۱۲/اردیبهشت/۹۲, ۱۰:۰۴
بسم الله الرحمـن الرحیــم
علیـ اسطوره ایستـ بر گونه یـ اساطیر
می دانــم! شاید به خاطر عنوان اینجا آمدی
شایــد هم نه ، عشق به علـیــ سبب شده بیایی
نمی دانم! شاید صرف کلمه ی "تکان دهنده" تو را به
این اینجا آورده است. در هر حال مهم نیست مهم این است
کهـ اینجایی و داری از زبان مولایت می شنوی پس خوب گوش کن!
شاید بگویی چند وقتی است دیگر نمی شنوم آخر گوش هایم سنگینـــ
شده است. آخر این کلام فرق می کند آخر بر دل می نشیند [شاید قلبت
هـم سیاه و سنگین شده ] اصلا نــترس! چرا که برای همین نام این تاپیک
شده است "تکان دهنده" چرا که کمی قلبت را بتکاند گفته اند اصطلاح
قلبـــــ به مثابه «پـری» است در بیابان که با حرکت باد پشت و رو و
مــنقلــــــبـــــ می شود. نمی دانم تا حالا منقلب شده ای یا نه ....
گویند که علیــــ از دو جهت مظلوم مانده یکی از سوی دشمنان
کهـ فضایلش را کتمان می کنند و دیگری از سوی دوستان
کهـ فضـایلش را نمی گویند. بیــاییم علــیـــ را از
مظــــــــلــــومــــــــیـتــــــــ
نجــــــات دهیــــــم
یـــــــا علیـــــ
بارقـه ام چیست
از ایــن کهــ
گفتی میــخواهی
"تکانــــــمــ دهی"
گفتــی قرار است گناهانم
را همانند برگ پاییزی بتـکانی
شـروع کن ،آخر از کجـا؟ شایـد
از همـام می پرسی! نشینده ام
می گویــم دیگر نمی گویم
خــــودت بخــوان
علیـ اسطوره ایستـ بر گونه یـ اساطیر
می دانــم! شاید به خاطر عنوان اینجا آمدی
شایــد هم نه ، عشق به علـیــ سبب شده بیایی
نمی دانم! شاید صرف کلمه ی "تکان دهنده" تو را به
این اینجا آورده است. در هر حال مهم نیست مهم این است
کهـ اینجایی و داری از زبان مولایت می شنوی پس خوب گوش کن!
شاید بگویی چند وقتی است دیگر نمی شنوم آخر گوش هایم سنگینـــ
شده است. آخر این کلام فرق می کند آخر بر دل می نشیند [شاید قلبت
هـم سیاه و سنگین شده ] اصلا نــترس! چرا که برای همین نام این تاپیک
شده است "تکان دهنده" چرا که کمی قلبت را بتکاند گفته اند اصطلاح
قلبـــــ به مثابه «پـری» است در بیابان که با حرکت باد پشت و رو و
مــنقلــــــبـــــ می شود. نمی دانم تا حالا منقلب شده ای یا نه ....
گویند که علیــــ از دو جهت مظلوم مانده یکی از سوی دشمنان
کهـ فضایلش را کتمان می کنند و دیگری از سوی دوستان
کهـ فضـایلش را نمی گویند. بیــاییم علــیـــ را از
مظــــــــلــــومــــــــیـتــــــــ
نجــــــات دهیــــــم
یـــــــا علیـــــ
بارقـه ام چیست
از ایــن کهــ
گفتی میــخواهی
"تکانــــــمــ دهی"
گفتــی قرار است گناهانم
را همانند برگ پاییزی بتـکانی
شـروع کن ،آخر از کجـا؟ شایـد
از همـام می پرسی! نشینده ام
می گویــم دیگر نمی گویم
خــــودت بخــوان
[b]اقـــــــــراء
وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ
ازخطبه هاى آن حضرت است
رُوِىَ اَنَّ صاحِـــباً لاَِميـــرِالْــمُوْمِنيـــنَ عَلَيْهِ السَّلامُ يُقالُ لَهُ هَمّامٌ، كانَ رَجُلاً عابِداً،
روايت شده: يكى از ياران اميرالمؤمنين عليه السّلام كه او را همّام مى گفتند و مردى عابد بود
فَقـــالَ لَهُ: يا اَمـــيرَ الْمُوْمِنيــنَ صِفْ لِىَ الْمُتَّقينَ حَتّــى كَاَنّى اَنْظُرُ اِلَيْهِمْ. فَتَثاقَلَ عَلَيْهِ السَّلامُ
به حضرت عرضه داشت:اهل تقوا راچنانكه گويى آنان رامىبينم براىم وصف كن.امام درپاسخش درنگ كرد،
عَــنْ جَــوابِهِ ثُمَّ قـــالَ: يا هَـــمّامُ: اِتَّــقِ اللّهَ وَ اَحْــسِنْ فـَ «اِنَّ اللّهَ مَــعَ الَّــذينَ اتَّقَـوْا
سپس فرمود: اى همّام، تقواى الهى پيشه كن و كار نيك انجام ده، زيرا خداوند با اهل تقوا
وَالَّـذينَ هُـمْ مُـحْسِنُـونَ». فَـلَمْ يَـقْنَعْ هَـمّامٌ بِهذَا الْقَـوْلِ حَتّى عَـزَمَ عَـلَيْهِ. فَـحَمِـدَ اللّهَ
و اهل كار نيك است. همّام به اين مقدار سخن قناعت نكرد و حضرت را قسم داد. حضرت خدا را سپاس
وَ اَثْــنـى عَــلَيْهِ وَ صَــلّى عَــلَى النَّــبِىِّ صَـلَّى اللّهُ عَــلَيْهِ وَآلِــهِ ثُـمَّ قـــالَ:
و ثنا گفت و بر پيامبر ـ كه درود خدا بر او و آلش باد ـ درود فرستاد و سپس فرمود:
اَمّـا بَعْـدُ، فَـاِنَّ اللّهَ سُبْـحانَهُ وَ تَعــالى خَـلَقَ الْخَـلْقَ حـينَ خَلَـقَهُمْ غَنِيّــاً
