|
✤✤✤شفیع من باش پیش خدا ✤✤✤
|
|
۵:۴۹, ۲۴/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/تیر/۹۲ ۱۳:۲۳ توسط ترنم.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
عرض سلام و ادب و احترام خدمت همه دوستان عزیز.
![]() ![]() تاپیکی که قراره با کمک هم به روزش کنیم، درباره معجزات اطرافمونه.معجزاتی که دیدیم و شنیدیم و خوندیم و دست و دلمون لرزید.گریه کردیم.از بدیهامون شرمنده شدیم و متوسل شدیم به هر آنچه که مطلوب خداست تا مارو ببخشه. قصد داریم در ابتدا توضیحی کوتاه و جامع از توسل ، و بعد اشاره ای به توسلات و کرامات ائمه داشته باشیم. بیشتر ما در شرایطی که اوضاع به نظرمان خیلی بحرانی آمده توسلاتی از عمق جان داشته ایم که اکثر آن ها هم کارگر افتاده اند و از شرایطی که مطلوبمان نبوده رهایی یافته ایم. اصلا توسل یعنی چی؟چرا ما اگه مشکلی داریم متوسل میشیم.؟؟تا حالا بهش فکر کردیم.؟؟ ![]() ![]() توسل در لغت یعنی: انجام دادن کاری برای تقرب به یک چیز یا شخص لسان العرب،جلد11،ص724 توسل در اصطلاح یعنی اینکه: انسان در هنگام دعا و استغاثه، به درگاه الاهی چیزی عرضه کند که واسطه پذیرش توبه و اجابت دعای او و بر آورده شدنِ درخواستش باشد، مانند صفات و اسما الهی یا نام پیامبر اکرم و دعای آن حضرت یا نام اولیای عظیم الشأن و فرشتگان. حضرت زهرا سلاماللهعلیه میفرماید: وأحمد اللّه الذی بعظمته و نوره یبتغی مَن فی السموات والأرض إلیه الوسیلة ونحن وسیلته فی خلقه تمام آنچه در آسمان و زمین هستند، برای تقرب به خداوند به دنبال وسیله هستند و ما وسیله و واسطه خداوند در میان خلقش هستیم. بلاغات النساء، ص۱۴. توسل حضرت آدم به اهل بیت علیهمالسلام و از ابی هریره در باره قصه حضرت آدم نقل شده است: یا آدم هؤلاء صفوتی... فإذا کان لک لی حاجة فبهؤلاء توسل، فقال النبی: نحن سفینة النجاة من تعلق بها نجا ومن حاد عنها هلک، فمن کان له إلی الله حاجة فلیسألنا أهل البیت ای آدم ! اینها ( اهل بیت ) برگزیدگان من هستند... هر وقت حاجتی داشتی اینها را واسطه قرار بده. پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمودند: ما کشتی نجات هستیم، هر کس سوار این کشتی شد، نجات خواهد یافت و هر کس سر پیچی کند، هلاک میشود، هر کسی حاجتی به سوی خداوند دارد، باید ما اهل بیت را واسطه قرار دهد. فرائد السمطین، ج۱، ص۳۶، ح۱ سیوطی نقل میکند که حضرت آدم به درگاه خداوند چنین استغاثه می کرد: اللهمّ إنّی أسألک بحقّ محمد وآل محمد سبحانک لا إله إلا أنت، عملت سوءً، وظلمت نفسی فاغفر لی إنّک أنت الغفور الرحیم، فهؤلاء الکلمات التی تلقی آدم بار خدایا! از تو درخواست میکنم به حق محمد و آل محمد که تو پاک و منزهی و غیر از تو خدایی نیست، من کار بدی کردم و به خود ظلم نمودم؛ پس مرا ببخش که تو بخشنده و مهربان هستی.... الدر المنثور، ج۱، ص۶۰. همه ما هم تاحالا موقع گرفتاریها به یکی از امامان معصوم متوسل شدیم.در ادامه میخوایم با یاری خدا یه سری از این اتفاقات خوب رو براتون بازگو کنیم. باشد که لرزیدن دل ما و پشیمانی و توبه و توسل ،راه گشای رفع گرفتاریهای ما باشد.ان شاالله. پ.ن:اگه زحمتی نبود دعا در حق منو پدرو مادرم هم فراموش نشه. ![]() ممنون
|
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲:۲۳, ۲۸/تیر/۹۲
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
درنزدیکی محل زندگی ماهیتی میباشدبه نام بیت العباس که هرسال دهه اول محرم درانجامراسم عزاداری برپامیشود2سال پیش درست5محرم من بیماربودم یه شب تااذان صبح ازدردگریه کردم بعدازاذان صبح وخواندن نمازصبح دعایی به درگاه خدا کردم وعاجزانه طلب ارامش ازخداخواستم ارام گرفتم وخوابیدم خواب دیدم خانم سیدی واردخانه ماشدولباس سفیدی دردست داشت که روی ان نوشته شده بودیاابولفضل یاحسین یاموسی ابن جعفرادرکنی.ان خانم لباس رابه من دادوگفت این لباس رابپوش که لباس شفای توست وبعدان راببرودرهیت بیت العباس بزار...صبح که از خواب بیدارشدم ارامشی عجیب تمام وجودم رافرا گرفته بود
|
|||
|
|
۲۲:۰۹, ۲۸/تیر/۹۲
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
