۱۲/اردیبهشت/۹۲, ۲۱:۳۶
متن زیر برگرفته از کتاب مشکلات جنسی جوانان اثر ایه الله مکارم شیرازی میباشد :
در میان اطرافیانم افراد زیادی را مبطلا به این مشکل میبینم راه حل چیست؟
چند نامه که در این کتاب نوشته شده است را بخوانید تا به عمق فاجعه پی ببرید.
مىدانيم جوانى دوران «بحران» غرائز مخصوصاً
«غريزهء جنسى» است.
اين غريزه اگر به صورت صحيحى رهبرى نگردد خرد كنندهترين ضربت را بر پايهء خوشبختى و سعادت جوانان خواهد زد، و سرنوشت آنها را به كلى دگرگون خواهد ساخت.
نيروهاى خلاّق آنها، همچون غنچههاى ناشكفته پرپر شده نابود خواهند شد، و
«نبوغ» و «ابتكار»
آنان كه ممكن است سرچشمهء افتخارات فراوانى براى خودشان يا اجتماع گردد مسلّماً به هدر خواهد رفت.تعداد
قربانيان اين راه در ميان جوانان كم نيستند و تعداد كسانى كه پس از بيدارى از خواب گران خود، دردناكترين تأسف و ندامت را بر روح خود احساس مىكنند نيز فراوانند.
و بسيارند كسانى كه با آثار شوم اين عدم رهبرى صحيح تا پايان عمر خويش دست به گريبان مىباشند!
* * *
نامههاى فراوانى كه تا كنون از عدّهاى از قربانيان اين راه به دست ما رسيده مىتواند پرده از گوشهاى از اين راز وحشتناك بردارد، و ما را در جريان اين موضوع حساس و پر خطر بگذارد.
اين «نامهها» شامل اسرار ناگفتنى، وقايع دردناك و بهتآور است،
و نويسندگان آنها همه، استمداد كرده و راه چاره خواستهاند.
حقيقت اين است كه ما هم تا اين اندازه از توسعه و اهميّت اين خطر آگاه نبوديم، ولى با اطلاعاتى كه به دست ما رسيده چارهاى جز اين نداريم تا آنجا كه از ما ساخته است و در قدرت داريم در راه بيدار ساختن جوانان و آگاه نمودن آنها به نقاط اصلى خطر از هيچ كوششى فروگذار نكنيم و از خداى بزرگ مىخواهيم كه به ما و آنها در اين راه كمك فرمايد.
نخست اجازه بدهيد گوشهاى از اين نامهها را كه مىتوانآن را درج نمود «عيناً» در اختيار شما بگذاريم:
* نامهء اوّل
«... چون شما در نوشتههاى خود يادآور شدهايد كه:
جوانان مشكلات خود را در موضوعات مختلف تشريح كنند بهفرستادن اين نامه مبادرت ورزيدم:
... مشكلى كه من از آن رنج مىبرم و نزديك است مراهلاك كند راجع به امور جنسى و تمايلاتى است كه ذيلاًبرايتان تشريح مىكنم.
جوانى هستم ٢٣ ساله و محصل، از روزى كه پا به دايرهءبلوغ گذاشتم بر اثر نداشتن تربيت صحيح و عدم مراقبت و بىاطلاعى به «يك نوع انحراف جنسى» مبتلا شدهام و «بدبختانه»هفت سال آن را ادامه دادهام!
اكنون به اين بلاى خانمانسوز مبتلا هستم و هر چه درترك آن كوشيدهام نتيجهاى نگرفتهام، ضررهاى آن را علاوه براين كه در كتابهاى فارسى مطالعه نمودهام در بدن خود نيز
مشاهده مىكنم:
چشمم ضعيف شده، ضعف اعصاب، كمخونى، لرزش بدن، لاغرى و پژمردگى مرا بيچاره كرده است!
استعداد كافى داشتم و تحصيل مىكردم، امّا اكنوناستعدادم كم شده، و مطالب را درست درك نمىكنم امّا بافشار و سختى به تحصيل ادامه مىدهم...