امـا بعـد، خداوند پاك و برتر مخلوقات را آفريد در حــالى كه از اطاعتشـان
عَـنْ طاعَتِهِمْ، آمِـناً مِنْ مَعْصِيَـتِهِمْ، لاَِنَّـهُ لاتَضُــرُّهُ مَعْصِــيَةُ مَـنْ عَصــاهُ،
بى نياز، و از گناهشان ايمن بود، زيرا عصيان عاصيان به او زيان نمى رساند،
وَ لاتَـنْفَعُـهُ طاعَـةُ مَـنْ اَطـاعَـهُ. فَـقَــسَمَ بَيْـنَهُمْ مَعـايِشَـهُمْ، وَ وَضَـعَـهُمْ مِــنَ
وطاعت مطيعان او راسود نمى دهد.پس روزى آنان را درميانشان تقسيم كرد، و هر كس رادردنيا
الــدُّنْيـا مَواضِـعَـهُمْ. فَـالْمُـتَّقُـونَ فـيـها هُــمْ اَهْـلُ الْفَضـائِـلِ، مَنْــطِقُــهُـمُ
در جايى كه سزاوار بود قرار داد. پرهيزكاران در اين دنيا اهل فضائلند، گفتارشان
الصَّـوابُ، وَ مَلْبَـسُهُمُ الاِْقْـتِصـادُ، وَ مَشْـيُـهُمُ التَّـواضُــعُ. غَـضُّــوا
صواب، پوشاكشان اقتصادى، و رفتارشان افتادگى است. از آنچه
اَبْـصارَهُمْ عَمّا حَـرَّمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ، وَ وَقَـفُوا اَسْمـاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النّـافِعِ
خدا بر آنان حرام كرده چشم پوشيده، و گوشهاى خود را وقف دانش بامنفعت
لَهُمْ. نُزِّلَتْ اَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِى الْبَلاءِ كَالَّتى نُزِّلَتْ فِى الرَّخاءِ، وَ لَوْلاَ
نموده اند. آنان را در بلا و سختى و آسايش و راحت حالتى يكسان است، و اگر
الاَْجَـلُ الَّـذى كَـتَـبَ اللّهُ عَـلَيْـهِمْ لَـمْ تَـسْتَـقِـرَّ اَرْواحُـهُـمْ فـى اَجْسـادِهِـمْ
خداوند براى اقامتشان در دنيا زمان معينى را مقرر نكرده بود از شوق به ثواب و بيم از عذاب
طَــرْفَـةَ عَـيْـن، شَــوْقـاً اِلَـــى الثَّـوابِ، وَ خَـوْفـاً مِــنَ الْـعِــقــابِ.
به انـدازه چشـم به هم زدنى روحشـان در بدنشان قـرار نمى گرفت.
عَــظُمَ الْخـالِقُ فـى اَنْفُسِـهِمْ، فَصَغُرَ ما دُونَهُ فـى اَعْيُنِـهِـمْ. فَـهُمْ
خـــداوند در باطنشـان بزرگ، و غير او در ديدگانشان كوچك است. آنـــــان
وَالْـجَـنَّةُ كَـمَـنْ قَـدْ رَآها فَـهُمْ فـيهـا مُنَـعَّمُـونَ، وَ هُمْ وَالنّـارُ كَمَنْ قَـدْ رَآها
بابهشت چنانند كه گويى آن راديده و درفضايش غرق نعمتند، وبا عذاب جهنم چنانند كه گويى
فَـهُـمْ فـيـهـا مُـعَـذَّبُـــونَ. قُـلُــوبُـهُـمْ مَـحْــزُونَـةٌ، وَ شُــرُورُهُـمْ مَـأْمُـونَـةٌ،
آن را مشاهده نموده و در آن معذبند. دلهايشان محزون، همگان از آزارشان در امان،
وَاَجْـسـادُهُـمْ نَحـيفَـةٌ، وَ حـاجـاتُـهُمْ خَـفيفَـةٌ، وَ اَنْـفُسُـهُمْ عَـفيـفَةٌ. صَـبَــرُوا
بدنهايشان لاغر،نيازهايشان سبك، ونفوسشان باعفّت است. روزى چندرا درراه حق صبركردند
اَيّــامـاً قَـصيـرَةً اَعْـقَـبَتْـهُمْ راحَـةً طَـويلَـةً، تِجـارَةٌ مُـرْبِحَـةٌ يَسَّـرَها لَــهُمْ رَبُّـهُــمْ.
كه براى آنان راحتى جاويد به دنبال آورد،اينست تجارتى سودآوركه خداوند براى آنان مهيّا نمود.
اَرادَتْـهُـمُ الـدُّنْيــا فَـلَـمْ يُـريـدُوهـا، وَ اَسَـرَتْـهُـمْ فَـفَـدَوْا اَنْـفُـسَـهُـمْ مِنْــهـا.
دنيا آنان راخواست وآنان آن را نخواستند،به اسارتشان كشيد وآنان باپرداخت جانشان خود راآزادكردند.
اَمَّــا الـلَّـيْـلُ فَصـافُّـونَ اَقْـدامَـهُـمْ تـالـيـنَ لاَِجْـزاءِ الْـقُــرْآنِ يُرَتِّـلُـونَـهُ تَرْتـيــلاً،
به هنگام شب براى عبادت برپايند، در حالى كه اجزاى قرآن را شمرده و سنجيده تلاوت كنند،
يُـحَـزِّنُـونَ بِـهِ اَنْـفُسَـهُـمْ، وَ يَـسْتَثـيرُونَ بِـهِ دَواءَ دائِـهِـمْ. فَـاِذا مَـرُّوا بِآيَـة فـيهـا
خود را به آيات قرآن اندوهگين ساخته، و داروى دردشان را از آن برگيرند. و چون به آيه اى
تَـشْـويـقٌ رَكَـنُـوا اِلَـيْـهـا طَـمَـعـاً، وَ تَـطَـلَّعَـتْ نُـفُـوسُـهُـمْ اِلَـيْـها شَوْقـاً، وَ ظَــنُّـوا
بشارت دهنده بگذرند به موردبشارت طمع كنند،و روحشان از روى شوق به آن خيره گردد،وگمان
اَنَّـهـا نُـصْـبَ اَعْــيُـنِـهِـمْ. وَ اِذا مَــرُّوا بِـآيَـة فـيـهـا تَـخْـويـفٌ اَصْـغَـوْا اِلَــيْـهـا
برند كه مورد بشارت در برابر آنهاست. و چون به آيه اى بگذرند كه در آن بيم داده شده
مَسـامِـعَ قُـلُوبِـهِـمْ، وَ ظَـنُّـوا اَنَّ زَفـيرَ جَـهَنَّـمَ وَ شَهـيقَـها فـى اُصُولِ آذانِهِمْ.
