تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اسکار هشتاد و پنجم
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3
کتاب بارقه امید

Silver Linings Playbook

[تصویر: 78771718009522659024.jpg]

دیوید او راسل که فیلم هایی مانند "3 پادشاه" و "من هاکابیز را دوست دارم" را در کارنامه اش دارم و دو سال پیش با فیلم"جنگجو" نامزد جایزه اسکار هم بود، اینک براساس نول متیو کوییک، فیلمنامه ای نوشته و فیلمی ساخته که بازهم اشاره دیگر به عوامل قدرت نرم آمریکایی ( از نظر جوزف نای تئوری پرداز معروف ایالات متحده ) محسوب می شود. فوتبال آمریکایی و شرط بندی روی آن و همچنین مسابقات رقص که در فیلم "کتاب بارقه امید" در واقع پیوند دهنده مجدد یک خانواده از هم پاشیده می شوند و آرام بخش روحیه آدم هایی که تا مرز جنون و دیوانگی و بیماری روانی پیش رفته بودند.

پت سولیتانو، که براثر مشاهده خیانت همسرش، به بیماری روانی دچار شده و مردی را هم مجروح ساخته بود، پس از 8 ماه از کلینیک بیماران روانی بیرون می آید درحالی که بایستی تحت نظر پلیس باشد. او در کنار پدرش که برای جمع آوری سرمایه جهت تاسیس رستوران به شرط بندی روی تیم های فوتبال آمریکایی روی آورده، سعی می کند، زندگی تازه ای پیدا کند و بتواند نزد همسرش نیکی بازگردد ولی تلاش هایش برای این بازگشت، وی را با بیوه ای به نام تیفانی آشنا می سازد که او هم دچار تنش های روانی است. تیفانی برای رساندن پیغام های پت به نیکی، مشروط به حضور وی در یک مسابقه رقص مشترک می داند.

بالاخره سرنوشت سرمایه پدر پت به یک شرط بندی مشترک بر سر بردن تیم ایگلز و مسابقه رقصی می رسد که بایستی پت و تیفانی به طور مشترک آن را اجرا نمایند و کسب امتیاز مناسب آن به همراه برنده شدن تیم ایگلز باعث، رونق گرفتن زندگی خانواده سولیتانو، سر و سامان گرفتن پت و تیفانی و گرد هم آمدن همه افراد خانواده و دوستانشان می شود.

بازی نه چندان قوی جنیفر لارنس ( که امسال در فیلم بازی های ددمنشانه را هم ایفای نقش کرده بود ) باعث شد که اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن به وی اهداء شود در حالی که آشکارا بازی امانوئل ریوا ( فیلم عشق ) در میان رقبا و بازی هلن میرن ( فیلم هیچکاک ) خارج از نامزدهای اسکار از وی قوی تر و تاثیرگذارتر بود.

ادامه دارد...
بینوایان

Les Misérables


[تصویر: 40432679938296025008.jpg]

یکی از محبوبترین قصه های سینما در طول سالهای گذشته که بارها و بارها به فیلم و سریال و حتی انیمیشن و کارتون درآمده است و باعث شده که انواع و اقسام ژان والژان و ژاور و فانتین و کوزت و تناردیه بر پرده سینماها نقش ببندند.

تام هوپر ( که 2 سال پیش با فیلم سخنرانی پادشاه اسکار بهترین فیلم را گرفت ) با فیلمنامه ای از ویلیام نیکلسون ( که فیلمنامه گلادیاتور در کارنامه اش به چشم می خورد ) جلوی دوربین برده که وی نیز این فیلمنامه را براساس نمایش موزیکالی نوشته که برای اولین بار در سال 1980 در پاریس اجرا شده بوده است. نمایشی که در اصل توسط 3 نفر متخصص صدا به اجرا درآمد : آلن بوبیل، کلود میشل شونبرگ و هربرت کرتزبرگ. شاید از همین روی باشد که موزیکال فوق به هیچوجه نتوانسته حق مطلب را نسبت به ویکتور هوگو و رمان ماندگارش ادا کند.

فیلم تام هوپر از همین جهت اساسا به یک فیلم نمی ماند و ای کاش این نمایش موزیکال را به حال خود و همان اجرای روی سن نمایش رها می کرد و خود اقتباس مستقلی از بینوایان ارائه می کرد. حضور بازیگرانی مانند راسل کرو و آن هاتاوی و هیو جکمن که اصلا برای موزیکال سینمایی مناسب نیستند، صحنه های کشدار و کسالت بار و ترانه هایی که بر این کسالت فضا می افزایند، این مدعا را تقویت می کند.

