درنزدیکی محل زندگی ماهیتی میباشدبه نام بیت العباس که هرسال دهه اول محرم درانجامراسم عزاداری برپامیشود2سال پیش درست5محرم من بیماربودم یه شب تااذان صبح ازدردگریه کردم بعدازاذان صبح وخواندن نمازصبح دعایی به درگاه خدا کردم وعاجزانه طلب ارامش ازخداخواستم ارام گرفتم وخوابیدم خواب دیدم خانم سیدی واردخانه ماشدولباس سفیدی دردست داشت که روی ان نوشته شده بودیاابولفضل یاحسین یاموسی ابن جعفرادرکنی.ان خانم لباس رابه من دادوگفت این لباس رابپوش که لباس شفای توست وبعدان راببرودرهیت بیت العباس بزار...صبح که از خواب بیدارشدم ارامشی عجیب تمام وجودم رافرا گرفته بود
سینی از دستش ول شد و گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین...
مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق
من دیدم حاج آقا فقط صدای شیون از اتاق بلنده
همه فقط یک کلمه میگن: یا زهرا!!!
منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟
گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟
گفتم چی میگه؟
گفت: مادر میگه که....
دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده به خواب من، عکس این پسر شمارو نشونم داده، گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده....
به خاطر من ردش نکن
مادر دیشب فاطمه سفارشتو کرده
به خدا جوونا اگر رفاقت کنید، اعتماد کنید،حضرت زهرا (سلام الله علیها) آبروتون میده، دنیاتون میده، آخرتتون میده
یا زهرا