گـوش دل به آن دهـند، و گمان برند شيــون و فرياد عـذاب بيخ گوش آنـانست.
فَهُمْ حـانُونَ عَلى اَوْساطِـــهِمْ، مُفْتَرِشُــونَ لِجِباهِهِمْ وَ اَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِــمْ
قامت به ركوع خم كرده اند، به وقت سجده پيشانى ودست وزانو و انگشتان پا
وَ اَطْــرافِ اَقْدامِهِمْ، يَطْلُــبُونَ اِلَى اللّــهِ تَعالى فى فِــكاكِ رِقابِـهِمْ. وَ اَمَّــا
بر زمين مى گذارند، و از خداوند آزادى خود را از عذاب مى طلبند، اما به هنــگام
النّــهارُ فَحُـلَـمـاءُ عُلَــمـاءُ، اَبْــرارٌ اَتْــقِـيــاءُ. قَــدْ بَـراهُــمُ الْـخَــوْفُ بَــرْىَ الْــقِـداح ِ،
روزبردباران ودانشمندان ونيكوكاران وپرهيزكارانند.بيم ازحق جسمشان راچون تيرِتراشيده لاغر كرده
يَـــنْظُرُ اِلَيْــهِمُ النّــاظِرُ فَيَــحْسَبُهُمْ مَرْضــى، وَ ما بِـــالْقَوْمِ مِــنْ مَــرَض،
مردم آنان را مى بينند به تصور اينكه بيــــــمارنــد، ولى بيـــمـــار نيستند
و مى گويند ديوانه اند، درحالى كه امرى عظيم آنان رابدين حـال درآورده
لايَرْضَــوْنَ مِنْ اَعْمـــالِهِمُ الْقَليلَ، وَلايَسْتَــكْثِرُونَ الْكَثــيرَ. فَـــهُمْ
به طاعـــت انــدك خشنود نمى شوند، و طاعـــت زياد را زياد ندانــــند. بنابـــراين
لاَِنْفُسِــهِمْ مُتَّــهِمُونَ. وَ مِنْ اَعْـــمالِهِمْ مُشْفِقُـــونَ. اِذا زُكِّىَ اَحَــدٌ مِنْهُمْ خـــافَ
خودرا به كوتاهى دربندگى متّهم كنند، و از عبادت خود دروحشتند. هرگاه يكى ازآنان را تمجيد كنند
مِمّــــا يُقالُ لَهُ فَيَقُولُ: اَنَـــا اَعْلَـــمُ بِنَفْسى مِنْ غَــيْرى، وَ رَبّـــى اَعْـــلَمُ بى مِنّى
از آن تمجيد بيم نموده و گويد: من از ديگران به خود آگاه ترم، و پروردگارم از خودم به من
بِنَفْســـى; اللّهُمَّ لاتُؤاخِـــذْنى بِما يَقُــولُونَ، وَاجْـــعَلْنى اَفْضَــلَ مِـــمّا
داناتر است; خداوندا، مرا به آنچه درباره ام گويند مگير، و از آنچه مى پندارند
يَـــظُنُّــــونَ، وَ اغْـــفِرْ لتــى مــــا لايَــــعْلَمُــــونَ.
بـــهتر گردان،و زشتى هايى راكه ازمن خبر ندارندبرمن ببخـــــش.
فَـــمِنْ عَلامَةِ اَحَــدِهِمْ اَنَّـكَ تَـرى لَهُ قُوَّةً فى دين، وَ حَـزْمــاً فـى ليـن،
ازنشانه هاى ديگرشان آن است كه هركدام راداراى نيرومندى دردين، دورانديشى بانرمى،
وَ ايمـــاناً فى يَقين، وَ حِرْصــــاً فى عِلْم، وَ عِـــلْماً فى حِلْم، وَ قَصْــداً فى
ايمان همراه با يقين، حرص در دانش ، علم با بردبارى ، ميانه روى در
غِنًــى، وَ خُشُوعاً فى عِبادَة، وَ تَجَمُّلاً فى فاقَة، وَ صَبْــراً فى شِــدَّة،
توانــگرى، فروتنى در عبـــادت، آراستگى در تهيدستى، بردبارى در سختــى،
وَ طَلَبــاً فى حَلال، وَ نَشــاطاً فى هُـــدًى، وَ تَحَـرُّجاً عَنْ طَمَــع . يَعْمَـــلُ
جويـــايى حلال، نشاط در هـــدايت، و دورى از طمع بينى. در عين به جــا آوردن
الاَْعْـــمالَ الصّـــالِحَةَ وَ هُــوَ عَلى وَجَل. يُمْسى وَ هَـمُّهُ الشُّكْرُ، وَ يُــصْبِحُ
اعــــمال شايســـته ترسان است. شب مى كند در انديشه شكر، و روز مى كنــد
وَ هَـــمُّهُ الــذِّكْرُ. يَبيتُ حَــذِراً، وَ يُصْـــبِحُ فَرِحــاً: حَــذِراً لِـــما حُذِّرَمِــنَ
درانديشه ذكر. شب را به سرمى برد باخوف،وروز مى نمايد دلشاد:خوف ازغفلتى كه اوراازآن
الْغَـــفْلَةِ، وَ فَرِحــــاً بِـــما اَصـــابَ مِـــنَ الْفَضْــلِ وَالــرَّحْـــمَةِ. اِنِ اسْـــتَصْعَبَتْ
برحذر داشته اند، و دلشاد از فضل و رحمت حق كه به دست آورده. اگر نفس او را در آنچه
براو سنگين است از او پيروى نكند او نيز آنچه را كه نفس به آن رغبت دارد به او نمى دهد.
قُـتـرَّةُ عَـــيْـنِــهِ فيـــما لايَـــزُولُ، وَ زَهــادَتُهُ فيـــما لايَبْـــقى.
