۱۴/تیر/۹۲, ۱۵:۱۰
خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟
لیلی گفت : من .

خدا شعله ای به او داد .
لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .
لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .
خدا گفت : شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش .
لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد .
لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد .
لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود .
لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .

مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد .
آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود .لیلی تشنه تر شد...
لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است . خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری ؟

خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم ، خاکسترت را پس می گیرم .
لیلی گفت : کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می کرد .
خدا گفت : مادری بهانه عشق است
، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی .
، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی .لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب .

خدا گفت : اما من تب و تابم، بی من می میری ...
لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریا ست ؛ دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟
لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد .
خدا خندید .
لیلی زیر درخت انار...
لیلی زیر درخت انار نشست .
درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .
گل ها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزارتا دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .
انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .
خون انار روی دست لیلی چکید .
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید .
مجنون به لیلی اش رسید .

خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .
کافی است انار دلت ترک بخورد .
[font=Tahoma][/font]
لیلی نام تمام دختران زمین است...
خدا مشتی خاک برگرفت . می خواست لیلی را بسازد .
از خود در او دمید و لیلی پیش از آنکه با خبر شود ، عاشق شد .
سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد . لیلی باید عاشق باشد زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود .
لیلی نام تمام دختران زمین است ؛ نام دیگر انسان .
خدا گفت :
خدا گفت :
- به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید . آزمونتان تنها همین است : عشق . و هر که عاشق تر آمد ، نزدیکتر است . پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر . عشق ، کمند من است . کمندی که شما را پیش من می آورد . کمندم را بگیرید .
و لیلی کمند خدا را گرفت .
خدا گفت :
- عشق ، فرصت گفتگو است . گفتگو با من . با من گفتگو کنید .
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد . لیلی هم صحبت خدا شد .
خدا گفت :
- عشق ، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند .
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند .
انشاالله ادامه دارد...
انشاالله ادامه دارد...
ازکتاب لیلی نام تمام دختران زمین است نوشته عرفان نظرآهاری