اما تام هوپر و فیلمنامه نویس و موزیکال سرایانش به رمان ویکتور هوگو هم وفادار نبوده اند و در فیلم خود، فقط یک نیمه از قصه او را دیده اند. آنها برخلاف ویکتور هوگو اقدام ماریوس و سایر انقلابیون را به گونه ای ابتر، بی حاصل و سبکسرانه نشان می دهند که از کوچکترین حمایت مردمی نیز برخوردار نیست در حالی که هوگو مابین اعمال نیک و صدقه های انسانی کشیش و ژان والژان با قیام انقلابیون، موازنه و تعادلی برقرار ساخته و اگرچه شکست قیام پاریس را نشان می دهد ولی به هیچوجه آن را ناموفق تعبیر نکرده و صرف صورت گرفتن آن را مثبت نشان می دهد. در حالی که در فیلم تام هوپر و همکارانش، در آخر ماریوس به دامن خانواده بورژوای خود بازمی گردد.

اصالت دادن فیلم بینوایان تام هوپر به سرمایه داری ( تاکید براینکه حتی رهبران انقلاب و قیام ، فرزندان سرمایه داران هستند یا تلاش ژان والژن برای بدست آوردن سرمایه و خدمات انسان دوستانه وی در دوران سرمایه داری اش ) تاییدی دیگر بر جنبه تجلیل گرایانه فیلم های اسکار هشتاد و پنجم به نظر می آید. تظاهرات افراد فقیر و ندار که به صورت توده های نامنسجم نشان داده می شوند و کورکورانه به این سو و آن سو کشیده می شوند یا در شکل و شمایل اطرافیان تناردیه به غارت اشخاص پولدار می پردازند، حکایت دیگری از نگاه امروز هالیوود در حمایت از سرمایه داری و جنبش ضد وال استریت به نظر می آید.

ادامه دارد...
عشق

Amour


[تصویر: 86766902729025457126.jpg]

این دومین فیلم نخل طلایی میشل هانتکه ( پس از فیلم روبان سفید در سال 2010)، فیلمساز آلمانی است که در اسکار مطرح شده و اسکار بهترین فیلم خارجی زبان را دریافت می کند. فیلم عشق درباره زوج مسنی است که اگرچه صاحب یک فرزند دختر به نام ایوا و داماد به اسم الکساندر هستند اما به دلیل اقامت آنها در انگلیس، در تنهایی غریبی گرفتار آمده اند. زن به نام "آن" که زمانی استاد موسیق بوده و حال از کنسرت یکی از شاگردانش بازمی گردد دچار حمله مغزی شده و پس از عمل جراحی، فلج می شود. مرد به نام ژرژ اگرچه خودش نیز چندان توانایی جسمی فوق العاده ای ندارد اما نگهداری و مواظبت از همسر بیمارش را برعهده می گیرد. این ماجرا در ابتدا چندان غیر قابل تحمل نیست ولی در ادامه و با حمله دوم مغزی که کاملا "آن" را از پا می اندازد، سختی های ناگوارش را بر ژرژ آشکار می سازد. تنها کمکی هم که از ایوا برمی آید، این است که هر از چند گاهی سری بزند و به اصطلاح آمار بگیرد که همین کار هر دو زن و مرد مسن را می رنجاند. اگرچه خود ایوا هم زندگی مشترک روبراهی با الکساندر ندارد. بالاخره در اوج دردهای زن و رنج های مرد، ژرژ در یک حرکت غافلگیرانه "آن" را خفه و راحت می سازد و خودش نیز با خاطره یا روح وی ، خانه را ترک می کند. حالا گویا ایوا در غیاب آن دو نفس راحتی می کشد.

میشل هانتکه در یک تراژدی تکان دهنده، پایان غم انگیزی بر یک عمر عشق پاک و صادقانه و بنای خانواده ای که بر این عشق شکل گرفته بود، رقم می زند. گویی در این دنیایی که خانواده ها پایه و اساسی ندارند، عشق، قبل از هر موضوعی قربانی می شود. اما در این میان شاگرد "آن" که کنسرت برپا داشته، از همه راضی و خوشبخت تر به نظر می آید. او توانسته با کمک یک کمپانی، موسیقی خود را به روی سی دی، پرمخاطب و ماندگار سازد در حالی که "آن" حتی قطعات موسیقی خود را به خاطر نمی آورد تا بنوازد. یعنی بازهم این سرمایه داری است که ماندگار می سازد و عشقی که به سرمایه داری تکیه ندارد، اگرچه دیرسال و خالص اما نابود می شود.

بازی های امانوئل ریوا ( که او را از فیلم معروف آلن رنه به نام هیروشیما عشق من به خاطر داریم ) و ژان لویی ترینتینان ( همان بازرس شجاع و نترس فیلم زد ساخته کاستا گاوراس ) دیدنی است و افسوس که در اسکار امسال هیچکدام به حق خود نرسیدند و ژان لویی ترینتینان حتی نامزد دریافت اسکار بازیگر مرد هم نبود.