روشنى چشمش در آن چيزى است كه جاويد است، و بى رغبتى اش در آن است كه فانى شدنى است.
يَــمْزُجُ الْحِـــلْمَ بِالْعِــلْمِ، وَ الْــقَوْلَ بِــالْعَمَـلِ. تَــراهُ قَـريــباً اَمَلُهُ، قَــليـلاً زَلَــلُهُ،
بردبارى را با دانش، و گفتار را با عمل آميخته مى كند. آرزويش كم و كوتاه، لغزشش اندك،
خـاشِــعاً قَلْـبُهُ، قـانِـعَةً نَفْــسُهُ، مَنْـزُوراً اَكْـلُهُ، سَــهْلاً اَمْرُهُ، حَـريزاً ديــنُهُ،
دلش فروتن، نفسش قانع، خوراكش اندك، زندگيش آسان، دينش محفوظ،
مَـيِّتَةً شَــهْوَتُـهُ، مَكْــظُوماً غَيْـظُهُ. اَلْخَيْرُ مِـنْهُ مَأْمُولٌ، وَالشَّرُّ مِتـنْهُ مَاْمُــونٌ.
شهوتش مرده، و خشمش فروخورده است. خيرش را متوقّع، و از شرّش در امانند.
اِنْ كــانَ فِـــى الْغــافِلينَ كُتِــبَ فِــى الذّاكِــرينَ، وَ اِنْ كانَ فِــى الذّاكِـرينَ
اگر در ميان غافلان باشد از ذاكرانش به حساب آرند، و اگر در ميان ذاكران باشد
لَــمْ يُكْتَــبْ مِنَ الْغــافِلينَ. يَعْتـفُو عَمَّــنْ ظَــلَمَهُ، وَ يُعْــطى مَــنْ حَـــرَمَــهُ،
در شمار غافلانش نيارند. از آن كه بر او ستم كرده بگذرد، به آن كه او را محروم نموده عطا كند،
وَ يَصِــلُ مَـــنْ قَـطَعَــهُ. بَعــيداً فُحْـــشُـهُ، لَيِّـــناً قَـوْلُــهُ، غـائِـبــاً مُنْـكَـرُهُ،
و باكسى كه با او قطع رحم نموده صله رحم نمايد.زبان دشنام ندارد،گفتارش نرم است،زشتيش پنهان،
حــاضِـراً مَـعْرُوفُـهُ، مُقْـبِلاً خَيْــرُهُ، مُـدْبِـراً شَــرُّهُ، فِـى الــزَّلازِلِ وَقُـــورٌ،
و خوبيش آشكار است، نيكى اش روى آورده، و شرّش روى گردانده، در حوادث آرام،
وَ فِــى الْمَــكارِهِ صَبُــورٌ، وَ فِـى الرَّخاءِ شَكُـورٌ. لايَحيفُ عَلـى مَنْ يُبْـغِضُ،
در ناخوشيها شكيبا، و در خوشيها شاكر است. بر دشمن ستم نمى كند،
وَ لايَأْثَــمُ فيمَـنْ يُحِـبُّ. يَعْـتَرِفُ بِــالْحَـقِّ قَبْـلَ اَنْ يُشْــهَـدَ عَـلَيْــهِ. لايُضيـعُ
و به خاطرمحبوبش مرتكب گناه نمى شود. پيش ازحاضر كردن شاهد، خود اقرار به حق مى نمايد. امانت
مَا اسْـتُــحْفِــظَ، وَ لايَنْســى ما ذُكِّــرَ، وَ لا يُـنــابِــزُ بِـالاَْلْــقـابِ،
راتباه نمى كند، و آنچه را به يادش آرند به فراموشى نمى سپارد، احدى را با لقب زشت صدا نمى كند،
وَ لايُــضارُّ بِــالْجــارِ، وَ لايَشْــمَـتُ بِــالْمَصــائِبِ، وَ لايَــدْخُلُ فِــى الْــباطِــلِ،
به همسايه زيان نمى زند، به بلاهايى كه به سر مردم مى آيد شادى نمى نمايد، در باطل وارد نمى شود،
وَ لايَـخْــرُجُ مِنَ الْــحَقِّ. اِنْ صَـمَتَ لَـمْ يَغُــمَّهُ صَــمْتُـهُ، وَ اِنْ ضَحِــكَ
و از حق خارج نمى گردد. اگر سكوت كند سكوتش غمگينش نكند، و اگر بخندد
لَـمْ يَــعْلُ صَوْتُــهُ، وَ اِنْ بُغِــىَ عَلَيْهِ صَبَــرَ حَتّــى يَكُونَ اللّهُ هُوَ الَّذى يَنْتَـقِمُ
قهقهه نزند، چون به او ستم روا دارند صبر پيشه سازد تا خدا انتقامش را
لَــهُ. نَفْـسُهُ مِنْـهُ فـى عَــناء، وَالـنّاسُ مِـنْهُ فى راحَة. اَتْعَبَ نَفْــسَهُ لاِخِـرَتِهِ،
بگيرد. از خود در رنج است، و مردم از او در راحتند. در امر آخرت خود را به زحمت اندازد،
وَ اَراحَ الــنّــاسَ مِــنْ نَفْــسِهِ. بُعْــدُهُ عَــمَّنْ تَبـاعَــدَ عَنْـهُ زُهْــدٌ وَ نَــزاهَــةٌ،
و مردم را از جانب خود قرين آسايش كند. دوريش از آن كه دورى مى كند محض زهد و پاك ماندن،
وَ دُنُــوُّهُ مِـمَّــنْ دَنــا مِــنْـهُ لـيــنٌ وَ رَحْــمَـةٌ، لَــيْسَ تَـبـاعُــدُهُ بِـكِــبْر وَ عَـظَــمَة،
و نزديكى اش به آن كه نزديك مى شود به خاطر نرمىو رحمت است، دوريش از راه تكبّر و خودخواهى،
وَ لا دُنُـوُّهُ بِمَــكْر وَ خَــديــعَــة.
و نــزديكى اش از بـــــاب مكر و فــــــــريب نيست.