وقتى قلم به دست مىگيرم قدرت نوشتن ندارم، ناچار قلمرا بر زمين مىگذارم تا وقتى كمى دستم قدرت پيدا مىكنددوباره مىنويسم!
ايمان ضعيفى در من وجود دارد، و با وجدانم دست بهدست هم داده مرا سرزنش مىكنند.
ناچار در گوشهاى مىنشينم و تا مىتوانم گريه مىكنم كهچشمانم سرخ مىشود، خلاصه بيچاره و بدبختم و دادرس وفريادرسى ندارم!!...
شايد مايل باشيد بدانيد چرا با اين كه ضررهاى آن رامشاهده مىكنم آن را ترك نمىنمايم؟
در جواب خواهم گفت امروز ترك اين كار (تقريباً) از نظر
من محال است. هنگام تحريك شدن، اراده از من سلبمىشود بعد كه به خود مىآيم كارم گريه است!...
گاهى به خدا التماس مىكنم و به درگاه امامان عليهم السلام متوسّل مىشوم... امّا هر چه التماس مىكنم كمتر نتيجهمىگيرم.
گاهى با خود فكر مىكنم مگر خدا و ائمهء اطهار به افرادناپاكى چون من توجّه ندارند؟!... ما درماندگانى، كه حتّى بهنزديكترين خويشان نمىتوانيم درد دل خود را بگوييم دامنچه كسى را بايد بگيريم؟
كاسهء صبرم لبريز، و جانم به لب رسيده، به من رحم كنيد وراه نجاتى به من معرّفى نماييد اگر دستور طبى در نظر داريدبه من اطّلاع دهيد. و مسلّم بدانيد (و مىدانيد) احتياج بهقدردانى امثال من نداريد اجتماع بايد از شما قدردانى كند وپاداش شما با خداى بزرگ است.
* * *
* نامهء ديگر
«... شما را به خاطر جهاد مقدّسى كه براى هدايت جوانانآغاز كردهايد مىستايم... چه براى من واضح است كه ايدهء شمابر خلاف عدّهء زيادى از نويسندگان مطبوعات (اگر بشود به آنهانويسنده گفت) خوشبختى جوانان است.
بارى جوانى هستم ١٧ ساله و محصل سال چهارم دبيرستانكه در تمام دوران ابتدايى شاگرد ممتاز بودهام، ولى به عللى كهخودتان خيلى خوب مىدانيد به محض رسيدن به دورانپرآشوب بلوغ به يك دام افتادم.
البتّه اين منحصر به من نيست عدّهاى از همسالان من نيزبه اين دام افتادهاند.
در كلاس اوّل دبيرستان مبتلا به «يك نوع انحراف» شدمدر عرض اين چهار سال مقدار فراوانى از قواى فكرى خود رااز دست دادهام. دهها بار توبه كردم. ولى روز به روز ضعف نفسمن زيادتر شده.
اكنون به طورى كه خودم حس مىكنم قسمتهاى عمدهء بدن من يعنى قلب و اعصابم دچار خلل شده، و بدتر از همهارادهام را نيز به مقدار زيادى از دست دادهام، دائماً احساسحقارت مىكنم، خيلى كم حرف مىزنم، ورزش نمىتوانمبكنم و حتّى به ميهمانىهاى خانوادگى نيز نمىروم!...
به خوبى مىدانم كه آيندهء خوبى نخواهم داشت... اين قدربى اراده شدهام كه ترك اين «عمل خطرناك» برايم كارىمشكل شده است...
علت چيست؟
علت اين است كه عكسهاى زنان برهنه در دستهمسالانم زياد ديده مىشود.
فيلمهاى منحرف كننده و سكسى تنها سرگرمى ماست وكتابهاى مزخرف با نازلترين قيمت در دسترس ما قرار دارد.
مرا راهنمايى كنيد. به من بگوييد چطور مىتوانم از ايندرد «كشنده» خلاص شوم؟!...».
* نامهء سوّم
«... آيا از وضع جوانان و درد دلهاى ما آگاهى داريد؟...
آيا مىدانيد عدّهاى از جوانان دست به جنايت بزرگىمىزنند و گرفتار انحرافاتى هستند؟...
چندى پيش در خيابان ثرياى «يزد» مىگذشتم ناگهانچشمم به جوانى افتاد كه سن او در حدود ٢۵ سال بود، بدنىبىحس و چشمانى نابينا داشت در حالى كه دست او در دستبراد كوچكش بود، از خيابان مىگذشت.
من از چرخ پياده شدم و از برادرش كه با هم آشنا بوديمپرسيديم اين كيست؟ گفت اين برادرم است، مات و مبهوتانگشت بر دهان گذاشتم...
گفتم چرا برادرت به اين روز افتاده؟ گفت تا ٢٠ سالگىهيچ عيبى نداشت، ولى بر اثر اعتياد به «يك نوع انحرافجنسى» چند سال است كه چشمش نابينا شده...
بدبختانه باز دستبردار نيست... تقاضا مىكنم هر چهزودتر زيانهاى اين جنايت و راه علاج آن را براى ما «جوانان»
تشريح كنيد، چه كنيم كه ما هم آلوده اين كارها نشويم؟...».
* * *
اين بود قسمتى از نامههايى كه از شهرستانهاى مختلفبه دست ما رسيده و غالباً به عين عبارت (با حذف نامنويسندگان و عباراتى كه قابل درج نبود) در بالا آورديم.
اين نامهها و مانند آنها «تابلوى زنده و گويايى» از وضعجوانان ما و آيندهء آنهاست، البتّه انكار نمىتوان كرد كه افرادپاك و غير آلوده به هيچ نوع انحراف اخلاقى، در ميان جوانانفراوانند ولى تعداد قربانيان هم بسيار زياد است.
اگر دست روى دست گذارده و تماشاگر اين صحنههاباشيم، هم اين افراد پاك در معرض خطر آلودگى قرار خواهندگرفت، و هم افرادى كه آلوده شدهاند به كلى از دست خواهندرفت و يا همچون قربانيان ديگر، افرادى ناتوان، قابل ترحم،شكست خورده، بينوا و احياناً جنايتكار خواهند شد.
ولى ما اميدواريم با طرقى كه ارائه خواهيم داد حتىآلودهترين افراد (اگر بخواهند) نجات پيدا كنند، و افراد پاك با توجه و مراقبت بيشترى به اين مسائل نگريسته و راهپيشگيرى از هر گونه انحراف جنسى را دريابند.
قلب ما از شنيدن نالهء اين قربانيان به شدت مىلرزد، ونيش قلمهاى آنها كه به طرز تضرّعآميزى استمداد مىكندروح هر انسانى را مىخراشد و جريحهدار مىسازد.
بدبختانه «مسألهء جنسى جوانان» در زمانى كه بر اثربدآموزىهاى فراوانى كه به وسيلهء پارهاى از مطبوعات بازارىو فيلمهاى سكسى، و پخش عكسهاى شهوتانگيز، و اعمالسوداگران ديگرى از اين قماش، وارد مرحلهء بسيار خطرناكىشده است، و سوء استفاده از آزادى نيز مزيد بر اين علت گشتهاست، و اگر جهاد پىگيرى براى نجات جوانان نشود آيندهءشوم و مرگبارى در پيش خواهد بود.
گرچه تصوّر مىكنيم مشاهدهء وضع قربانيان اين راه، كهنمونههاى آن در بالا ذكر شد (گرچه هنوز نمىتوان اسم آنها راقربانى گذاشت) و نمونههاى ديگر كه كم و بيش خود شماخوانندگان عزيز ديدهايد، به تنهايى معلّم گويايى است كه بسيار چيزها مىتواند به همه بياموزد.
امّا اهميّت موضوع ايجاب مىكند كه آنچه گفتنى است دراين زمينه گفته شود و از پرتگاههايى كه از اين رهگذر درمسير زندگى جوانان قرار دارد همگان آگاه شوند، و
راه نجات«در دام افتادگان» نيز تشريح گردد.
ما همهء شما و دوستان را به مطالعهء دقيق اين سلسلهبحثها دعوت مىكنيم، و به شما اطمينان مىدهيم كه اگردل خود را در اختيار ما بگذاريد و آنچه ما در اختيار شمامىگذاريم، مو به مو اجرا كنيد از هر گونه خطرى رهايىخواهيد يافت.
