کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطراتي شنیدنی از مقام معظم رهبري
۸:۰۹, ۶/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #1
آواتار


[تصویر: 62d9246edabc0346c241ad9fa793d312_M.jpg]



صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانه ی چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانواده ی شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله‌ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم.

صبح رفتیم گشتیم توی محله ی مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانه ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می‌خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.

برای نماز مغرب‌وعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.


کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله‌ای که بود به این خانم چون احیا بشود، این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می‌شوند منزل شما.

گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟


من اسم حضرت آقا را گفتم.

ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌،تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که فعلا به مادرتان رسیدگی کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.

دخترها گفتند: چه شد؟
گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.

تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد
این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که باید کنار در می‌ایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.
گفتم: بفرمایید.گفت شما؟
گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده.
گفت: کس دیگری نیست؟
یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.
گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.
معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است

که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند. من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.
لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.
به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.
گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند.
چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم.

چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. یکی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم. رفتند بیرون.

آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟
گفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم.گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟گفتند، مرده.گفتیم، برادر؟
گفتند، یکی داشتیم شهید شده.
گفتیم، بزرگتری، کسی؟
گفتند، عموی ما در خانة بغلی می‌نشیند.

فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است.

در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.


این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟
بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.


او را داخل که بردیم و آقا را که دید، افتاد. او را بلند کردیم و نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند. سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهایت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم.

حضرت آقا چایی و شیرینی‌شان را خورد

رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند.
دخترها آمدند نشستند.
آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟
گفتند: دانشجو هستند.آقا خیلی تحسینشان کرد و با این‌ها کلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟

این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟


آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم.

بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوة شما را می‌خورم.


این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند.
خُب توی خانة مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده.
توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم.
چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیة جاها
آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.

توی خانة مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می‌پریم و می‌آوریم.

این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟

یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.

ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است.
هواپیمایش F ۱۴، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود. هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران می‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.

ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.


مادر شهید گفت: امروز فهمیدم که علی(علیه السلام) کیست


مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض کنم؟
آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.
گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(علیه السلام)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(علیه السلام) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم.

من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضی چیزها را.
می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(علیه السلام). دستش را بستند و در سه دورة ۲۵ ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در ۲۵ سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(علیه السلام) کیست.

امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌ای که دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(علیه السلام) که خانة یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.


از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(علیه السلام) و ۲۵ سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(سلام الله علیها) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(علیه السلام) شفایش نمی‌دهد؟


بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ کردند
ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازة چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر!
با آن‌ها خداحافظی کردیم و به‌سمت دفتر به‌راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند.
آمدند. فرمودند: این کار چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید.



منبع:سایت روایتگر http://ravayatgar.org
ماهنامه امتداد (خاطره ای از غلام شاه‌پسندی یکی از محافظین آقا)


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: emj ، ztb ، yektasepas ، شهیدطیبه واعظی ، R3Z4 ، مرهم ، Ali#59 ، sagheb

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۵:۴۰, ۲۸/فروردین/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/فروردین/۹۲ ۱۵:۴۵ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #11
آواتار
چند روز پس از خواستگاري خانواده بزرگوار حضرت آيت الله خامنه اي از دختر بنده، خدمت مقام معظم رهبري رسيدم. ايشان فرمودند: آقاي دكتر! اگر خدا بخواهد با هم خويشاوند مي شويم.
عرض كردم چطور؟ فرمودند
: آقا مجتبي و دختر خانم شما ظاهراً يكديگر را پسنديده اند و در گفتگو به نتيجه رسيده اند. حالا نظر شما چيست؟ عرض كردم: آقا اختيار ما هم دست شماست!
آقا فرمودند
: شما و همسرتان استاد دانشگاه هستيد و زندگي شما با زندگي ما متفاوت است. تمام زندگي ما غير از كتاب هايم، يك وانت لوازم كهنه است. خانه ما هم دو اتاق اندروني دارد و يك اتاق بيروني كه مسئولان مي آيند و با من ديدار مي كنند. من پولي براي خريد خانه ندارم.
خانه اي اجاره كرده ايم كه قرار است، در يك طبقه آن آقا مصطفي و در طبقه ديگر آقا مجتبي زندگي كنند
. ما زندگي معمولي داريم و شما زندگي خوبي داريد، مثل ما زندگي نكرده ايد.
آيا دختر شما حاضر است با اين وجود زندگي كند!
زيبايي و دقت سخن رهبر معظم انقلاب براي من بسيار جالب بود.
موضوع را به دخترم گفتم و او با روي باز استقبال كرد