ادامه دارد...
30 دقیقه پس از نیمه شب

Zero Dark Thirty


[تصویر: 220px-ZeroDarkThirty2012Poster_BW_RGB.jpg]

سومین فیلم جنگی کاترین بیگلو پس از کی-19 (2002) و محفظه رنج بار (2010) بازهم به سفارش سازمان CIA تهیه شده است. فیلم 30 دقیقه پس از نیمه شب ظاهرا درباره شکار بن لادن توسط ماموران سازمان CIA است اما در واقع سیری اجمالی دارد بر نحوه مقابله CIA با آنچه تروریسم می خواند از 11 سپتامبر 2001 یعنی زمان حمله به برج های دوقلوی نیویورکی تا اوایل آوریل 2011 که ظاهرا اسمه بن لادن در خانه ای واقع در شمال پاکستان به دام می افتد.

پس از ناموفق ماندن تلاش های برخی ماموران سازمان CIA در یافتن بن لادن و کشف عملیات بعدی آنها که منجر به انفجاراتی در شهرهایی مثل لندن می شود، مامور تازه کاری به نام "مایا" کار را پیگیری می کند و در طول 10 سال، گام به گام به بن لادن نزدیک می شود. سرانجام با پیگیری یک سرنخ جاافتاده و از طریق یک عملیات تعقیب و مراقبت به واسطه مامور پیغام بر بن لادن به مخفیگاه وی رسیده و بوسیله دو گروه کماندویی از افغانستان به مقر وی حمله برده و وی را به همراه پسر و زنانش و همچنین همان مامور پیغام بر و برادر و خانواده هایشان به قتل می رسانند و جسد بن لادن فرضی را هم به پایگاه آمریکا در افغانستان انتقال می دهند تا مایا هویت وی را تایید نماید!!

اما فیلم درباره یک دروغ بزرگ است به اندازه همان دروغ بزرگ 11 سپتامبر. این دیگر حتی بر یک دانش آموز دبیرستانی که اندکی آشنایی با ادعاهای آمریکا در طول سالهای پس از جنگ دوم داشته باشد نیز روشن است که پیدا کردن فردی مانند اسامه بن لادن برای ماهواره های جاسوسی آمریکا ( که به قول استانسفیلد ترنر، رییس اسبق CIA حتی تا نمره لیموزین برژنف را هم می توانستند بخوانند ) حتی در کوههای بورا بورا کار دشواری نبوده است. آن هم بن لادنی که خویشاوندی با خاندان آل سعود داشت و خاندانش از همکاران نفتی جرج دبلیو بوش به شمار می رفتند. اما محو کردن جسد بن لادن نیز از دیگر دروغ های دستگاه جاسوسی آمریکا بود. آنها در حالی که بارها و بارها تصاویر صدام را پس از دستگیری در رسانه ها و ماهواره ها به رخ جهانیان کشیدند، نه تنها تصویر مشخصی از بن لادن نشان ندادند، بلکه گفتند جسد وی را طبق قوانین اسلام به دریا انداخته اند! جل الخالق!! کدام قانون اسلام گفته که جسد انسان ها را به دریا بیندازید؟!! به نظر می آید اطلاعات CIA و دولت آمریکا از اسلام و قوانین آن، مثل معلومات مناخیم بگین بود که زمانی درباره اسلام سخن گفته بود!!

مایکل مور در مصاحبه ای گفته بود : "شما فکر می کنید واقعا کاری داشت که اسامه بن لادن را با ماهواره های بزرگ تعقیب کنند؟ مگر ادعا نمی کردند کلیه هایش از کار افتاده؟ پس با دستگاه دیالیز در کوههای بورا بورا قایم می شده؟ اصلا کی خودش را به پاکستان رسانید؟ واقعیت این است که سالها به مردم آمریکا دروغ گفتند و کسی هم نپرسید چرا دروغ گفتند؟"

تنها تصویری که از سوی CIA به عنوان بن لادن انتشار یافت، مورد تشکیک فراوان قرار گرفت و کارشناسان مختلف از کار گرافیکی روی تصویر یاد شده پرده برداشتند. آنها براین باور بودند که تصویر فرد کشته شده دیگری با قسمت پایین صورت بن لادن ترکیب شده است. بعدا پایگاه اینترنتی الجوار افشاء کرد که شبیه به عکس منتسب به بن لادن را در 20 آذر 1389 یعنی حدود 5 ماه پیش از مرگ بن لادن درباره فرد دیگری که در درگیری های افغانستان کشته شده، انتشار داده بوده و عکس انتشار یافته از سوی CIA تنها با کمی تغییر همان عکس پایگاه الجوار است.

