پول چه كار كنيم تا بيشترين استفاده را براي سيل زده ها داشته باشد. هر كس پيشنهادي داد، در پايان ايشان فرمودند:
به نظر مي رسد براي هريك از خانواده هاي سيل زده يك گوسفند پاكستاني كه شير فراوان مي دهد و زاد و ولدش زياد است بخريم تا بتوانند از پوست، گوشت، شير و زاد و ولدشان استفاده كنند
.
اين كار ارزشمندي بود كه آن موقع براي سيل زده ها انجام شد...
حجت الاسلام والمسلمين شيخ عباس پور محمدي (قم)

يكي از طلاب خارجي نقل مي كرد كه وقتي وارد ايران شدم، ويزا نداشتم و حتي از داشتن حداقل امكانات محروم بودم. بعد از مدتها سعي و تلاش، چون جايي براي ماندن نداشتم از ماندن در حجره دوستان خجالت مي كشيدم، مجبور شدم مدتي را در مسجد جمكران اقامت گزينم. چند روزي كه آنجا ماندم، به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)توسل پيدا كردم.
همان شب در عالم رؤيا ديدم كسي به من فرمود: فردا شب مقام معظم رهبري به جمكران خواهند آمد، مشكل خودت را بنويس و تقديم ايشان كن.
من از خواب بيدار شدم، نامه اي نوشتم و منتظر ماندم.فردا شب در نيمه هاي شب ديدم مقام معظم رهبري با چند نفر وارد مسجد جمكران شدند و من با تعجب به خاطر رؤياي صادقانه نمي دانستم چه كنم.
جلوتر رفتم و نامه اي كه در دست داشتم خدمت مقام معظم رهبري تقديم كردم و طولي نكشيد وقتي كه به مركز جهاني رجوع كردم به من گفتند:
جواب نامه شما رسيده و شما پذيرش شده ايد و به اين صورت مشكل بنده با عنايت مقام معظم رهبري حل شد


حجت الاسلام حسين جلالی
در زمينه جاذبه هايي كه حضرت آيت الله خامنه اي از قبل از انقلاب داشته اند مي توان به
صحبت نيكو، برخورد خوب، نظم و وقار، مرتب بودن و تميزي لباس، ادب و احترام به ديگران و گشاده رويي با مردم و جوانان
اشاره كرد

.
جالب اين جاست كه هيچ كس با اين همه صميميت جرأت نمي كرد خداي ناكرده در كنار ايشان شوخي زننده اي داشته باشد
.


يكي از روزهايي كه آقا در مسجد كرامت اقامه نماز مي كردند، به مرحوم كرامت فرمودند
:
تخته سياهي را براي تدريس تهيه كنيد
.
استفاده از تخته سياه در مسجد براي ما خيلي عجيب بود
.
سپس ساعت خاصي را مقرر فرمودند كه جوان ها
-
دختر و پسر
-
براي تفسير قرآن به مسجد بيايند
.
گاهي دانشجويان دختر را مي ديديم كه وقتي مي خواستند وارد جلسه آقا شوند، از كيف خود چادرهايشان را در مي آوردند و به سر مي انداختند و پس از چند جلسه حضور در اين كلاس ها، به طور كلي تغيير مسير مي دادند و يك فرد متدين و انقلابي مي شدند.







حاج آقا فتحعليان :
عضو هيأت امناء مسجد كرامت مشهد


صفحه: 1 2 3 4
آدرس های مرجع