غلامعلي حداد عادل(نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي)



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهدی2012 ، reyhaneh.sh ، Agha sayyed ، Ramin_Ghn ، بیداری اندیشه ، میثاق ، MohammadSadra ، .amin. ، امیریان ، warior ، sagheb ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، MOHSEN-Z ، خیبر110 ، محیصا ، مجتبی110 ، صهبا
۱۱:۴۱, ۳/اردیبهشت/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/اردیبهشت/۹۲ ۲۲:۴۲ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #12
آواتار
گوش دادن به درد دل یک مغازه دار
شب بود كه متوجه ايستادن يك پيكان شديم. يكي از اهالي فرياد زد براي سلامتي آقا صلوات بفرستيد ما كه در مغازه حضور داشتيم از روي كنجكاوي بيرون آمديم متوجه شديم مقام معظم رهبري از آن ماشين پياده شدند. دور آقا را گرفتيم، ايشان پس از سلام و احوال پرسي تشريف آوردند و در مغازه نشستند. آقا پس از گوش دادن به درد دل صاحب مغازه و يكي دو نفر از دوستان فرمودند كه ما براي ديدار خانواده شهيدي آمده ايم. خداحافظي كردند و تشريف بردند. صاحب مغازه كه چندان مذهبي نبود و حتي گاه و بي گاه در مورد آقا حرفهايي مي زد، باورش نمي شد كه آقا به مغازه ايشان بيايند، بعدها متوجه شديم آمدن آقا به مغازه ايشان موضوعيتي داشته و اين عمل، صاحب مغازه را از رفتار خود پشيمان كرده است و امروز يكي از علاقه مندان واقعي آقا مي باشد.
به نقل یکی از بسیجیان تهران
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، Ramin_Ghn ، مهدی2012 ، بیداری اندیشه ، میثاق ، MohammadSadra ، .amin. ، امیریان ، warior ، جویای حقیقت ، sagheb ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، MOHSEN-Z
۲۳:۲۵, ۲۰/اردیبهشت/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/اردیبهشت/۹۲ ۲۳:۲۶ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #13
آواتار
سال 1372، برادر اين جانب در يكي از ميادين شهر يزد، منكري را مشاهده مي كند و مرتكبين خلاف را نهي از منكر مي كند. جوانان خلافكار به شدت او را كتك مي زنند. ايشان راهي بيمارستان مي شود و ضاربين هم فرار مي كنند. مسئولين شهر نيز هيچگونه واكنشي نشان نمي دهند، شايد دو روز از اين قضيه مي گذشت كه يك دفعه عده اي از مسئولين براي ملاقات به بيمارستان آمدند و همه همت خود را صرف پيدا كردن ضاربين كردند.
بعد ها متوجه شديم، جريان كتك خوردن برادرم در روزنامه جمهوري اسلامي درج شده بود و مقام معظم رهبري هنگام مطالعه روزنامه ها به اين خبر كه مي رسند، دور آن خط مي كشند و از مسئولين مي خواهند كه سريع پيگيري شود.
در نتيجه ضاربين دستگير مي شوند و اين اقدام زمينه ساز يك راهپيمايي در حمايت از ارزش هاي اسلامي در شهر يزد مي شود.
حجت الاسلام والمسلمين آقاي علي ابوترابي(عضوهيئت علمي مؤسسه آموزشي وپژوهشي امام خميني) ره قم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن.س. ، Ramin_Ghn ، مهدی2012 ، بیداری اندیشه ، میثاق ، Agha sayyed ، MohammadSadra ، امیریان ، warior ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی
۱۴:۱۶, ۲۲/اردیبهشت/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/اردیبهشت/۹۲ ۱۴:۱۷ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #14
آواتار
در ديداري كه مقام معظم رهبري از جانبازان شهر مقدس قم داشتند، از اولين نفري كه مقابل در مستقر بود شروع به معانقه و روبوسي نمودند. هر يك از آنان دست خلف صالح حضرت امام ( ره )را مي بوسيدند و بر صورت و چشمان خود مي ماليدند. گاهي گريه مي كردند و دست به گردن معظم له مي انداختند
. از آنجا كه برخي از عزيزان جانباز روي چرخهاي خود نشسته بودند، ايشان به حالت خميده باقي مي ماندندو صحبتهاي آنان را گوش مي دادند.
يكي از جانبازان عرض كرد: آقا من تقاضا دارم كه انگشترتان را يادگاري به من بدهيد. مقام معظم رهبري بلافاصله انگشتر خود را در آوردند و به ايشان دادند. جانباز ديگري عباي رهبر را براي تبرك درخواست كرد. معظم له عباي خود را برداشتند و به آن جانباز عطا فرمودند. جانباز ويلچري ديگري عرض كرد: آقا من مي خواهم براي نجات از فشار قبر پيراهن شما را همراه كفنم داشته باشم. مقام معظم رهبري به حالت مزاح فرمودند: اينجا كه نمي شود پيراهن را از تن درآورد وقتي به محل اسقرارم رفتم، آن را براي شما خواهم فرستاد.
ديدار طولاني و صميمانه جانبازان كه تمام شد، آقا به محل اقامت خود بازگشتند و پيراهن را توسط بنده براي آن جانباز فرستادند. اين در حالي بود كه جمعيت جانبازان از مدرسه فيضيه متفرق نشده بودند
حجت الاسلام و المسلمين ذالنوري (فرمانده تيپ مستقل 83(امام صادق)(ع )