[تصویر: 229471_170266446364876_100001445657070_4...2804_n.jpg]

چندی بعد ویل هون نویسنده دیلی تلگراف نیز با کار گرافیکی برروی تصویر CIA از بن لادن، منبع آن که همان عکس منتشره پایگاه اینترنتی الجوار بود را ثابت کرد.

آنچه کاترین بیگلو براساس این دروغ بزرگ و برمبنای فیلمنامه مارک بول ( نویسنده فیلم قبلی بیگلو یعنی محفظه رنج آور ) ساخته است در واقع یک کار تبلیغی برای سازمان جاسوسی و تروریستی CIA به شمار می آید که به قول مایکل مور گویا می خواسته فرانکشتاین آمریکایی ها را شکار کند.

در عین حال فیلم 30 دقیقه پس از نیمه شب به شدت ضد اسلامی بوده و اگر چه در صحنه ای یکی از مسئولان سازمان CIA را در حال نماز خواندن نشان می دهد ( تا بگوید مخالف اسلام آن هم از نوع آمریکایی اش نیستند ) ولی در جای جای فیلم، تروریست ها با مسلمان ها یکی گرفته شده اند. فرضا در صحنه ای که همکار نزدیک مایا به نام جسیکا به هوای دستیابی به یکی از رابطین با بن لادن، توسط افراد دیگری مورد حمله قرار گرفته و به همراه چند مامور دیگر کشته می شوند، فرد مهاجم قبل از انفجار بمب، شعار الله اکبر می دهد یا در صحنه دیگر برای دستیابی به تعداد افراد حاضر در پناهگاه بن لادن، به قوانین اسلام تکیه می شود که هر زن حتما بایستی یک مرد داشته باشد! یعنی بن لادن و افرادش را به عنوان مهیب ترین تروریست ها، مقید به قواعد و قوانین اسلام نشان می دهد. صدای اذان در جای جای فیلم که تروریست ها، نشان داده می شوند ( یادآور صحنه افتتاحیه فیلم جن گیر با صدای اذان ) به گوش می رسد و بالاخره در همان ابتدای فیلم به قرار ملاقات عوامل مهم بن لادن در ایران اشاره دارد.

فیلم "30 دقیقه پس از نیمه شب"، سومین فیلم مهم بلند سینمایی است که پس از فیلم های "غیر قابل تصور" و "خانه امن" علنا کاربرد شکنجه توسط CIA علیه مخالفانش را نشان می دهد و در عین حال در طول فیلم ماموران CIA انسان هایی شریف و مدافع آزادی و انسانیت و قربانیان راه دفاع از بشریت به تصویر کشیده می شوند. مثلا گفته می شود، جسیکا که در حمله انفجاری افراد بن لادن کشته شده، دارای 3 فرزند بوده است یا از فداکاری های ماموران این سازمان تروریستی در لحظات مختلف فیلم سخن رانده می شود و در تصاویر مختلف نمایش داده می شود که چگونه خود را برای نجات مردم دنیا از تروریسم ادعایی به آب و آتش می زنند غافل از آنکه همین ماموران CIA و دیگر همکارانشان در پنتاگون صدها هزار کودک و زن و مرد بیگناه را در همان افغانستان و پاکستان با بمب و دیگر سلاح های مخرب به قتل رساندند. غافل از آنکه بن لادن و اعوان و انصارش، دست پخت همین سازمان CIA و مانند آن بودند که به جان مردم افغانستان و پاکستان و دیگر کشورهای مسلمان مثل سوریه انداخته شدند.

فیلمنامه از ضعف های آشکار منطقی هم بی بهره نیست. مثلا فردی که پیغام بر بن لادن بوده و خیلی هوشمند و زیرک جلوه داده می شود چنانچه حتی تماس هایش را در مسیر حرکت می گیرد تا لو نرود چگونه با ساده لوحی به پناهگاه بن لادن رفته و وی را لو می دهد؟! یا چگونه جسیکا و دیگر ماموران CIA محل پایگاه سازمان را به ملاقات کنندگان از سازمان القاعده لو داده تا بیایند و درون پایگاه انفجار برپا کنند، درحالی که اگر این قرار ملاقات در مکانی ثالث و عادی انجام می شد، هم برای جسیکا و هم برای رابط بن لادن نیز بهتر و امنیتی تر بود خصوصا که رفت و آمد به پایگاه CIA برای خود آن ملاقات کنندگان نیز از هر جهت مخاطره آمیز بود.