قالَ: فَصَــعِقَ هَمّامٌ صَعْقَةً كانَتْ نَفْسُهُ فيها. فَقالَ اَميرُالْمُؤْمِنيـنَ عَلَيْهِ السَّلامُ:
راوى گفت: چون سخن به اينجا رسيد همّام فريادى بركشيد و جان داد. حضرت فرمود:
اَمــا وَاللّهِ لَقَــدْ كُنْــتُ اَخــافُها عَــلَيْهِ. ثُــمَّ قـالَ:هكَـذا تَصْـنَعُ الْمَـواعِـظُ
به خدا قسم از چنين پيشامدى بر او مى ترسيدم. سپس ادامه داد: اندرزهاى رسا
الْـبالِغَةُ بِاَهْلِها!فَقالَ لَهُ قائِــلٌ: فَــما بالُـكَ يــا اَمـيرَالْمُؤْمِنيـنَ؟ فَـقالَ عَـلَيْهِ السّـلامُ:
بااهلش اين گونه معامله مى كند! يكى از حاضران فضول به حضرت گفت: خودت چه حالى دارى؟ فرمود:
وَيْـحَـكَ، اِنَّ لِـكُــلِّ اَجَــل وَقْــتاً لايَـعْدُوهُ، وَ سَــبَباً لايَتَــجـاوَزُهُ.
واى بر تو، هر اجلى را وقت معيّنى است كه از آن نمى گذرد، و علّتى است كه از آن تجاوز نمى كند.
فَــمَـهْلاً، لاتَعُــدْ لِمِثْــلِها، فَــاِنَّما نَفَـثَ الشَّيْــطانُ عَلــى لِسـانِــكَ.
بازايست و ديگر اينچنين مگوى كه اين سخنى بود كه شيطان بر زبانت جارى ساخت.
ازخطبه هاى آن حضرت است
رُوِىَ اَنَّ صاحِـــباً لاَِميـــرِالْــمُوْمِنيـــنَ عَلَيْهِ السَّلامُ يُقالُ لَهُ هَمّامٌ، كانَ رَجُلاً عابِداً،
روايت شده: يكى از ياران اميرالمؤمنين عليه السّلام كه او را همّام مى گفتند و مردى عابد بود
فَقـــالَ لَهُ: يا اَمـــيرَ الْمُوْمِنيــنَ صِفْ لِىَ الْمُتَّقينَ حَتّــى كَاَنّى اَنْظُرُ اِلَيْهِمْ. فَتَثاقَلَ عَلَيْهِ السَّلامُ
به حضرت عرضه داشت:اهل تقوا راچنانكه گويى آنان رامىبينم براىم وصف كن.امام درپاسخش درنگ كرد،
عَــنْ جَــوابِهِ ثُمَّ قـــالَ: يا هَـــمّامُ: اِتَّــقِ اللّهَ وَ اَحْــسِنْ فـَ «اِنَّ اللّهَ مَــعَ الَّــذينَ اتَّقَـوْا
سپس فرمود: اى همّام، تقواى الهى پيشه كن و كار نيك انجام ده، زيرا خداوند با اهل تقوا
وَالَّـذينَ هُـمْ مُـحْسِنُـونَ». فَـلَمْ يَـقْنَعْ هَـمّامٌ بِهذَا الْقَـوْلِ حَتّى عَـزَمَ عَـلَيْهِ. فَـحَمِـدَ اللّهَ
و اهل كار نيك است. همّام به اين مقدار سخن قناعت نكرد و حضرت را قسم داد. حضرت خدا را سپاس
وَ اَثْــنـى عَــلَيْهِ وَ صَــلّى عَــلَى النَّــبِىِّ صَـلَّى اللّهُ عَــلَيْهِ وَآلِــهِ ثُـمَّ قـــالَ:
و ثنا گفت و بر پيامبر ـ كه درود خدا بر او و آلش باد ـ درود فرستاد و سپس فرمود:
اَمّـا بَعْـدُ، فَـاِنَّ اللّهَ سُبْـحانَهُ وَ تَعــالى خَـلَقَ الْخَـلْقَ حـينَ خَلَـقَهُمْ غَنِيّــاً
امـا بعـد، خداوند پاك و برتر مخلوقات را آفريد در حــالى كه از اطاعتشـان
عَـنْ طاعَتِهِمْ، آمِـناً مِنْ مَعْصِيَـتِهِمْ، لاَِنَّـهُ لاتَضُــرُّهُ مَعْصِــيَةُ مَـنْ عَصــاهُ،
بى نياز، و از گناهشان ايمن بود، زيرا عصيان عاصيان به او زيان نمى رساند،
وَ لاتَـنْفَعُـهُ طاعَـةُ مَـنْ اَطـاعَـهُ. فَـقَــسَمَ بَيْـنَهُمْ مَعـايِشَـهُمْ، وَ وَضَـعَـهُمْ مِــنَ
وطاعت مطيعان او راسود نمى دهد.پس روزى آنان را درميانشان تقسيم كرد، و هر كس رادردنيا
الــدُّنْيـا مَواضِـعَـهُمْ. فَـالْمُـتَّقُـونَ فـيـها هُــمْ اَهْـلُ الْفَضـائِـلِ، مَنْــطِقُــهُـمُ
در جايى كه سزاوار بود قرار داد. پرهيزكاران در اين دنيا اهل فضائلند، گفتارشان
الصَّـوابُ، وَ مَلْبَـسُهُمُ الاِْقْـتِصـادُ، وَ مَشْـيُـهُمُ التَّـواضُــعُ. غَـضُّــوا
صواب، پوشاكشان اقتصادى، و رفتارشان افتادگى است. از آنچه
اَبْـصارَهُمْ عَمّا حَـرَّمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ، وَ وَقَـفُوا اَسْمـاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النّـافِعِ
خدا بر آنان حرام كرده چشم پوشيده، و گوشهاى خود را وقف دانش بامنفعت
لَهُمْ. نُزِّلَتْ اَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِى الْبَلاءِ كَالَّتى نُزِّلَتْ فِى الرَّخاءِ، وَ لَوْلاَ
نموده اند. آنان را در بلا و سختى و آسايش و راحت حالتى يكسان است، و اگر
الاَْجَـلُ الَّـذى كَـتَـبَ اللّهُ عَـلَيْـهِمْ لَـمْ تَـسْتَـقِـرَّ اَرْواحُـهُـمْ فـى اَجْسـادِهِـمْ
خداوند براى اقامتشان در دنيا زمان معينى را مقرر نكرده بود از شوق به ثواب و بيم از عذاب
طَــرْفَـةَ عَـيْـن، شَــوْقـاً اِلَـــى الثَّـوابِ، وَ خَـوْفـاً مِــنَ الْـعِــقــابِ.