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میثاق ، مهدی2012 ، حسن.س. ، Agha sayyed ، بیداری اندیشه ، امیریان ، warior ، جویای حقیقت ، .amin. ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، مرهم
۱۵:۳۵, ۲۲/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #15
آواتار
به نام خدا

وارد اتاق ملاقات مقام معظم رهبری شدم تا با مرادم دیداری تازه کنم. در گوشه اتاق نشسته و منتظر قدوم مبارک آقا بودم، در همین هنگام پیرمردی روستائی با لباس های مندرس و شلواری کرباسی و کوتاه وارد شد و کنار من نشت و با لهجه خراسانی گفت:
« حاج آقا کجاست؟»
متوجه او نشدم، باز تکرار کرد، گفتم: مقام معظم رهبری را میگوئی؟
گفت: بله، حاج آقا کی می آید؟
گفتم: همینجا بنشین، الان تشریف می آورند.
انتظار به پایان رسید، مقام معظم رهبری وارد اتاق شدند. با ورود آقا به اتاق، پیرمرد سراسیمه به سوی آقا رفت.
باب گفتگو باز شد.
یاد روزهای خراسان بخیر! غرق در دیدار شده بودم...
بزرگترین شخصیت انقلاب، با یک روستائی ساده، چه صمیمانه میگوید و می شنود!