ادامه دارد...
جانوران حیات وحش جنوب

Beasts of the Southern Wild


[تصویر: 220px-Beats-of-the-southern-wild-movie-poster.jpg]

اینکه چگونه می شود یک فیلم شبه تجربی از یک فیلمساز گمنام به نام بن زیتلین ( که فقط 3 فیلم کوتاه در کارنامه اش دارد ) براساس فیلمنامه ای از یک نویسنده گمنام تر به اسم لوسی الیبر ( که هیچ سابقه ای در زمینه فیلمنامه نویسی ندارد ) که از نمایشنامه ای نوشته خودش اقتباس کرده ناگهان توسط کمپانی فاکس تهیه و پخش می شود و نامزد دریافت 4 جایزه اسکار از جمله اسکار بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول زن برای یک دختر بچه 9 ساله هم می شود!! و به جز آن برنده 58 جایزه دیگر و نامزد 50 جایزه دیگر هم از جشنواره ها و مراسم مختلف سینمایی هم شده است!!! از عجایب سینمای هالیوود محسوب می گردد که تنها با نگاهی به فیلم و محتوای آن، پاسخ منطقی همه این شگفت زدگی ها و حیرت کردن ها داده می شود.

اینکه فیلم درباره بازماندگان رنگین پوست توفان کاترینا در نیوارلئان و منطقه کوچکی به نام "بتاب" است که حاضر به ترک خانه ها و سرزمین خود و اسکان در مکان جدید نبوده و با هر سختی و دشواری زندگی در آن محل، خود را راضی و خوشنود نشان می دهند و در این میان یک پدر و دختر به نام هاشپاپی در کادر دوربین قرار می گیرند که مادرش را هم گویی در جریان توفان از دست داده است. پدرش او را در سخت ترین کارها مانند مقابله با سیل های ناشی از آب شدن یخ های قطبی، شکار ماهی و تکه تکه کردن خرچنگ های دریایی و ... شریک می کند در حالی که خود از بیماری مزمنی رنج می برد. مردم بتاپ، برای مقاومت در مقابل نیروهای دولتی که می خواهند آنها را از خانه های مخروبه شان بیرون آورده و در مکان هایی مناسب اسکان دهند، جشن می گیرند و به شادی می پردازند و برای احقاق حقوقشان نیز راهپیمایی می کنند تا اینکه بر اثر یک بالا آمدگی دیگر آب، خانه هایشان در زیر دریا مدفون شده و سرانجام تسلیم نیروهای دولتی شده و به کمپ هایی اعزام می شوند. پدر هاشپاپی تحت درمان قرار می گیرد اما هاشپاپی به همراه گروهی دیگر از محل کمپ می گریزند چرا که معتقدند مانند یک آکواریوم است. آنها به دنبال به دست آوردن غذا، هر جایی را در سرزمین نابود شدشان جستجو می کنند اما سرانجام هاشپاپی از همان کمپ و در ظرف یک بار مصرف برای سیر کردن پدرش غذا می آورد.

فیلم "جانوران حیات وحش جنوب" در واقع به طور نمادینی علیه جنبش وال استریت است. گروهی از رنگین پوستان که در سرزمین های آب گرفته و مخروبه نیوارلئان باقی مانده اند، آشکارا ضد دولت و ضد سرمایه داری هستند ولی همچون بربرها و جانوران زندگی می کنند. اصلا مقصود از جانوران در نظر فیلمساز و فیلمنامه نویس، همین آدم ها هستند که همراه حیوانات خود در یک مکان می زیند و غذا می خورند و قضای حاجت می کنند. در هم آمیختگی آنها با حیوانات دیگر مانند سگ و مرغ و خوک و گراز و ... آنچنان بدون مرز و تفکیک ناپذیر است که مخاطب فرقی مابین انسان و حیوان در آن سرزمین قائل نیست. آنها همچون حیوانات هم شکار می کنند و شکار خود را سبوعانه تکه تکه کرده و پس از آن با کمال افتخار فریاد می کشند که ما جانور هستیم. مثل حیوانی که بعد از شکار نعره سر می دهد و برای حفاظت از قلمرو خود فریاد می کشد. وقتی هاشپاپی در تکه تکه کردن خرچنگ ها و خام خام خوردن آنها، موفق می شود، پدرش به او می گوید که حالا حس می کنی چه هستی!! و بقیه نیز وی را به لقب جانور مفتخر می گردانند!!!

در طول فیلم، بچه ها و از جمله هاشپاپی از جانوری غول پیکر و افسانه ای به نام اراکس که شبیه به گراز است، ترسانده می شوند. موجودی که در گذشته ها دور وقتی انسان ها غار نشین بوده اند، گویا بچه های آنان را در جلوی روی پدر و مادرهایشان خورده اند و حالا سالهاست در میان یخ های قطبی گیر افتاده اند که با آب شدن این یخ ها مجددا آزاد شده و به سرزمین جنوبی هجوم می برند. در تمام طول فیلم این اراکس ها، کابوس هاشپاپی شده اند و سعی دارد با قوی شدن و نترس بار آمدن بتواند در مقابل حمله آنها بایستد.

