بسم الله الرحمن الرحیم
بوى عطر
مرحوم آخوند ملاعلى همدانى رحمة الله علیه ، حكایت نموده اند كه: روزى پیرمردى جهت حساب خمس و زكات نزد من آمد، متوجه شدم كه از آن پیرمرد بوى عطر عجیبى به مشامم مىرسد كه تا به حال نظیر آن را استشمام نكرده ام. از او پرسیدم از چه عطرى استفاده مىكنى؟ گفت: این بوى خوش، قصه اى دارد كه تا كنون آن را براى احدى نقل نكرده ام. قصه این است كه شبى در عالم خواب پیامبر خدا صلى الله علیه و آله را زیارت نمودم ، در حالى كه آن حضرت نشسته بودند و حدود ده یا بیست نفر اطراف ایشان حضور داشتند و من هم در آن مجلس بودم.
حضرت فرمودند: كدام یك از شما بر من زیاد صلوات مى فرستید ؟
مى خواستم بگویم كه من زیاد صلوات مى فرستم، اما ساكت شدم.
بار دوم پرسیدند: باز هم كسى پاسخ نگفت.
براى بار سوم حضرت فرمودند: كدام یك از شما بر من زیاد صلوات مى فرستد؟
مى خواستم بگویم من، كه با خود فكر كردم شاید دیگران بیشتر از من صلوات مى فرستند.پس آنگاه پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله، بلند شده و خطاب به من فرمودند: شما بر من زیاد صلوات مى فرستى ، و مرا بوسید. از آن پس این بوی عطر از من استشمام می گردد.
اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
یک داستان آموزنده ... !!!
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد
هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى روم و مى گویم
که لباس گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.
اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند
در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى کردم
اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد.......!!!!
ازتون میخوام هیچوقت هیچوقت به کسی وعده ای ندید ، که بعدا از انجام ندادنش سخت پشیمون بشید ...
یا نور
از وصایای ارزشمند آیت الله حاج عبدالکریم حق شناس(قدس سره):
ادامه دارد.......
یا مغیث
از وصایای ارزشمند آیت الله حاج عبدالکریم حق شناس:
- حکمتی که خداوند به لقمان حکیم عنایت کرده چیست؟اگر تو هم به فرامین حضرت حق گوش کنی آن حکمت را به توهم می دهند و آن حکمت چیزی جز فهم و عقل نیست.خداوند متعال می فرماید:همانطور که اراده من نافذ است،اراده تو هم نافذ است.عمل جاهل-ر قدر هم که بر سرعت سیرش اضافه بکند-بدون استاد او را از هدفش دورتر می کند.
- هر کس تفقه در دین پیدا کند حکیم است.
- بعد از امام زمان علیه السلام کسی عالمتر از ابلیس نیست،99 عذر شرعی برای شما اقامه می کند تا شما را مطیع خود بکند.
ادامه دارد....
یا معین
از وصایای ارزشمند آیت الله حاج عبدالکریم حق شناس:
- ساعتی که شما در تحصیل علم صرف کنید مساوی است با شب زنده داری.
- حضرت ملک الموت علیه السلام به صورت عمل خودمان ظاهر می شود.
- باید به دستورات و اوامر معصومین علیهم السلام عمل کرد نه اینکه ما بتوانیم مثل آنها بشویم.
***جوان پرهیزکار
در میان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه واله جوانی بود که در میان مردم به حسن ظاهر شهرت داشت و کسی احتمال گناه در بارهاش نمیداد. روزها در مسجد و بازار، همراه مسلمانان بود، ولی شبها به خانههای مردم دستبرد میزد.
یک بار، هنگامی که روز بود، خانهای را در نظر گرفت و چون تاریکی شب همه جا را فرا گرفت، از دیوار خانه بالا رفت. از روی دیوار به درون خانه نگریست. خانهای بود پر از اثاث و زنی جوان که تنها در آن خانه به سر میبرد. شوهرش از دنیا رفته بود و خویشاوندی نداشت. او، به تنهایی در آن خانه میزیست و بخشی از وقت خود را به نماز شب و عبادت میگذراند.