(علی شیرازی، پرتوی از خورشید، ص112)


یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ali0077 ، مهدی2012 ، حسن.س. ، Agha sayyed ، بیداری اندیشه ، reyhaneh.sh ، امیریان ، warior ، جویای حقیقت ، مجتبی110 ، sagheb ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، مرهم
۲۳:۲۹, ۲۳/اردیبهشت/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/اردیبهشت/۹۲ ۲۳:۳۱ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #16
آواتار
در يكي از سفرهاي مقام معظم رهبري به استان مازندران ، آقا وارد منطقه محرومي به نام :
<< ارس ما خوست << شدند. معظم له وقتي براي بازديد به مدرسه اي وارد مي شوند، مشاهده مي كنند كه تمام ميز و صند لي ها نو است آقا احتمال مي دهند اين كارها تشريفاتي است و براي ورود معظم له اين كارها انجام گرفته است.
مقام معظم رهبري با تيزبيني و ذكاوتي كه دارند از بچه ها سؤال كردند كه به من بگوييد اين ميز و صند لي ها را چه زماني براي شما آورده اند
. يكي از بچه هاي كلاس جواب داد: آقا همين ديروز اين ها را آورده اند. آقا نگاه عتاب آلودي به آن مسؤول انداختند و فرمودند
: ضرورت ندارد به خاطر مسؤوليني كه خودشان نسبت به مشكلات واقفند، بخواهيد صحنه سازي كنيد.
سردار باقر زاد-همسؤول كميته جستجوي مفقودين {تهران}








ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، میثاق ، Agha sayyed ، مهدی2012 ، بیداری اندیشه ، امیریان ، warior ، جویای حقیقت ، مجتبی110 ، sagheb ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، MOHSEN-Z ، مرهم
۱۲:۱۷, ۲۶/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #17
آواتار
هنگامى که قرار بود امام(رحمة الله علیه) تشریف بیاورند و ما در دانشگاه تهران تحصن داشتیم، جمعى از رفقاى نزدیکى که با هم کار مى‌کردیم و همه‌شان در طول مدت انقلاب، نام و نشانهایى پیدا کردند و بعضى از آنها هم به شهادت رسیدند – مثل شهید بهشتى، شهید مطهرى، شهید باهنر، برادر عزیزمان آقاى هاشمى، مرحوم ربانى شیرازى، مرحوم ربانى املشى – با هم مى‌نشستیم و در مورد قضایاى گوناگون مشورت مى‌کردیم. گفتیم که امام، دو سه روز دیگر یا مثلاً فردا وارد تهران مى‌شوند و ما آمادگى لازم را نداریم. بیاییم سازماندهى کنیم که وقتى ایشان آمدند و مراجعات زیاد شد و کارها از همه طرف به این‌جا ارجاع گردید، معطل نمانیم. صحبت دولت هم در میان نبود.
ما عضو شوراى انقلاب بودیم و بعضى هم در آن وقت، این موضوع را نمى‌دانستند و حتّى بعضى از رفقا – مثل مرحوم ربانى شیرازى یا مرحوم ربانى املشى – نمى‌دانستند که ما چند نفر، عضو شوراى انقلاب هم هستیم. ما با هم کار مى‌کردیم و صحبتِ دولت هم در میان نبود؛ صحبتِ همان بیت امام بود که وقتى ایشان وارد مى‌شوند، مسؤولیتهایى پیش خواهد آمد. گفتیم بنشینیم براى این موضوع، یک سازماندهى بکنیم. ساعتى را در عصر یک روز معیّن کردیم و رفتیم در اطاقى نشستیم. صحبت از تقسیم مسؤولیتها شد و در آن‌جا گفتم که مسؤولیت من این باشد که چاى بدهم! همه تعجب کردند. یعنى چه؟ چاى؟ گفتم: بله، من چاى درست کردن را خوب بلدم. با گفتن این پیشنهاد، جلسه حالى پیدا کرد. مى‌شود آدم بگوید که مثلاً قسمت دفتر مراجعات، به عهده‌ى من باشد. تنافس و تعارض که نیست. ما مى‌خواهیم این مجموعه را با همدیگر اداره کنیم؛ هر جایش هم که قرار گرفتیم، اگر توانستیم کارِ آن‌جا را انجام بدهیم، خوب است.
این، روحیه‌ى من بوده است. البته، آن حرفى که در آن‌جا زدم، مى‌دانستم که کسى من را براى چاى ریختن معیّن نخواهد کرد و نمى‌گذارند که من در آن‌جا بنشینم و چاى بریزم؛ اما واقعاً اگر کار به این‌جا مى‌رسید که بگویند درست کردن چاى به عهده‌ى شماست، مى‌رفتم عبایم را کنار مى‌گذاشتم و آستینهایم را بالا مى‌زدم و چاى درست مى‌کردم. این پیشنهاد، نه تنها براى این بود که چیزى گفته باشم؛ واقعاً براى این کار آماده بودم.
بیانات در مراسم تودیع کارکنان نهاد ریاست جمهورى‌ ۱۳۶۸/۰۵/۱۸
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: reyhaneh.sh ، مهدی2012 ، بیداری اندیشه ، Agha sayyed ، امیریان ، warior ، جویای حقیقت ، مجتبی110 ، sagheb ، شهیدطیبه واعظی ، مرهم
۱۲:۱۳, ۲۸/اردیبهشت/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/اردیبهشت/۹۲ ۱۲:۱۵ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #18
آواتار