به انـدازه چشـم به هم زدنى روحشـان در بدنشان قـرار نمى گرفت.
عَــظُمَ الْخـالِقُ فـى اَنْفُسِـهِمْ، فَصَغُرَ ما دُونَهُ فـى اَعْيُنِـهِـمْ. فَـهُمْ
خـــداوند در باطنشـان بزرگ، و غير او در ديدگانشان كوچك است. آنـــــان
وَالْـجَـنَّةُ كَـمَـنْ قَـدْ رَآها فَـهُمْ فـيهـا مُنَـعَّمُـونَ، وَ هُمْ وَالنّـارُ كَمَنْ قَـدْ رَآها
بابهشت چنانند كه گويى آن راديده و درفضايش غرق نعمتند، وبا عذاب جهنم چنانند كه گويى
فَـهُـمْ فـيـهـا مُـعَـذَّبُـــونَ. قُـلُــوبُـهُـمْ مَـحْــزُونَـةٌ، وَ شُــرُورُهُـمْ مَـأْمُـونَـةٌ،
آن را مشاهده نموده و در آن معذبند. دلهايشان محزون، همگان از آزارشان در امان،
وَاَجْـسـادُهُـمْ نَحـيفَـةٌ، وَ حـاجـاتُـهُمْ خَـفيفَـةٌ، وَ اَنْـفُسُـهُمْ عَـفيـفَةٌ. صَـبَــرُوا
بدنهايشان لاغر،نيازهايشان سبك، ونفوسشان باعفّت است. روزى چندرا درراه حق صبركردند
اَيّــامـاً قَـصيـرَةً اَعْـقَـبَتْـهُمْ راحَـةً طَـويلَـةً، تِجـارَةٌ مُـرْبِحَـةٌ يَسَّـرَها لَــهُمْ رَبُّـهُــمْ.
كه براى آنان راحتى جاويد به دنبال آورد،اينست تجارتى سودآوركه خداوند براى آنان مهيّا نمود.
اَرادَتْـهُـمُ الـدُّنْيــا فَـلَـمْ يُـريـدُوهـا، وَ اَسَـرَتْـهُـمْ فَـفَـدَوْا اَنْـفُـسَـهُـمْ مِنْــهـا.
دنيا آنان راخواست وآنان آن را نخواستند،به اسارتشان كشيد وآنان باپرداخت جانشان خود راآزادكردند.
اَمَّــا الـلَّـيْـلُ فَصـافُّـونَ اَقْـدامَـهُـمْ تـالـيـنَ لاَِجْـزاءِ الْـقُــرْآنِ يُرَتِّـلُـونَـهُ تَرْتـيــلاً،
به هنگام شب براى عبادت برپايند، در حالى كه اجزاى قرآن را شمرده و سنجيده تلاوت كنند،
يُـحَـزِّنُـونَ بِـهِ اَنْـفُسَـهُـمْ، وَ يَـسْتَثـيرُونَ بِـهِ دَواءَ دائِـهِـمْ. فَـاِذا مَـرُّوا بِآيَـة فـيهـا
خود را به آيات قرآن اندوهگين ساخته، و داروى دردشان را از آن برگيرند. و چون به آيه اى
تَـشْـويـقٌ رَكَـنُـوا اِلَـيْـهـا طَـمَـعـاً، وَ تَـطَـلَّعَـتْ نُـفُـوسُـهُـمْ اِلَـيْـها شَوْقـاً، وَ ظَــنُّـوا
بشارت دهنده بگذرند به موردبشارت طمع كنند،و روحشان از روى شوق به آن خيره گردد،وگمان
اَنَّـهـا نُـصْـبَ اَعْــيُـنِـهِـمْ. وَ اِذا مَــرُّوا بِـآيَـة فـيـهـا تَـخْـويـفٌ اَصْـغَـوْا اِلَــيْـهـا
برند كه مورد بشارت در برابر آنهاست. و چون به آيه اى بگذرند كه در آن بيم داده شده
مَسـامِـعَ قُـلُوبِـهِـمْ، وَ ظَـنُّـوا اَنَّ زَفـيرَ جَـهَنَّـمَ وَ شَهـيقَـها فـى اُصُولِ آذانِهِمْ.
گـوش دل به آن دهـند، و گمان برند شيــون و فرياد عـذاب بيخ گوش آنـانست.
فَهُمْ حـانُونَ عَلى اَوْساطِـــهِمْ، مُفْتَرِشُــونَ لِجِباهِهِمْ وَ اَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِــمْ
قامت به ركوع خم كرده اند، به وقت سجده پيشانى ودست وزانو و انگشتان پا
وَ اَطْــرافِ اَقْدامِهِمْ، يَطْلُــبُونَ اِلَى اللّــهِ تَعالى فى فِــكاكِ رِقابِـهِمْ. وَ اَمَّــا
بر زمين مى گذارند، و از خداوند آزادى خود را از عذاب مى طلبند، اما به هنــگام
النّــهارُ فَحُـلَـمـاءُ عُلَــمـاءُ، اَبْــرارٌ اَتْــقِـيــاءُ. قَــدْ بَـراهُــمُ الْـخَــوْفُ بَــرْىَ الْــقِـداح ِ،
روزبردباران ودانشمندان ونيكوكاران وپرهيزكارانند.بيم ازحق جسمشان راچون تيرِتراشيده لاغر كرده
يَـــنْظُرُ اِلَيْــهِمُ النّــاظِرُ فَيَــحْسَبُهُمْ مَرْضــى، وَ ما بِـــالْقَوْمِ مِــنْ مَــرَض،
مردم آنان را مى بينند به تصور اينكه بيــــــمارنــد، ولى بيـــمـــار نيستند
وَ يَقُـــولُ: لَــقَــدْ خُـــولِطوا، وَ لَـــقَــدْ خالَــطَهُمْ اَمْرٌ عَظــــيمٌ.