در پایان فیلم حتی با این موجوات کریه المنظر و مشمئز کننده نیز دوستی می کند و پس از آن در راهپیمایی برای احقاق حقوق رنگین پوستان وبدست آوردن سرزمین و خانه هایشان شرکت می کند!

تحقیر انسان های رنگین پوست ضد سرمایه داری تحت عنوان وحشی و بربر و ضد تمدن سالهاست در هالیوود رواج دارد. درواقع از همان ابتدای شکل گیری سینمای آمریکا، سینماگران این کارخانه به اصطلاح رویا سازی، انواع رنگین پوستان اعم از سرخپوست و سیاه پوست وزرد پوست و همچنین ساکنان سرزمین های اسلامی را وحشی و جانور و بربر نشان می دادند و اینک فیلم جانوران حیات وحش جنوب پس از سالها بی پرده ترین تصویر را از این تفکر نژادپرستانه هالیوود ارائه می دهد.

پس از توفان کاترینا، بسیاری از رسانه های خود آمریکا ، از قصور و مسامحه دولت آمریکا در رسیدگی به آسیب دیدگان نیوارلئان انتقادهای شدیدی کردند و حتی این عدم توجه را به دلیل حضور جدی رنگین پوستان در این ناحیه ناشی از نگرش نژادپرستانه حاکمان آمریکا دانستند. تا روزها و هفته ها و ماهها ، هیچ گونه کمکی به سیل زدگان توفان کارتینا نرسیده بود به طوری که بازماندگان حادثه در محاصره آب، برای زنده ماندن ناچار از دستبرد زدن به فروشگاههای مواد غذایی سفید پوستان شدند که در جریان همین تلاش برای بقاء، توسط سفید پوستان و نیروهای دولتی و نیروهای محافظ سرمایه داران به گلوله بسته شدند و کشته های بسیاری دادند. پس از آن نیز نجات یافتگان در کمپ های دولتی مورد آزار و اذیت های فراوانی قرار گرفتند. هنوز که هنوز است همان رسانه ها گزارش می دهند، زخم های نیوارلئان التیام نیافته است.

به نظر می آید فیلم جانوران حیات وحش جنوب، یک پروپاگاندای تبلیغاتی برای نگرش نژادپرستانه حاکمان ایالات متحده نسبت به قربانیان توفان کاترینا به عنوان تمثیلی از جنبش وال استریت است. صحنه پایانی فیلم که راهپیمایی بازماندگان حادثه را به جلوداری هاشپاپی نشان می دهد، تصویر بی واسطه تری از این تعبیر است.

ادامه دارد...
فیلم هایی نه برای اقلیت یک درصدی


مرشد

The Master


[تصویر: the-master-paul-thomas-anderson.jpg]

پال تامس اندرسن پس از گذشت 5 سال و فیلم "خون برپا خواهد شد" مجددا با فیلمنامه ای خودش به بخشی دیگر از سیستم فرهنگی و اجتماعی غرب نگاه می کند.

لنکستر تاد، رهبر و مرشد یک فرقه شبه معنوی و نوپدید به نام "هدف" است که با سرمایه فراوان سعی در جذب آدم ها و بوجود آوردن فضایی است که در آن بتواند عقاید خود را ترویج دهد. عقایدی در نفی ادیان ابراهیمی و توحیدی و بسط افکار شرک آمیزش مبنی بر تناسخ و سفر در زمان و ...که در تجسم واقعی خود به فساد اخلاقی و روانی نیز می انجامد. فیلم با سفر تصادفی ملوانی قدیمی به نام فردی (جواکین فونیکس ) با کشتی لنکستر تاد، مخاطب را به درون فرقه مزبور بوده و در پس یک ظاهر فریبنده ، وی را به عمق شرایط خشن و ضد انسانی درون فرقه ها رهنمون می سازد.

سخت گیری و اجرای آیین های غیر معمول لنکستر تاد که تا حدودی رفتار شارون فالکونر در فیلم "المر گنتری" ( ریچارد بروکس) را به خاطر می آورد، وی را بیشتر تحت تسلط همسر مرموزش، پگی نشان می دهد. از طرف دیگر رفتار عجیب و غریب اعضای فرقه "هدف" در به دام انداختن و سوء استفاده از فردی، فیلم "بچه رزماری" ( رومن پولانسکی ) را تداعی می نماید که در باره یک فرقه شیطان پرست بود.

اگر چه بازی متفاوت جواکین فونیکس و فیلیپ سیمور هافمن، می توانست در اسکار 85 برنده جایزه شود اما به دلیل همین داستان تکان دهنده از یک فرقه شبه معنوی نوظهور ( که امروزه امثال آن، بنیاد فرهنگی و فکری غرب را برای دوری از تفکرات ادیان ابراهیمی شکل می دهد ) فیلم مرشد مورد توجه آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا واقع نشد.