وقتي در ايرانشهر سيل آمد، خانه هاي بسياري از مردم خراب شد.
ما از طريق كرمان براي كمك رساني به ايرانشهر رفتيم.
وقتي به آن جا رسيديم پرسيديم: مسئوليت كارها را چه كسي به عهده دارد؟ گفتند:آن سيدي كه داخل سيل است.نزديكتر رفتم، سيد رشيدي (آيت الله خامنه اي)
را ديدم كه يك كيسه آرد به دوش گرفته، پاچه هاي شلوارش را بالا زده است تا آب نگيرد و به كساني كه دچار سيل شده اند كمك مي كند
. پس از سلام و احوال پرسي،به او گفتم:چه چيز نياز است؟ فرمودند: همه چيز نياز است، ولي الآن كمك هاي نقدي بهتر است.
سريع به رفسنجان آمديم و در مساجد پول جمع كرده، به ايرانشهر برگشته و خدمت حضرت آيت الله خامنه اي رسيديم. ايشان فرمودند:
الآن وقت خوبي است، آقايان همه جمع هستند، خوب است ببينيم با اين پول چه كار كنيم تا بيشترين استفاده را براي سيل زده ها داشته باشد. هر كس پيشنهادي داد، در پايان ايشان فرمودند:
به نظر مي رسد براي هريك از خانواده هاي سيل زده يك گوسفند پاكستاني كه شير فراوان مي دهد و زاد و ولدش زياد است بخريم تا بتوانند از پوست، گوشت، شير و زاد و ولدشان استفاده كنند
.
اين كار ارزشمندي بود كه آن موقع براي سيل زده ها انجام شد...
حجت الاسلام والمسلمين شيخ عباس پور محمدي (قم)

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، میثاق ، مهدی2012 ، Agha sayyed ، امیریان ، monazzah.51 ، راحیل ، warior ، sagheb ، شهیدطیبه واعظی
۱۲:۱۰, ۳۰/اردیبهشت/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/اردیبهشت/۹۲ ۱۲:۱۱ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #19
آواتار
يكي از طلاب خارجي نقل مي كرد كه وقتي وارد ايران شدم، ويزا نداشتم و حتي از داشتن حداقل امكانات محروم بودم. بعد از مدتها سعي و تلاش، چون جايي براي ماندن نداشتم از ماندن در حجره دوستان خجالت مي كشيدم، مجبور شدم مدتي را در مسجد جمكران اقامت گزينم. چند روزي كه آنجا ماندم، به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)توسل پيدا كردم.
همان شب در عالم رؤيا ديدم كسي به من فرمود: فردا شب مقام معظم رهبري به جمكران خواهند آمد، مشكل خودت را بنويس و تقديم ايشان كن.
من از خواب بيدار شدم، نامه اي نوشتم و منتظر ماندم.فردا شب در نيمه هاي شب ديدم مقام معظم رهبري با چند نفر وارد مسجد جمكران شدند و من با تعجب به خاطر رؤياي صادقانه نمي دانستم چه كنم.
جلوتر رفتم و نامه اي كه در دست داشتم خدمت مقام معظم رهبري تقديم كردم و طولي نكشيد وقتي كه به مركز جهاني رجوع كردم به من گفتند:
جواب نامه شما رسيده و شما پذيرش شده ايد و به اين صورت مشكل بنده با عنايت مقام معظم رهبري حل شد