و مى گويند ديوانه اند، درحالى كه امرى عظيم آنان رابدين حـال درآورده
لايَرْضَــوْنَ مِنْ اَعْمـــالِهِمُ الْقَليلَ، وَلايَسْتَــكْثِرُونَ الْكَثــيرَ. فَـــهُمْ
به طاعـــت انــدك خشنود نمى شوند، و طاعـــت زياد را زياد ندانــــند. بنابـــراين
لاَِنْفُسِــهِمْ مُتَّــهِمُونَ. وَ مِنْ اَعْـــمالِهِمْ مُشْفِقُـــونَ. اِذا زُكِّىَ اَحَــدٌ مِنْهُمْ خـــافَ
خودرا به كوتاهى دربندگى متّهم كنند، و از عبادت خود دروحشتند. هرگاه يكى ازآنان را تمجيد كنند
مِمّــــا يُقالُ لَهُ فَيَقُولُ: اَنَـــا اَعْلَـــمُ بِنَفْسى مِنْ غَــيْرى، وَ رَبّـــى اَعْـــلَمُ بى مِنّى
از آن تمجيد بيم نموده و گويد: من از ديگران به خود آگاه ترم، و پروردگارم از خودم به من
بِنَفْســـى; اللّهُمَّ لاتُؤاخِـــذْنى بِما يَقُــولُونَ، وَاجْـــعَلْنى اَفْضَــلَ مِـــمّا
داناتر است; خداوندا، مرا به آنچه درباره ام گويند مگير، و از آنچه مى پندارند
يَـــظُنُّــــونَ، وَ اغْـــفِرْ لتــى مــــا لايَــــعْلَمُــــونَ.
بـــهتر گردان،و زشتى هايى راكه ازمن خبر ندارندبرمن ببخـــــش.
فَـــمِنْ عَلامَةِ اَحَــدِهِمْ اَنَّـكَ تَـرى لَهُ قُوَّةً فى دين، وَ حَـزْمــاً فـى ليـن،
ازنشانه هاى ديگرشان آن است كه هركدام راداراى نيرومندى دردين، دورانديشى بانرمى،
وَ ايمـــاناً فى يَقين، وَ حِرْصــــاً فى عِلْم، وَ عِـــلْماً فى حِلْم، وَ قَصْــداً فى
ايمان همراه با يقين، حرص در دانش ، علم با بردبارى ، ميانه روى در
غِنًــى، وَ خُشُوعاً فى عِبادَة، وَ تَجَمُّلاً فى فاقَة، وَ صَبْــراً فى شِــدَّة،
توانــگرى، فروتنى در عبـــادت، آراستگى در تهيدستى، بردبارى در سختــى،
وَ طَلَبــاً فى حَلال، وَ نَشــاطاً فى هُـــدًى، وَ تَحَـرُّجاً عَنْ طَمَــع . يَعْمَـــلُ
جويـــايى حلال، نشاط در هـــدايت، و دورى از طمع بينى. در عين به جــا آوردن
الاَْعْـــمالَ الصّـــالِحَةَ وَ هُــوَ عَلى وَجَل. يُمْسى وَ هَـمُّهُ الشُّكْرُ، وَ يُــصْبِحُ
اعــــمال شايســـته ترسان است. شب مى كند در انديشه شكر، و روز مى كنــد
وَ هَـــمُّهُ الــذِّكْرُ. يَبيتُ حَــذِراً، وَ يُصْـــبِحُ فَرِحــاً: حَــذِراً لِـــما حُذِّرَمِــنَ
درانديشه ذكر. شب را به سرمى برد باخوف،وروز مى نمايد دلشاد:خوف ازغفلتى كه اوراازآن
الْغَـــفْلَةِ، وَ فَرِحــــاً بِـــما اَصـــابَ مِـــنَ الْفَضْــلِ وَالــرَّحْـــمَةِ. اِنِ اسْـــتَصْعَبَتْ
برحذر داشته اند، و دلشاد از فضل و رحمت حق كه به دست آورده. اگر نفس او را در آنچه
عَلَـيْهِ نَفْـــسُهُ فيما تَـــكْرَهُ لَــمْ يُعْـــطِــهـا سُــؤْلَها فيـــما تُــحِــبُّ.
براو سنگين است از او پيروى نكند او نيز آنچه را كه نفس به آن رغبت دارد به او نمى دهد.
قُـتـرَّةُ عَـــيْـنِــهِ فيـــما لايَـــزُولُ، وَ زَهــادَتُهُ فيـــما لايَبْـــقى.
روشنى چشمش در آن چيزى است كه جاويد است، و بى رغبتى اش در آن است كه فانى شدنى است.
يَــمْزُجُ الْحِـــلْمَ بِالْعِــلْمِ، وَ الْــقَوْلَ بِــالْعَمَـلِ. تَــراهُ قَـريــباً اَمَلُهُ، قَــليـلاً زَلَــلُهُ،
بردبارى را با دانش، و گفتار را با عمل آميخته مى كند. آرزويش كم و كوتاه، لغزشش اندك،
خـاشِــعاً قَلْـبُهُ، قـانِـعَةً نَفْــسُهُ، مَنْـزُوراً اَكْـلُهُ، سَــهْلاً اَمْرُهُ، حَـريزاً ديــنُهُ،
دلش فروتن، نفسش قانع، خوراكش اندك، زندگيش آسان، دينش محفوظ،
مَـيِّتَةً شَــهْوَتُـهُ، مَكْــظُوماً غَيْـظُهُ. اَلْخَيْرُ مِـنْهُ مَأْمُولٌ، وَالشَّرُّ مِتـنْهُ مَاْمُــونٌ.
شهوتش مرده، و خشمش فروخورده است. خيرش را متوقّع، و از شرّش در امانند.