ادامه دارد...
هیچکاک

Hitchcock

[تصویر: 80252295992730210012.jpg]

سکا گراوسی، فیلمساز جوانی است که پیش از این فیلمنامه های ترمینال ( که اسپیلبرگ در سال 2004 از آن فیلمی با بازی تام هنکس ساخت ) و جنایت هنری را نوشته است. اینک براساس نوشته فیلمنامه نویسی همچون جان جی مک لاگین ( با سابقه نوشتن فیلمنامه هایی همچون قوی سیاه ، مردی در خانه ) برگرفته از کتاب آلفرد هیچکاک و ساختن فیلم روانی نوشته استفن ربلو، فیلمی درباره فیلمساز مشهور تاریخ سینما ساخته که انصافا هم بد از کار در نیامده است. روانی اولین فیلم آلفرد هیچکاک بود که وی نتوانست توجه کمپانی های بزرگی همچون پارامونت را برای سرمایه گذاری روی آن جلب نماید. از همین رو با فروش خانه و ویلا و سرمایه شخصی آن را جلوی دوربین برد. گراوسی در فیلم هیچکاک به خوبی دردسرهای یک فیلمساز مشهور را برای مستقل کار کردن در هالیوود و همچنین سر و کله زدن با محیطی که اساسا ضد خانواده و اخلاقیر آلفرد هیچکاک و همسرش به یکدیگر به خاطر روابط نامشروع جاری در هالیوود ( که نمونه اش را خود آلما در صحنه ای غافلگیر کننده از دوست قدیمی و مورد اطمینانش یعنی ویتفیلد کوک مشاهده می کند ) از هالیوود، جهنمی برای اخلاق و خانواده می سازد که کابوسش برای هیچکاک از آن قتل های زنجیره ای اد گین ( همان بیمار روانی که فیلم روانی براساس قتل های وی ساخته می شود ) تکان دهنده تر است. به طور یکه حتی در یکی از این کابوس ها، خود اد گین، نشانه های خیانت احتمالی آلما را به هیچکاک نشان می دهد.

اما در انتهای فیلم، پس از اینکه نوشته می شود هیچکاک پس از فیلم روانی، 6 فیلم دیگر ساخت، این جمله نقش می بندد که او هیچگاه جایزه اسکار نگرفت!

بازهم انتظار دارید که فیلم هیچکاک در مراسم اسکار امسال مورد تجلیل قرار می گرفت؟!!

ادامه دارد...
پرواز

Flight


[تصویر: flight_photo.jpg]

رابرت زمه کیس پس از یک سری انیمشن و فیلم کارتونی که مثل قطار سریع السیر قطبی، بئوولف و سرود کریسمس که حدود یک دهه از فعالیت وی را اشغال کرد، دوباره به ساخت فیلم زنده و رئال ( نه از نوع بازگشت به آینده ) بازگشت و براساس فیلمنامه ای از جان گتینز ( نویسنده آثار سطحی مانند مربی کارتر و فلز حقیقی )، فیلم "پرواز" را جلوی دوربین برده است.

داستان خلبانی به نام ویپ ویتاکر که در یک پرواز داخلی آمریکا، با نقص فنی هواپیما روبرو شده و با وارونه کردن هواپیما در لحظات آخر سقوط، جان بیشتر مسافرین را نجات داده به طوریکه تنها 6 نفر در حادثه سقوط کشته می شوند. اگرچه ویپ ویتاکر به عنوان قهرمان معرفی می شود، اما چندی بعد به دلیل شانه خالی کردن شرکت هواپیمایی و کارخانه سازنده مربوطه از تقصیر خود در ساخت و نگهداری سیستم هیدرولیک هواپیما و وسایل ایمنی پرواز، ویپ را متهم به مصرف مشروبات الکلی و مواد مخدر در هنگام پرواز می کنند و همین امر خلبان قهرمان را با مشکلات جدی مواجه می سازد.

داستان فیلم خلبان اگرچه ظاهرا از ماجرایی واقعی اقتباس شده که چند سال پیش در پرواز شماره 261 خطوط هوایی آلاسکا اتفاق افتاد و هواپیمای مربوطه به همین صورت دچار نقص فنی در سیستم هیدرولیک خود شد و خلبان در لحظات آخر سقوط، آن را بصورت وارونه در آورد ولی مانند آنچه در فیلم "پرواز" اتفاق می افتد، نتوانست آن را با کمترین خسارت فرود آورده و در اثر سقوط آن، کسی از مسافرین یا خدمه پرواز جان سالم به در نبرد.

اما زمه کیس و فیلمنامه نویسش با استفاده از این داستان واقعی به معضل عدم مسئولیت پذیری کارخانه های صنایع هوایی و شرکت های هواپیمایی پرداخته و ضمنا مشکل اعتیاد به مواد مخدر و مشروبات الکلی را نیز در کادر دوربین قرار می دهد که از نابهنجاری های عمده امروز جوامع غربی و به اصطلاح مدرن امروزی است.