حجت الاسلام حسين جلالی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهدی2012 ، MohammadSadra ، Agha sayyed ، reyhaneh.sh ، میثاق ، امیریان ، monazzah.51 ، راحیل ، warior ، sagheb ، شهیدطیبه واعظی ، MOHSEN-Z
۲۱:۰۱, ۱/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #20
آواتار
در زمينه جاذبه هايي كه حضرت آيت الله خامنه اي از قبل از انقلاب داشته اند مي توان به
صحبت نيكو، برخورد خوب، نظم و وقار، مرتب بودن و تميزي لباس، ادب و احترام به ديگران و گشاده رويي با مردم و جوانان
اشاره كرد

.
جالب اين جاست كه هيچ كس با اين همه صميميت جرأت نمي كرد خداي ناكرده در كنار ايشان شوخي زننده اي داشته باشد
.


يكي از روزهايي كه آقا در مسجد كرامت اقامه نماز مي كردند، به مرحوم كرامت فرمودند
:
تخته سياهي را براي تدريس تهيه كنيد
.
استفاده از تخته سياه در مسجد براي ما خيلي عجيب بود
.
سپس ساعت خاصي را مقرر فرمودند كه جوان ها
-
دختر و پسر
-
براي تفسير قرآن به مسجد بيايند
.
گاهي دانشجويان دختر را مي ديديم كه وقتي مي خواستند وارد جلسه آقا شوند، از كيف خود چادرهايشان را در مي آوردند و به سر مي انداختند و پس از چند جلسه حضور در اين كلاس ها، به طور كلي تغيير مسير مي دادند و يك فرد متدين و انقلابي مي شدند.







حاج آقا فتحعليان :
عضو هيأت امناء مسجد كرامت مشهد


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهدی2012 ، soheyl68 ، Agha sayyed ، میثاق ، امیریان ، monazzah.51 ، راحیل ، warior ، شهیدطیبه واعظی
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  مقام معظم رهبری:بنده تنم می‏ لرزد. یاوران مهدی 14 9,022 ۲/مهر/۹۳ ۰:۲۹
آخرین ارسال: میم.حسین.الف
  مزاح مقام معظم رهبري با رئيس جمهور کشور اسلامي مصطفي مازح7610 0 1,184 ۲۲/اردیبهشت/۹۳ ۱۰:۱۲
آخرین ارسال: مصطفي مازح7610
  احاديث مقام معظم رهبري در درس خارج monazzah.51 0 1,530 ۹/فروردین/۹۲ ۱۳:۲۰
آخرین ارسال: monazzah.51
  بصیرت­ مداری در انديشه مقام معظم رهبری میثاق 1 1,866 ۷/فروردین/۹۲ ۱۷:۱۸
آخرین ارسال: sunrise59
  جوان از دیدگاه مقام معظم رهبری Mitsonary 0 1,944 ۲۴/شهریور/۹۱ ۲۱:۳۷
آخرین ارسال: Mitsonary
  دانشگاه از ديدگاه مقام معظم رهبري فدايي ولايت 4 3,140 ۴/اردیبهشت/۹۱ ۱۷:۳۴
آخرین ارسال: فدايي ولايت
  مبارزات مقام معظم رهبری به روایت ساواک فدايي ولايت 0 1,329 ۸/فروردین/۹۱ ۲۲:۱۵
آخرین ارسال: فدايي ولايت

پرش در بین بخشها:


بالا