ادامه دارد..
در میان اطرافیانم افراد زیادی را مبطلا به این مشکل میبینم راه حل چیست؟
چند نامه که در این کتاب نوشته شده است را بخوانید تا به عمق فاجعه پی ببرید.
مىدانيم جوانى دوران «بحران» غرائز مخصوصاً
«غريزهء جنسى» است.
اين غريزه اگر به صورت صحيحى رهبرى نگردد خرد كنندهترين ضربت را بر پايهء خوشبختى و سعادت جوانان خواهد زد، و سرنوشت آنها را به كلى دگرگون خواهد ساخت.
نيروهاى خلاّق آنها، همچون غنچههاى ناشكفته پرپر شده نابود خواهند شد، و
«نبوغ» و «ابتكار»
آنان كه ممكن است سرچشمهء افتخارات فراوانى براى خودشان يا اجتماع گردد مسلّماً به هدر خواهد رفت.تعداد
قربانيان اين راه در ميان جوانان كم نيستند و تعداد كسانى كه پس از بيدارى از خواب گران خود، دردناكترين تأسف و ندامت را بر روح خود احساس مىكنند نيز فراوانند.
و بسيارند كسانى كه با آثار شوم اين عدم رهبرى صحيح تا پايان عمر خويش دست به گريبان مىباشند!
* * *
نامههاى فراوانى كه تا كنون از عدّهاى از قربانيان اين راه به دست ما رسيده مىتواند پرده از گوشهاى از اين راز وحشتناك بردارد، و ما را در جريان اين موضوع حساس و پر خطر بگذارد.
اين «نامهها» شامل اسرار ناگفتنى، وقايع دردناك و بهتآور است،
و نويسندگان آنها همه، استمداد كرده و راه چاره خواستهاند.
حقيقت اين است كه ما هم تا اين اندازه از توسعه و اهميّت اين خطر آگاه نبوديم، ولى با اطلاعاتى كه به دست ما رسيده چارهاى جز اين نداريم تا آنجا كه از ما ساخته است و در قدرت داريم در راه بيدار ساختن جوانان و آگاه نمودن آنها به نقاط اصلى خطر از هيچ كوششى فروگذار نكنيم و از خداى بزرگ مىخواهيم كه به ما و آنها در اين راه كمك فرمايد.
نخست اجازه بدهيد گوشهاى از اين نامهها را كه مىتوانآن را درج نمود «عيناً» در اختيار شما بگذاريم:
* نامهء اوّل
«... چون شما در نوشتههاى خود يادآور شدهايد كه:
جوانان مشكلات خود را در موضوعات مختلف تشريح كنند بهفرستادن اين نامه مبادرت ورزيدم:
... مشكلى كه من از آن رنج مىبرم و نزديك است مراهلاك كند راجع به امور جنسى و تمايلاتى است كه ذيلاًبرايتان تشريح مىكنم.
جوانى هستم ٢٣ ساله و محصل، از روزى كه پا به دايرهءبلوغ گذاشتم بر اثر نداشتن تربيت صحيح و عدم مراقبت و بىاطلاعى به «يك نوع انحراف جنسى» مبتلا شدهام و «بدبختانه»هفت سال آن را ادامه دادهام!
اكنون به اين بلاى خانمانسوز مبتلا هستم و هر چه درترك آن كوشيدهام نتيجهاى نگرفتهام، ضررهاى آن را علاوه براين كه در كتابهاى فارسى مطالعه نمودهام در بدن خود نيز
مشاهده مىكنم:
چشمم ضعيف شده، ضعف اعصاب، كمخونى، لرزش بدن، لاغرى و پژمردگى مرا بيچاره كرده است!
استعداد كافى داشتم و تحصيل مىكردم، امّا اكنوناستعدادم كم شده، و مطالب را درست درك نمىكنم امّا بافشار و سختى به تحصيل ادامه مىدهم...
وقتى قلم به دست مىگيرم قدرت نوشتن ندارم، ناچار قلمرا بر زمين مىگذارم تا وقتى كمى دستم قدرت پيدا مىكنددوباره مىنويسم!
ايمان ضعيفى در من وجود دارد، و با وجدانم دست بهدست هم داده مرا سرزنش مىكنند.
ناچار در گوشهاى مىنشينم و تا مىتوانم گريه مىكنم كهچشمانم سرخ مىشود، خلاصه بيچاره و بدبختم و دادرس وفريادرسى ندارم!!...
شايد مايل باشيد بدانيد چرا با اين كه ضررهاى آن رامشاهده مىكنم آن را ترك نمىنمايم؟
در جواب خواهم گفت امروز ترك اين كار (تقريباً) از نظر
من محال است. هنگام تحريك شدن، اراده از من سلبمىشود بعد كه به خود مىآيم كارم گريه است!...
گاهى به خدا التماس مىكنم و به درگاه امامان عليهم السلام متوسّل مىشوم... امّا هر چه التماس مىكنم كمتر نتيجهمىگيرم.
گاهى با خود فكر مىكنم مگر خدا و ائمهء اطهار به افرادناپاكى چون من توجّه ندارند؟!... ما درماندگانى، كه حتّى بهنزديكترين خويشان نمىتوانيم درد دل خود را بگوييم دامنچه كسى را بايد بگيريم؟
كاسهء صبرم لبريز، و جانم به لب رسيده، به من رحم كنيد وراه نجاتى به من معرّفى نماييد اگر دستور طبى در نظر داريدبه من اطّلاع دهيد. و مسلّم بدانيد (و مىدانيد) احتياج بهقدردانى امثال من نداريد اجتماع بايد از شما قدردانى كند وپاداش شما با خداى بزرگ است.
* * *
* نامهء ديگر
«... شما را به خاطر جهاد مقدّسى كه براى هدايت جوانانآغاز كردهايد مىستايم... چه براى من واضح است كه ايدهء شمابر خلاف عدّهء زيادى از نويسندگان مطبوعات (اگر بشود به آنهانويسنده گفت) خوشبختى جوانان است.
بارى جوانى هستم ١٧ ساله و محصل سال چهارم دبيرستانكه در تمام دوران ابتدايى شاگرد ممتاز بودهام، ولى به عللى كهخودتان خيلى خوب مىدانيد به محض رسيدن به دورانپرآشوب بلوغ به يك دام افتادم.
البتّه اين منحصر به من نيست عدّهاى از همسالان من نيزبه اين دام افتادهاند.
در كلاس اوّل دبيرستان مبتلا به «يك نوع انحراف» شدمدر عرض اين چهار سال مقدار فراوانى از قواى فكرى خود رااز دست دادهام. دهها بار توبه كردم. ولى روز به روز ضعف نفسمن زيادتر شده.
اكنون به طورى كه خودم حس مىكنم قسمتهاى عمدهء بدن من يعنى قلب و اعصابم دچار خلل شده، و بدتر از همهارادهام را نيز به مقدار زيادى از دست دادهام، دائماً احساسحقارت مىكنم، خيلى كم حرف مىزنم، ورزش نمىتوانمبكنم و حتّى به ميهمانىهاى خانوادگى نيز نمىروم!...
به خوبى مىدانم كه آيندهء خوبى نخواهم داشت... اين قدربى اراده شدهام كه ترك اين «عمل خطرناك» برايم كارىمشكل شده است...
علت چيست؟
علت اين است كه عكسهاى زنان برهنه در دستهمسالانم زياد ديده مىشود.
فيلمهاى منحرف كننده و سكسى تنها سرگرمى ماست وكتابهاى مزخرف با نازلترين قيمت در دسترس ما قرار دارد.
مرا راهنمايى كنيد. به من بگوييد چطور مىتوانم از ايندرد «كشنده» خلاص شوم؟!...».
* نامهء سوّم
«... آيا از وضع جوانان و درد دلهاى ما آگاهى داريد؟...
آيا مىدانيد عدّهاى از جوانان دست به جنايت بزرگىمىزنند و گرفتار انحرافاتى هستند؟...