فیلم علیرغم ساختار قابل قبول به جز یک مورد نامزدی دنزل واشینگتن برای اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد، در رشته دیگری کاندیدا نشد.

ادامه دارد...
کلمات

The Words


[تصویر: 88410620008258617173.jpg]

یک فیلم جمع و جور و تکان دهنده از دو فیلمساز جوان به اسامی رایان کلوگمن و لی استرنتال که قبلا فیلمنامه "افسانه ترون" را نوشته بودند و فیلم "کلمات" نخستین تجربه کارگردانی براساس فیلمنامه ای از خودشان است.

یک "داستان در داستان" حیرت انگیز درباره نوشتن و نویسندگی و ارتباط آن با واقعیت و تجربه و حس و حال و حقیقت.

کلی هاموند ( دنیس کواید )، نویسنده ای ظاهرا موفق، برای تبلیغ تازه ترین کتابش در جلسه ای صفحاتی از داستان را می خواند . داستان درباره نویسنده ای ناموفق به نام روری جانسن ( برادلی کوپر ) است که به زمین و زمان چنگ می زند تا نوشته ای قابل قبول را به چاپ برساند اما همه تلاش او فقط باعث می شود تا در یک موسسه انتشاراتی به عنوان عامل خدماتی به کار گرفته شود. جانسن به طور اتفاقی و در یک خانه قدیمی به نوشته هایی دست پیدا می کند که سرگذشت غم انگیز و تراژیک خانواده دیگری را نقل می کند. خانواده ای که به دلیل اشتغالات فراوان مرد، فرزندشان را از دست داده و زن علیرغم همه عشق خود به همسرش، پس از یک دوره بیماری وی را ترک می کند تا اینکه سالها بعد، همسر عاشق، وی را با بچه ای دیگر در کنار مردی دیگر می بیند.

روری جانسن این نوشته ها را به کتاب تبدیل کرده و آن را به چاپ می رساند. کتاب موفقیت شگفت انگیزی پیدا کرده و روری را به شهرت می رساند. اما در همین هنگام است سر و کله صاحب اصلی آن نوشته ها که مرد پیری ( جرمی آیرونز ) است، پیدا شده و روری و همسر و سپس مدیر انتشاراتی که کتاب را به چاپ رسانده بود، دچار مشکلات عدیده ای می گردند.

فیلم کلمات با بازی های قابل توجه دنیس کواید، برادلی کوپر و جرمی آیرونز، فاصله بین واقعیت و خیال و تفاوت آنها با حقیقت را به خوبی در ادبیات و هنر دنبال می کند و فراتر از فیلم "حقه" با بازی ریچارد گر، به نتیجه ای تعمق برانگیز می رسد. متاسفانه این فیلم نیز در اسکار 85 به هیچوجه در نظر اعضای آکادمی نیامد، شاید به این دلیل که سرمایه داری و کمپانی های انتشاراتی در آن نقش منفی و فریبکارانه ایفا می کنند!!


ادامه دارد...
خرید و فروش ( دلالی )

Arbitrage


[تصویر: Arbitrage_Dramacafe-tv.jpg]

Arbitrage"" در مفهوم اصلی کلمه به معنای بدست آوردن سود از طریق خرید و فروش جنسی است که در آن هیچ دخل و تصرفی به عمل نیاید. در واقع به زبان خودمان همان دلالی یا واسطه گری است.

فیلم "خرید و فروش" را یک کارگردان جوان به نام نیکلاس جرکی براساس فیلمنامه ای از خودش ساخته که پیش از این فقط یک فیلم کوتاه و یک مستند در کارنامه اش دیده می شود.

فیلم درباره یک تاجر موفق به نام رابرت میلر ( ریچارد گر ) است که خانواده خود را نیز در شرکت تجاری اش سهیم کرده است. بلند پروازی او باعث می شود تا سعی کند با دلالی، دست بردن در حساب ها و مخدوش ساختن آنها، به سرمایه بیشتری دست پیدا کند ولی یک رابطه نامشروع، یک قتل ناخواسته و روشدن حقه بازی ها، همه چیز را به هم می ریزد.

فیلم خوش ساخت و افشاگرانه ای از رشد سرمایه داری در آمریکا که با زد و بند و فساد مالی و اخلاقی همراه است که در این راه پلیس هم از عهده برنمی آید و دستگاه قضا و وکلا و ... هم به کمک آن می آیند و تنها این خانواده است که از هم می پاشد.

طبیعی است که چنین فیلمی ( اگرچه در مراسم گلدن گلوب نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم درام گردید ) ولی اساسا در اسکار مطرح نشد!!

ادامه دارد...
صفحه: 1 2 3
آدرس های مرجع