دزد جوان با مشاهده جمال و زیبایی زن، به فکر گناه افتاد. پیش خود گفت: « امشب، شب مراد است. بهرهای از مال و ثروت، و بهرهای از لذّت و شهوت!» سپس لختی اندیشید. ناگهان نوری الهی به آسمان جانش زد و دل تاریکش را به نور هدایت افروخت. با خود گفت:
«به فرض، مال این زن را بردم و دامن عفتش را نیز لکّهدار کردم، پس از مدّتی میمیرم و به دادگاه الهی خوانده میشوم. در آن جا، جواب صاحب روز جزا را چه بدهم؟!»
از عمل خود پشمیان شد، از دیوار به زیر آمد و خجلت زده، به خانه خویش بازگشت. صبح روز بعد، به مسجد آمد و به جمع یاران رسول خدا صلی الله علیه واله پیوست. در این هنگام زن جوانی به مسجد در آمد و به پیامبر گفت:
«ای رسول خدا! زنی هستم تنها و دارای خانه و ثروت. شوهرم از دنیا رفته و کسی را ندارم. شب گذشته، سایهای روی دیوار خانهام دیدم. احتمال میدهم دزد بوده، بسیار ترسیدم و تا صبح نخوابیدم. از شما میخواهم مرا شوهر دهید، چیزی نمیخواهم؛ زیرا از مال دنیا بینیازم.»
در این هنگام، پیامبر صلی الله علیه وآله نگاهی به حاضران انداخت. در میان آن جمع، نظر محبتآمیزی به دزد جوان افکند و او را نزد خویش فرا خواند. سپس از او پرسید: «ازدواج کردهای؟»
- نه!
-
حاضری با این زن جوان ازدواج کنی؟
- اختیار با شماست.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله زن را به ازدواج وی در آورد و سپس فرمود:«برخیز و با همسرت به خانه برو!»
جوان پرهیزکار برخاست و همراه زن به خانهاش رفت و برای شکرگزاری به درگاه خدا، سخت مشغول نماز و عبادت شد.
زن، که از کار شوهر جوانش سخت شگفتزده بود، از او پرسید: «این همه عبادت برای چیست؟!
جوان پاسخ داد:
«ای همسر باوفا! عبادت من سببی دارد. من همان دزدی هستم که دیشب به خانهات آمدم، ولی برای رضای خدا از تجاوز به حریم عفت تو خودداری کردم و خدای بنده نواز، به خاطر پرهیزکاری و توبه من، از راه حلال، تو را با این خانه و اسباب به من عطا نمود. به شکرانه این عنایت، آیا نباید سخت در عبادت او بکوشم؟!»
زن لبخندی زد و گفت: «آری، نماز، بالاترین جلوه سپاس و شکرگزاری به درگاه خداوند است!»
عرفان اسلامی، حسین انصاریان، ج 8 ، ص254.
از سایت وعده صادق
http://www.alvadossadegh.com/
یا لطیف
حکایتی از آقای قرائتی:
- بچه ام کوچولو بود،از من بیسکوئیت خواست
- گفتم :امروز می خرم
- وقتی به خانه برگشتم فراموش کرده بودم،بچه دوید جلو و پرسید:بابا بیسکوئیت کو؟
- گفتم :یادم رفت
- بچه تازه به زبان آمده بود،گفت:بابا بده،بابا بده
- بچه را بغل کردم و گفتم:بابا جان!دوستت دارم
- گفت:بیسکوئیت کو؟
- دانستم که دوستی بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد
چگونه ما میگوییم خدا و رسول و اهل بیت او را دوست داریم ولی در عمل کوتاهی میکنیم؟