چندى پيش در خيابان ثرياى «يزد» مىگذشتم ناگهانچشمم به جوانى افتاد كه سن او در حدود ٢۵ سال بود، بدنىبىحس و چشمانى نابينا داشت در حالى كه دست او در دستبراد كوچكش بود، از خيابان مىگذشت.
من از چرخ پياده شدم و از برادرش كه با هم آشنا بوديمپرسيديم اين كيست؟ گفت اين برادرم است، مات و مبهوتانگشت بر دهان گذاشتم...
گفتم چرا برادرت به اين روز افتاده؟ گفت تا ٢٠ سالگىهيچ عيبى نداشت، ولى بر اثر اعتياد به «يك نوع انحرافجنسى» چند سال است كه چشمش نابينا شده...
بدبختانه باز دستبردار نيست... تقاضا مىكنم هر چهزودتر زيانهاى اين جنايت و راه علاج آن را براى ما «جوانان»
تشريح كنيد، چه كنيم كه ما هم آلوده اين كارها نشويم؟...».
* * *
اين بود قسمتى از نامههايى كه از شهرستانهاى مختلفبه دست ما رسيده و غالباً به عين عبارت (با حذف نامنويسندگان و عباراتى كه قابل درج نبود) در بالا آورديم.
اين نامهها و مانند آنها «تابلوى زنده و گويايى» از وضعجوانان ما و آيندهء آنهاست، البتّه انكار نمىتوان كرد كه افرادپاك و غير آلوده به هيچ نوع انحراف اخلاقى، در ميان جوانانفراوانند ولى تعداد قربانيان هم بسيار زياد است.
اگر دست روى دست گذارده و تماشاگر اين صحنههاباشيم، هم اين افراد پاك در معرض خطر آلودگى قرار خواهندگرفت، و هم افرادى كه آلوده شدهاند به كلى از دست خواهندرفت و يا همچون قربانيان ديگر، افرادى ناتوان، قابل ترحم،شكست خورده، بينوا و احياناً جنايتكار خواهند شد.
ولى ما اميدواريم با طرقى كه ارائه خواهيم داد حتىآلودهترين افراد (اگر بخواهند) نجات پيدا كنند، و افراد پاك با توجه و مراقبت بيشترى به اين مسائل نگريسته و راهپيشگيرى از هر گونه انحراف جنسى را دريابند.
قلب ما از شنيدن نالهء اين قربانيان به شدت مىلرزد، ونيش قلمهاى آنها كه به طرز تضرّعآميزى استمداد مىكندروح هر انسانى را مىخراشد و جريحهدار مىسازد.
بدبختانه «مسألهء جنسى جوانان» در زمانى كه بر اثربدآموزىهاى فراوانى كه به وسيلهء پارهاى از مطبوعات بازارىو فيلمهاى سكسى، و پخش عكسهاى شهوتانگيز، و اعمالسوداگران ديگرى از اين قماش، وارد مرحلهء بسيار خطرناكىشده است، و سوء استفاده از آزادى نيز مزيد بر اين علت گشتهاست، و اگر جهاد پىگيرى براى نجات جوانان نشود آيندهءشوم و مرگبارى در پيش خواهد بود.
گرچه تصوّر مىكنيم مشاهدهء وضع قربانيان اين راه، كهنمونههاى آن در بالا ذكر شد (گرچه هنوز نمىتوان اسم آنها راقربانى گذاشت) و نمونههاى ديگر كه كم و بيش خود شماخوانندگان عزيز ديدهايد، به تنهايى معلّم گويايى است كه بسيار چيزها مىتواند به همه بياموزد.
امّا اهميّت موضوع ايجاب مىكند كه آنچه گفتنى است دراين زمينه گفته شود و از پرتگاههايى كه از اين رهگذر درمسير زندگى جوانان قرار دارد همگان آگاه شوند، و
راه نجات«در دام افتادگان» نيز تشريح گردد.
ما همهء شما و دوستان را به مطالعهء دقيق اين سلسلهبحثها دعوت مىكنيم، و به شما اطمينان مىدهيم كه اگردل خود را در اختيار ما بگذاريد و آنچه ما در اختيار شمامىگذاريم، مو به مو اجرا كنيد از هر گونه خطرى رهايىخواهيد يافت.
ادامه دارد..