اِنْ كــانَ فِـــى الْغــافِلينَ كُتِــبَ فِــى الذّاكِــرينَ، وَ اِنْ كانَ فِــى الذّاكِـرينَ
اگر در ميان غافلان باشد از ذاكرانش به حساب آرند، و اگر در ميان ذاكران باشد
لَــمْ يُكْتَــبْ مِنَ الْغــافِلينَ. يَعْتـفُو عَمَّــنْ ظَــلَمَهُ، وَ يُعْــطى مَــنْ حَـــرَمَــهُ،
در شمار غافلانش نيارند. از آن كه بر او ستم كرده بگذرد، به آن كه او را محروم نموده عطا كند،
وَ يَصِــلُ مَـــنْ قَـطَعَــهُ. بَعــيداً فُحْـــشُـهُ، لَيِّـــناً قَـوْلُــهُ، غـائِـبــاً مُنْـكَـرُهُ،
و باكسى كه با او قطع رحم نموده صله رحم نمايد.زبان دشنام ندارد،گفتارش نرم است،زشتيش پنهان،
حــاضِـراً مَـعْرُوفُـهُ، مُقْـبِلاً خَيْــرُهُ، مُـدْبِـراً شَــرُّهُ، فِـى الــزَّلازِلِ وَقُـــورٌ،
و خوبيش آشكار است، نيكى اش روى آورده، و شرّش روى گردانده، در حوادث آرام،
وَ فِــى الْمَــكارِهِ صَبُــورٌ، وَ فِـى الرَّخاءِ شَكُـورٌ. لايَحيفُ عَلـى مَنْ يُبْـغِضُ،
در ناخوشيها شكيبا، و در خوشيها شاكر است. بر دشمن ستم نمى كند،
وَ لايَأْثَــمُ فيمَـنْ يُحِـبُّ. يَعْـتَرِفُ بِــالْحَـقِّ قَبْـلَ اَنْ يُشْــهَـدَ عَـلَيْــهِ. لايُضيـعُ
و به خاطرمحبوبش مرتكب گناه نمى شود. پيش ازحاضر كردن شاهد، خود اقرار به حق مى نمايد. امانت
مَا اسْـتُــحْفِــظَ، وَ لايَنْســى ما ذُكِّــرَ، وَ لا يُـنــابِــزُ بِـالاَْلْــقـابِ،
راتباه نمى كند، و آنچه را به يادش آرند به فراموشى نمى سپارد، احدى را با لقب زشت صدا نمى كند،
وَ لايُــضارُّ بِــالْجــارِ، وَ لايَشْــمَـتُ بِــالْمَصــائِبِ، وَ لايَــدْخُلُ فِــى الْــباطِــلِ،
به همسايه زيان نمى زند، به بلاهايى كه به سر مردم مى آيد شادى نمى نمايد، در باطل وارد نمى شود،
وَ لايَـخْــرُجُ مِنَ الْــحَقِّ. اِنْ صَـمَتَ لَـمْ يَغُــمَّهُ صَــمْتُـهُ، وَ اِنْ ضَحِــكَ
و از حق خارج نمى گردد. اگر سكوت كند سكوتش غمگينش نكند، و اگر بخندد
لَـمْ يَــعْلُ صَوْتُــهُ، وَ اِنْ بُغِــىَ عَلَيْهِ صَبَــرَ حَتّــى يَكُونَ اللّهُ هُوَ الَّذى يَنْتَـقِمُ
قهقهه نزند، چون به او ستم روا دارند صبر پيشه سازد تا خدا انتقامش را
لَــهُ. نَفْـسُهُ مِنْـهُ فـى عَــناء، وَالـنّاسُ مِـنْهُ فى راحَة. اَتْعَبَ نَفْــسَهُ لاِخِـرَتِهِ،
بگيرد. از خود در رنج است، و مردم از او در راحتند. در امر آخرت خود را به زحمت اندازد،
وَ اَراحَ الــنّــاسَ مِــنْ نَفْــسِهِ. بُعْــدُهُ عَــمَّنْ تَبـاعَــدَ عَنْـهُ زُهْــدٌ وَ نَــزاهَــةٌ،
و مردم را از جانب خود قرين آسايش كند. دوريش از آن كه دورى مى كند محض زهد و پاك ماندن،
وَ دُنُــوُّهُ مِـمَّــنْ دَنــا مِــنْـهُ لـيــنٌ وَ رَحْــمَـةٌ، لَــيْسَ تَـبـاعُــدُهُ بِـكِــبْر وَ عَـظَــمَة،
و نزديكى اش به آن كه نزديك مى شود به خاطر نرمىو رحمت است، دوريش از راه تكبّر و خودخواهى،
وَ لا دُنُـوُّهُ بِمَــكْر وَ خَــديــعَــة.
و نــزديكى اش از بـــــاب مكر و فــــــــريب نيست.
قالَ: فَصَــعِقَ هَمّامٌ صَعْقَةً كانَتْ نَفْسُهُ فيها. فَقالَ اَميرُالْمُؤْمِنيـنَ عَلَيْهِ السَّلامُ:
راوى گفت: چون سخن به اينجا رسيد همّام فريادى بركشيد و جان داد. حضرت فرمود:
اَمــا وَاللّهِ لَقَــدْ كُنْــتُ اَخــافُها عَــلَيْهِ. ثُــمَّ قـالَ:هكَـذا تَصْـنَعُ الْمَـواعِـظُ
به خدا قسم از چنين پيشامدى بر او مى ترسيدم. سپس ادامه داد: اندرزهاى رسا
الْـبالِغَةُ بِاَهْلِها!فَقالَ لَهُ قائِــلٌ: فَــما بالُـكَ يــا اَمـيرَالْمُؤْمِنيـنَ؟ فَـقالَ عَـلَيْهِ السّـلامُ:
بااهلش اين گونه معامله مى كند! يكى از حاضران فضول به حضرت گفت: خودت چه حالى دارى؟ فرمود:
وَيْـحَـكَ، اِنَّ لِـكُــلِّ اَجَــل وَقْــتاً لايَـعْدُوهُ، وَ سَــبَباً لايَتَــجـاوَزُهُ.
واى بر تو، هر اجلى را وقت معيّنى است كه از آن نمى گذرد، و علّتى است كه از آن تجاوز نمى كند.
فَــمَـهْلاً، لاتَعُــدْ لِمِثْــلِها، فَــاِنَّما نَفَـثَ الشَّيْــطانُ عَلــى لِسـانِــكَ.
بازايست و ديگر اينچنين مگوى كه اين سخنى بود كه شيطان بر زبانت جارى ساخت.


در مسجد کوفه خطبه های عجیبی داشتند که افرادی پای خطبه ها جان میدادند . فقط همام نبوده !