سینی از دستش ول شد و گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین... مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق من دیدم حاج آقا فقط صدای شیون از اتاق بلنده همه فقط یک کلمه میگن: یا زهرا!!! منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟ گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟ گفتم چی میگه؟ گفت: مادر میگه که.... دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده به خواب من، عکس این پسر شمارو نشونم داده، گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده.... به خاطر من ردش نکن مادر دیشب فاطمه سفارشتو کرده به خدا جوونا اگر رفاقت کنید، اعتماد کنید،حضرت زهرا (سلام الله علیها) آبروتون میده، دنیاتون میده، آخرتتون میده یا زهرا |
|||
|
|
۱۷:۴۴, ۲۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
ماجرای آقا سید مهدی قوامی و زن روسپی ... چراغهای مسجد دسته دسته روشن میشوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. «آقا سید مهدی» که از پلههای منبر پایین میآید، حاج شمسالدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز میکند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام میکنند راه باز میکنند تا دم در مسجد. وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش... ــ آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل... ــ دست شما درد نکند، بزرگوار! سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، میگذار پر قبایش. مدتها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری! ــ آقا سید، «حاج مرشد» شما رو تا دم در منزل همراهی میکنن... حاج مرشد، پیرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزدیک میشود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه... * * * زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالیاش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه میکرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لبها، گیسهای پریشان... رنگ دیگری به خود گرفته بود.دوره و زمونهای نبود که معترضش بشوند... * * * ــ حاج مرشد!ــ جانم آقا سید؟ ــ آنجا را میبینی؟ آن خانم... حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین: استغفرالله ربی و اتوبالیه... سید انگار فکرش جای دیگری است... ــ حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا. حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه میکند: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب... یکی ببیند نمیگوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله... سید مکثی میکند. ــ بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی میشود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه میکند و سمت زن میرود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور میکند. به قیافهشان که نمیخورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله میگوید. ــ خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند. زن، با تردید، راه میافتد. حاج مرشد، همانجا میایستد. میترسد از مشایعت آن زن!... زن چیزی نمیگوید. سکوت کرده. ــ دخترم! این وقت شب، ایستادهاید کنار خیابان که چه بشود؟ شاید زن، کمی فهمیده باشد! بهانه می آورد؛ کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشمهایش که قدری هوای باران: حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم...!! سید؛ ولی مشتری بود! پاکت را بیرون میآورد و سمت زن میگیرد: ــ این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمردهام. مال امام حسین(علیه السلام) است... تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!... سید به حاجی ملحق میشود و دور... انگار باران چشمهای زن، تمامی ندارد... * * * چندسال بعد... نمیدانم چندسال... حرم صاحب اصلی محفل!سید، دست به سینه از رواق خارج میشود. زیر لب همینجور سلام میدهد و دور میشود. به در صحن که میرسد، نگاهش به نگاه مرد گره میخورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را میپاییده، نزدیک میآید، دست آقا را می بوسد و عرض ادبی. ــ خانم بنده میخواهد سلامی عرض کند. مرد که دورتر میایستد. زن نزدیک میآید و کمی نقاب از صورتش بر میگیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض: ــ آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان میآید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت... آقا سید! من دیگر... خوب شدهام، آدم شدهام! این بار، نوبت باران چشمان سید است... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |








![[تصویر: Tavassol.jpg]](http://s2.picofile.com/file/7846572896/Tavassol.jpg)



