|
لیلی نام تمام دختران زمین است...
|
|
۱۵:۱۰, ۱۴/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/تیر/۹۲ ۱۵:۴۶ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟ لیلی گفت : من . ![]() خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم . خدا گفت : شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش . لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد . لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد . لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد . ![]() مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد . آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد . خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود .لیلی تشنه تر شد... لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است . خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری ؟ ![]() خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم ، خاکسترت را پس می گیرم . لیلی گفت : کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می کرد . خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی .لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب .
![]() خدا گفت : اما من تب و تابم، بی من می میری ...
لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض می کنی ؟ ![]() خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریا ست ؛ دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟ لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد . خدا خندید . لیلی زیر درخت انار...
لیلی زیر درخت انار نشست . درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ . گل ها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزارتا دانه داشت . دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند . انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت . خون انار روی دست لیلی چکید . لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید . ![]() خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود . کافی است انار دلت ترک بخورد . [font=Tahoma][/font] لیلی نام تمام دختران زمین است... خدا مشتی خاک برگرفت . می خواست لیلی را بسازد . از خود در او دمید و لیلی پیش از آنکه با خبر شود ، عاشق شد . سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد . لیلی باید عاشق باشد زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود . لیلی نام تمام دختران زمین است ؛ نام دیگر انسان . خدا گفت : - به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید . آزمونتان تنها همین است : عشق . و هر که عاشق تر آمد ، نزدیکتر است . پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر . عشق ، کمند من است . کمندی که شما را پیش من می آورد . کمندم را بگیرید . و لیلی کمند خدا را گرفت . خدا گفت : - عشق ، فرصت گفتگو است . گفتگو با من . با من گفتگو کنید . و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد . لیلی هم صحبت خدا شد . خدا گفت : - عشق ، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند . و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند . انشاالله ادامه دارد... ازکتاب لیلی نام تمام دختران زمین است نوشته عرفان نظرآهاری |
|||
|
|
۲۲:۵۷, ۱۵/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/تیر/۹۲ ۲۳:۰۳ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
شیطان از اتشار لیلی می ترسد... خدا به شیطان گفت : - لیلی را سجده کن . شیطان غرور داشت ، سجده نکرد . گفت : - من از آتشم و لیلی گل است . خدا گفت : - سجده کن ، زیرا که من چنین می خواهم . شیطان سجده نکرد . سرکشی کرد و رانده شد و کینه لیلی را به دل گرفت . شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات ، فرصت خواست . خدا مهلتش داد . اما گفت : - نمی توانی ، هرگز نمی توانی . لیلی دردانه من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من . گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات . شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود و می کوشد بال لیلی را زخمی کند . عمری ست شیطان گرداگرد لیلی می گردد . دستهایش پر از حقارت و وسوسه است . او بد نامی لیلی را می خواهد . بهانه ی بودنش تنها همین است . می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد . نام لیلی ، رنج شیطان است . شیطان از انتشار لیلی می ترسد . لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد .
لیلی رفتن است... خدا گفت : - لیلی یک ماجرا ست ، ماجرایی آکنده از من . ماجرایی که باید بسازیش . شیطان گفت : - تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد . آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد . مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد . خدا گفت : - لیلی درد است ، درد زادنی نو . تولدی به دست خویشتن . شیطان گفت : - آسودگی ست . خیالی ست خوش . خدا گفت : - لیلی، رفتن است . عبور است و رد شدن . شیطان گفت : - ماندن است . فرو رفتن در خود . خدا گفت : لیلی جستجو ست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن . شیطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملک . خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست شیطان گفت : - ساده است . همین جایی و دم دست . و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی . لیلی های نزدیک لحظه ای . خدا گفت : - لیلی زندگی ست . زیستنی از نوعی دیگر . لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود . مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد . اسب سرکش در سینه لیلی... لیلی گفت : - موهایم مشکی ست ، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج . دلت توی حلقه های موی من است . نمی خواهی دلت را آزاد کنی ؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی ؟ مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت : - نه نمی خواهم ، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم ، دلم را هم . لیلی گفت : - چشمهایم جام شیشه ای عسل است ، شیرین ، نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی ؟ شیرینی لیلی را ؟ مجنون چشمهایش را بست و گفت : - هزار سال است عکسم ته جام شوکران است ، تلخ . تلخی مجنون را تاب می آوری ؟ لیلی گفت : - لبخندم خرمای رسیده نخلستان است . خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند . نمی خواهی خرما بچینی ؟ مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت : - من خار را دوست تر دارم . لیلی گفت : دستهایم پل است . پلی که مرا به تو می رساند . بیا و از این پل بگذر . مجنون گفت : اما من از این پل گذشته ام . آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد . لیلی گفت : قلبم اسب سرکش عربی ست . بی سوار و بی افسار . عنانش را خدا بریده ، این اسب را با خودت می بری ؟ مجنون هیچ نگفت . لیلی که نگاه کرد ، مجنون دیگر نبود ؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن . لیلی دست بر سینه اش گذاشت ، صدای تاختن می آمد . اسب سركش اما در سینه لیلی نبود . لیلی نام دیگر آزادی... دنیا که شروع شد زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر آفرید . آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمک اش کرد . دل زنجیر شد ، زن زنجیر شد . دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری . خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است . امتحان آدم همین جا بود. دست های شیطان از زنجیر پر بود . خدا گفت : زنجیرهایتان را پاره کنید . شاید نام زنجیر شما عشق است . یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری این نام را شیطان بر او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست . لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد . لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند . لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد . لیلی ماند ، زیرا لیلی نام دیگر آزادی است . ادامه دارد..
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |












